-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

در زمان ما، یک نل دوان هم مشاور داشت!

بخش نهم روایت خاطرات زنده گی من‌.

محمد عثمان نجیب



در بخش هشتم روی داد جلسه عمومی حزبی را خدمت شما توضیح دادم. 
رفیق رزاق از این جا با منی که فقط یک کارمند عادی بودم حریفی را شروع کرد.
از فردای آن جلسه رفت و آمد های رفیق رزاق به دفتر رییس اداره ی ما زیاد شد.
هرچند مجاز بود که بدون گرفتن وقت یا انتظار هر زمانی که اراده کند می تواند رییس اداره را ببیند. به دلیل موفقیت حزبی سیاسی اش و هم رعایت خاطر وطن داری شان که هر دو از استان پروان عزیز ما (ماتم و ویرانه سرای امروز) بودند.
 به هرحال باید از فیلتر دفتر ما عبور می کردند. چون رفتن نزدیک رییس اداره از تنها درب ورودی لا به لای دفتر ما ( سکرتریت ) میسر بود.
هر بار که تشریف می آوردند، با چهره ی عبوسی نسبت به من نگاه های فاتحانه کرده و بدون قبول سلام من داخل می شدند. گویی از نبرد فتح الفتوح برگشته اند. 
طبیعت انسانی و وطنی همه ی ما و شما هم همین است که هر قدر ناتوان هم باشیم سر تسلیم فرود نه می آوریم.
من احساس کردم که به گفتار عام، نفر به قبر کدن من پا لچ کرده.
و داستان محافظه کاری جناب محترم سیدکاظم را که خواندید.
پس از رفت و آمد های زیاد ایشان، به اطلاعاتی دست یافتم که من باید از جناب رفیق رزاق عذر خواهی کنم.
من بی چاره ی بی گناه و بی واسطه پیش خود فکر کردم که بی گمان تفاوت مبارزه ی من با آقای رزاق نه از لحاظ عمر که ایشان کهن سال بودند، بل که از لحاظ کار و فعالیت عملی از دوران اختفا تا انتهای پیروزی بیشتر بوده و نه شاید برابر یک شب بیداری و خسته گی جسمی من از شب و روز های خطرناک نزدیکی با مرگ توسط جوخه های اعدام حفیظ‌الله امین، برای حزب کاری کرده باشند. تا صبح پیروزی حزب، و به دستور رفیق و استاد من حضرت امیری صاحب، آن قدر شب نامه نوشتم و پخش کردم که گوشت انگشت وسط دست راست من واقعا به استخوان رسیده بود. و جالب تر از آن پخش آن ها بود. در هر منزلی از دوستان که می رفتم یک کاپی از شب نامه ی دست نویس را زیر دوشک شان می گذاشتم. البته این کار را همه می کردند. من فقط داستان خود را روایت می کنم.
دو تا صحنه ی جالب از آن دوران را برای تان بازگو می کنم و بعد به روایت شاهکاری های رفیق رزاق بر می گردم.
در صنف دهم اجتماعیات لیسه ی عالی حبیبیه به قول دروغ گویان کفتان صنف بودم، استاد محترم محمد اسماعیل خان یک کلید سرمعلمیت را برای من داده بودند تا حاضری ها و کتابچه ی موسوم به ترقی تعلیم را بگذارم و پس درس از دفتر مراقبت کنم تا پیام های کسانی را که مراجعه می کنند خدمت سرمعلم صاحب محترم ماه برسانم. من با استفاده از این فرصت شب نامه ها را داخل صفحات حاضری و ترقی تعلیم و گاهی در تشناب های عمومی پخش می کردم.
