-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ شهریور ۳۱, دوشنبه

سلسله ی روایت های زنده گی من!

نوشته ی محمد عثمان نجیب

در بخش دهم خواندید که چه ها کشیدم. 

پیش از ورود به ادامه ی روایت می خواهم یاد آوری کنم که:




من در هفته های اخیر روایت های حقیقی و بدون خرده یی کاستی و فزونی زنده گی خود را می نویسم.

انسان عادی هستم و مانند هر انسان دیگر این صلاحیت را دارم تا گذشته ی سپری شده را همان گونه که در دوران حیات من پیش روی من سبز شده اند؛ رخ نمایی کنم که گاهی بلندم کردند و زمانی به زمین کوبیدندم.

من به حیث یک مسلمان همه‌ی آن چی را بر من گذشته تقدیر الهی می دانم.

اما نه می شود روایت زنده گی خود را به فرمایش کسی نوشت.

این یک تذکره نویسی شخص دوم و سوم نیست تا بتوان در آن فرمایشات و یا خوشی ها و خفه گی های کرکتر هایی را رعایت کرد که بخشی و یا ضلعی و یا اساسات خوب یا بد این روایت را تشکیل می دهند.

وقتی من بی پرده و بی هراس می گویم که برای گرم کردن خانه ی سرد مادر و پدرم سوراخ های سنگ‌ کاری دیوار های همسایه های خود را می پالیدم، یا وقتی در بعد ها می نویسم که چه گونه تذکره ی تابعیت خود را هنگام برگشتن از بره کی برک ولایت لوگر نزد نگران لینی به عوض کرایه امانت گذاشتم و جیب خالی و دست خالی به دیدار فامیل آمدم، دیگران باید بدانند که من در پی خوشحال بودن و ناراض بودن شان نیستم و لازم هم نیست که گلایه ی شان یا حتا سپاس های شان را از هر مجرایی به من برسانند.

وقتی به کسی و کسانی و به خاطر خدا و پیامبر و بعد به خاطر نزدیکان ات پی هم نیکی می کنی و آن ها مدام ترا می فروشند، دیگر تسامح در روایات حقایق و ناگفته ها راه نه دارد.

کما این که من این نوع تسامحات بی لزوم و با لزوم را تا سرحد افراط پیش گرفته بودم که اکنون بار ملال آن را من و فامیل من به دوش داریم. آن گونه که در پیش گفتار و آغاز این روایت گفتم، مانند هر شهروند عزیز کشور شکست و ریخت های عدیده ی زنده گی را دیده ام.

مغز من همه روی داد ها را مانند. بایگانی های تازه ابداع شده هم چنان با خود دارد.

با توجه به شکنجه های جسمی و روحی که در هر دوره ی زنده گی من عمری از عمرم را کم کرده اند، ان‌شاءالله ۹۹ در صد خاطرات را آن گونه که بوده اند روایت می کنم.

اگر بازگویی برخی روایات بسیار استثنایی از لحاظ زمانی کمی پس و پیش شوند شاید. اما از لحاظ مکانی و موقعیتی حتا ژستی را که اشخاص و افراد و گروه های معین در زنده گی من داشته اند هرگز از یاد نه می برم. نه برای عقده گشایی بل برای عبرت انگیزی. 

من با توجه به ثبوت ها و نشانه هایی که دارم روایات زنده گی شخصی و رسمی و تشریفاتی خودم و هر آن چی و کی و گاه و جاه که در آن دخیل بوده اند را به خواننده ی خود می رسانم.

این که  کی ها اقرار و چی کسانی انکار می کنند و یا خود را ناآگاه و فراموش کار تلقی می کنند و جا می زنند مربوط خود شان است. و هرگاه از خواندن حقایقی که می دانند گرم تر از آفتاب داغ تابستان و روشن تر مهتاب شب چهارده اند دل گیر می شوند، بهتر است آن را نه خوانند یا به دفاع مستند بپردازند.

من تا زنده ام نه می ایستم. ان‌شاءالله.

                                 

آغاز بخش یازده !

ما را به جهنم روی زمین بردند.

در پایان خط رسیدن کاری و رها شدن از اداره ی امنیت ملی امروز و خدمات و اطلاعات دولتی دی روز، راهی زندان جدید طویله ماننده یی کردندم که تنها نام محل تجمع بود و دیگر همه‌ ظاهر و‌ باطن او ظلمت کده یی را می ماند که اسیران جنگی چی حتا حیوانات هم نه باید آن جا می بودند.

محلی بزرگ اما ویرانه و متروکه یی در جوار ساحه ی شیرپور دی روز و به قول آقای بشردوست شیر چور امروز.

الزامی بود تا من و ما هایی که از دوردست‌ها و یا از حول خوش شهر کابل محکوم به بودن در آن جا شده بودیم خود مان را به آن فضای خفت بار و خفقان آور وفق می دادیم.

