-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ مهر ۲۸, دوشنبه

ده مزنگ، زندان مخوف و قتل گاه عیان خانه واده ی ستم شاهی

 روایات زنده گی من 

بخش هفده - عثمان نجیب

 ۹۹ در صد اعدام شده ها جوانان مبارز شمالی، پهن دشت کوه دامن و پنجشیر بودند.

توضیح دادم که رفیق نصیر صدیقی چی گونه در مخفی گاه آمد.

( روزگار چنان آورد که بعدها رفیق نصیر صدیقی صاحب مرتبت عالی اما با تواضع شدند.

من قومی و چندین خانه واده یی را سراغ دارم که به تقلید از رفیق صدیقی، یک شبه همه تغیر نام فامیلی دادند... وزنه خود شان می دانند که چی تخلص هایی داشتند که حتا تخلص پسر با پدر یک سان نه بود، اما از... وای بر این دنیای برخی پله بین ها...).

 مکتب شیرشاه سوری از آتش زدن نجات داده شد، پرونده ی دادخواهی گشودم و من شب را با فامیل پدر بودم و همه در خرسندی دردمندی به سر می بردیم.

نا وقت شب و با آن افکار پرت و پلای ذهنی از دری چه ی اتاقه کی به بیرون نگاه کردم که روزی با جبر به رخ مان بسته بودند و روزگاری دوباره با کلند حق خواهی پدرم باز شده و‌ پنجره ی خورشید نمای ما بود،

 سوی ده مزنگ و نوآباد آن دیدم، نمای سرد زمستانی و دل انگیز، روشنایی روشان جاده‌ی برقی و برفی دارالامان نشاطی نثار روح آدم می کرد و  فضای رمانتیکی به نمایش می گذاشت.

 در مورد پیشینه ی دیرینه ی ده مزنگ که با وام گیری از چند نشانی کهنی و بای گانی های ویکی پدیا ‌می دانیم که:

ده مزنگ، دهانه ی بالایی چهار ده می باشد که دهنه ی آسمایی و شیردروازه از همین جا تا پل آرتل امروزی می رسد.

این ده، مکان  زراعت و مال داری و سپس تولید کننده ی کالا های مسی و محله ی مس گر های کابل بوده زمان های پیش مس گری در پس کوچه های ده مزنگ رونق زیادی داشت، تا سالیان دراز گذرگاه، واصل آباد طرف شرقی دریای کابل و جنگلک همه ده مزنگ بود، که بعد ها تغیرات در آن رونما شد و گذرگاه مهم تر جلوه کرد.

گونه های مختلف و‌ اختلافی در مورد این محله وجود دارد. کما این که همه دیدگاه ها به مسما بودن نام مزنگ به پسوند این دهستان موافق اند.

یک گزارشی از یوتیوب مستند به نوشته ی آقای دکتر محمد عظیم خنجانی تهیه شده که از دید من و با توجه به روایات زیادی که در این مورد وجود دارد، می تواند صرف یک منبع کوچک نه با قوت و‌ نه لرزان به شمار آید.

چند ویژه گی پژوهش ها و نگارش ها اندرباب ده مزنگ کلیت با همی دارند که آن جاه دیرینه پایی بیشتر از ۲۳۰۰ سال دارد و مکان بود و باش ترک ها بوده و مزنگ یک نام ترکی و در فارسی به معنای پر خاش گر و ستیزه جو است.

روایات در مورد پهلوان مزنگ او را از فرماندهان اورنگ‌زیب معرفی می کنند که به دلیل نافرمانی از شاه به این محله تبعید شد.

مزنگ پس از جا به جایی تبعید گاه خود مصروف به زراعت و مال داری پرداخت و ساخت و ساز مکان های بود و باش را رونق داد و ده مزنگ یکی از چهار ده است پیشینه ی تورک نشینی دارد و حتا به روایت کتاب نظام الملوک اعراب که ۱۳۰۰ سال قبل نوشته شده، این محله با همین نام ده مزنگ و باشنده های ترک آن مکان مقاومت علیه لشکر عرب بوده است. 

ده مزنگ، ده مراد ( منطقه ی علاوالدین بالا و پایان فعلی ) ده بوری و ده دانا هر کدام با یک وجه تسمیه ی زیبای مربوط خود اند و شاه کار های دوران های مختلف  ترک نشینی و سلسله های کوشانی ها و تیموری ها. 

 برخی روایات این چهار تن را چهار برادر می خوانند و برخی ها هم چهار فرمانده و پهلوان و ستبران روزگار شان.

خوش بخت هستیم که حالا منابع معتبر و زود رس فراوان معلوماتی در اختیار داریم تا بتوانیم بیشتر بدانیم.

