-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ شهریور ۱۹, چهارشنبه

گاه و ( جاه ) و همه را سیاسی ساختند‌



بخش سوم و نهایی:
تلویزیون طلوع در توهم...
کاربرد بی نیاز شریک...

محمد عثمان نجیب



در دو‌ بخش گذشته دیدیم که واژه ی شریک به هیچ صورت معنای هم رسانی، در میان گذاشتن، مطرح کردن را نه می دهد. 
حتا به دلیل ریشه ی عربی داشتن، نام های انسان ها شریک بوده:
مانند:
ام شریک ... 
تفصیل در تمام واژه نامه ها است.
این جا به گونه ی نمونه چیستی شریک را می خوانیم که شریک چیست؟


فرهنگ معین فرهنگ فارسی لغت نامه دهخدا

مترادف شریک: انباز، حصه دار، سهیم، شریک المال، مشارک، همباز، هم بخش، همدست، همکار
برابر پارسی: انباز، هم سود، همدست، همکار، هنباز
معنی شریک در لغت نامه دهخدا
شریک. [ ش َ ] (ع ص ، اِ)انباز. ج ، اَشراک ، شُرَکاء. (منتهی الارب ) (آنندراج )(ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مشارک و همدست و هنباز. (ناظم الاطباء). انباز. (ترجمه ٔ علامه ٔ جرجانی ص 61) (مقدمه ٔ لغت میر سیدشریف جرجانی ص 3) (دهار) (مهذب الاسماء). همباز. (زمخشری ). ضیع. شقیص. سهیم. انباز. هنباز. خلیط. سمیر. (یادداشت مؤلف ) : قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی ﷲ رب العالمین لاشریک له و بذلک امرت و انا اول المسلمین. (قرآن 162/6 و 163). ترجمه : بگو به درستی که نماز من و فرمان برداری من و زندگانی من و مردن من مر خدا راست که پروردگار جهانیان است. نیست شریکی مر او را و به این مأمور شدم و منم نخستین گردن نهندگان. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج 4 ص 318). و قل الحمد ﷲ الذی لم یتخذ ولداً و لم یکن له شریک فی الملک و لم یکن له ولی من الذل و کبره تکبیراً. (قرآن 111/17). ترجمه : و بگو سپاس مر خدا را آنکه نگرفت فرزندی را و نمی باشد مر او را شریکی درپادشاهی و نمی باشد مر او را دوستداری از مذلت ، و بزرگ شمار او را بزرگ شمردنی. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج 6ص 354). الذی له ملک السموات و الارض و لم یتخذ ولداً و لم یکن له شریک فی الملک و خلق کل شی ٔ فقدره تقدیراً. (قرآن 2/25). ترجمه : آنکه مر او راست پادشاهی آسمانها و زمین و نگرفت فرزندی را و نبوده مر او را شریکی در پادشاهی و آفرید هر چیزی را پس اندازه کرد آن را اندازه کردنی. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج 7 ص 279). متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت. (گلستان سعدی ).
- امثال :
شریک اگر خوب بود خدا هم می گرفت
معنی شریک به فارسی
شریک
مشارک، انباز، همباز، همدست، همکن، هم بهره، شرکا
( صفت ) ۱ - انباز مشارکت همدست جمع : شرکا(ئ ) یا شریک جرم . کسی است که قسمتی از اعمال اصلی جرم را انجام داده است . یا شریک مال . کسی است که با دیگری در کل ثروت یا سرمایه تجارت شریک است .
ابن عبده صحابی است یا ابن سمحائ صحابی است .
شریک المال
شریک در دارایی انباز همبا