روزی استاد گرامی اسماعیل خان من را با مهربانی پرسیدند: ( ... لندی کلی سر معلمیت ره به کس دگه هم میتی به خیالم..؟) عرض کردم نه استاد، پیش خودم می باشه. فرمودند (... در بین حاضری ها و ترقی تعلیم ها شب نامه پخش می کنن. فکرته بگی که کسی دگه اینجه داخل نه سه از پیشت..) دانستم که خدا را شکر بالای من شک نه کرده اند. اما یک پرسش تا حالا در ذهن من دوران دارد که چرا؟ نه خواستند خط شب نامه ها را با خط شاگردان مقایسه کنند که کار مشکلی هم نه بود. آن هم که استاد بزرگواری مانند سعدالله خان رضایی با قدرت زیادی اما با مناعت و بزرگی مدیریت عمومی لیسه را عهده‌دار بودند.
مورد دوم روز های عید بود، با پدر مرحومم به خانه های دوستان می رفتیم. وظیفه ی من پخش شب نامه ها بود.
در علاوالدین پایین مقابل سفارت روسیه منزلی از دوستان خوب ما محترم عبدالله نظام بود. من آهسته یک کاپی شب نامه را زیر دوشک اتاق پذیرایی شان که در منزل اول قصر لوکس شان قرار داشت گذاشتم.
بزرگ ها سرگرم گفت و گو بودند که کاکای مرحومم حترم عبدالله نظام به پدر مرحوم من داستان همسایه ها را کرده و گفتند همسایه ی دست راست ما عبدالحکیم خان مژده هستند و به قول خود شان سیاست باز. 
من که این حرف را شنیدم تصمیم گرفتم هر طوری شده یک کاپی شب نامه را به منزل مژده صاحب بیاندارم.
به بهانه ی بیرون رفتن از اتاق پذیرایی خارج شده بیرون کوچه پریدم. یک کاپی شب نامه را در زیر درب ورودی منزل مژده صاحب گذاشتم. به این نتیجه رسیده بودم که چون ایشان اهل سیاست اند، بهتر درک می کنند. اما نه دانسته بودم که در حمایت از حزب اسلامی فعال هستند. 
به هرحال آن روز گذشت و چند روز بعد آن کاکای مرحوم ما با فامیل محترم شان در موتر لوکس اوپل جدید و به راننده گی محترم رلمی فرزند شان به منزل مامای محترم من در دهمزنگ کابل تشریف آوردند. به محض دیدن من خندیدند و گفتند ( ... بچیم ده خانی ما خو شب نامه انداختی ده خانی همسایه ی ما چرا انداختی..؟ ).  گفتم کاکا جان من یک متعلم آدم هستم مره به شب نامه چی؟ با لبخند ملیحی فرمودند (... که بچیم درس بخوان به سیاست بازی وخت داری...). 

تصادف روزگار چنان آمد که من پس از سال ها توانستم به اساس تقاضای کاکای مرحومم، خدمت کوچکی به فامیل محترم عبدالحکیم مژده، پدر شهید وحید مژده انجام بدهم. هر چند تا امروز نه می شناسم شان.
هر دو فامیل محترم مانند هزار ها فامیل دیگر داغ دار شدند.
اسدالله نظام پسر ارشد و جوان آراسته ی خلقت که خلبان بودند در حادثه ی سقوط هواپیمای شان به شهادت رسیدند و راکت های حکمت یار منزل شان را ویران و دختر جوان شان را به شهادت رساند. 
عبدالمجید مژده را همان هایی به شهادت رساندند که آقای عبدالحکیم مژده به خاطر شان مبارزه کردند و به روایت فامیل محترم نظام صاحب، عمری را در زندان گذشتاندند.
با این خاطرات که هم زمان ذهن من را می آزردند، تصمیم گرفتم که به هیچ صورتی معذرت خواهی نه کنم و نه کردم. دلیلی هم نه بود.هر دوی ما عضو یک حزب سیاسی با حق آرای مساوی بودیم و موضوع مربوط همان جلسه بود که همان جا ختم شد. 

معذرت خواهی نه کردم.
