-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ مرداد ۲۸, سه‌شنبه

جز قیام سراسری در کشور، راه دیگری نیست.

به پا خیزیم تا لحظه ی براندازی مستبدین.
نوشته محمد عثمان نجیب





خواهش دارم تا کمی فرصت به خواندن این درد من پیدا کنید.
من و تو که نزد اربابان قدرت جهان و نوکر های شان ارزش کاهی نه داریم، چی زمانی به خود می آییم؟
نان ما گرسنه گان و پینه پاچه ها بوریا کفش ها را به بهانه ی گونه گون می دزدند.
هر روز یک روی جدید سکه را به رخ ما می کشند.
سه روز نه شد، چهار هزار نفر بی کار و سرسبیل و‌ وامانده را با هزینه های بی حساب و  حساب دهی صرف کردند تا چهارصد قاتل ملت را رها کنند.
در آن نمایش مضحک همه چیز را به اندازه ی قد شان بریدند و دوختند و پوشیدند.
امروز طرح نو در انداخته و به اصطلاح رهایی آن ها را به چالش کشیده اند. 
ما هر کدام ما که عضو این سرزمین سوخته و‌ ویران هستیم سینه ها درد داریم.
فریاد آن جز به خدا به کی خواهد رسید؟
چرا سکوت مرگ بار داریم و‌ مرده های متحرک هستیم.
بیایید به پا خیزیم تا این طلسم را در هم شکنیم.

به یاد داشته باشیم که متن زنده گی هر دوست و هر عضو جامعه و خانه واده ی خود را از آراسته گی ظاهری و یا حتا ژولیده گی بیرون او نه بینیم. 
درد این ماتم کده ی غم را هر یک ما به نوعی کشیده ایم.
از دوستان و هم کاران گرامی ام که در هر بیشه ی این دنیای سرگردان حضور دارند. با حرمت و مهر می خواهم  
معذورم بدارند دوستان و عزیزان من که جسارت می کنم.
من دچار افسرده گی شدید در اثر تهدید ها و اختطاف ها یا پلان اختطاف ها و فشار های جدی روحی شده ام. مخصوصن که خانه واده و فرزندان کوچک و بزرگ من بار ها به تهدید رو به بودند و دوران آخرین اختطاف من را آن هم هنگام افطار پنجم رمضان همه فامیل و دوستان من در اندوه سرنوشت من بودند و چی ها که آن ها نه کشیدند و چی ستم باری های را که من کشیدم. 
خداوند متعال در حالت بنده را توان می دهد.
همه چیز گذشت و رفت. 
ان‌شاءالله آن داستان های تلخ را در سلسله ی روایت زنده گی من با تفصیل خواهید خواند.
اگر حیات باقی بود، فردا ثبوت هایی را خواهید دید. که آرزو دارم سبب ملال خاطر تان نه گردد. و به همان دلیل نه خواستم با نشر یک باره ی آن ها شما را پریشان بسازم.
پس از دیدن عکس ها قضاوت کنید که انسان به انسان چی می کند؟ آن هم انسان مسلمان به مسلمان چی می کند؟
مانند سرنوشت تلخ من همه ی من و شما این حال را گذشتاندیم و یا به نوعی آسیب پذیر هستیم. 
پس تا کی چنین باشیم؟
دوستان گرامی من!
این جا روایت نگاره یی از یک بار ربودن خود را خدمت شما پست کردم. 
ان‌شاءالله اگر عمر باقی بود و شما حوصله داشتید، داستان هفت بار آن را به درازا بازگو می کنم.
شاید بعضی نگاره های من، مایه ی حزن انگیزی شما شود. ببخشید.
نگاره های مربوط به ربودن من و باز کردن یکی از چهار زنجیری که با آن رها شدم همه اش توسط آمریت محترم حوزه ی یازدهم پلیس برای من فرستاده شد. بدون آن هایی که پس از رهایی  در آن (نیمه شب تار ) گرفتند.

هفت بار مرگ من:
از آوردگاه دود و آتش و خون می آیم. راوی تلخ کامی هایی زادگاه عزیزم هستم که فقط قتل گاه است برای قصابان انسان.  

