-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ مهر ۲۲, سه‌شنبه

آیا روزی خواهیم توانست بوسه عشق بکاریم؟


فرید سیاوش

روایتی را از آن سوی آب ها و خُشکی ها و از آنسو تر زمانه روایت میکنم که در صدف سینه اش مروارید سیاه اما درخشانِ حقیقت خوابیده است، تمنا دارم  پس از خوانش آن چشمان خسته تان را بسته و با ذهن باز مروارید سیاه حقیقت آن روایت را با وضعیت جاری در کشور ما، به میزان بگیرید:

در مراسم خدا حافظی پدرپابلو، کشیشی که سی سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.

در روز و ساعت موعود، مهمان سیاستمدار تأخیر داشت و بنا براین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای حاضران محفل صحبت کند.

کشیش پشت میکروفون قرار گرفته و گفت: سی سال قبل وارد این شهر شدم. راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی‌هایش، باج‌گیری، رشوه‌خواری، هوسرانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد. آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد. در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفون قرار گیرد. سیاستمدار در ابتدا از این که تأخیر داشت عذرخواهی‌ کرد و سپس گفت: 

به یاد دارم زمانی که پدرپابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بودم که برای اعتراف مراجعه کردم.

آیا روزی کشور ما شاهد چنین اعتراف هایی خواهد بود؟! روزی خواهیم توانست در جلو محراب مسجد سپند دود کرده غم دود باروت و فتواهای ناپاک را  با پاکیزه گی دود سپندبشوییم و بر جبین راستی و دوستی  بوسه عشق بکاریم؟!...