-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ مرداد ۱۲, یکشنبه

بخش ششم؛ روایت زنده گی من!


نزد من ژنرال محفوظ در قتل انجنیر محمدعارف کابل زاد مظنون است.

محمد عثمان نجیب



  خواننده گان گران مایه!
پس از بخش پنجم، کنون شما می یابید که سرنوشت انسان چی گونه و به کدام بهانه و نیرنگ های روزگار دگرگون می شود و صاحبان قدرت چی گونه گاهی یا مدام برای فرونشاندن تشنه کامی فطرت شان به شکار پرنده های در قفس یا در حال پرواز می پردازند و خود راه شان را می روند و دمی نه می ایستند تا ببینند صید شان در چی حالی است؟

هروی صاحب یکی از شعرای بزرگ وطن می گویند:
وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد و صیاد رفته باشد.

... روشن است که هر کسی با رو به رو شدن با چنین روزگاری، با سراسیمه گی و وامانده گی ها دست و پنجه نرم می کند. 

همکارانی که ناگزیر به پیاده سازی فیصله های رده های بلند رهبری بودند، چاره بی نه داشتند. به طرف من آمدند و حضرتی صاحب بسیار با روان پریشی گفتند که باید همراهی شان کنم.
وی نامه یی را به من نشان داد وفرصتم داد که متن آن را بخوانم.

من دانسته بودم کارهایی زیر پوست آن روز اداره درجریان بود که درکُل من را نشانه گرفته بودند. می دانستم با هیچ استدلالی نمی توانستم برکناری ام را دور بزنم.
با نا باوری دیدم که نامه با امضای شادروان دکتر نجیب مزین بود که کاملن یک چیز تازه بود. 

در نامه از وزارت محترم دفاع آن زمان خواسته شده بود تا من را که گویا و به روایت خود شان از پرنسیب های سالم اداره پا فرا نهاده ام به یکی از قطعات دوردست کشور به عنوان سرباز بفرستند. 
 هم چنان درنامه از واپس گیری رتبه ی بریدمنی من یادآوری شده و به ریاست امورسیاسی هم سفارش شده بود تا از مجازات سیاسی نیز غافل نشوند.
قطعه ی ۱۰۱ محافظ هدایت گرفته بود من را بعد از تصفیه ی حسابات، تحت الحفظ به وزارت دفاع بسپارند.
دقایق دشوار گذری بود.
به خاطرم رسید که این همه زیر و رو شدن برنامه های پرواز هلمند، در بند و رها شدن دور اول من برای آن بود تا به مصداق

  أُولَٰئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمَّا كَسَبُوا ۚ وَاللَّهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ

نصیب خود را کسب کنم، آن چیزی را که قضا و قدر الهی است.

نامه را که از اداره ی عمومی کدرها فرستاده شده و رفیق محمد آصف هدایت رهبری آن را داشتند، دوباره به آن ها دادم.
آماده ی تطبیق هدایت نامه شدم. 
دستان من را دست بند زده و صفحه ی کهنه ی زنده گی سیاسی و نظامی ام را بستند تا در خط نا روشن زنده گی بفرستندم. 

هیچ شکوه یی از مجریان امر نه داشتم و نه دارم. من هم اگر جای آن ها بودم همان کاری را می کردم که دستور اجرای آن را داشتم.
با ذهن خود در گفت و گو بودم که چی شد؟
 کدام پرنسیب ها را زیر پا کرده ام؟ 

آن ها می توانستند فقط پس از تصمیم حزب یخن های خود را از دست و دعوا های من نجات دهند. هر چند که در بندم کرده بودند.  
 ژنرال صاحب محفوظ از دو تا گپ مهم آگاه و روان پریش بود.
اول این که در یک خطای بزرگ استفاده از موقعیت، خود به گمراه سازی شاد روان دکتر نجیب پرداخته بود که در شب اول دور اول  بازداشت من و شمار دیگری از کارمندان نقش بر آب شد و برای عبور از این مخمصه به کمک آقای عبدالقیوم معاون اداره ی کدر ها به روپوش سازی جدیدی پرداخت.
دو دیگر، او با استفاده از قدرتی که در ریاست امورسیاسی به آن دست یافت، به عقده گشایی شخصی اش که توهمی بیش نه بود تا سرحد بازی با سرنوشت تعداد زیادی از کارمندان متوسل گشت که از جمله انجنیر صاحب محمد عارف کابل زاد پس از انفکاک و معرفی به اردو در کمترین زمان طور مرموزی به شهادت رسید. ژنرال محفوظ در اردو هم شناخت گسترده داشت.

نزد من ژنرال محفوظ در قتل انجنیر محمدعارف کابل زاد مظنون است.