 وقتی زادن، محمد عثمان نامم دادند. گاهی منسوب یک قوم می کردنم و زمانی وابسته و باز مانده ی نسب و منصب فلان و فلان کس می کردندم.
   همیشه با ذهن خودم در جدل بودم که چرا من در بند دیگری و گروهی  خاصی باشم؟ و چرا کوچک تر از  مردم و انسانی هستم که خالق من و خدای همه ی ما برای ماخطاب کرده است؟
 وقتی دانستم که می توانم، دیری  نپائید که به پا بایستم و صلاحیت دار خودم شوم. اولین گام زنده گی من رهایی از محدوده های گزیدن تحمیلی نام فامیلی بود که سیر تکاملی درازی دارد. من با  نام فامیلی ( نجیب ) اولین گام هایم را به حیث انسان مسلمان  و بشر و شهروند جهان انسانیتی که  برای تپیدن و تقلای زنده گی و بنده گی آفریده شده برداشتم و گذاشتم.  
افغانستانی ام.
بدانیدکه من در سه مورد از شما متمایز هستم. 
اول:
کهولت سن و حسرت یا همان نوستالژی از گذشت بی بار جوانی که نه توانستم درد ملت خود را مداوا کنم.
 دوم: 
من قربانی مستند و مشهود چند بار خشونت جنگ هستم. با آن که بیشترین زمان عمر را فعال رسمی و سیاسی و نظامی و اجتماعی بودم. شاید در مخیله ی تان نه گنجد. اما متاسفانه همه چیز حقیقت است و من زنده گی نامه ام را در همین مورد آماده می کنم تا بعد ها فیلم مستند کوتاهی از ان تهیه شود.
 اگر توضیح بیشتر می خواستید، من سوالات شما پاسخ  می دهم تا ثابت شود که همه چیز واقعیت و انعکاس همان حقیقت تلخ  زنده گی مردم ما است که من یکی از آن ها هستم  و پروردگار امکانات عالی هم به من عنایت داشته و دارد.  
من درد هایی را فریاد می کنم که در پسا فریاد رسای من، میلیون ها گلوی خاموش و حزن انگیزی قرار دارد. 
سوم و مهم:
بیماری مزمن آتسما و افسرده گی درجه ی بلند دارم. دلیل هم  شکنجه های جسمی و روحی من است که رباینده گان در  هنگام هفت بار ربودن و یا اقدام به ربودن من و در مدت اسارت بر من روا داشتند. 
گفتار و نوشتار من داستان پردازی تخیلی و یا هم فلم نامه ی انگیزشی نیست و از طرح آن  برای دل سوزی توقع نه دارم و نه برای کدام دورنمای پیدا و پنهان از امروز و نه فردا. 
دلیل صریحی که سبب شد به شما بنویسم. باز هم سه تا موضوع است.
 اول:
 این که شیفته گی خاص به آموختن دارم. آرزو دارم تا پان عمر دانش آموز باشم و همه ی شما و یا کسانی که در تداوم معرفت حضوری یا تکنولوژیکی و ساختار های شبکه های اجتماعی با هم آشنا می شویم در جای گاه استادان من باشید و هستید. منظورم را دانستید.
دوم:
 آرزو دارم در آینده از برخی پرسش های من که مرتبط به فراگیری از راه دور خواهند بود خسته و آشفته نه شوید. 
سوم:
 این که همه ی ما به آموزش و آموزش و آموزش بی درنگ بدون بهانه همت گماریم و مدرسه و دانش کده و دانش گاه  زنده گی خود باشیم که بدون نظرداشت عمر، الگوی رفیع علمی بار آئیم و  کادر مجرب و مهربان علمی و اداری و اساتید خبیر و خبره ی جامعه ی انسانیت باشیم و آیینه صیقل نمای خانه ی ما و جهان و کشور های خود مان گردیم. و در کارزار زنده گی و سازنده گی مان این سروده ی زیبای سعدی، شاعر سده های سرزمین انسانیت و معنویت دیروز را مشعل راه مان بسازیم که حالا در درب ورودی سازمان ملل متحد جلوه نمایی می کند: 

          بنی آدم اعضای یک دگر اند 
          که در آفرینش ز یک گوهر اند 
          چو عضوی را به درد آورد روزگار
          دگر عضو ها را نه ماند قرار
          تو کز محنت دگران بی غمی
          نه شاید که نامت نهند آدمی
          گر آدمی مخالف طرز بشر مباش
         یعنی ز فیض علم و هنر بی خبر مباش

شاید من تنها پیر مرد شیفته ی دانش آموزی نه باشم. و اما خوش‌بختانه با شما جوانان برومند و فرهیخته به نوعی ارتباط آموزشی دارم. 
به همه‌ی شما دوستان عزیز و گرامی ام دست دوستی و محبت دراز می‌کنم. 
و در پایان اولین یادداشت خود می خواهم از همه ی تان تقاضا کنم تا من جوینده را در پیمودن راهی که هم رکاب قافله ی طویل شما هستم یار و یاور باشید.
 همه ی ما برای هم و کمک به یادگیری های خود و دوستان خود بیاندیشیم. آن جا و آن گاه است که رضایت و خشنودی خداوند متعال را هم به دست می آوریم.
بار دیگر از به خاطر آن که خنده را از لبان تان ربودم، معذورم.
همه‌ی آن چی را در این جا می بینید، یکی از هفت داستان مرگ من و  واقعیتی است که درد آن را خانه واده ام و دوستان ام  و شخص خودم کشیده ام.
از من زنده که دو ساعت پیش از حادثه با آن ها بودم، تنها پیراهن دریده ام را هم چو یادگاری از آن لحظات بی باور زنده گی به مادرم و همسرم و فرزندان ام برادران و خواهران ام و همه بردند.