-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ مرداد ۱۲, یکشنبه

مصاحبۀ جالب شادروان سلیمان لایق در تاجکستان


 صحبت اختصاصی«نگاه» با سلیمان لایق، ارباب دولتی و شاعر معروف افغانستان 
 فرستنده: فخرالدین خالبیک، ژورنالیست وپژوهشگر تاجکستان
سلیمان لایق به شاعران تاجیکستان:  بر آموی فسانه‌ سرا ما دو ساحلیم... 



 غلام مجدد سلیمان لایق 7 اکتبر سال 1930 در ولایت پکتیکای افغانستان تولد شده است. لیسه حبیبیه را درکابل (1947) و مدرسۀ پغمان (1952) - را ختم کرده است. سالهای 1952-1954 دانکشده های شریعت و ادبیات دانشگاه کابل را ختم کرده است. مؤلف چندین مجموعه، از جمله «ترانه‌های جنگر» (1962) ، «خیمۀ کوچی» (1976) ، «سپیدۀ هند» (1983) ، “گلهای دوزخ” (1980، 42 شعری، که در محبس نوشته است)  و غیره است. 

 اساس‌گذار، عضو شورای انقلابی، بیورای سیاسی و کمیتة مرکزی حزب دموکراتیک خلق. وزیر رادیو و تلویزیون (1978) ، وزیر سرحدات و اقوام (1981-1989). رئیس آکادمی علوم افغانستان. 

 روسها او را یک شخصیت استثنایی در افغانستان می‌دانستند، که دشمن زیاد داشت. سلیمان لایق چند روز پیش به تاجیکستان آمد و حالا فشردة صحبت او: 

- من به تاجیکستان بعد 25 سال به دیدن دوستان خود می‌آیم. دوشنبه را مثل شهر خودم می‌شناسم و دوست می‌دارم. زمانی با ملک‌الشّعرای دور استاد میرزا تورسون‌زاده این جا ملاقات داشتم. در این شهر لایق بود، جایش جنّت شود. بازار صابر بود، که می‌گویند، حالا امریکا رفته است. حالا شکر گلرخسار، مؤمن قناعت و سایر فرهنگیانی هستند، که در زمان شوروی  میانمان رووا و روابط تنگاتنگ بود. آن زمان، که حکومت ما - کمونیستها در افغانستان بود، با کشور همزبان تاجیکستان روابط ویژه داشتیم. زمانی، که بنده رئیس آکادمی علوم افغانستان بودم، با آکادمی علوم تاجیکستان رسماً همکاری می‌کردیم. این افتخار را داشتم، که دوست شخصی محمّد عاصمی مرحوم و فقید باشم. برادر به جان برابر من بود. و دوستان زیادی داشتم، که حالا برهیات نیستند. آنها بر من حق دعا دارند. آمدم، که در حقشان دعا کنم. علاقه‌مندی دیگرم به ملّت بزرگ تاجیک است، که همیشه عزّت و احترامش را دیده‌ام و می‌خواهم پاسخ آن را دیهم. 

- حالا کسی را پیدا و ملاقات کردید؟ 

-یک روز آمدنم می‌شود و اوّلین دوستم، که از اواخر سالهای 70 - ا عصر گذشته آشناییم، مؤمن قناعت را واخوردم. او یک انسانیست، که در زندگی من نقش خیلی مهم دارد... 

- به کدام معنی؟ 

-امین (حفیظ‌الله امین - ف. خ .) حکم قتل مرا صادر کرده بود. سیاست مثل مار افعیست، که زهرش دارو باشد هم، در حالت نامناسب کُشنده است. امین چون به قدرت رسید، شمشیر از غلاف کشید و کسانی را، که به نظرش، می‌توانستند درد سر ایجاد کنند، علنی و پنهان به نابود کردن شروع کرد. حال آن که ما هر دو از یک حزب بودیم - حزب حکمران دموکراتیک خلق. او خلقی بود، ما- پرچمی. من عضو بیورای سیاسی حزب، عضو شورای انقلابی، وزیر رادیوتلویزیون وسینما توگرافی افغانستان بودم. خلّص، یک شخص کلان، امّا بدون کدام یک پرونده آمدند، مرا از خانه بردند و در محبس پل چرخی بندی کردند. این یک قصّة دور و دراز است. امّا جامعة شوروی  از من دفاع کرد. یک هیئت در رأس ملک‌الشّعرا، رئیس وقت اتّفاق نویسندگان تاجیکستان مؤمن قناعت را به کابل فرستاد، تا از امین تقاضای آزادی مرا کند. این هیئت جداً پافشاری نمود و مرا آزاد کردند. قناعت در یک شعرش هم می‌گوید، که بندی کردن شعرا از جانب رهبران قابل قبول نیست. 