آب و هوای سرد زمستانی، فضای ملتهب بدون برخورد انسانی، اتاق های درست طویله ماننده یی روستایی. کما این که یادم است پدربزرگ و مادربزرگ مادری من که طویله برای حفاظت حیوانات شان داشتند، آن ها را گرم و تمیز نگاه می کردند و مدام از چهار پاهای شان وارسی داشتند تا مبادا در سردی ها تلف شوند. اما متاسفانه در این محل تجمع چیزی از این ترتیبات دیده نه می شد. همه اتاق بدون دروازه و کلکلین، همه چیز و همه جا کثیف، اتاق ها بدون فرش و با ساختار خامه و سوراخ سوراخ از بی داد موش ها و حشرات، به سر بردن بدون اعاشه و اباطه ی شب ها و حتا هفت روز ها و سه ده روز ها، خوابیدن های رمه سان پهلوی هم مجلوبین با فرهنگ ها و رفتار های گوناگون، نه بود حد اقل امکانات صحی، نبود نظافت و پاکیزگی محیط و نه دانستن بیشتر مجلوبین به ابتدایی ترین الفبای نوع زنده گی شهری، رفتار ما مناسب و مدام خشن و بی عاطفه ی مسئولین ( البته همه موظفین آن جا را درست مانند امروز، واسطه داران تشکیل می دادند که متولیان شأن از بیم رفتن به جبهات جنگ آن ها به آن جا می گماشتند و‌ مصروفیت در آن جا به ساده گی هم دست یاب نه بود. یعنی علمیت و آگاهی و هر چیز دیگر مردود بود غیر از واسطه و شاید هم پنهان کاری های منفعتی دیگر که بیشتر به نام چوب خطی ها شناخته می شدند ). نوع شایعه پراکنی هراس انگیزی از فرمانده محل تجمع مرحوم دگروال یارمحمد خان مشهور به یارمحمد بی خدا. ( لقبی نابابی که نه خود شان بل که از جانب دیگران در دوران کار شان به آن ها داده شده بود و دلیل را من نه می دانم. و بعد ها دانستم که چند تایی دیگر هم به همین لقب ها اند مانند تاج ملوک بی خدا، رسول بی خدا ووو...،)، دلهره ی بی سرنوشتی فامیل و آینده ی هر یک از سربازان و فراوان مصایب دیگر آن خراب آباد روزگار که کسی حد اقل حقوق انسانی نه داشتند و کسی به آنسان بودن شان وقتی نه می گذاشت، در آن لجن زار جهنمی روی زمین خدا و فراوان مصایب دیگر که هر روز من و جمعی بزرگی از انسان ها را به فرسایش جسمی و روحی می کشاندند و نا رفته به جبهه پژمرده می ساختند شان. مکلف بودیم مانند اسیران و برده های دست روزگار هر از گاهی شمرده می شدیم و صورت های خاک آلود مان را به رخ جباران زشتی ها می کشیدیم. هر کسی هر گهی آماده ی اعزام به دور دست های کشور می بود. بدون موافقت و آگاهی خودش صرف نظر از این که بیمار بود یا خواب بود و یا در سر شب و یا در میان شب قرار داشت. 

محل تجمع با همه ی این اوصاف و کثافت باری بی که داشت، منبع بزرگ اکمالات سربازان ارتش کشور و 

رهیدن از دام مرگ آفرین آن وحشت سرای کابل آن هم در قلب کابل کار ناممکن و بسیار دشوار گذر بود. مگر این که امیدی به عنایت خداوند متعال انسان را آرامش می بخشید. و در بیرون از آن دل سوزی می داشتی که جانش را فدایت می کرد و تا آخرین سرحد توان برای جا به جایی تو در مرکز تقلا می کرد. چون در هیچ مقامی رشوه و تحفه و باج گیری نه بود و همه چیز را قانون تعیین تکلیف می کرد. در آن صورت و در حل معادله ی یک بر هزار بود که  روزی از آن خفت کده ی دست بشر برای بشر در یک گوشه یی از جهان بشریت می رهیدی.

اگر چنان می بود که گفتم، تو باید در داخل محافظت خودت را می کردی و با وجود همه صفات منفی در آن سرای مختنق خود را از فرستادن به ولایات پنهان می کردی.

من که غیر از خدا و فامیل ام کسی را نه داشتم تا دلی به من بسوزاند و عریضه به دست در تعین بستی ام به یکی از قطعات مرکز دروازه های دفاتر مقامات وزارت دفاع را گز و پل می کرد. 

باز هم مادرکم در آن سردی های رو تا ناوقت های روز همراه با برادرم محمد رحیم که آن زمان در سن پایین تری قرار داشت راه های وزارت دفاع در دارالامان و محل تجمع و کمیساری نظامی کابل را در یک سوی دور کابل زیر پاهای ناتوان خود لگد می کردند. 

