-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ مرداد ۲۰, دوشنبه

يک خط نازک


تاريخ زندگی ما گستره ی کاغذ است.
به پهنای آن رنج می بريم، خرد می شويم، می دويم، بازی می کنيم، تنها می مانيم، می ميريم، و وقتی گذشتيم در پرونده ی بشری خط می شويم؛ دقيقا مثل لبه ی کاغذ.
ساسانيان در مساحت بزرگ شدند و فرو ريختند، مغول ها در مساحت تاختند و محو شدند. کودکی در مساحت شب ترسيده بود، مادری پسرش را بدرقه می کرد، تمام شب بيدار بود، و صدای جنگ از دروازه ی تاريخ محو می شد، انگار که اصلا نبوده است، انگار کسی نمرده است. جايی کسی می خواست خون کسی را بريزد، در مساحت نفرت. کسی صدای چکاندن ماشه را می شنيد، و تا تمام کند، پرواز گلوله را در مساحت عمرش طی می کرد، و بعد فرو می غلتيد، انگار که نايستاده بوده، خواب بوده و داشته کابوس می ديده. جايی دختری از نردبان بالا می رفت تا شادی اش را در مه نشان دهد، انگار يک عمر عنکبوت قالی نبوده است.

عباس معروفی