 در زمان انقلاب یک ارتش بزرگ شاعران و استادان، مهندسان و ترجمانهای تاجیک زیاد به افغانستان رفته می‌آمدند، چون تاجیکان تنها مردم شوروی  بودند، که با مردم افغانستان مشترکات تاریخی، زبانی و فرهنگی داشتند. روسها و ملل دیگر شوروی  زبان ما را نمی‌فهمیدند. 

-یک شعری هم همان زمان به استاد لایق شیرعلی نوشته بودید -“از لایق غمها به لایق شادیها ”. و شعری هم استاد در پاسخ گفته بودند -“نیستی تو لایق غمها دیگر، لایق اندوه و ماتمها دیگر ”. این چه قصّه است؟ 

-بلی، این شعر را همان زمان نوشتم، که از دار امین رها شده بودم. اوّلین نامه‌ام بود، که به لایق نوشتم. لایق خیلی جوان، امّا قوی و پُرقریهه بود. آن شعر یک بیت داشت: 

 بر آموی فسانه‌سرا ما دو ساحلیم، 

 او شهرگ حیات دو خلق است و ما دلیم. 

 من لایق سلیمان بودم و او لایق شیرعلی. حالا هم در نظر دارم در دایرة ملاقات هایی، که در تاجیکستان دارم به پنجکینت بروم، خانة لایق و پسر بزرگش را ببینم. از فرصت استفاده کرده، مزار رودکی را هم می‌خواهم زیارت کنم. 

 من از جوانان امید دارم، که تغییرات سیاسی اخیر به روابط ما و شما تأثیر نمی‌رساند و آنها عنعنه‌های تاریخی ما را نگاه می‌دارند. ما در گذشته هم یک ملّت بودیم، حالا هم هستیم و در آینده هم باید باشیم. ما از یک فرهنگ نمایندگی می‌کنیم. امّا تاریخ جغرافیاها را دیگر می‌کند، که این نباید مانعه رشد مشترک ما باشد. 

حالا درکابل زنده گی دارید؟



-وقتی نظام ما در افغانستان از هم پاشید، خانوادة ما به آلمان هجرت کرد. از آن خاطر، که به وطن خود علاقه دارم، به کشورهای اروپایی درخواست پناهندگی ندادم. با پاسپورت افغانی خود ماندم. آلمانیها مردم سخت مؤدب هستند. به آن خاطر، که من علاقة همیشگی با وطن داشته باشم، برای من یک ویزای یک‌عمری دادند، که توانم به افغانستان رفته آیم. خانمم در آلمان رحلت کرد. من سال 11 - م است، که در افغانستان هستم. در آکادمی علوم مشاوری می‌کنم.

 در کشورهای ما، به شمول تاجیکستان، چند مردی هستند، که قلم به دست گرفته، چیزی می‌نویسند. آنها حق ندارند، که تبعیت خود را تغییر دهند، زیرا آنها دارایی کشور هستند، نه به خود، بلکه به ملّت تعلق دارند. ما را همین آب و هوا بزرگ کرد، همین مردم نان و نام داد و این بی‌غیرتی بزرگ است، که نام خود را به یک کشور دیگر ببخشیم.

-شما یک نفر مهم در افغانستان بودید. عضو شورای انقلابی، عضو کمیتة مرکزی و بیورای سیاسی حزب دموکراتیک خلق، شاعر معروف، دو مراتبه وزیر و رئیس آکادمی علوم بودید. پس از سقوط رژیم کمونیستی در کابل شما - کمونیستان را به خیانت ملّی عیبدار کردند، که شوروی  را دعوت کردید و افغانستان را به خاک و خون کشیدید و این فاجعه تا به امروز ادامه‌ دارد. این حرفها را قبول دارید؟

-این سخنان صحت ندارند، بلکه بی‌اندیشه گفته می‌شوند. ببینید، علیه حکومت ما ارتجاعیترین قشر جامعه را به پا خیزاندند. در داخل نیرویی نبود، که با ما مقاومت کرده تواند. علیه ما تمام جهان به پا خیست - امریکا، کشورهای غربی، سعودی، پاکستان، ایران... فوندمینتلیزمی، که در غرب“اسلام سیاسی”نام گرفت و ملّاهای ارتجاعی، که اسلامیها نامیده شدند، در پاکستان مسلّح شدند. کشور اسلامی، که فقط اسلام ندارد. زواهیرش هست، مثلاً، نماز، ریش و فش، مسجدهای بالابلند دارد، امّا احترام به انسانها، اندیشة آبادی ملک، امن و ثبات مردم، رعایت قرآن نیست. پاکستان نه فقط افغانستان را خراب کرد، بلکه می‌خواهد آسیای میانه را هم خراب کند.

