-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ شهریور ۳۰, یکشنبه

آن پائیزهای کابل چه شدند؟

 خاطره یی از قهارعاصی، به قلم رحمت الله بیگانه

اشاره: رحمت الله بیگانه از نیمه دوم سالی های شصت خورشیدی روایت کرده است. هنگام خواندن این متن، همان موترواگون دار سیار رحمت الله- عزیزایما یادم می آمد که عقب شفاخانه فروشگاه ایستاده می بود. گویا آن جا مرکز فرهنگیان بود. گاه گاه من هم آن جا سری می زدم. از خود می پرسم آن صبح ها و آن پائیز های کابل را چه حال افتاد؟ ( مأمون)





از سال ۱۳۶۲ تا اخیر سال ۱۳۶۹ خورشیدی، دکانی در منطقه فروشگاه شهر کابل داشتم؛ قهار عاصی تازه به همکاری جناب فرید مزدک، خانه یی در مکروریان سوم دست و پا کرده بود و اکثرن صبح ها قبل از رفتن به وظیفه به دکان پیشم میامد.

روزی صبح به دکان ما آمد و گفت: دوهزار افغانی نیاز دارم‌، صبح بود در دخل دکان پول نبود، گفتم‌ تا دو ساعت جور می کنم، عاصی قبول کرد و گفت،

پس از چاشت میایم.

محصل بودم، رفتم دانشگاه درس خواندم و برگشتم، دوستی به نام نورالدین اکثرن در دکان میبود، پرسیدم عاصی نامده بود، گفت نی!

آن روزگار تلفون همراه نبود که زنگ میزدم، منتظر ماندم؛ ساعت یک، دو، سه تا پنج، درک عاصی معلوم نشد.

با خود گفتم یا فراموش کرده و یا مصروف شده است.

آن زمان معاش یک مامور ماهانه ۱۸ صد تا ۲۰۰۰ افغانی بود. دوهزار افغانی را از دخل دکان که همه بیست افغانیگی بود گرفتم و آنرا لاشتک زده روانه خانه عاصی شدم. خانه عاصی در منزل پنجم بلاک های مکروریان سوم عقب تانک تیل مکروریان است. پشت درش رسیدم، زنگ‌ دروازه را فشار دادم، تک‌تک زدم، کسی باز نکرد.

عاصی عروسی نکرده بود و تنها در این اپارتمان زنده گی می کرد؛ نگران شدم که چگونه خواهد شد!

بلاک های مکروریان ها دهلیز های تنگ و کلکین های کوچکی برای روشنی دارند، نزدیک کلکین رفتم تا از بالا بیرون را تماشا کنم، چشمم به برنده خانه عاصی خورد، یادم آمد که عاصی دیگرانه و شام ها به این برنده می نشیند. باخود گفتم، دیگر چاره یی نیست، این پول را از کلکین دهلیز به سر برنده اش می اندازم، توکل به خدا هرچه بادا باد!

پولی را که بسته بود، به سر برنده اش انداختم و راهی دکان خود شدم.

روز ها گذشت. من معمولن ساعت ۶ صبح دکان را باز می کردم و بعدن میرفتم دانشگاه و دوباره به دکان باز می گشتم.

راستش مصروف شدم و یادم رفت که به عاصی بگویم پول را گرفته است یا خیر؟

عاصی در هر موقعیتی که میبود، خبر مرا می گرفت و روزانه یکی دو بار حتمی مرا می دید و باهم میبودیم- در دکان، دانشگاه، ماموریت و حتی عسکری.

روزگاری در سال ۱۳۷۰ خورشیدی مامور وزارت عدلیه شدم، عاصی همه روزه به وزارت عدلیه میامد.

عاصی در زنده گی اش آدم مشهوری بود و اکثرن جوانان او را می شناختند و دوستش داشتند.

روزی دختران همکارم در عدلیه تقاضا کردند که عاصی مهمان آنها شود و عاصی قبول کرد.

عاصی در این مجلس شعر های انقلابی و جالبی خواند:

لیلا لیلا ویرانم

سر تا پا دردستانم

لیلا آتش می سوزد، در رگهایم در جانم

لیلا لیلا پاییز است ...

در این مجلس محمد موسی نهمت یکتن از شخصیت های نخبه حقوقی، شاعر و نویسنده خوب کشور که در کمال گمنامی و عزلت در گذشت نیز بود و همچنان محمد اشرف رسولی یکی از حقوقدانان مشهور و رییس یکی از دیپارتمنت های وزارت عدلیه نیز حضور داشت.

بهر صورت، معمولن من و برادرم ایما، اولین شنونده شعرش می بودیم.

از حادثه پول انداختنم در برنده چند روز گذشت، صبحی عاصی به دکان آمد و هنگام برامدن از دکان، خریداری چای خرید و پول های بیست افغانیگی را کشیده و پیسه چای را داده و رفت.

گویی عاصی گپی به ذهنش تداعی شده باشد، طرفم دور خورد با تبسم گفت:

چند روز پیش مه از برنده خانه دوهزار افغانی یافتم، غیر از خودت کسی از نیازم خبر نداشت، حتمی این پیسه را خودت انداختی؟

هنوز چیزی نگفته بودم که عاصی با خنده گفت:

عجب رفیق دلسوزی استی!


یادداشت: اینکار خیلی شخصی بود، نمی خواستم این قصه را بنویسم، اما مصور جان فرزندم، اصرار کرد که جالب است، آنرا بنویس!

تصاویر: پل باغ عمومی کابل و دکان یاد شده در خاطره.