-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ مهر ۲۷, یکشنبه

مجید کلکانی و قاضی عبدالظاهر سامی

 



روبرداشت از رخنامۀ سالار عزیز پور

اشاره: این نخستین روایت ملموس، بدون مبالغه در توصیف و بازی با واژه  است که من در بارۀ مجید آغا می خوانم.




ــ پیش‌گفتار( چند و چون نوشتن)

ـــ نخستین دبستان( مجید کلکانی)

ــ ظاهر سامی در جایگاهِ آموزگار پیش‌کسوت

جایگاهِ سامی» در کارزار دورۀ «هفتم شورا»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پیش‌گفتار( چند و چون نوشتن)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای من نوشتن، شاید کار دشوار نباشد؛ اما، نوشتن پیرامون آدم‌ها، دشوار ترین کاری‌ست که کم‌تر به آن پرداخته ام

با دریغ بیشترین کسان پیرامون آدم‌ها، چی آسان و ساده سخن را به لجن می‌کَشند!هر یک از ما اگر غیبت‌( پشت‌سر گویی) های روزانه را مکتوب کنیم، بی‌گمان مثنوی چند من کاغذ خواهد شد.

در متن‌های کهن، تذكره نویسی داشتیم. به معنی رویکردی برای تذكر( یاد آوری) ‌ بوده است. اين واژه برای شرح حال پارسایان، خردورزان، نگارگران ... و بیشتر از همه برای زنده گی‌نامه، سرگذشت شاعران و دست اندران ادبیات به كار می‌رفته است. تذكرۀ عطار نيشاپوری، تذكره الشعرا دولتشاه سمرقندی، لباب الالباب سديدالدين عوفی و كتاب مناقب الشعرا و چهار مقالة نظام عروضی و شمار دیگر از تذکره‌هایی با نام و نشان زبان و ادبیات فارسی دری است. برخی از این تذکره‌ها به وِیژه  تذکره الاولیاء» عطار از شکوه وگرانسنگی توانش زبانی منحصر به خویش بر خوردار است. «چهار گزارش از تذکره اولالیای عطار» از بیان این ویژه گی زبان عطار به خوبی برآمده است که متن در خور ستایش است و ارزشِ بار، بار خواندن را دارد. در پایان بخشی از دیباچۀ کتاب می‌خوانیم: « این کتاب چنین هست یاد اولیاء است، یعنی مردان و زنانی که معصوم نبوده اند، وهر یک با بدی‌های درونی خویش جنگیده وتلاش کرده اند تا راه درست را باز یابند.».ص بیست وهفت

با دریغ گاه گاهی متن‌های امروزی در سنجش با متن دیروزی و حتا متن چندین سده پیش از امروز، قابل سنجش نمی‌باشد! ازجایگاهِ کنش زبانی تا بافت واژه گان و ریخت جمله‌ها و آن منطق و نگاهی که رو ساخت زبان را می‌گرداند

امروز دیگر پرداختن به متن که آدم‌ها را نیز در بر می‌گیرد، در جایگاه نشانه، نشانه‌یی که معنی را می‌آفریند. از رویکرد‌های کلی‌گویی دوری می‌کند و بیشتر به تکه‌ها و اجزای پدیده ها از منظر به ویژه با نگاه‌های متکثر به سنجش متن بر می‌خیزد هر چند همه این‌ها ، تنگنا و محدودیت گزینشی متن را از نظر پنهان نمی‌دارد.

با وجودی که زبان نظامی از نشانه‌هاست که با دال ومدلول‌هایش برداشتی از متن را در ذهن ما رقم می‌زند. با همه این‌ها در فرجام این خوانندۀ متن است که نظر به فهم زبانی، جنسیت، سن وسال و جایگاهِ اجتماعی‌اش، فهم دیگری از متن را پیش می‌کشد.

فرهنگ حاکم و روایت‌های کبیر کم‌ترین فرصتی را برای خرده روایت‌ها می‌دهد. در حالی که رسالت روشفکر برجسته کردن خرده روایت و فهم‌ِ پیرامونی‌ست که به حاشیه رانده شده است؛ در صورت که دولت‌مردان و سردمداران فرهنگ رسمی بر خرده روایت‌ها و فرهنگ متکثر مهر باطل می‌کوبند.

به پندار« میخائیل باختین» هیچ روایتی یک معنای ثابت ندارد وهمواره در معرض تأویل‌های مختلف است. تاکید«باختین» بر ماهیت مکالمه و چند آوایی بودن زبان است.

بر بنیاد نگاه آمده ، رمان و متن خلاق را یک متن« بینامتنی» می‌دانست. مفهوم« بینامتنیت» از نظرباختین  «باختین» ارجاعاتی است که متن را به شبکۀ پیچیده‌یی از گفتمان‌های گذشته وحال پیوند می‌زند. باختین این فرآیند را « دگر آوایی» می‌نامد؛ این فرآیند دگرآوایی است که در برابر گرایش‌های یگانه‌ساز یک فرهنگ، که در کل مورد حمایت و پشتیبانی نظام حاکم و روایت حاکم است، قرار می‌گیرد.