در قلب ده مزنگ احاطه ی عظیمی با برج و بارو ها و دیوار های تقریبن خودرو، رو با امکانات همان عصر و زمان به نام محبس بنیان گذاری شده و خانه واده ی سلطنتی آن جا را مهد شکنجه و آزار و دار زدن و کشتار مخالفان خود مبدل کرده بود. در بیرون یا عقب محبس هم بیشتر منازل مسکونی و از آن میان خانه ی ما که به مرور زمان در آن ساحات بنا شده و تا حال اند داری یک مساحت کلان سفید و احاطه ی دیگری به نام تولی سوار موجود بود که حالا تغیر شکل یافته اند و در امتداد نوآباد تا جوی شیر ساختمان های مستحکم سنگی به نام گدام ها هم موجود است.

به خاطر آوردم که در آخرین مکتب ابتداییه ی حصه ی دوم بری کوت ( نام فراخور تأمل ) یعنی بودیم و صنف ششم دال.

مهربانوی گرامی شاه جان، معلمه ی زبان فارسی و در عین حال نگران صنف ما بودند. 

ایشان اهل نوآباد ده مزنگ و در منزل زیبای استاد عمری ( فامیل محترم مینه بکتاش ) زنده گی داشتند. از قرابت شان با عمری صاحب چیزی نه می دانم.

استاد شاه جان ( شاه جهان ) با قد تقریبن کوتاه و زیبایی خاص با عینک های طبی و بیش تر سیاه پوش با سلیقه مانند هر استاد دیگر ما مهربان بودند. بر خلاف استادان و نگران های گرامی صنوف گذشته ی ما ( انیسه جان، صدیقه جان و بلقیس جان ) ماجرا جو تر بوده و به گونه یی هم مبارز. 

صنف ششم دال که ما بودیم، در سال جدید تعلیمی بدون مکان سر پوشیده و در ره رو دراز و کم عرض عقب تعمیر موقعیت داشت. 

روزی استاد شاه جان برای من گفتند: (... که تو کفتان صنف هستی تا حالی چرا از ای حالت بی اتاقی و بی صنفی شکایت نه کدی...؟). گفتم صاحب اگر شما می گویید شکایت می کنیم.

فرمودند :

گفتند: (... کل تان بروید اداره و تو اول برو اگر به گفتت نه کدن باز کله گی کتیت یکی در روی حویلی مکتب غالمه غال کنین...). من قبول کردم. 

وقتی استاد صنف را ترک کردند, ملیحه و همسایه ی ما و‌ هم صنف ما، ترینا یوسفی و ظفر خان از هم صنفان ما به من گفتند، عثمان چی می کنی؟ گفتم می روم شما چی نظر دارین؟ ملیحه که اهل پنجشیر بود گفت نه رو که به نام اعتصاب و مظاهره کدام دوسیه برت جور نه کنن بی از او کت شوخیت به بینی آمدن...). خندیدم گفتم سیاست مدار شدی پنجشیری.

قبول کردم و نه رفتم و بیش تر مدت صنف ششم را در همان جا گذشتاندیم تا این اداره ترتیبی سنجید و به ما یک اتاق سرپوشیده داد.

فردای آن روز استاد گرامی شاه جان پرسیدند چی شد؟ رفتی؟ دروغ گفتم که بلی. سرمعلم صاحب گفتن یک چاره می کنیم.

روزی ما را وقت تر از مکتب رخصت کردند، اما دلیل را نه دانستیم. 

قبل از ترک مکتب استاد نگران برای من هدایت دادند تا کتاب چه های فارسی کار خانه گی هم صنف هایم را جمع کرده و عصر همان روز به منزل شان انتقال دهم.

با کوله باری از کتاب چه ها مکتب را ترک کرده و شوخی کنان با هم صنف ها و دختر بزرگ مامایم راهی خانه شدیم که آن زمان هم دوره ی ما بودند. کسانی ساکنان بومی و محلی ده مزنگ اند به یاد دارند آن روز وحشت سرا و تکرار های ان.

وقتی از کوچه ی مکتب بیرون شدیم، هنگام رفتن طرف خانه از ضلع شمال غربی و جنجالی زندان متوجه بیرون بار غیر معمول شدیم.

پیش تر رفتیم همه ی میدان راه های منتهی به آن مسدود شده و سربازان تشریفات ( کلاه سفیدان ) مسلح همه جا ایستاده و هر کسی را که می آید هدایت نشستن در یک محل را می دهد و جمع کلانی از مردم در چهار سوی قابل دید میدان و تحت نظر ستون کلانی از سربان کلاه سفید ایستاده و نشسته اند. همه ی گفتیم، چی گپ باشه؟ 

پس از هدایت سرباز موظف در نزدیکی قبری مشهور به شهید ایستادیم. دیدیم که تعدادی زیادی در عقب دیوار شمالی با فاصله ی کمی از برج وسطی نزدیک به شرق دیوار و مقابل دروازه ی تولی سوار مصروف کار اند. گروهی خیمه بر پا دارنذ، گروهی سپیدار های خشک را که آن آورده اند قطع می کنند، بیشتر تحریک به دانستن موضوع شدیم و برای همه ی ما تازه گی هم داشت. کسی را پرسیدیم چی گپ اس؟

گفت جبار قاتله اعدام می کنند.