 ما - کمونیستها یک حزب چپگرا، مردمی بودیم. حالا اعتراف می‌کنم، که زمینه برای تحکیم یافتن ما وجود نداشت. مردم آماده نبود. این یک بحث دامنه‌دار است، که جای ادامه‌ دادنش نیست. امّا حالا در کابل آنهایی، که با استفاده از امریکا و اروپا و سودی و پاکستان ضد ما کمونیستها جنگیده بودند، می‌گویند: شما مردم خیلی باشرف بوده‌اید، که یک خانة زیادتی ندارید، حتّی بعضی شما راهبر بود و خانه ندارد، امّا این مجاهدانی، که برای اسلام می‌جنگند و این را تبلیغ می‌کنند، که حرام چیز خوب نیست، حرامخور دوزخی است، تمام خزانه‌های دولت، میلیونها دلار مردم را غارت کرده، شرم نکرده، با پول حرام، حق مردم قصر و کوشک بنیاد می‌کنند، با ماشینهای نوترین می‌گردند. اینهایش هم در منطقة ما پیدا شده‌اند، که سر مسلمان می‌بورند، زن مسلمان را در چشم شوهر و برادر و فرزندش تجاوز، مال کمبغل و بیچاره را چور و چپاوول می‌کنند...

 کابل دوران ما مثل دوشنبه یک شهر پاکیزه و آزاده بود. هوای تازه و بی‌غبار داشت. حالا در کوچه‌های کابل سیروگشت کرده نمی‌شود. نفس کشید، دود و چنگ و غبار و قیر می‌آید. و آنهایی، که مال و ثروت مردم را دزدیده‌اند، در همان هوای چرکین و ‌آلوده قصر و عمارتهای 20 - 23 آشیانه بنا می‌کنند. مثل آن، که چنارهای کهنه و قشنگ در میان گورستان رسته باشند...

-اتّحاد شوروی  رژیم کمونیستی در کابل را سر قدرت آورد، ملّیردها دلار خرج کرد و کدر زیادی را هم تربیه نمود. در اختیار رژیم کابل بیش از 300 هزار نیروی مسلّح قرار داشت. وقتی مجاهدین آمدند، میان هم برای قدرت به کشمکش افتادند. چرا کمونیستها عقب‌نشینی کردند، پاره - پاره شدند، در حالی که می‌توانستند مجاهدین را شکست دهند؟ چرا شوروی  آنها را دستگیری نکرد، یا ساده کرده گوییم، فروخت؟

-واقعاً، این یک بحث بزرگ است، که چرا چنین کرد. واقعاً، پس از خروج نیروهای شوروی  در اختیار حکومت کابل نیروی زیاد بود. سربازان و افسران ما واقعاً عقیدتی، در موقع خود استوار بودند. امّا مناسبتهای خوب و دوستانة کابل و مسکو پس از به قدرت رسیدن باریس التسین به طرف ضعف رفت. ما در حالت جنگ بودیم، امّا مسکو حتّی از فرستادن گندم و روغن دست کشید. دکتر نجیب خیلی مأیوس شد. وی گزارش داد، که شوروی ها کمک خود را قطع می‌کنند، ما چطور جنگ را پیش بریم؟ وگرنه نیرویی، که ما داشتیم، خیلی قوی بود. آن روزها از جانب پاکستان یک حملة بزرگ برای گرفتن جلال‌‌آباد، مرکز ولایت ننگرهار صورت گرفت. نیروهای ارتش پاکستان و مشاورین غربی در این حمله شرکت داشتند. امّا ما بدون کمک شوروی  آنها را شکست دادیم. آن چه ما را شکست داد قطع کمکهای شوروی  بود.

اشتباه از اوّل بود. من از مخالفان ورود نیروهای شوروی  به افغانستان بودم. ما خود قدرت دفاع از وطنمان را داشتیم. امّا آن رهبران ما، که خود بستر اجتماعی، جانبدار کافی نداشتند، از ترس قدرت خود جار زدند، که نیرو بفرستید. خود را با نیروی خارجی قوی کردنی شدند. خوب، آمدند. این به غرب دستک داد، که افغانستان اشغال شده و باید جهان آن را آزاد کند. تبلیغات غرب در قیاس با شوروی  هزارچند قوی بود. حالا هم آنها عقیده و نظر خود را زود و ماهرانه سر مردم جهان طریق تبلیغ بار می‌کنند. امّا واقعیت این بود، که افغانستان اشغال نشده بود. من خود یک نفری بودم، که در تصمیمگیریها اشتراک می‌کردم. حرف حرف ما بود، شوروی ها به ما کمک می‌کردند. این طور نبود، که هرچه شوروی ها می‌گفتند، همان می‌شد. نظر می‌دادند، امّا چون می‌دیدند نظر ما درست است، نظر ما را قبول می‌کردند. حالا چنین است، که هرچه خارجیها گویند، باید بی‌بحث اجرا شود.

