-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ شهریور ۱, شنبه

رفیق قیوم هم مانند ژنرال محفوظ غرق بی باوری بود

90 درصد جناح پرچم محافظه کاران و خود هراس بودند.

از سلسله خاطره نگاری های عثمان نجیب 

این جوان ( نگارۀ سمت چپ) تنها پسر عارف شهید است که توطئه ی ژنرال محفوظ او را یتیم ساخت.




در مدت زمان سپری کردن دور دوم زندان معلوماتی برای من رسید که حوادث قبل از رسیدن ژنرال محفوظ به مقام ریاست امورسیاسی را تایید می کرد.
او بلافاصله پس از مقرری شتاب زده به طرف دستگاه ساختمانی هندوکش می رود و مانند گشتاپو های هیتلر دیوانه وار به جست و جو در محیط و ماحول دستگاه می پردازد تا به زعم خودش مدارکی دال بر ثبوت ادعای خود بر ضد عارف کابل زاد بیابد. بدون آن که درک کند در کدام موقعیت قرار دارد و چرا چیزی را که اصلن وجود نه داشت جنبه ی حیثیتی بدهد؟ و به اصطلاح عام جار بزند و دامن خود را بالای خود بلند کند.
وقتی در تجسس خود ناکام می ماند و مدرکی علیه عارف به دست نه می آورد، فقط چند شییشه ی ( بوتل ) خالی و کهنه ی مشروب را در محوطه ی دفتر هندوکش می یابد و به همین دلیل عارف و منیر را با خود می برد. همین بردن او بود که عارف هرگز بر نه گشت و مادرش تنها با خواهران قد و نیم قدش و ادریس بی سرنوشت و در بند ژنرال محفوظ دیده به راه ماندند تا این که جسد بی روح شهید شده ی عارف را به درب دروازه می برند. مادر و خواهران تنها که پدر را هم گاه تر از دست داده بودند و پسر کودک عارف ( آرش ) ما که الحمدالله به همت مادر بزرگ و‌ عمه های فداکارش حالا جوان رشید و برومندی است، بساط ماتم شهادت عارف را در محله ی مسکونی وزیر محمد اکبر خان می گسترانند.  
و ژنرال محفوظ به این روایت تلخ، عقده و بغض بی اعتمادی نسبت به خانه واده اش را شکست تا با مجازات چند تن بی گناه و بی واسطه و بی رابطه و بی پشتوانه تا سرحد بازی با حیات شان حد اقل وجدان پلید خود را مدنظر نه گیرد.
نه می شود وقتی به خودی هایت بی باور بودی، دیگران را قربانی کنی. کسی آرام نه می نشیند تا مگر مانند عارف بکشیدش و یا مانند انجنیر صاحب منیر تا امروز بی درک اش بسازی و مانند ما به جرم نا کرده و بی خبر سرنوشت او را برباد کنی.
من. چون از اصل ماجرا که فقط جز یک سو تفاهمی پیش آقای ژنرال محفوظ نه بود، آگاه بودم و با روابط بسیار برادرانه یی که داشتیم عارف و ادریس ماجرا را برای من تعریف کرده بودند، از یورش ژنرال محفوظ به دفتر هندوکش در دور دوم زندان آگاه شدم و داستان خفته در ذهنم پیش چشمان من رخ نمایی کرد.
بعد از آن که ژنرال محفوظ این دو تن را به جرم گناهی نه کرده و نه خبر دارند با خود می برد،. عمدن زمزمه هایی از ارتباط آن ها با عثمان لندی پخش می شود، که من باشم. 
بعد ها دانستم که در دوران ریاست او به یکی از ریاست ها، از رفیق طارق  خواهان هم کاری شده بود و رفیق طارق درخواست ژنرال محفوظ را به دلیل یک ادعای محض رد کرده بود. من خودم نه می دانم که مراجعه ی ژنرال محفوظ به رفیق طارق حقیقت است یا خیر؟
خوب بعد ها طوری شد که به اساس روایتی ژنرال محفوظ توسط همسر (دوم) روسی اش حمایت شده و برق آسا و بدون انتظار یک باره به مقام ریاست امورسیاسی رسید و در مسند بالاتر از رفیق طارق قرار گرفت.
برای من که دوران دوم زندان را سپری می کردم، سوال دیگری هم پیدا شد که آقای ژنرال محفوظ از کجا و چی گونه درد هم مانند خودش را در وجود رفیق قیوم از کادر و پرسنل کشف کرد و دانست؟ و او‌ را بی هیچ ربطی به به ریاست گروه پرسش برگزید. در حالی که این همه را باید اداره ی زیر رهبری رفیق طارق انجام می داد.