دفتر کاری ما که محترم عبدالله نورستانی مدیریت آن را داشتند که فقط مانند اسپ گادی مقابل چشمان خود را می دیدیم و از ماجرا های بیرون تا اطلاع نه می دادند یا بیرون نه می رفتیم خبر نه می شدیم.
خبر عصبیت رفیق رزاق که بالای من داشتند، همه گیر شده و کسی بی خبر نه بود.
کاکا جمیل کارگر باشند ی ولایت لغمان آدم مهربانی بودند و از حاصلات برنج سالانه ی شان به قیمت مناسبی برای من می فروختند. 
ایشان در دفتر معاونیت اول اداره کار می کردند که رفیق غلام علی اتمر آن سمت را رهبری می نمودند.
چند. روز بعد خود داری من از عذرخواهی، کاکا جمیل کارگر نزد من آمدند و با لحن بی ساخت اما دل سوزانه به من، گفتند (... همی مردکه که کی تو جنجال داره هر روز دفتر ویکتور مشاور میره...). کما این که دفتر های ایشان هم مقابل هم بود.
من دانستم که رفیق رزاق برای باز کردن عقده و کرسی نشاندن تصمیم خود در مورد مجازات من دست به دامان مشاور روسی شده اند
با دریغ که ارکان رهبری و کشوری ما از حد اقل دوصد سال همیشه تابع قوانین حاکم متجاوزان و کشور گشایان زیر نام مشاور و کاردار و نماینده بوده اند که در حقیقت آمرین همه ی آن ها بوده اند.
 بریژنف هراسی از رأس تا قاعده و مشاور هراسی در همه سطوح به وفور دیده می شد. اما انصاف را نه باید فراموش کرد که به اندازه ی ترامپ هراسی و آمریکایی هراسی امروز هرگز نه بود که رییس جمهور کشور هر چند دست نشانده اما مانند غنی برده گونه و در محضر عام و در کشور خود تحقیر شود و در حد یک سرباز عادی از جانب همتای خارجی و بادار خود نزول شخصیت و مقام داده شود. در دهه ی شصت برنده ی میدان کسی بود که مانند امروز غنی، حمدالله محب و خلیل زاد که حلقه ی وصل غلامی به انگشت می داشتند، یعنی همسر روس می‌داشتند و یا سند جاسوسی و برده گی علیه وطن خود را به اجانب امضا می کردند. 
من در دوران کار و ارتباطات گسترده ی که داشتم در همه ادارات دولتی فقط چهار نفر را دیدم که در آن زمان مردانه علیه مشاور ایستادند و نا گفته های خود را گفتند.
اول_ رفیق حاجی محمد مرحوم که داستان گفتار او را برای ویکتور، خدمت شما نوشتم.
دوم_ رفیق جبار کارگر که از صفای باطن اما نه آکانه در جلسه ی عمومی جواب گفت.
سوم_ دگروال صاحب عبدالرحمان قوماندان قطعه ی ۱۳۱ استحکام فرقه ی ۸ اردو که ان‌شاءالله داستان آن را در زمانش روایت می کنم.
چهارم_ جنرال مرحوم محمد آصف شور. که در سته کندو مسیر ولایت خوست و در حضور داشت خودم مشاورش را به یک پیسه کرد. (... تفسیر بعد ها می آید...)
در مورد آقای سید محمد گلاب روی هم گپ و گفت هابی وجود داشت اما من باور نه دارم و نه هم دیده ام.
شاید بوده باشند کسانی که در آن زمان ایستاده گی کرده باشند.
از این قماش رهبر نما ها در تاریخ کم نه داریم.
حدس من درست از آب در آمد.
یک روز کاکا خرم دل از دفتر دنبال کاری بیرون رفتند. وقتی برگشتند، دیدم حال شان خوب نیست و عصبیت از چشم ها و رخسار شان خوانده می شد. گفتم خیریت اس؟ چرا اعصابت خراب اس؟.