-شما وزیر سرحدات بودید. آن زمان هم سرحد افغانستان و پاکستان مثل امروز باز بود و هر کسی می‌خواست آزاد درآ برآ می‌کرد؟

-بسیار مشکل بود. ما سرحدها را سخت نظارت می‌کردیم، امّا سرحدهای ما هم مثل سرحدهای شما جایهایی دارد، که نمی‌شود شبوروز مراقبت کرد. افغانستان هم یک کشور کوهیستانیست. اگر سخن در بارة نظارت شدید رود، پس ضرور است، که سر هر سنگ یک سرباز را شنانیم و دیواری از آدمها بسازیم. این امکان ندارد. امّا بنا بر گزمه‌ها و کار فعال انقلابیون گذشتن از سرحد افغانستان کار سهل نبود. می‌شد، امّا طوری می‌گویند، “آری، شود، لیک به خون جگر شود ”. حالا سرحدهای افغانستان بازند، بخصوص، از جانب پاکستان و گوروههای تروریستی از این فرصت استفاده کرده، حتّی تا سرحدهای آسیای میانه می‌رسند. یک حکومت قوی ضرور است، که این مرزها را تواند تحت نظارت گیرد.

-حالا این اندیشه رایج است، که ورود شوروی  به خاک افغانستان موجب یک جنگ قریب 40 - ساله و پیدایش سازمانهای افراطگرا و تروریستی، نظیر طالبان و ال - قاعده شده است. حتّی ریشة همان دایش - و دهها سازمان دیگر تخریبکار از افغانستان آب می‌خورد. شما چه نظر دارید؟

-اوّل، بدبختی ما افغانها این است، که در رقابت استراتژی اتّحاد شوروی  و غرب در بین افتادیم، سیندویچ شدیم. جنگ جنگ ما نیست. جنگ امریکا و روسیه است. جنگ مردم امریکا و روسیه نیست. مردم امریکا، مثل مردم روس و تاجیک و افغان و بقیة جهان یک مردم صلح‌جو و مخالف همه گونه جنگ هستند. چند نفر انگشت‌شمار در امریکا هستند، که مبلغهای بزرگی را در اختیار دارند و این جنگها را طرحریزی می‌کنند، مبلغ اختصاص می‌دهند، تا بر جهان رهبری کنند. من نمی‌فهمم، چون این قدر پولدار نشده‌ام، تا فهمم، که انسان پولدار چه انگیزه دارد، به او چه نمی‌رسد. امّا اینها از خطّ مصلحت انسان بیرون می‌روند. جهان خراب می‌شود، امّا فکر آنها این است، که یا ما، یا هیچ. حالا روسیه هم به این اندیشه رسیده است، که چون کارد تیز می‌شود، برای کُشتن من است. “هر کرا دردی رسد، ناچار گوید، وای، وای!”من می‌ترسم، که کار از این بدتر نشود. روسیه سلاح اتمی دارد، امریکا هم. خدا نکند، که هر دو را زور آید و جنگهای اتمی سر کنند و تمدّن بشری از بین رود. از رفتاری، که روسیه دارد، من چنین خلاصه می‌کنم.

 امّا سؤال این است، که چرا قدرتها مشکلات خود را بین خود حل نمی‌کنند و آن را به سر کشورهایی نظیر افغانستان و سوریه و عراق می‌زنند؟ من به آنهایی نفرت دارم، که در افغانستان و تاجیکستان یا هر جای دیگر از موقع روسیه و امریکا حمایت، به این روندها مساعدت و به نفع یکی تبلیغ می‌کنند. این یک عمل خائنانه است. ما باید طرف مستقل باشیم و آنها را به مصالحه وادار کنیم.

 خیانت گوروههای تروریستی در کشورهای ما محض این است، که جزء فعال این طرحهای حرام هستند. پول خارجی را می‌گیرند و شعارهای اسلامی می‌دهند و بر سر مسلمانان بدبختی می‌آرند. بلی، جنگ افغانستان نقشة بزرگی را، که در دالانهای خدمات جاسوسی جهان برای رواج تروریزم آماده شده بود، وارد مرحلة عمل کرد و حالا می‌بینیم، که چه طور اجرا می‌شود. با نام اسلام اسلام را بدنام می‌کنند. جهاد می‌گویند، امّا هدف کشورهای را قرار داده‌اند، که خود مسلمانند و ضرورت دگرباره اسلامی کردن آنها نیست. این جا من منطق را نمی‌بینم. مگر این، که هدف گردانندگان این طرح محض ضبط کشورهای اسلامی و بدنام کردن اسلام باشد.