کسی هم از ژنرال محفوظ نه پرسید که آقا تو رییس امور سیاسی هستی. دلیل دل گرمی انتقام جویانه ی تو مانند نفس کشیدن شب و روز به دنبال کردن ماجرای جبری که آفریدی و ربطی هم به تو نه دارد در چی است؟
چرا باید پاک ترین و کاردان ترین کادر های حزب را محکوم به حکم دادگاه صحرایی کنی؟
اما من نزد خود مصمم بودم که اگر خدا بخواهد و حیات باقی باشد، ژنرال صاحب محفوظ را دادگاه سیاسی حزب که همانا کمیسیون مرکزی کنترل تفتیش حزب به ریاست رفیق عبدالرشید آرین و معاونیت مرحوم رفیق عزیز مجیدزاده زاده و عضویت تعداد زیادی از کادرهای برجسته ی حزب مانند رفیق انور چنگیز و رفیق عارف صخره و دیگران بود می کشاند و از خود رفع اتهام کرده و اعاده ی حیثیت می کنم. با آن که پس از یک دیدار با جناب سیدکاظم  خاموشانه
مصمم به ترک حزب شدم. اما آن حکم مزین به امضای شادروان دکتر نجیب با آن متن زننده، عزم من را به روش دیگر عوض کرد و منتظر فرصت بودم.
در آن روز های سرد زمستانی به من اطلاع دادند تا برای تصفیه ی حساب ها و رفع مسئولیت احتمالی در ادارات تحت نظر افراد مسلح علم خبر خود را به دست بیاورم. ( سندی که کارکنان دولت در زمان تبدیلی یا بازنشسته شدن و یا هم مانند ما منفک شدن) باید ترتیب کنند 
به روز موعود آقای غلام حسین حضرتی با چند سرباز شان و بر حسب هدایتی که داشتند، من را دوباره دست بند زده و به اداره بردند. انصافن این بار کار درستی نه کردند، هر چند رویه ی خوب داشتند، دست بند زدن یک رفیق و‌ هم کار دی روز شان آن هم در داخل محوطه ی صدارت که پشه از فضای آن عبور کرده نه می توانست و در موجودیت چهار سرباز مسلح از لحاظ انسانی و اخلاقی کار خوبی نه بود و حتا جز وظیفه ی شان هم نه می شد. 
داخل محوطه ی اداره ی قبلی شدیم، دیدم در گوشه یی عبدالرزاق حریف یا عربف که تا امروز نه دانستم تخلص شان کدام بود، هم چو ناظر بدکردار و بد برخورد ایستاده بودند. در اول عادی فکر کردم و بعد دیدم که هم چنان ایستاده است و من را زیر ذره‌بین خود دارد. فهمیدم که از آوردن من گاه آگاه بوده اند.
ایشان از ولایت پروان و منشی کمیته ی حزبی اداره ی ما و تا گلو غرق در غرور کاذب و عقده و بی سوادی سیاسی حتا اداری بوده و گاهی زمین خدا را منت می گذاشت که بالای او پا می گذارد. می خواستند هم منشی باشند و هم رییس و هم معاون و هم کارمند و بی علاقه هم نه بودند که در پست تحویل دار ( معتمد ) هم خود شان کار کنند. درست مثل و مانند امروز غنی.
اختلاف من با ایشان در یک جلسه ی عمومی تصمیم گیری ارتقای اعضای آزمایشی حزب به عضویت اصلی بیشتر بروز کرده بود و بر روابط ما که چندان خوب هم نه اثرات مستقیم منفی گذاشت.
مقایسه کنید، من یک کارمند عادی بی صلاحیتی که به هیچ عنوانی با ایشان رقابت نه می توانستم مگر در کار و صراحت لهجه.
منشی کمیته ی بزرگ حزبی بر ضد یک عضو عادی حزب تبر ریشه کنی برداشته بود.
در جلسه ی حزبی تعداد واجد شرایط گذشت از آزمون جلسه ی عمومی برای ارتقاء به عضویت اصلی معرفی می شدند تا اگر از فیلتر آن موفق به عبور شوند.
رفیق عبدالجبار کارگر، با قد متوسط و اندام ضعیف تر از من، اما مصمم به گذر از آزمون در روی ستیژ اتاق بزرگ جلسه مقابل بیشتر از شصت نفر ایستادند. 
رفیق عبدالجبار کارگر یک باره و بی مهابا گفتند:
( ...رفقا هر سوالی که دارین سوال کنین بی غم سوال کنین..).
کسی پرسید که باید از کدام نوع سوالات مطرح کنند؟