گفتند (... برو که او اوروس پدرلعنت کارت داره..). گفتم کدامش؟ (... همو خر کتیش ویکتور اس چی بلای خداس...).
هیچ دلیلی نه بود تا خودم را قناعت بدهم که چرا باید مشاور کلان اداره یک کارمند عادی دفتر را کار داشته باشد. 
دفتر ویکتور در مجاورت اتاق خواب رییس اداره ی ما بود. اما برای رفتن به آن جا باید یک دور کامل بیرون از دفتر را طی طریق می کردید.
رفتم که پاول و ویکتور نشسته اند. با من سلام علیکی کردند. 
هراس من از آن بود تا احضار من به سخنان گذشته ی حاجی محمد مرحوم وابسته نه باشد که برای ویکتور گفته بود و شما در گذشته خواندید.
دیدم بر عکس تصور من، برخورد شان عادی و حتا صمیمی تر بود. 
پرسیدم کاکا خرم دل گفت شما مره کار داشتید.
بعد از آن که پاول سخنان من را ترجمه کرد.
ویکتور چیزهایی گفت. پاول ترجمه ی آن را برای من کرد. و خود پاول هم قبلن از خلقی و پرچمی بودن من پرسیده بود.
وقتی پاول سخنان ویکتور را ترجمه کرد و پرسید که (...منشأ طبقاتی تو چیست؟).
مات و مبهوت شدم و بسیار خنده دار هم بود، به خنده گفتم پدرم صاحب سرمایه های زیادی است و در افغانستان پول زیادی دارد.
با مکث کوتاه پس از ترجمه ی سخنان من به ویکتور گفتم من پسر یک کسبه کار عادی هستم.
پدرم دکان بوت دوری و بکس سازی داشت در کارته ی پروان کابل که بعد ها یکی از شاگردان اش دکان را دزدید و دولت وقت به جای باز پرس از دزد که نزد شان حبس بود، پدرم را فشار می داد و قصه یی که پدرم می کنه اگر آقای منجم ابراهیم کندهاری مداخله نه می کردند، به جای گل حسن دزد، پدرم را به نام مفتری ( افتراء کننده ) حبس می کردند که هم دکان و سرمایه ی غریبانه اش را از دست داده و هم از بیداد ستم ادارات باید به دزد حبس هم می شد. بعد از آن پدرم به حال نیامدند و هر طرفی به شاگردی رفتند و من هم همراه شان بودم. غیر از ایران که چند بار رفتند.
(...آن زمان هم پدرکم به ایران رفته بودند. که مرگ فرزند نو جوان خود را هم نه دیدند، چطوری که من جنازه ی شان را نه دیدم. 
،،فدای زحمت های شان شوم الهی..).
پاول سخنان من را تر جمه کرد. 
ویکتور سوالی کرد که فقط تنها در حد سوال باقی ماند. 
پاول ترجمه کرد که درس دینی ده کجا خواندی؟
زنگ خطر جریان جلسه ی عمومی، ذهن من را هشدار داد.
تا جواب بدهم، ویکتور به پاول چیزی گفت.
پاول ترجمه کرد که (...ضرورت به جواب دادن نیس و رفیق ویکتور از طرح این سوال معذرت می خواهد...). سکوت کوتاه اما معنا داری بین هر سه ما برقرار شد.
 من بی درنگ دانستم، که رفیق رزاق به پابوسی ویکتور برای شکوه از من رفته و عذر ها آورده است.
این یک حقیقت تلخ دیروز و امروز کشور ما بود و است که برخی از سیاسیون برای رسیدن به کرسی و مقام و اهداف  خود مانند یک برده و غلام جنسی و نقدی و تضرع دست به دامان مشاور خارجی می شوند.