-من با آن کس 50 سال است، که صحبت نکرده‌ام، زیرا عقیده‌های ما مختلفند، دیدگاههای سیاسی ما فرق می‌کنند. 11 سال پیش وقتی به افغانستان برمیگشتم، من اوّلین نفر از رهبران سطح بالا بودم، که برگشتم، به من گفتند، که نرو، کُشته می‌شویی. گفتم، خیر است، در وطن خود کُشته می‌شوم. برگشتم. مرا خود حامد کرزی دعوت کرد و خیلی عزّت نموده، گفت، هر وزارتی را، که می‌خواهی، بگیر و کار کن. وی گفت، ما یک دولت آزاد می‌سازیم، که برای همه است. من به یک آرامش به او گفتم، که این کار برای تو هم، برای من هم خوب نیست. پرسید، چرا؟ گفتم، یک فکر کن، در این شهر هزاران خانواده هست، که فرزند خود را به ما سرباز داد. آن سرباز یا کُشته شد، یا بی‌درک. معلوم نیست، که گورش کجاست. خانواده‌ها بی‌سرابان ماندند، از گرسنگی دخترانشان به فاحشه‌خانه رفتند. حالا تصوّر کن، که وقتی اینها مرا در آیینة تلویزیون می‌بینند، چه فکر می‌کنند؟ نمی‌گویند، این که است، روس است، امریکایست، چه خائن است، که در هر حکومت وظیفه می‌گیرد؟ من این وضع را تحمل کرده نمی‌توانم. برای شما هم خوب نیست. چطور؟ ملّاهای افراطی به شما می‌گویند، ببین، که از که بریدی و با که پیوستی؟ مگر از میان ما کسی نبود، که این وظیفه را راهبری کند؟

 خلاصه، از او اظهار منّتداری کردم و گفتم، من نیامد ه‌ام، که آشوب برپا کنم، یا به قبیله‌های خود برگردم و ارتش جمع کرده، ضد تو جنگم. من آمدم، که کمک کنم، تا یک صلح بیاید. پول پیشنهاد کرد، نگرفتم، زیرا این مشکل را ندارم. هنوز علاقه‌مندانی دارم، که کمکم می‌کنند.

-از عقیده‌های کمونیستی خود دست کشیده‌اید؟

-من بر این فکرم، که آیندة جهان سوسیالیزم است، امّا نه آن سوسیالیزمی، که ما دیدیم. نظام کمونیستی یک نظام ناقص بود. استالین یک پایلوچ بود، امّا به رهبری یک کشور بزرگ برگزیده شد. یک نفر نادیده نمی‌تواند کشور را ‌‌آباد کند، زیرا او از همان زاویه قشّاقی به واقعیتها می‌نگریست. نمی‌فهمید، که رفاه انسانی چیست. اشتباه بود، امّا نظام چنین بود. یک نفر خردمند و روشنفکر نمی‌توانست به قدرت رسد، امّا رهبرانی سر کار آورده می‌شدند، که ارزنده نبودند. من زیاد به مسکو می‌آمدم. می‌دیدم، که مردم در نوبت نان ایستاده‌اند. حتّی در درآمدگاه ریستارنها نوبت می‌پایدند. می‌پرسیدم، کجاست آن جامعة رفاهی، که ده‌ساله‌ها به این سو ساخته می‌شود؟ خفه نشوید، تاجیکستان هم می‌آمدم و با رهبرانش ملاقات می‌کردم. افراد فربه و شکم‌دمیده بودند، امّا اندیشه نداشتند، مستقلانه یک فکر را بیان کرده نمی‌توانستند، موقع نداشتند، از خود حمایت کرده نمی‌توانستند، تابع بودند. این بدبختی ما بود، که در اسارت چنین سیستمه افتاده بودیم. طبیعی است، که این نظام باید سقوط می‌کرد.

 حالا چه می‌بینیم؟ مسکو رفته بودم. آدمانی را، که یک قران در کیسه نداشتند، دهها کارخانه، میلیونها دلار دارند. با طیّاره می‌گردند. در عجب افتادم. این همه از کجا؟ به این سؤال من کسی پاسخ داده نتوانست، هرچند معلوم است، که گپ چیست. این همان ثروت مردم است، که دزدیده شد. دولتداری چنین نمی‌شود. ثروت باید از محنت به دست آید، نه غارت مال مردم.