وقتی این جمله را شنیدیم و برای همه ی هم تازه گی داشت واقعن ترسیدیم.  

نظام بی عاطفه و بی مروتی مانند حال که فکر نه می کردند که چی گونه؟ کودکان و اطفال و نوجوانان را شاهدان و نظاره کننده گان و سیاهی لشکر آن تیاتر حماقت بسازند. از اثر گذاشتن منفی آن به روحیه ی آن خمی به ابرو نه می آوردند. 

در قسمت بالایی سرک بین زندان و ملحقات آن آرام گاه ( قبرستان ) به نسبتن کلانی وجود دارد که اهالی محل چندین بار شاهد دفن اجساد توسط پلیس از طرف شب بودند، ما آواز های بیل و کلند و روشنی فانوس های آن ها را می شنیدیم و از دور می دیدیم.

فردا که از آن جاه می گذشتیم چندین قبر تازه ی بی رویه را می دیدیم و در طول روز زمزمه هایی می شنیدیم که بیشتر و قصدن از سوی حکومت پخش می شد. 

می گفتند امشو یاغی های پنجشیر را دفن کدن امشو یاغی های شمالی را دفن کدن و هی یاغی و دفن و شمالی و پنجشیر می شنیدیم و بس. و عقل رسایی هم نه داشتیم تا تشخیص دهیم. حالا می دانیم که چی گپ ها بوده است.


تا امروز هیچ کسی از آن کشتار های دسته جمعی سلطنتی یادی نه کرد.

به هرحال دوران آماده گی های اعدامی فرا رسید که ما را می لرزاند. دیدیم موتر سیاه کلان مخصوص زندان ها سر رسید و شخصی را با دستبند و کلاه قره قلی و پیراهن و تنبان پاک هم رنگ کلاه و بوت های هم رنگ داخل خیمه بردند. یک رنگی شفاف لباس به رنگ شتری و ظاهر آراسته ی محکوم به اعدام که نام او را جبار قاتل گفتند نشانه یی از آماده گی او به  و یرفتن این مجازات بود.

گفتند در داخل نماز می خواند. چند دقیقه نه گذشت که او را بیرون آورده و نزدیک چوبه ی دار ایستادش کردند. 

بلندگوی پلیس او را جبار و محکوم به اعدام از جانب دادگاه عالی و منظوری شاه معرفی کردند. او با پای خود بالای میز هایی که تخت گونه در زیر ریسمان دار چیده شده بودند بالا شد. قبل از انداختن حلقه ی دار سر خود را پیش کرد و جلاد دار انداز کلاه او را گرفت و دیگری حلقه ریسمان دار به از سرش گذشتانده و به گلوی او رسانده و خود پایان شده با پای خود چوکی را از زیر پای جبار دور کرد و وجود تنومند و آراسته ی جبار ریسمان و پایه های چوبین دار را به شدت تکان داد و مانند چرخک بازی به دور خوردن افتاد و جبار به دین سان جهان فانی را در پای دار وداع گفت.  

همه ی آن مراسم بیست دقیقه نه گذشت که اثرات منفی آن تا مدت ها روح اهالی محل به خصوص اطفال و کودکان و نو جوانان را می آزرد. قبری از پیش آماده بود که جبار را با همان لباس ها بدون از کلاه و بدون نماز جنازه دفن کردند. 

من این جا به دلیل نه بودن معلومات درست خودم جبار را به نام قاتل یاد نه کردم. فقط به عنوان شاهد عینی آن چی را دیدم نقل کردم. چون روایت قانع کننده یی در باره ی حقیقت آن وجود نه داشته و هر کس به مذاق خود چیزی نوشته است که دید با بصیرت برای تایید و تردید آن مستندات می خواهد.

حالت فوق‌العاده به پایان رسید و فضای رعب آوری که مردم را به بام ها و دری چه های منازل شان کشانیده بود تا چندین روز پا بر جا بود.

خانه آمدیم که همه جگر خون بودند. نان بخورم نه میری خوردیم. 

من کتاب چه ها را گرفته طرف منزل استاد شاه جان روان شدم، اهالی شریف ده مزنگ و نوآباد ده مزنگ دو حویلی را با دو موقعیت  متضاد اما بسیار زیبا و دیدنی را در آن مکان به یاد دارند.