سکوت یک باره پس شکست و ویکتور پرسید: ( ...چرا. یگان نفر این جا بر ضد تو هستند؟ و تعریف و توصیف های حق و نا حق کرده، به عنوان مثال ( کشف پروژه ی سرقت پشتون مارکیت واقع فروشگاه را که در آن زمان صورت گرفته بود و متاسفانه سرنخ تعقیب عاملین سرقت، ما را دوباره به اداره ی خود ما کشاند) یاد کرد. و توصیه کرد که با این ها گذاره کن.
به هیچ صورت نه گفت که چی کسی از من شاکی است؟ اما من می دانستم.
حالا نزد خود فکر کنید که برخی ها تا کجا افول شخصیتی می کنند و برخی ها برای حفظ مقام خود شان همه را نادیده گرفته و نه می پرسند که چرا در موجودیت رییس و رهبری اداره که خود آقای رزاق هم عضو آن بود، از یک کارمند عادی و هم وطن و هم سیاست و هم کار عادی و بی صلاحیت خود شکوه کند؟
به هر حال ویکتور نیکولایویچ گفت تشکر گپ های ما ختم است. 
من هم بر آمدم.
دیدم رفیق اکبر شهید که آن مسئول تشکیلات حزبی و برادر ارشد رفقا محمد افضل و عبدالوحید همکاران ما که الحمدالله حالا حیات دارند، پیش روی من آمدند. 
خلاف انتظار و توقع عین پرسش هایی را از من کردند که گویی این سوال ها از قبل ترتیب و دو کاپی شده باشد. 
جالب این که رفیق اکبر هم به من توصیه ی گذشت و حوصله را کرده و عین گپ ویکتور را تکرار کردند که چرا این مردم ترا نه می گذارند؟
این جا بود که دانستم حوداثی علیه من بی چاره در شرف وقوع اند.
پرسش ها و مشاوره های هر سه نفر, هر چند غیر مستقیم، ولی می رسانید که من باید از رفیق رزاق بابت گناهی که نه کرده ام معذرت خواهی کنم.
اما غرور و شرف انسانی برای من این اجازه را نه می‌داد.
فکر کردم که منی بی گناه، بی واسطه، یک کارمند عادی و یک حزبی خود شان را چرا این همه می رنجانند؟
دفتر برگشتم و بر سبیل عادت که چای سیاه و زیاد می نوشم، مصروف چای خوردن شدم.
وقوع هر تصمیمی به خاطر خود را انتظار داشتم.
چند روزی از این همه گذشت و رفیق رزاق هم به دفتر رییس صاحب نیامدند. 
شام یک روز رییس صاحب اداره با فشار دادن دکمه ی زنگ سرمیزی شان، زنگ خطری که سرنوشت من را نشانه می گرفت به صدا درآوردند.
فکر می کردم هدایت دیگری دارند، اما فرمودند ( ... بشی ده چوکی... ).
وقتی نشستم، فرمودند، ( ... بگو ده کدام دفتر خوش هستی که همونجه روانت کنم؟). من که بسیار از این محافظه کاری خفت بار شان عصبی شدم، گفتم هر جایی که رفیق رزاق گفته همان جا می روم.
گفتند خودت بگو. گفتم دفتر قبلی خودم.
قبول کردند. قبل از برآمدن آخرین شب کار در دفتر شان، تقاضا کردم تا به اسحاق توخی تلفن کنند که موافقت خروج پاسپورت یکی از دوستانم را خلاص کند. و این کار را کردند. ممنون شان.
چنین بود دست به دامن شدن مشاوران.
چنانی که حالا غنی و زیر دستان او در مورد همه کشور می کنند. 
 آن زمان بریژنف هراسی بود و مشاور هراسی هم چنان.
 مشاور چنان زیاد بود که یک نل دوان هم مشاور داشت. 
نام آن ها و این ها مشاور بود. اما در حقیقت گرداننده گان سیاست و آمرین مقامات محلی بودند و هستند.
ادامه دارد...