رفیق عبدالجبار کارگر جواب دادند ( ... دل تان از فلسفه از تاریخ از دیالتیک هر چی می خایین سوال کنین..)
هم زمان نام بردن رفیق عبدالجبار کارگر از فلسفه و به دنبال آن دیالتیک ( دیالکتیک ) همه  خندیدیم و من کمی بیشتر.
در دل خود گفتم عجب پاک دلانی دارد این حزب که کسی قدر شان را نه می داند.او عاشق همین سیاست و راه خود است و باکی هم نه دارد که چی می گوید و چی می شود.
در ردیف دوم من و رفقای دیگری از جمله عبدالسمیع از کادر های ورزیده و آگاه حزب و عضو گروه امنیتی شادروان دکتر نجیب الله
نشسته بودیم. حزبی هایی که اگر حالا به خاطر ملحوظاتی عضویت شان را انکار نه کنند، به دیزاین اتاق ها جلسات حزبی یا تالار های حزبی بلد اند.
در فرود آمده گی عمدی قسمت بالایی ستیز تالار عکس‌هایی از مارکس و انکلس و لینن نصب شده بود. رفیق سمیع که از لحن اش معلوم بود کمی شوخی دارد و کمی از بلند پروازی رفیق کارگر ناخشنود است پرسید:
(...بالای سرت ای سه تا عکسه می بینی)؟ رفیق جبار گردن را کمی بیرون کشید و به طرف بالا ی سر خود عکس را دید و کمی پس رفت و گفت (... بلی دیدم بگو سوالته...) سمیع پرسید: ( ... ای جریان های دموکراتیک سیاسی دنیا که زیر نظرات ای سه نفر پیدا شدن با بودن و نه بودن شان چی حال می داشته باشند..)؟
این سوال در حقیقت دو جنبه داشت سیاسی و ذهنی.
جواب رفیق عبدالجبار کارگر بسیار جالب بود. 
جواب دادند:
( ... رفیق سمیع اکه هر سه شان باشه خو خوب اگه نی یکی شان هم که زنده باشن کار میشه ری نه زن..). هنوز رفیق جبار گپ هایش را ختم نه کرده بود که برخلاف مقررات جلسه، کسی نه توانست جلو خنده ی خود را بگیرد. 
دلیل خنده هم این بود که آن سه نفر سال ها پیش مرده بودند و رفیق عبدالجبار کارگر که فکر می کرد هر سه تن آن ها زنده اند، چنان جواب گفت.
رفیق رزاق همه را به آرامش و حفظ نظم جلسه دعوت کرد. خوب جوانی بود و تجربه ها هم جوان. من بیشتر خندیدم حتا پس از خاموشی حاضران.
این هم
خنده ی من سبب شد که در محضر همه مورد عتاب و خشم رفیق رزاق قرار بگیرم.  
 به ناگاه روحیه ی جلسه را تغیر داد و من را متهم به ریشخند زدن به جلسه  و خودش کرد و خواست همان جا جلسه در مورد مجازات من تصمیم بگیرد. هر قدر عذر آوردم که همه خندیدند و من کمی بیشتر کارگر نیافتاد. وقتی دیگر می خواست بیشتر با آبروی ما بازی کند، به قول ترامپ گزینه ی ماشه را فعال کردم که خوشبختانه کارگر افتاد و به وساطت رفیق عبدالروف منشی شعبه وی مرکز و مخالفت حاضرین از شر شرور رها شدم و قرار شد برای کم تر از دو دقیقه دلیل خنده ی زیاد را توضیح بدهم تا توجیه رزاق خان دفع شود.
بلند شدم و گفتم همه ی رفیق کارگر را می شناسیم. طرح این سوال از او کار درستی نه بود. دیدیم که با جواب شان همه چیز خراب شده و به گردن من افتاد.
ادامه دادم که متاسفانه رفیق جبار تا حال نه می داند که اول این سه نفر سال پیش مرده اند و غیر از خدا همه مخلوقات می میرند.
با آن که گناهی نه داشتم به خاطر جر و بحثی که رفیق رزاق آن جنبه ی شخصی داده بود و در نتیجه وقت زیاد تلف شد عذر خواهی کردم.
متاسفانه رفیق جبار رای نیاورد و دیگران ارتقاء کردند و جلسه ختم شد.
بی پرده باید بگویم که 90 در صد  جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان با وجود داشتن برتری های روشن فکری و آگاهی و مطالعه و ورود سیاست کیاست بلند، چند تا از بدبخت ترین و جبون ترین روش هایش را داشت و آن محافظه کاری و از خود هراسی و حتا حسادت های روشن فکری بود زیر نام تربیت حزبی. اما در جناح خلق به ندرت جنین بود...
ادامه دارد...