-در کابل منزل دارید؟

-بلی، یک منزل داشتم، که مارشال فهیم گرفته بود. وقتی ما فرار کرده بودیم، او آن را غصب کرد. من به فهیم از آلمان زنگ زدم. گفتم، که مارشال صاحب، دو چیزی هست، که برای حمایت از آن من به لشکر احتیاج ندارم: یکی، خانه، یکی زن. گفتم، تو وزیر دفاع هستی، لشکر هم داری، امّا من خانه‌ام را می‌گیرم، می‌خواهی یا نه. لطفاً، خانه‌ام را به من برگردان. من این خانه را با پول حلال محنت خود خریده‌ام، آن را از دولت هم نگرفته‌ام، غصب هم نکرده‌ام.

-چطور گرفتید؟

-آسان. به محکمه مراجعت کردم. کلانهای دولت هم به او گفتند، که باید دهد. آخر، 24 خانه را غصب کرده بود. این یک قصّة کلان است. عموماً، در تیم مسعود تنها مسعود یک انسان باشرف بود.

-واقعاً، شخصیت مسعود را چگونه بها می‌دهید؟

-مسعود انسان خوب بود. در مسائل جنگی، امنیتی، استخباراتی خیلی قوی بود. ولی در ادارة دولت ناکام شد. انسان انسان است. همه خوبی و همه بدی را ندارد. امّا با این مارشال و دیگران او را هیچ مقایسه کرده نمی‌شود. می‌گویند، “چه نسبت خاک را با عالم پاک؟”

 صحبت فخر‌الدّین خالبیک

 بازنشر از "نیگاه" ش36 (464). چارشنبه، 28-ام اکتبر سال 2015

-سال 1992 دکتر نجیب‌الله، پرزیدنت افغانستان خواست طریق هواپیمای سازمان ملل متّحد از کابل فرار کند. نیروهای ژنرال دوستم نگذاشتند، که او به فرودگاه وارد شود. او برگشته، در بنای سازمان ملل متّحد در کابل پناه برد. شما فردای آن شب با نمایندة ویژة سازمان ملل متّحد در افغانستان بینین سیوان و یک نفر دیگر به نام فیلیپّ کاروین ملاقات داشتید. شما به آنها گفتید، که نجیب نمی‌تواند مثل یک دزد خانه را ترک کند. چنین صحبتها آیا بودند؟ عموماً، آن روزها چه می‌گذشت؟

-آن روزها حزب ما مثل همة احزاب“چپ”در کشورهای قفامانده به دسته‌ها، تعلّقات قومی و سمتی، اگرعلناً نبود، ذهناً گرفتار بود. حالا هر چه می‌نویسند. امّا واقعه این طور بود، که وقتی دکتر نجیب به بنای سازمان ملل متّحد پناهنده شد، بیورای سیاسی حزب ما یک جلسة اضطراری دایر کرد. چون موی‌سفیدترین بودم، ریاست جلسرا در اختیار من گذاشتند. دو مسئله مطرح بود: 1) که راهبر دولت و 2) که رهبر حزب می‌شود؟ نجیب هر دو وظیفه را به ذمّه داشت، حالا که کنار رفت، باید کسی این مسئولیت را به ذمّه می‌گرفت، که دولت و حزب را در حالت بحرانی رهبری کند.

-این مصلحت شده بود، که نجیب از قدرت باید دور کرده شود؟

-بلی، همچنین توافق بود، امّا روز مشخّص نشده بود. آن شب، که نجیب می‌خواست برود، در مصلحت ما نبود. چرا رفت؟ من دقیق نمی‌دانم، امّا آن روزها دو گپ بود: اوّل، می‌گفتند، جانبداران کارمل کودتا کرده، او را مجبور کردند، که برود؛ 2) می‌گفتند، که این تصمیم شخصی دکتر نجیب بود. خلاصه، هر چه بود، تصمیم شخصی و پنهانی‌اش بود، نه رسمی.

 بینین سیوان آمد، خواستار صحبت شد. جلسة حزب قرار کرد، که من صحبت کنم، چون شخص اوّل بودم. رفتیم وزارت خارجه. سیوان دو فرمان آورده بود. یکی، استعفا از کلّ مقامات رهبری، دیگری، استعفا از تمام امتیازات دولتی. وی گفت، که اجازت دهید من نجیب را بیرون از کشور برم. گفتم، این تصمیم را بیورای سیاسی حزب می‌گیرد، نه من. خواهید من شما را به آن جا می‌برم و صحبت کنید. همه - مخالفان و طرفدارانش ضد بودند. خود نجیب هم نقش استخباراتی داشت. برای کسی خذمت می‌کرد. خود سازمان ملل متّحد هم اکثر وقت وسیلة سیاستهای غرب است. بینین از من پرسید، که فرزند شما بود، شما چه می‌گویید؟ من گفتم، من راضی نیستم، که رود. دیدگاه ما چه بود؟ راه تحت کنترل نیروهای مخالف دولت بود. اگر می‌برآمد، می‌توانستند او را کُشند. باز ما متّهم می‌شدیم، که دیده و دانسته به او اجازت دادیم.

