-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ مهر ۱۵, سه‌شنبه

بخش سیزده ی روایت زنده گی من

 

نوشته ی محمد عثمان نجیب


خواندید که پدرم در یک روز و یک شب دو بار به خاطر من گریست. چی دردناک و سوزنده است وقتی پدری برای ناتوانی خودش در حمایت از فرزندان اش اشک بریزد. 

فرزند که اشک بیرون آمده از چشمان زیبای پدر را می بیند، خون دل او را خدای پدر فرزند و خود پدر فرزند می‌داند و بس.

  سر انجام به عنوان سرباز در سپاه ۸ ارتش واقع قرغه ی استان کابل گماشته شدم.

وقتی مادرم و برادرم با آن سرباز موظف دفتر سفربری سپاه را ترک می کردند و من باز هم تحت محافظت یک افسر سفربری جانب مرکز تعلیمی در حرکت شدیم، از افسر مذکور تقاضا کردم تا لطف کند و از مسیر درب عمومی برود که من هم تا آن جا مادرم شان را هم راهی کنم.

من راه های ورودی و خروجی منتهی به قرارگاه سپاه را بلد بودم.

چون در سال ۱۳۵۹ یک بار به دستور حزب برای گذراندن دوره ی آموزش نظامی به آن سپاه رفته بودیم و خاطره ی تلخی هم از آن دارم.

افسر محترم دفتر سفربری در حالی که کتاب رسیدات و معرفی نامه ی من را با خود داشتند، پیش نهادم را پذیرفتند و در درب خروجی ( نظام قراول ) با مادر و برادرم و آن سرباز خدا حافظی کردم.

هر گامی که از هم دور می شدیم، می دیدم که راه رفتن به مادر دردمند من بسیار دشوار است. مادری که سیلی روزگار را خورده بود و چنانی که بار ها گفتم با وجود داشتن پدر و مادر صاحب ملکیت و زمین ها و باغ های حاصل خیز و امکانات فروان در آن زمان، از نه داشتن یک سرپرست دلسوز رنج می برد و جز یک برادر نا مهربان کسی نه داشت تا او را برای آموزش به مکتب و مدرسه یی بفرستند. 

ما هم راهی مرکز تعلیمی سپاه شدیم که مسافت زیادی از درب دخولی داشت.

مانند تیر تازه خورده ذهن من باز هم با من در هم افتاد و در یک لحظه به دوران طفولیت و مکتب برگشتم. دیدم آن مادر با انضباط دی روز

من، امروز چی مردانه و انسانی و دل سورانه و واقعن مادرانه برای پسری می تپد که خجالت است از نه رسیدن به آن ها.

به یاد آوردم که مادر ما برای هدایت کردن ما آن قدر ملامت هم نه بود. 

من پسر شوخ و ویران کاری بودم. با آن که می دانستم در فقر هستیم و من پیمان یک جانبه هم با خدای من بستم که او پیمان دار خود و بنده های خود است، اما متاسفانه در نادانی دوران طفولیت مست جان خود بودم.

روز های که رخصتی عمومی می بود و یا جمعه ها که من به شاگردی دکان کاکا رحیم نه می رفتم با دیگران به بازی های رایج همان زمان می پرداختم. 

ما بچه های مکتب و مدرسه و همسایه و رفیق های صمیمی کوچه ی خود بودیم و بازی های ما دکمه بازی، دنده کلیک، تشله بازی، توپ دنده ( کریکت مانند امروز ), سرپوش فانتا برد ( هر سرپوش نظر به زیبایی اش چند تایی بود) و شیشه برد. ( شیشه های گل دار چینی سفید ) نظر به کلانی و شفافی گل شان ارزش دو تایی سه تایی تا ده تایی داشتند.

من و هر بچه ی دیگر هم بازی ما دکمه های پیراهن های خود و اعضای فامیل می کندیم. برای ما مهم نه بود که آن پیراهن از کی است؟

کهنه است یا جدید؟

یک روز جمعه در بی خبری بودم که مادرم کمین دار من است به کندن دکمه ی پیراهن گلدار فله این خودم شروع کردم که در دام افتاده و به گفته ی همان زمان ها به نرخ بلدیه لت خوردم.

مهم ترین مشکل این لت خوردن آن که مادرم از هیبت خشم، گونه ی راست روی من را با آخرین توان فشار دندان گرفتند و جای آن به خوبی نمایان بود. غم درد را نه داشتم. غم فردای کار کردن و مکتب رفتن بسیار آزار دهنده بود.