او  اداره را در خدمت غرض های شخصی خود قرار داده بود. من درباره ی آن در شب اول زندانی شدن دور اول کاملن آگاه شدم و پیشینه ی آن را هم می دانستم؛ ماجراجویی های او را از گذشته هم آگاهی داشتم. ( که در زمان و مکان ) لازم همین سلسله می آید.
من زندانی شدم و در آن سرمای شدید سال ۱۳۶۳ همراه با محترم حفیظ ‌الله دادستان که دلیل زندانی شدن شان معلوم نبود، در یک غرفه ی چوبین به سر می بردیم.
روز ها و شب های زیاد و سردی را همین گونه گذشتاندیم. بخاری کهنه یی که در این غرفه داشتیم به ندرت آتش داشت همه اش دود بود و دود.
طی مدت بیشتر از یک ماه در بند بودیم. دو بار ما را در هتل نام آشنای مصطفا رو به روی بیمارستان جمهوریت برای حمام گرفتن بردند. آن زمان ها صابون دوف که ما دف می گفتیم بسیار رایج و خوش بو بود.
در هر دو بار وقتی حمام کردیم، پیش خود شرمنده می شدیم. چنان آب آمیخته با دود و سیاهی از سر و روی مان جاری می شد که گویی کارمندان معادن ذغال سنگ هستیم. خانواده ها هم اجازه ی آمدن نه داشتند.

نیمه شبی که از سردی چاره ی مان نه بود، تصمیم به شکستن و سوزاندن بخشی از همین غرفه گرفتیم. سر و صدا بلند شد و نوکریوال ها از راه رسیدند. ما هم بسیار خشمگین بودیم.‌ وهاب خان نورستانی که آن گاه در قطعه ۱۰۱ همان شب نوکری بود، ما را به خواب گاه سربازان برد. کمی آسودیم و خواب مان برد. همه سربازانی که در خواب گاه بودند، بسیار مهربانی کردند. 
در این میان با دو تن آن ها دوست های صمیمی شدیم. یکی محمد عارف که در آن زمان در چهار راهی صدارت پهلوی رستورانت نظامی یک دکان عکاس خانه و دومی محمد اعظم خان که در شهرنو کابل رستورانت کبابی داشت.
نزدیک های ترخیص دور اول احتیاط شان بود که تمدید خدمت احتیاط برای بار دوم اعلام شد. همه بسیار نگران بودند.
در این فاصله ی زمانی زمزمه های کم کمی آغاز شده بود که نمایان گر استفاده ی غلط ژنرال محفوظ از قدرت خودش بود.

من همراه با عارف کابل زاد، ادریس کابل زاد، انجنیر منیر، حسین منگل، نثار احمد و‌ دیگران در آن جایی زندانی بودیم که داکتر صاحب شریف کریم زاده که اول معاون سیاسی اداره ی ما بودند ریاست آن را عهده دار بودند و آقای عبدالواحد طاقت که صنف ششم را خوانده است و به اساس روابط با دکتر به عنوان معاون در همان جا وظیفه داشت و بعدها به عنوان رییس در یکی از ریاست های امنیت گماشته شده بود، آدم نام آشنا بود همکار و همدست ژنرال محفوظ شد.
آقای طاقت که حالا همه گی غیر از تبار خود را حرامی می داند، روزگاری شاد روان ببرک کارمل را هم چون جان خود دوست می داشت. کهنه کاران امنیت صحبت های او را در مقابل ببرک کارمل و ستایش او در سال ۱۳۶۱ از کارمل را در تالار ریاست اداری به یاد دارند.
مرام من از عیان گفتن آن اسرار آن است تا نسل جدید ما بدانند که کشور ‌تنزل و‌ تطور زیادی را پشت سر گذاشته است.
و به این سان ما را زنجیر و‌ زولانه کرده دور انداختند مان.

داستانی را که در بخش پنجم از  روز های دشوار زنده گی و وامانده گی های مادرم گفتم، دو پهلو دارد. 
یکی آن بود که بدانیم مادران ما خود بهشت ما اند. مادر من از دودمان خواجه های روستا و دهکده ی ما هستند که پدر و پدر کلان های شان صاحبان زمین های کشاورزی زیادی بوده اند. تا جایی که روستای شاداب و خرم قلعه ی خواجه های شکردره به نام خواجه عزیزالدین خان پیشینه ی دیرینه دارد.
اما پدر مرحومم که نه می دانم به کدام دلیل هیچ چیزی در این مکان خود شان نه داشتند و با فقر دست و پنجه نرم می کردند، با مادرم ازدواج کرده بود.
همین مادرک من که از مادر،  پدر و پدر کلان زمین دار بوده، با همه دار و نه دار پدری که او تنها دخترش همراه یک برادر بوده وداع کرده و با ناداری های شوهر ساخت و( ۹) فرزند تربیت کرد و سه تن آن ها را هم به خاک سپرد. اما آهی نه کشید تا به کسی شکوه کند.

دوم این که بر خلاف ادعا ها نه اعضای جناح پرچم حزب اشراف ها بودند و نه جناح خلق حزب  گرد (دایره وی). 
همه از اقشار کم درآمد و بی درآمد و فقیر جامعه بودند که من نمونه ی آن هستم.  و با گذاشتن این گونه لقب ها بالای یک دیگر حالا تا نیستی رسیدند...
ادامه دارد..