-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ مهر ۳, پنجشنبه

ترا از حزب اخراج می کنند

 

بخش دوازده - روایات زنده گی من

نوشته ی محمد عثمان نجیب.



من در ۱۳ ساله گی با خداوند متعال یک پیمان بستم. 



در بخش یازده تا آن جا خواندید که دوباره ما را نسبت برودت هوا و نه بود امکانات پرواز برای چرخ بال ها برگشت دادند و باز هم ساکن  وحشت کده یی به نام محل تجمع شدیم.

طبیعی است که من هم مانند هر انسان دیگر هراسان سرنوشت و آینده بودم.

 چند روزی گذشت و نفس ها هم چنان در سینه قید و بیماری نه چندان شدید آن زمان نفس تنگی و سایه ی سنگین پرسش های بی پاسخ متداول و غیر معمول ذهن من را لگد مال می کردند و بی رحمانه می ازردند.

برخلاف اشاعه ی مجموعه یی از نفرت پراکنی های سیاسی و مذهبی بر ضد حزب دموکرات خلق افغانستان، انجام فرمایش سنت ها و وجایب عبادی دینی را هر یک از اعضای حزب داشتند و اسلام را بیشتر از آن هایی که خود را تیکه داران اسلام معرفی می کردند درک کرده بودند و عبادات شان را نه به عنوان میراث پدران و اجداد شان ولو با آگاهی نیمه کامل و نقلی از برتری های بزرگ اسلام انجام می دادند.  

همه می دانستند که آیات الهی و پس از آن سنت و احادیث گهربار پیام بر گرامی اسلام (ص)، ما را رهنما است. 

چون پیام بر هیچ چیزی را از خود به ما نقل نه کرده اند، مگر به اذن الله (ج).

هیچ کسی جز دعوت به امر باالمعروف و نهی عن المنکر، در دین اسلام حق تعدی به دیگران را نه داشت و نه دارد.

عده یی بر چسپ های بی ثبوتی را برای مسلمانان و مسلمان زاده هایی می زدند. اما بی خبر از احکام آیات الهی اند بودند که با غیبت و تهمت گوشت برادران تان را نه خورید.

من که در آن ظلمت کده یی دست انسان برای انسان در کنار انسان های دیگر به سر می بردم، همان شب برگشت دوباره و پس از ادای نماز های قضا شده یی و‌ نماز خفتن که در هر یک  رکعت نماز سوره ی مبارکه الم نشرح را می خواندم که با رسیدن به ان مع العسر روح در من دوباره می دمید و امیدواری ام به الطاف الهی زیادتر می شد. خاطر آرام هم داشتم که دعای مادر مهربان و دلسوز خود را با خود دارم.

خواب از چشمان من و‌ همه ی ما فرار کرده و به دلیل فضای بسیار و بسیار کثیف محل تجمع فقط مرده های متحرک بودیم و بس.

در فکر فرو رفتم که چرا؟ بی عدالتی های انسانی سبب ملال خاطر زنده گی هم نوعان شان می شود.

داستان ایام کودکی ام یادم آمد که مادرم می گفتند، طفل بیمار و نا توانی بودی و هر گاهی به خدا دعا می کردیم که غم ترا به ما نشان نه دهد. روزی شیر آقا جان خسر کاکایت   ترا در بغل گرفت و‌ دعا کرد و گفت تشویش نه کنید ای بچه پشکی ( سرباز ) میشه ای آغا عثمان پشکی است و ان شاالله نه می میرد. 

مادرم می گفت قصه می کرد که مادر کلان مادری ام ( ادی ) ما روزگارانی ترا برای زنده ماندن هر جایی می برد و حتا باری هشت نفر دختران قلا ( قلعه ی خواجه های ) شکردره را جمع کرد و از هشت چهار راه خس جمع کرد و از هشت بند شلوار مردان کهن سال و عابد یک رشته تار گرفت ( عجیب رسم و عنعنه ی بدعت بار ) و ترا از میان قطار چهار نفره ی دخترانی که در دوطرف ایستاد کرده بود گذراند و نذر گرفت تا تو زنده بانی و پدر کلان مادری ام من را هم چو کوله باری در پشت خمیده اش به دور دست های روستا و دهکده ی مان می برد تا ملایی و اخندی برای من دعا بخواند و تعویذ بنویسد.