-یعنی به ژنرال دوستم کمیتة مرکزی حزب فرمان داد، که نگذارد دکتر نجیب از افغانستان بیرون شود؟

-نه، کمیتة مرکزی دیگر ارادة متمرکز نداشت. شدیدترین مخالفان نجیب جانبداران کارمل بودند. طرفدارش نبودند، لیکن گوییم، که دشمن جانش بودند، چنین نبود. روزی، که نجیب به بنای سازمان ملل متّحد نشست، فرید مزدک به من زنگ زد و خواست زود به جلسه آیم. پرسیدم، چه حرف است؟ گفت، خائن گریخت! فکر کردم، که مزدک از نجیب برگشته و ضد او گپ می‌زند. مزدک و کاویانی با نجیب اختلاف داشتند، امّا به مانند جانبداران کارمل دشمنی نمی‌کردند. من خبر نداشتم، که اصل گپ چه است.

-کیها به رهبری آمدند؟

-ما وظیفه‌ها را تقسیم کردیم. نجیب هم رئیس حزب بود و هم رئیس دولت. عموماً، در حکومتهای کمونیستی، ترکی و امین هم رئیس حزب و هم رئیس دولت بودند. مرا رئیس حزب انتخاب کردند.

-چند مدّت در این وظیفه بودید؟

-تا به حال در این وظیفه هستم. مرا انتخاب کردند، امّا تا به حال هیچ مقامات حزبی مرا بیکار نکرده است. حزب هم، که پهن و پریشان است و من فکر سرجمع کردن آن را هم ندارم، مگر این که یگان نفر دیگر این کار را کند.

 امّا در این قصّه یک نکته جالب بود. در حالی که حزب از هم می‌پاشید، دولت سقوط می‌کرد، هم جانبداران کارمل و هم جانبداران نجیب با یکدلی به من رأی دادند. گفتم، چرا برادر کارمل بریالی را انتخاب نمی‌کنید، که زیاد می‌خواست قصاص برادر از جانب نجیب برکنارشده‌اش را گیرد؟ گفتند، که تو بزرگترین ما هستی، سالمندترین و قابل قبول هر دو طرف. گفتم، چطور می‌شود، که تا این لحظه مرا چشم دیدن نداشتید، خائنترین می‌گفتید، حالا از من جانبداری می‌کنید؟ واقعاً، اگر یگان گپ می‌شد، مسئولیت از حکومت رفتن نجیب هم به دوش من می‌افتاد. می‌گفتند، همین همة کار را کرد.

 جانبداران نجیب مرا سرنیش کردند، که چون همیشه چنین می‌کنم، شنس را از دست می‌دهم. کارملیها هم همین را گفتند. دو جناح مخالف سر نامزدی من به اتّفاق نظر آمدند. من گفتم، اگر چنین است همگی یکدسته در یک اتاق می‌‌نشینیم، تصمیم می‌گیریم، کار می‌کنیم، چون وضع کشور در حال خراب شدن است. امّا هیچ گاه چنین نشد.

-راهبر دولت که شد؟

-جلسة حزب عبدالرّحیم عاطف، معاون دکتر نجیب و یک نفر بیهیزبی را پیشنهاد کرد. من به او زنگ زدم. او هم فریاد زد، که همه چیز در حال فرو پاشیدن است، من رئیس جمهور می‌شوم؟ گفت، این کار تو است، که تحریک کردی و کار بد کردی. گفتم، قیمت تو بلند است، یا این کشور؟ گفت، کشور. گفتم، حزب چنین می‌شمارد، که از تو آدم مناسبتر نیست. گفت، باشد، امّا این کار شما بچگانه است، من کار دیگر می‌کنم. او پارلمان رفت، قانونی رأی اعتماد گرفت و رهبر قانونی شد.

-امّا چرا حکومت کمونیستی موفق نشد؟ مخالفین زوری کردند؟

-مشکل اصلی در خود حزب بود. تاجیکان با همان تعصّبات تاجیکی به احمدشاه مسعود پیوستند، پشتونها با همان پشتونوالیشان به حکمتیار. هر دو مرا دعوت کردند، امّا من این خیانت را نپذیرفتم، که به کدام یک گوروه قومی پیوندم.

-واقعاً، می‌گفتند، که خلقیها اساساً پشتونند، پرچمیها - غیرپشتون. آیا چنین بود؟

-این گپها بعد پیدا شدند، که صحت نداشتند. همان دکتر نجیب پشتون بود، امّا در او بیشتر فرهنگ فارسی دیده می‌شد، که پشتو. بچة کابل بود. مکتب فارسی خواند. با تاجیکان بزرگ شد. هیچ تعصّب قومی نداشت. حتّی زبان پشتو را درست نمی‌دانست، در حالی، که به دری خوب بلد بود. خود مرا هم به آن خاطر هم تاجیکان و هم پشتونها احترام می‌کردند، که چنین تعصّب نداشتم.