معنی شریک در فرهنگ معین
شریک
(شَ) [ ع . ] (ص .) انباز، همدست .
معنی شریک در فرهنگ فارسی عمید
شریک
انباز، مشارک، همباز، همدست، همکن، هم بهره.
* شریک جرم: (حقوق) کسی که مجرم را در ارتکاب جرم کمک و یاری کرده.
شریک در دانشنامه اسلامی
شریک
معنی شَرِيکٌ: شريک
معنی لَا يُشْرِکُ: شریک نمی گیرد - شریک نمی کند
معنی تُشْرِکَ: که شريک سازي
معنی أَشْرَکَ: شريک قرارداد
معنی أَشْرَکْتَ: شريک قراردادي
معنی أَشْرَکْتُم: شريک قرارداديد
معنی أَشْرَکُواْ: شريک قراردادند
معنی أَيُشْرِکُونَ: آيا شريک قرار مي دهند
معنی لَن نُّشْرِکَ: هرگز شریک نگیریم
معنی تُشْرِکُواْ: که شريک سازيد
معنی لَا نُشْرِکَ: شریک نگیریم
معنی لَا يُشْرِکْ: شريك نكند
معنی لَا أُشْرِکُ: شريک نمي سازم
معنی لاَ أُشْرِکَ: تا شريک نسازم.
آرزو دارم ما واژه ها را بی مورد با ساده انگاری ناکارا نه نه ببینیم. در عکس این  است که از زبان مادری و ابتدایی ترین الفبای زبان مادری خود دور می‌شویم.
اگر چنین کنیم، خود تیشه به ریشه ی خود زده ایم. 
همه گی از وزیر تا کارگر و صاحب نظر تا بی نظر تلاش دارند تا می توانند بی گانه پروری زبان‌ داشته باشند.
خوش دارند به رخ مردم بنمایانند که انگلیسی دان ماهر اند و در جملات و کلمات شان جای سخن زیبای دری و یا پشتو را به واژه های انگلیسی واگذار می شوند.
از عبدالله تا کج کلاه همه که پشت میز های خطابه رفتند گویی زبان پدری و‌ مادری و نسبی شان انگلیسی بوده، شروع به انگلیسی گویی می کنند. چون آن هم نوعی خودنمایی است و‌ در مقابل کسانی که زبان مادری و پدری و پدر کلان های شان انگلیسی است، چنان انگلیسی ببخشید چتل نشخوار می کنند که ملتی را شرمنده می سازند.
به هر حال، 
بدبین های هر واژه ی فارسی را اگر بدون پیشوند و پسوند گفته شود، قبول دارند. 
اما اگر خواستی آن را با پسوندی به کار بگیری، بی درنگ جاسوس ایران می نامندت.
مانند:
دانش _ در هر ساعتی هزار بار دانش را به کاربرد گفتاری با نوشتاری استخدام کن، آب از آب تکان نه می خورد. اگر پسوند گاه را در آن افزودی و آن را دانش گاه خواندی، جاسوس هستی و شاید حکم ارتداد ترا هم صادر کنند. یک باره کشور را زیر و رو می کنند. 
اگر خواستی می توانی همه زبان ها مانند انگلیسی، اردو، اردوی پشاور و پنجاب پاکستان حتا زبان عبری گذشته ی  اسراییل و یهود را کار ببری خوش می شوند و خفه نی. 
بسنده همین است که تو دانش گاه، خواب گاه، میعاد گاه ووو... نه گویی.
با پایان روی این نوشته, گام های کوتاهی هم به کوچه ی (گاه)  می برداریم.
و اما،
 (گاه) را سیاسی ساختند‌:

ما در ادبیات فارسی دری یا هر زبان دیگری دستور زبان، گرامر زبان و‌ قواعد معینی داریم.
یکی از مولفه های پرداخت زبان شناسی مفاهیم زبان شناسی است.
معنا شناسی، دانش شناسی، ریشه شناسی، معنا های مترادف شناسی، چند معنا شناسی و هم آوایی ها شناسی، کهن شناسی زبان همه و همه کامل کننده ی یک سیر تکاملی یاد گیری زبان است.
(گاه) در زبان فارسی همواره پسوند مکان و زمان و محل و است که کاربرد گوناگونی در ادبیات گفتاری و نوشتاری و دستوری دارد.‌
گاه, مقید به شخص خاصی و یا نماد خاصی نیست و کاربرد عام برای همه مخلوقات ناطق و غیر ناطق و یا زنده جان و غیر زنده جان دارد.
مانند :
جای گاه شما بلند تر از این که مقرر شده اید.
این مورد به مقام بی جان است.
یا دوره ی آموزشی را در کجا سپری کردی؟
پاسخ: در دانش گاه هاروارد آمریکا یا دانش گاه ولایت خوست افغانستان.
هر دو گاه در این جا دلالت بر مکان دارد.
یا کمر کاکایم یا خودم یا دوستم گاهی چنان درد دارد که مه پرس.
گاه در این جا دلالت بر روایت از بیماری یک انسان یا زنده جان می کند.
گاه را می توان به عنوان پیش وند هم به استخدام گرفت. مانند همین نوشته که من کردم و گاه را به عنوان پیش وند در خدمت تکمیل جمله قرار دادم.
و یا:
گاهی چنان بر آشفته می شوی که سراسیمه هستی و گویی به قتل گاه می برندت.
این جا گاه در دو حالت واقع شد. برای زنده جان و برای مکان.
 گاه را می توان به ضمیر ماضی استمراری یا مقطع یی به کار بست. که زمان گذشته را بیان می کند.
مانند:
ولا گاهی که مزه ی شوربای دی روز یا هفت روز پیش  خانی تان یادم می آیه، عاجل گشنه می شم.
معادل واژه ی در زبان زیبای پشتو (کله) است.
هیر دی نشی کله چی ورسیدی ما به خبر کری (ر) به وزن (ل) است که همان لی را افاده می کند.
یا:
 گاه نامه ی سرزمین ما یاد آور ملالت های بی شمار است.
این جا به تاریخ گذشته رفته ایم.
این که تاجران قدرت و سیاست حالا واژه های مان را و زبان های مان را به لیلام گذاشته اند، درست آن گاهی است که نه گذاریم شان.
معذرت می خواهم که در میان شما صاحبان سخن جسارت کردم.
 هرگاه کاستی یی رخ داده است ببخشایید و با ایرادات تان متوجه ام سازید.

‌.                 پایان