در چنین اوضاعی است که همه گذشته ی زنده گی پیش روی انسان چنان  می خرامد که گویی پرده ی نامحدود و بدون  اندازه نگاره ی  زنده گی ات را به تو نمایش می دهد. 

سبحان الله, چی قدرت بزرگی دارد خالق ذهن ما. من که مانند فرزند هر خانه واده از طفولیت به رفتن مسجد و مدرسه هم هدایت شده بودم همه الف بای دین را فقط به تقلید و بدون درک آموخته بودم، بیشتر ملا صاحبانی که ما را تدریس می کردند بالاتر از تلاوتی که به گونه ی انتقالی و انفعالی آموخته بودند چیزی نه می دانستند. به هر حال بالای ما زحمت می کشیدند خداوند مرده و زنده های شان را ببخشاید.

گاهی که چلی مسجد نه می بود، پیش از غروب کامل یکی از ما طلبه ها نان طالب را جمع کرده و به مولوی صاحب می سپردیم.

به دلیل داشتن محراب مسجد شریف در یکی از دیوار های حویلی ما،  نزدیک ترین همسایه ی مسجد ما بودیم که باید زیادتر در خدمت مسجد می بودیم. اما هرگاه که خواستیم خود را برای اجرای کاری به نفع مسجد برسانیم، همیشه هم سالان و هم بازی های مان پیش تر از ما در خدمت مسجد حضور داشتند.

بر عکس نفرت پراکنی که امروز وجود دارد، فضای بسیار صمیمی و گرم م با محبت بزرگان و رعایت ادب و احترام بزرگان و نوازش بدون تبعیض بزرگان برای ما در محله ی ما حاکم بود.

نقصی مهمی که در آموزش دینی و مدنی یا مکتبی ما در امور دین وجود داشت, نه دانستن مفاهیم دینی حتا از کتاب قاعده ی بغدادی بود. چی رسد به درک آیات احکام و متشابهات و فرایض و واجباتی که باید طور علمی به ما می آموختاندند.

در نتیجه ی همین نه بود آگاهی بود که من تحت فشار بزرگ اقتصادی فامیل، روزی در زینه های منزل دوم‌ خانه ی محقر مان دور از چشم دیگران و دزدانه، کتاب کوچک دعای گنج العرش را که پدر مرحوم من داشتند و در یک بکسک چرمی بند دار کوچک جا به جا شده بود با خود بردم. آن گاه صنف پنجم مکتب ابتداییه ی حصه ی دوم‌ بری کوت بودم. در گوشه ی یکی از صفحات آن به خدای مهربان نوشتم که:

(... الهی زنده گی بوبویم و آغایم و بیادر های مه خوب بساز و در عوضش ده روز قیامت مره  به جهنم ببر...) استغفرالله العظیم و اتوب و الیه..

به درکی که  بعد ها در بلاغت سنی و فکری پیدا کردیم، این عمل نادانی من دو پیام بسیار بزرگ  با خود داشت:

اول این که هر چند غیر کامل و غیر علمی، اما توسط پدران و مادران و استادان و ملاهای دینی ما به ما فهمانده شده بود که چیزی به نام جنت و دوزخ وجود دارد و فقط خدا می تواند آدم را از دوزخ نجات دهد و به جنت بفرستد.

شاید این کاری را که من در جهالت کردم، از صدر اسلام تا امروز انجام نه شده و نه خواهد شد.

دوم‌ این فداکاری یک عضو خانه واده را به فامیل پدر و مادر نشان می دهد. 


  و حالا که برابر توان عقلی و کسبی خود از امور دین آن آگاه هستیم و یا از عالمان دین می شنویم، چنانی که یک بار دگر هم گفتم تمام ارکان رژیم های خودکامه و ستم شاهی و سلطنتی را به شمول عالم نماهای دی روز و امروز افغانستان را در قبر های شان محاکمه کنند که چرا؟عمدن و‌ قصدن ملت را در بی داد فقر و جهل و بی سوادی نگهداشتند. 

همین گونه همه داستان های حزن انگیز زنده گی یکی پی دیگر مرا آزار می دادند.

آن شب یادم آمد که پدر مرحوم مظلوم من دوبار و در مقابل چشمانم به خاطر آن که تلاش هایش در فراهم آوری یک زنده گی مرفه برای خانه واده اش کمتر از کم ثمر داده است اچشمان نورانی و عزیزش با گریه و اشک اه و حسرت به گونه های مشکین اش را آبیاری کرد.