 یک حادثه به خاطرم می‌آید. یک سال پیش از سقوط حکومتمان بود. من در رأس یک هیئت به جشنوارة نوایی به تاشکند رفتم. رئیس صاحب جمهور اسلام کریماو مرا خیلی خشن قبول کرد. گفت، که شما فاشیست هستید، ازبکها را فشار می‌دهید. من در حیرت افتادم. همان شبی، که به تاشکند رسیدیم، کریماو وزیر کارهای خارجیش را پیش من فرستاد با این پیام، که تو حق نداری از هیئت افغانی در این جشنواره رهبری کنی. از وزیر پرسیدم، که مگر مهمان را چنین قبول می‌کنند؟ گفت، والله، ما هم یک فرمانبردار هستیم، خبر نداریم چه گپ است. من گفتم، ما یک دولت علی‌حده و مستقل هستیم و به کریماو بگو، که رهبر هیئت ما را حکومت ما تعیین می‌کند، نه تو. اگر هیئت ما را رد می‌کند، مسئلة علی‌حده است، ما همگی میخیزیم می‌رویم.

 آن زمان این تبلیغات زیاد شده بود، که ازبکها در افغانستان اقلیّت هستند، از طرف ما فشار آورده می‌شوند. ما ازبک هستیم و به ازبکستان همراه می‌شویم. کریماو هم تحت تأثیر این تبلیغات رفته بود. مزه‌اش را ندیده بودند، چون دیدند، خپ کردند و حالا این گپها نیست. من وضع را به کریماو فهماندم. به من گفتند، که تو سیاستهای عاصمی را این جا پیاده می‌کنی، تاجیکان ازبکستان تحریک می‌دهی، او بسیار آدم بد است. من گفتم، او انسان خیلی بزرگ است، همچنین فکرها را در برابر شما ندارد. عاصمی دوست من است، وطن‌دوست است، شما غلط می‌کنید، او دوست ازبکهاست. از این گپها زیاد شد. بخارا رفتیم. در بخارا، که تاجیکان بودند، هر جا مرا می‌جستند. عالمان فرانسوی و امریکایی و روس و دیگران بودند، امّا می‌گفتند، ما فرانسوی نمی‌فهمیم، بگذار، لایق آمده است، او گپ زند. این را هم به کریماو رساندند. مردمانی از کگب - ا همان وقت به نزد من آمده، می‌گفتند، که شما خرابکاری می‌کنید. گفتم، من خرابکاری نمی‌کنم، این مردم است، که محبّت می‌کند، من چه بگویم؟

 خلاصه، قومگرايي، مذهبگرايي، ملّتگرايي نه فقط یک کار بد و نفرت‌آور است، بلکه برای یک روشنفکر شرم‌آور و پستیست. ما آدم هستیم، آیا از این بیشتر مرتبه‌ای هست؟

-پس از سقوط حکومت کمونیستی در کابل کجا رفتید؟

-خانواده‌ام را به آلمان فرستادم. خود زیر زمین رفتم. زندگی پنهانی را سر کردم. از خانه به خانه در کابل کوچ می‌کردم، تا این که دو ماه پس یک گوروه بزرگ روشنفکران نزدم آمده، خواستند، که کمک کنم، تا از پایتخت خارج شوند. من، که از پشتونهای قبایل هستم، میان مردمم احترام دارم. از من خواسته می‌شد، که با استفاده از آبروی خود آنها را به پاکستان انتقال دیهم. گفتم، مشکلی نیست، شما را می‌فرستم، امّا خود نمی‌روم. راضی نشدند. گفتند، که اگر تو نباشی، ما را می‌‌فروشند. مجبور با آنها به پیشاور رفتم، امّا وقتی می‌خواستم برگردم، همقومهایم اجازه ندادند. دو سال در پاکستان ماندم. مرحوم عاصمی دو مراتبه به دیدنم آمد. مرا به تاجیکستان دعوت کرد. من به او گفتم، که تاجیکستان هم ناآرام می‌شود، بهترش، تو بیا. رفت و من دیگر او را ندیدم. وقتی خبر مرگش را شنیدم، چند روز نتوانستم خود را از گریه نگاه دارم...

-شما از خانوادة مجددیهای افغانستان، عایلة روحانیان شناخته هستید. حتّی می‌گویند، سیبغت‌الله مجددی، سابق رئیس مجلس سناع افغانستان، شوهر خواهر شما بود. چطور از یک عایلة عنعنوی روحانیان یک کمونیست به میدان آمد؟