به هر ترتیب گذشت و صبح وقت روز شنبه به دکان کاکا رحیم رفتم. کوشش کردم رویم را نه بینند، اما چاره نه بود. دلیل را پرسید بهانه کردم که برادر کوچک ام دندان گرفته. کاکا رحیم هم آن جدی نه گرفتند. بی خبر بودم که سایه ی کمین مادر هم چنان دنبال من است. پس از ظهر هی میدان و طی میدان به مکتب ماهحصه ی دوم بری کوت رفتم. شگفتی ها و شوخی های دوران مکتب را همه ی ما گذشتانده ایم. به مجرد داخل شدن به صحن مکتب موجی از ریشخندی ها و خنده ها و پرزه پرانی های هم صنف ها و هم مکتبی های ما من را هدف گرفتند و هر کس به تعبیر خود چیزی می گفت. در بین آن ها یک رفیق ما که عبدالصبور نام داشت و خداوند مادرش را رحمت کند، در طفولیت از دست داده بود گفت (... وله اگر غیر بوبویت هیچ کسی دندان گرفته باشه...). در دلم گفتم راست میگی. صبور ادامه داد و به شوخی گفت ( ... بچیم مه که بوبوی اندری دارم مره ای رقم نه زده، خدان چی کدی...؟ ). 

زنگ آغاز دروس نواخته شد و همه داخل صنف ها رفتیم.

نگران و معلمه صاحبه ی جغرافیه ی ما صدیقه جان بودند که سال ها بعد همکار من در رادیو تلویزیون ملی افغانستان شدند.

هنوز ۴۵ دقیقه ی ساعت اول ما نه گذشته بود که آواز استاد حمید یار سر معلم صاحب مکتب را از پشت خود شنیدیم که به صدیقه جان گفتند (... همی کفتانک ته روان کو اداره که مه کارش دارم. صدیقه جان با لبخند. گفتند (... سر معلم صاحب مام از دست شوخی ای کفتانک بینی رسیدیم. همیالی خودش غرق شوخی بود که نفر پشت چوب روان کدیم تا روی دگی شه مه داغ کنم...). وقتی روی خود را گشتاندم، دیدم سر معلم صاحب در زیر کلکین ایستاده اند‌ و استاد صدیقه اجازه دادند که اداره بروم. صنف ما ششم (د) با دیوار سر معلمیت یک دیوار مشترک داشت. با ترس و تشویش خدمت سر معلم صاحب رفتم. بی تأخیر پرسیدند: ( روی ته چی شده؟ ). همان بهانه را پیش آوردم. با عتاب گفتند: ( راست میگی یا مام جزا بتمت؟ ). من باز هم انکار کردم. یک باره سر معلم صاحب چیزی گفتند که تا حالا هم باورم نه می شود. گفتند ( روی ته بیادرت دندان گرفته یا مادرت؟ ). دیگر بهانه کارگر نه بود. نه اقرار کردم و نه انکار. سر معلم صاحب دو باره سخن گفتن را آغاز کرده گفتند: ( مادرت به شکایت کدن از تو آمده بود. چرا تکمای پیرانا ره می کنی؟ خودت هم درس میخانی و هم شاگردی می کنی باز میری به خانی تان تاوان می رسانی..‌ مادرت دیده که بشقاب چینایی حل داره قصدی شکستاندی که شیشه بورد کنی...). دم از دست ها و پاهایم بر آمد. به هر حال اجازه ی برگشت به صنف را برایم داده و احساس کردم که با لحن نوازش گرانه گفتند: (... دگه اول اخلاق ته کار دارم باز کفتانی ته. مارام از شوخی دیوانه کدی خانی تانه هم...). وقت برآمدن من استاد صدیقه جان داخل اداره شدند و گفتند: ( طالع کدی که سر معلم صاحب خاستیت... برو گم شو...). 

به هر حال من زیاد لت و کوب شده ام که مستحق آن بودم.

کاکای بزرگی داشتیم که بسیار مهربان و دلسوز و مهربان تر از هر آن اندازه بودند که تصور کنید. روح شان با همه رفته گان شاد باشد.

ایشان یک زمانی که من متعلم بودم یک جوره کلوش خریدند. فردای همان روز از راه مکتب با هم صنفان برای آب بازی رفتیم. در دریای کابل که یک قسمت آن از مسیر نوآباد دهمزنگ عقب باغ وحش می گذشت‌. وقتی از آب بازی خلاص شدیم، وقت لباس پوشیدن دیدم کلوش هایم در جای شان نیستند. کدام بی انصاف آن ها دزدیده بود. تشویش زیاد کردم اما چاره نه بود. در فکر یک دروغ سنجی شدم تا مگر از مجازات رهایی یابم.

من قبلن ترفند هایی به کار برده بودم که نتیجه داده بودند. مثلن کسانی که دوره ی طلایی زنده گی کابل از جمله دهمزنگ را به خاطر دارند، می دانند که یک جوی باریک آب مقابل محبس در امتداد حمام عمومی و منزل استاد گرامی زرغونه جان قرار داشته و مدام لبریز و گاهی کمتر پر از آب بود. شوخی کنان سوی خانه می رفتم و بکس مکتب در دست چپ خود را تکان داده می رفت که سرانجام بکس در یک بی احتیاطی از دست من به روی جوی آب پرید.