و من که حالا به طرف خانه ی خدا روان هستم و این یادداشت را می نویسم ساعت ۶ و ۴۸ دقیقه یا ۱۸ و ۴۸ دقیقه به وقت آلمان است و تاریخ هم ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۰، با بغض گلو و گربه ی درونی و چشمان نمناک آن روز هایی اشک بار پدرم را یاد می آورم و به شما بازگو می کنم که نزدیک به پنج ده سال از آن دو روز نحس می گذرد.

هر دو زمانی بودند که من در بین سنین ۱۴ تا ۱۵ سال قرار داشتم. من هر روزه هم مکتب می رفتم، هم به شاگردی دکان کاکا رحیم در چهار راه حاجی یعقوب و شب هم در فابریکه ی تولید بوت برادران نورزایی ( داستان آن را در بخش نخست خدمت شما تقدیم کرده ام ). که پدرم آن جا شاگردی می کرد می رفتم نه برای نشستن که برای خاک روبی. 

در حیرت ام که چرا؟ خسته نه می شدم.

گویی تقدیر هم پدرم من را به گریه و اشک ریزی پنهان و عیان مجبور می سازد.

طبق معمول از ساعت ۱۲ ظهر تا ساعت یک وقت نان خوردن من بود و کاکا رحیم هم  بیشتر اوقات مجال می داد تا برنامه ی درسی من به هم نه خورد. احساسی که حالا هرگز یک صاحب کار به زیردستان خود نه دارد. هم نان می خوردم و هم تا زمان مکتب رفتن پس از ادای نماز سنت ظهر در آفتاب دیوار مسجد جامع حاجی یعقوب منتظر نماز جماعت می بودم. در یکی از روز ها خواب بر من چیره شده و من به خواب رفته بودم. کسی مرا بیدار کرد.

چشمم را باز کردم که حاجی صاحب عبدالغفور رفیق و برادر خوانده و هم کار پدرم ایستاده اند. فکر کردم تنها هستند، دیدم که پدرکم هم ایستاد است اشک چشمان زیبای شان به وضوح معلوم می شود.

حالا فکر کنید سنگینی دردی را که پدر و پسر در آن لحظه کشیدیم. حاجی صاحب عبدالغفور آدم زودرس به گپ بودند، فهمیدند که پدرم رنج طاقت فرسا می کشد و من بدتر از ایشان.

 حاجی صاحب گفتند ( ... بخی که ناوقت شده برو که مکتبت ناوخت شده. گفتم نماز فرض مانده گفتند ما خواندیم نفامیدیم تره بیدار نه کدیم خو برده بودید برو ده مکتب نماز بخان...) من عاجل خدا حافظی کردم و پدرم هنوز مات و مبهوت بودند. دکان آمدم و بکس مکتب را گرفتم کاکا رحیم پرسیدن (... او بچه ده جماعت نه بودی؟ ).  گفتم خواب برده بودیم. امتحانات چهارونیم ماهه را گذشتانده بودیم. همان روز نتایج را می گرفتیم.

دوان دوان سوی مکتب رفتم. دو‌ستانی که در آن زمان مکتب می رفتند می دانند که اخلاق نگران و‌کلینر و دریور های سرویس های شهری نسبت به شاگردان مکتب بسیار بد بود.

به هر ترتیب سرویس به سرویس تا دهمزنگ رسیدم و‌ داخل مکتب شدم که هم صنف ها و هم دوره ها و همه استادان گرامی ما در قطار ها. نظر به صنف ایستاده اند. 

آن زمان مرسوم بود که یک گروه هر روز صبح و ظهر سرود ملی را طور مشترک با شاگردان و استادان می خواندند.

خود را به قطار صنف پنجم دال رسانیدم که کفتان آن هم بودم. # دروغ نه پندارید واقعیت است.#  

سر گروه خواندن سرود ملی در دوره ی بعد از ظهر محمد ناصر کفتان صنف پنجم الف و دارای آواز بسیار رسا و عالی بود. 

پس از ختم سرود ملی، استاد گرامی و سر معلم مکتب ما عبدالشکور حمیدیار هدایت دادند تا همه گی در جاهای شان ایستاد باشند که پارچه ها داده می شود.

انیسه جان مهربانوی گرامی نگران صنف ما بودند. مرا صدا زدند که پارچه ها در اداره است دویده بیار شان.

پارچه های آن زمان بسیار فیشنی بودند با پوش هایی از کاغذهای رنگین. 