چی کسی و کدام ما حق این گونه جان بازی های مادران و پدران خود را ادا می توانیم یا حد اقل کرده ایم که حالا بر خود می بالیدیم؟

من که نزد شان شرمنده و خجل هستم. مادرم آن سرور سلطانه ی روزگارم هم در مبارزه و مجادله به ماندن من در کابل می پرداخت. ( و هم هر روز به دست برادرم محمد رحیم  نان پخته و بیشتر کوفته برایم می پزید و می فرستاد. و حتا روزانه یک ماه پس تعین بستی من در فرقه ی ۸  قرغه، هم برای دو تا دوست من در محل تجمع نان پخته می کرد و می فرستاد. با آن تهی دستی که دیگر از معاش من هم خبری نه بود، با همان پولی که پدر ناتوان من از ایران می فرستاد و در بدل آن با تن نحیف خود قیر سوزان را در ریسمان بران  بر بام های ساختمان های ایرانی ها بلند می کرد و قیر پا های ضعیف او را بار ها سوختانده بود، نه می گذاشت تا من بی کاره نا آرام باشم. آه مادر و اه پدرکم...).

امید برای بودن من در مرکز روز به روز کم رنگ تر شده می رفت و‌ مادرم می گوید، خبر می شد برخی از خویشاوندان نزدیک ما علاوه از آن که هم ‌دردی و هم کاری یی با او نه می کردند، در غیاب او به سنگ تمسخر و استهزا می بستندش که از محل تجمع پدر شان بچی خوده خلاص کرده نه می تانه و نا حق خوده سرگردان می کنن.. 

آن ها این را فراموش کرده بودند که مادرکم خدایی دارد که در دعای مدام به درگاه خداوند متعال از او طلب استجابت می کند.

من هم برای بودن به کابل و حد اقل تا پایان با نتیجه یا بی نتیجه ی تلاش مادرم و برادرم هیچ گاه از لطف خدا نا امید نه بودم و مانند هر مسلمان دیگر به قضا و قدر الهی ایمان و باور داشتم و دارم. و برای رعایت احتیاط در زمان هابی که امکانات میسر می بود، هنگام نفر کشی خودم را پنهان می کردم و زنده گی در آن محل جهنم سان ترجیح می دادم تا فرستادن ام به ولایات. چون تنها اولاد کلان و نان آور خانه واده بعد از پدرم که در ایران بودند من بودم. دو سه بار در کابین یک‌ جرثقیل کهنه و غیر فعالی که در صحن محل تجمع بود پنهان شدم.   هنوز هیچ خبری از آن چی من انتظار داشتم نه بود. در تمام دوران تقریباً سه ماه بودن فقط یک بار مامایم  با همراه دو فرزند شان به دیدن من آمدند که از سوراخ های معین ملاقات با آن ها ملاقات کردم. خیر ببینند. دیگر همان که می گویند دلی را غم است نه شهری را. همین گونه بود. 

مراجعات پی هم مادرم به مقامات وزارت دفاع آن زمان میسر نه بود. 

دیگر راهی برای پنهان شدن هم نه بود و چاره یی برای نه فرستادن من به نفر کشی.

یک صبح ابری تیره در کمین سربازان محل تجمع افتادم و من را با جمع دیگری در دو عراده سرویس عمله ی وزارت دفاع که خدمتی محل تجمع بودند سوار کردند، با تدابیر ویژه ی امنیتی اما بدون دست بند زدن برای انتقال به پل خمری ولایت بغلان به میدان هوایی نظامی کابل انتقال دادند.  

تا نا وقت های روز منتظر ماندیم و به سبب خرابی هوا ( ... همان هوایی که هجده روز خوب نه شد تا من هلمند بروم و حتا طیاره از خط رنوی برگشت تا من زندانی تقدیر شوم...) پرواز صورت نه گرفت و ما را تحت همان تدابیر امنیتی دوباره به محل تجمع آوردند. 

من قبل از انتقال به میدان هوایی نظامی که  از آن خبر نه داشتم یادداشت کوتاهی به مادرم نوشتم و او را در داری دادم و گفتم که بغلان آرام است خودت متوجه برادر هایم باش. 

نامه را به نصیر احمد که در همان جا با او آشنا شده بودم دادم و‌ گفتم پای واز من که آمد حتمی یا برادرم است یا مادرم. این نامه را برای شان بسپار. 

وقتی برگشتیم، گویی بالای نصیر مهربان یک عیدی آمده است. نامه را پاره کرد و من دوباره در چرخ تقدیر افتادم که نه می دانستم در کجا؟می ایستد و من را پیاده می کند...

ادامه دارد...