یکی حویلی عمری صاحب که در طبقه ی هم کف با زمین و قسمن پایان تر از بلندی دریا و جاده ی عمومی قرار دارد و آن زمان ها یکی از مفشن ترین حویلی ها و حویلی شاد روان دکتر غلام محمد مشهور به ( خانه ی طیاره وان ) بودند. حویلی آن ها بر عکس  حویلی عمری صاحب در بلندترین نقطه ی محل درست عقب منزل ما قرار داشت و زیباتر از آن در محله ی ما نه بود.  

اشتباه کرده و بدون تک تک یا گرفتن اجازه داخل منزل استاد گرامی ما شدم. 

که ایشان مصروف چیدن ابرو های شوهر شان بودند. 

خجالت کشیدم و شکر خدا کردم که نه دیدند. بیرون دهلیز رفتم و درب را زدم. استاد خود شان تشریف آورده و کتاب چه ها را گرفتند و باعث شدند تا چیزی بخورم. من گفتم از دیدن حادثه ی اعدام امروز ترسیده ام، زود می روم که شام نه شود و اجازه دادند. این دومین بار اما غیر عمدی بود که بی تک تک و کسب اجازه داخل منزل کسی شدم و تا حال از آن خجل هستم. 

برگشتم خانه و شب گذشت. 

هم چنان در گردش دور دست ها بودم که ذهن اعدام  قبیح و دسته جمعی دیگر را در انتهای خلاف محل اعدام جبار به یادم داد. 

صبح گاه یک روز شوم باز هم سر و صدای خفاشان جان گیر با سر و صدای آلارام خود رو های پلیس فضای آرام خانه واده های نوآباد ده مزنگ را بر هم زد. خانه ی ما در وسط ده مزنگ و نوآباد ده مزنگ و زیر مخزن آب قرار دارد.

فهمیدیم که باز گپی است.

هر کسی از خانه ی خود بر آمده و می خواست بداند چی خبر است؟

رفتیم طرف نو‌آباد نزدیک کدام ها عقب دیوار شرقی محبس. 

تکرار همان روش های اعدام  جبار را دیدیم اما متاسفانه قبیح تر و وسیع تر از گذشته.

  بار دوم تدابیر امنیتی شدید تر و کلاه سفیدان بیشتر و دار بستن و حلقه های دار زیاد تر بود.

در یک دار سه ریسمان و در دگری چهار ریسمان.

همه لرزیدیم و ترسیدیم که باز کی ها اعدام می شوند؟

چنان پایه های مستحکم و با قطر های قوی را دیدیم که مه پرس.

همه ایستادیم و خانه بر نه گشتیم. به دلیل انسداد راه ها, عبور و مرور مجاز نه بود.

آماده گی ها کامل شدند و هنوز کسی نه می داند که قرعه ی اعدام به نام چی کسی برآمده است؟

آواز آلارام موتر های زندان سکوت فضا را شکست و دو موتر با هفت نفر دست بسته اما معلوم بود که بسیار خسته و کوفته شده و شکنجه دیده را از آن ها پیاده کردند و تا چشم بر هم زدیم، آواز کوه لرزان دست و پا زدن ها را شنیدیم که همه ی شان را به دار نیستی بسته بودند و از شدت فشار مقاومت آن ها به تکان آمدند. 

در ختم اعدام گفتند که اعدام شده ها غلام حضرت و رفقای او بودند.

رفتیم دنبال موتر ها که جنازه ها را نقل می دادند. 

جنازه ها را دو نفر  و سه نفر بدون ادای نماز جنازه در یک یک قبر انداختند که در مجموع سه قبر شد.

باشنده گان آن زمان ده مزنگ می دانند که این قبر ها در شروع  جانب نبش جنوبی غربی قبرستان ده مزنگ قرار دارند و نشانی بارز تر آن شروع جاده ی فرعی جانب منزل مرحوم حبیب الله چکری قرار دارند. 

محافظان پلیس روز کامل و شب تمام را بالای آرام گاه ها گذشتاندند.

فردای آن روز زمزمه شد که مادر محترمه شهید غلام حضرت و مادران داغ دیده ی شهدای هم راه او آمدند و خواهان انتقال شهدا گردیدند که به آن ها اجازه نه دادند.

جریانات بعدی را نه می دانم.

حالا من به آن هایی حیران ام که اعلی حضرت می گویند و دهن های خود را بسته کرده نه می توانند. بیش تر آن ها ملامت هم نیستند، چون از پدر و پدر کلان نوکر درگاه ظلمت ستم شاهی بوده و از آن  نان می خوردند.

هرگاه قیام حزب دموکرات خلق افغانستان با همه کمبود و کاستی های آن نه می بود کشور در کدام حالت قرار می گرفت و‌ مردم هم چنان در کوره گاه های اعدام بی پرسان سلطنتی می پوسیدند....

ادامه دارد...