-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ مرداد ۲۲, چهارشنبه

دوری دوری دوری لعنتی، تنهایی را بهترین دوست مان گردانده است



نامه یی از فرزند ارشد مان داریم که بی کم و کاست پیش نظر شما می گذارم.
محمد عثمان نجیب



افتاد و برخاست، زخم های تلخ کامی روزگار را چشید و أهی نه کشید. 
روزی از او عذرخواهی کردم به خاطر آن همه شکست و ریختی که فرا راه او گذاشتم.
با مناعت گفت: پدر جانم روز های طلایی را هم دیدیم که خداوند متعال بر ما داد. حالی باید از امتحان الله بگذریم و یک نفر ما قربانی خوشی های خوار و بیادر و خودت شویم.

دلم بسیار خواست تا نامۀ پسرم را بدون کم و کاست و بدون دست کاری به شما عزیزان هم رسانی کنم.

          
مادر، پدر!
اول از همه ممنون و مرهون زحمات و فداکاری های شما استیم، ممنون که ما را درس انسانیت آموختید، ممنون که خاطرات نغز برای مان هدیه کردید، ممنون که با معنویت عجین مان کردید، در عین حال ممنون پرودگار هستیم، هیچ می دانید بابت پیدا شدن و بزرگ شدن در آغوش شما چقدر سپاسگزار پروردگار ایم....بی نهایت.
هر زمان که به ثروتمندی روح شما می‌اندیشم رعشه یی بر اندام ام مستولی می شود که فقط و فقط با یاد دوران کودکی ام آرام می شود. آه نور دیده هایم همین حالا آهنگ جگجیت سنگ را شنیدم که می گفت (کاغذ کی‌ کشتی) با شنیدن آهنک جگجیت سنگ خود را کودکی یافتم شاید ۱۰ ساله در مکروریان در اتاق نشیمن مان چهره ی موقر پدر را دیدم، سیمای گلگون و لبخند فرشته مانند مادر را. دیدم که پدر و مادرم چه سان از شنیدن همین آهنگ حظ میبرند. خوب دیدم پیراهن تنبان سفید پدر را، چادر مادر را هم دیدم که مانند خانم های تاجیکی به سر بسته بود، لیک حالا تک تک الفاظ آهنگ را با سوز استخوان می فهمم و به خنده های دوران کودکی ام در جریان شنیدن همین آهنگ می خندم، حالا می فهمم که چرا همه آن وقت از این آهنگ این قدر لذت می بردند، حالا می فهمم با شنیدن این آهنگ همه کودک می شدند و می شوند همه خود را در آغوش پدر و مادر حس می کنند، من هم که انسان استم اجازه بدهید خود را در آغوش تان حس کنم، حالا اگر اجازه هم نه دهید خود را همین حالا کودک حس کردم و برعکس ایام کودکی ام نه خندیدم، گریه گردم از دوری تان.
پدرم از روزی که از جور روزگار دف سفر نواختی پشت پسرت خالی، خالی شده، نه می دانی کابل که بودی چه سان پشت ام به کوه بود، باک ارباب زمان را نه داشتم، حالا هم نه دارم، دلیل هر دو یکی است آن هم این که خودت پدرم بوده یی آن وقت با حضور ات در کابل پروای ارباب روزگار، زر، زور و زمان را نه داشتم حالا با نام ات پروای هیچ یکی را نه دارم و نه خواهم داشت.
مادرم! قبل از اختطاف پدرم خام بودم،  نه دانسته رنج دادم ات، به خاطر همه اتفاقات عذر می خواهم بعد آن اتفاق ناگوار فهمیدم که خدا فرشته یی را از عرش برای ما فرستاده، مادرم هر حالت که بعد اختطاف پدرم که آمد. دیدن روی گل فام ات کار صد مسکن را می کرد، هر مشکل که در بیرون بود با دیدن روی خودت ولو چهره غمگین خودت از یادم می رفت با بودن خودت پشت ام به کوه، دل ام به گل  و روح ام در آرامش است.
از هر دوی تان معذرت می خواهم از برای زشت بودن ام، از برای نامهربان بودن ام، از برای ناصالح بودن ام، از برای رنج بودن ام.
دوری دوری دوری لعنتی، تنهایی را بهترین دوست مان گردانده است ولی مقدر همین بوده، امیدوارم مشکلات حل گردید دوباره یک جا گردیم، دوباره در آغوش تان کودک شوم دوباره به همین آهنگ که حالا گریه ام داد، بخندم و بخندم و بخندم و چیغ بزن ام که من خوش ترین مرد دنیا ام.
ان شالله که می شود، در نوشتار سکته گی باشد از پدرم معذرت می خواهم با عجله نوشتم. دوری بالای مان تحمیل شده، هر تصمیم که در چند سال اخیر گرفته ایم، فقط میان بد و بدتر انتخاب داشته ایم، امید دیگر میان خوب و خوب تر انتخاب داشته باشیم.
هر بار که به گذشته می اندیشم این بیت در ذهن ام ته و بالا می پرد: 
این کوزه گر دهر چنان جام لطیف!
می سازد و‌ باز بر زمین می زند اش
محبت