  

با همین افکار روان بودم که افسر موظف گفتند رسیدیم. من را به دفتر اداری مرکز تعلیمی سپرده و خود شان برگشتند.

با مرکز تعلیمی سپاه ۸ آشنایی قبلی و خاطره ی بد داشتم‌.

در سال ۱۳۵۹ ما‌ را برای فراگیری تعلیمات نظامی به این مرکز فرستاده بودند. 

آن زمان آقای شهنواز تنی فرمانده کل سپاه بود.

در اولین روز رفتن به میدان تعلیم به اثر فیر اشتباه یک رفیق حزبی ما، متاسفانه رفیق سرور جوان رشید و برومندی از حزب، به شهادت رسید و اولین بار شهیدی از گروه حزب در آن جا تقدیم جامعه شد.

همه چیز بر هم خورد و همه گی دچار سرگیچه شده، دوباره میدان تعلیم را به قصد کاغوش های خود ترک کردیم.

فقط یک شب پیش از فردای شهادت رفیق سرور بود که به یک یک جلد از سروده های حماسی مرحوم رفیق محب بارش دست یافتیم.

عنوان آن (زمزمه های کاغوش) بود و بی نهایت انگیزه آفرین.

           ایستاده به سنگرم سلامم به تو باد

          سبزینه نگارکم پیامم به تو باد. 

        در رهی وطن گر جان بدهم چه عجب

      دستت به دعا بگو که جانم به تو باد.

تا نا وقت های شب زمزمه های کاغوش را بلند بلند می خواندیم و زمزمه می کردیم. 

شهادت رفیق سرور آن شور اولی را از همه ی ما ربود. آماده شدیم تا برای به خاک سپاری رفیق سرور، جسد او را به منزل شان انتقال دهیم. منزل ایشان واقع ایستگاه اخیر دانشگاه کابل کولایی یی که از راست ختم دانشگاه می پیچد و به طرف چپ جانب سیلوی مرکزی ادامه می یابد بود. حالا چهل سال از آن روز نحس می گذرد و در طول حیات خود هر باری که از آن مسیر نی گذرم، فریاد های بلند فامیل محترم و بازمانده گان رفیق سرور شهید به گوش هایم طنین انداز می شوند و رنج می دهندم.

به هر حال جنازه دفن شد و رفیق فریدون که عامل غیرعمد آن حادثه ی تراژید بود به زندان رفتند که تا امروز از آن ها اطلاعی نه دارم.

پس از ختم مراسم تدفین هر کسی خواست طرف خانه ی خود برود رفت و فردا دوباره به سپاه حاضر شد. من که به دلیل مخالفت پدر و مادر طور پنهانی رفته بودم و برای آن ها دروغی دست و پا کرده بودم که بیرون از کشور برای مدت سه ماه می روم، نه می توانستم خانه بروم و دوباره به سپاه برگشتم.

همین افکار در. ذهن من تداعی می شد که موظف دفتر اداری به من گفت، باید برویم که قوماندان صاحب را ببینیم.

داخل دفتر قوماندان صاحب مرکز تعلیمی شدیم. معرفی نامه ی من را برای شان دادند.

نه می دانستم که رد پای عین حکم انفکاک من با همان متن تا این جا هم سر کشیده است.

قوماندان مرکز تعلیمی آقای سیداقا خان با محبت من را خوش‌آمدید گفته و به شخصی که پیش‌روی شان بود معرفی کردند. ایشان جان محمد خان معاون صاحب سیاسی مرکز تعلیمی بودند. پس از آن گفتند ما چاره ی دیگری نه داریم باید شما را در یک تولی بفرستیم. گفتم درک می کنم من حالا یک سرباز هستم. مقررات را می‌پذیرم.

من را به تولی سوم معرفی کردند. 

و به این سان من سرباز شدم.


کمتر از یک ماه نه گذشته بود که سرباز شده بودم.

روزی شکرالله خان معاون سیاسی تولی سوم من را فراخواند و پرس و جو کرده، گفتند از طریق ریاست عمومی امور سیاسی امنیت به سلسله اطلاع به ما رسیده که خودت در یک جلسه ی غیابی سازمان اولیه ی ریاست تان به اتفاق آرا از حزب اخراج شدی. و آدرس ترا از سلسله ی محل تجمع دریافته و رسمن به ریاست عمومی امور سیاسی اردو و تا این جا به ما خبر داده اند.

من که در جریان آموزش تعلیمات نظامی بودم، گفتم بعد ها برای تان بیان می کنم که حقیقت چیست؟ پرسیدند خلقی بودی که کشیدنت اگه نی امکان نه داشت که از امنیت به اردو کسی معرفی کنند.

به این ترتیب من آگاه شدم که همان اطلاع رفیق حصاری درست بوده. و اطمینان حاصل کردم که هر تصمیم بعدی را به این جا هم اطلاع می دهند..

ادامه دارد...