دلهره هم داشتم و رفتم پارچه ها را آوردم و در بالای صفه به نگران ما سپردم. 

سر معلم صاحب فرمودند تا استادان نگران اول نمره های شان را صدا کنند که بالای صفه بیاین. نفس ها در سینه ها قید شده بود. دیری نه گذشت که استاد انیسه صدا کرد عثمان بیا. 

من هم در بالای صفه رفتم. 

خوش بختانه من هم در جمع اول نمره های صنوف مختلف بودم. اما کمی شوخ.

استادان گرامی پروین جان، زرغونه جان، عالیه جان، نسیمه جان و صدیقه جان عبدالرحمان خان ها و شمار زیادی از استادان عزیز ما حضور داشتند و اول نمره ها را تشویق می کردند.

پیش از رسیدن امتحانات زمزمه شد که از وزارت تفتیش می آید.

همه گی صنف ها مکمل  آماده گی داشتند و می دانید که هر قدر به خود متکی باشید، تفتیش و آزمون های مختلف اثرات روحی دارند. 

در آن شب و روز غوغای نابغه بودن سیدجلال هم همه گیر شده بود.

ناصر، ضیا فعلن از دکتران زبده ی کشور، دستگیر، هدایت امروز و از کادر های قابل افتخار کشور و جمیله که حالا به دلیل نام شوهر محترم شان مجاهد تخلص می کنند و بنده ی حقیر در اداره احضار شدیم. 

کفتان ها موظف شدند تا به هم صنفان خود اطلاع بدهند که آماده ی بررسی و تفتیش باشند.

 روز موعود رسید و مفتشین تشریف آوردند. ما در صنف ها بودیم. از طالع بد ما و هم صنف های ما، صنف ما اولین محل تفتیش  انتخاب شد و انیسه جان نگران ما آمدند و توسط ما  صنف را که کلکین های بدون شیشه و چوکات بدو‌ن دروازه داشت منظم و پاک ساختند.

تفتیش ها به مشایعت استاد عبدالشکور حمیدیار وارد صنف ما شدند. 

ما باید آن زمان هم اجباری تمام واژه های تشریفاتی را به زبان پشتو می گفتیم.

من ولار سی گفتم و همه ایستادیم.

آدم های مهربانی بودند. همه را از نظر گذشتاندند. 

ساعت ما قرائت فارسی بود که استاد انیسه جان آن را تدریس می کردند.

قرعه به نام من بر آمد.

مرا به رو به روی تخته ی سیاه فراخوانده و املایی برای من گفتند. 

من هم تحت تاثیر قرار گرفته بودم. متن را که یکی از مفتشین محترم از روی کتاب می خواندند و من به روی تخته می نوشتم.

خدا کمک کرد و املا را نوشتم. اما نه توانستم موازنه ی راست نویسی را مراعات کنم. متن از بلندی تخته راست تخته شروع و کج شده رفت تا آخر قسمت چپ تخته رسید.

مفتشین محترم با محبت گفتند (... بچه جان کجا رفتی ...). 

شوخ‌ بودم و حاضر جوابی کردم. گفتم چی کدیم صایب؟ غلطی دارم؟ گفتند نه. گفتم درست است خو کمی از کوه پایان شده... همه چنان خندیدند که گویی کدام محفل شادی است. 

مسئول شان من را نزد خود خواسته و سرم را بوسیده و اجازه نه داد دست شان را ببوسم.

چند دقیقه بعد بدون ادامه ی پرس و جو صنف را ترک کردند. 

خوش بختانه تمام صنف ها رضایت خاطر مفتشین محترم را جلب کرده بود.

اما سر معلم صاحب و استادان گرامی برای ما چیزی نه گفتند و‌ مدتی گذشت.

سر معلم صاحب پیش از سپردن پارچه های بیانیه ی مبسوطی ارایه کرده و از نتیجه ی بررسی مفتشین که رسمن به اداره رسیده بوده به همه شاگردان و استادان تبریک گفته و فرمودند، بچه های مکتب ما دو امتحان موفقانه داشتند  و ادامه دادند که مخصوصن ضیا کفتان صنف پنج ( ب ) ما را بسیار سر بلند ساخت.

( واقعیت این بود که ضیا کمتر از یک نابغه نه بود ).

 شاگردان و استادان همه کف زدند و فضای مهیجی از خوشی و سرور بود. 

ادامه دارد...