به باور«فوکو»: قدرت صرفن در محدودۀ به سرکوب نمی‌ماند، بل قدرت دانش را نیز نظارت می‌کند و از آن در سرکوب سود می‌برد.

ـــ نخستین دبستان( مجید کلکانی)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مجید کلکانی به روایتِ نخست

به پندار دوکتور رسول رحیم، نخستین آموزگار مجید کلکانی،مادر کلانِ پدری‌اش بوده است که در شرایط تبعید به قندهار، در غیاب پدر که اعدام شده بود و مادری که از فرزندانش جدا ساخته شده بود، مسئولیت تربیت دو برادر خرد سال – مجید شهید و قیوم رهبر شهید- را به عهده می گیرد. این دو برادر حکایت های فراوانی از تاثیر قوی تربیت مادر بزرگ پدری شان در پرورش پایداری در برابر دشواری ها و ثبات شخصیتی ایشان داشتند. این ویژگی های شخصیتی از همان آوان نوجوانی در نزد مجید به حد اعلایش می رسد و گفتار و رفتارش عالباً در بین همسالانش طرفدارانی می یابد. مجید با قاطعیت اما به سبک خاص خودش علیه بی عدالتی و توهین انسان ها اعتراض می کند. شیوه ها و ابزار اولیه ای که او در این اعتراض هایش به کار می برده است، متناسب به امکانات آن روز روستا های کشور بوده است که در طول ازمنه به یاغیان پاک باز ارج می گذاشته اند و به آن ها پناه می داده اند. این آزمون زیستن طولانی در بین مردم عادی برخلاف اکثریت روشنفکران شهر نشین که به مدد کتاب ها به جنبش های سیاسی می پیوستند، در عرصه های مختلف زندگی عادی و مبارزاتی از وی مرد انعطاف پذیر، کاردان، رموز فهم و اهل عمل به وجود می آورد. تحرک عملی، عطش پایان ناپذیر و نظام مند برای ارتقای سطح آگاهی های اجتماعی و سیاسی، استقلال فکری و روش مبارزاتی، پس از دو دهه تلاش خستگی ناپذیر،از شخصیت کرسماتیک وی به تنهائی یک نهاد می سازد

به باور دوکتور رسول این فرزانه‌ مرد آگاه و آشنا با زنده گی مجید کلکانی، هرگاه سلوک انسانی نهایت متعالی مجید با همه را که جز مقوله فرزانگی معادل دیگری برایش نمی توان پیداکرد، به کناری بگذاریم، کاریزما یا جاذبه منحصر به فرد شخصیت مجید کلکانی متشکل از چهار عنصر اصلی بوده است:

- پیش از آن که دیگران را به عمل و حرکت فرا خواند خود در تحرک بوده است

- در انتخاب همرزمان به فردیت های گروهی و شخصی آن ها عمیقاً احترام می گذاشته است

- روشنفکر بود، یعنی علاوه بر اشراف کافی بر نظریه های سیاسی و اجتماعی روزگارش، دارای ذهنیت نقاد بود- اهل بحث، مهاجه، پذیرش و رد دیدگاه های طرف مقابل بود

- اهل نو آوری و ابتکار بود، نه انسان دست نگر و دنباله رو

در پایان می‌افزاید: هر نسل روشنفکری نمونه شازی برای شریفانه زیستن می داشته باشد. چنین نمونه ای برای من مجید شهید است. زندگی بدون تلاش حتی الامکان مستمر برای بهروزی انسان ها تفاوتی با تهی شدن از ارزش ها ندارد. شاید زنده گی من بدون آشنایی با مجید کلکانی رمق امروزین را نمی داشت.

مجید کلکانی به روایتِ دوم

گلی برفت که ناید به صد بهار دگر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راوی طاهر پرسپویان

نوشتن پیرامون شخصیت شهید عبدالمجید کلکانی برای همچومنی سخت دشواراست. معرفی وشناساندن او و کند و کاو در اندیشه های بلند و انسانی او کار پژوهشگران دلیر ، حقیقت گو و میهندوست می باشد. این نبشته ذرۀ ناچیزیست از خورشید فروزان مردانگی ، شجاعت ، مردم دوستی و آزادگی آن  اسطورۀ جاودان تاریخ.

هنوز به سن بلوغ نرسیده بودم که نام نامی مجید در گوشهایم طنین شور انگیز و جاودانی یافت. بیادم میآید که تذکرۀ تابعیت (شناسنامه) برای نخستین بار در منطقۀ ما توزیع میشد. پیش روی خانه ملک مرزا محمد هیأت توزیع تذکره جابجا شده بود.  لحظه به لحظه ازدحام مردم زیاد ترشده میرفت. کارهیأت موظف بسیاربه کندی پیش می رفت. حوصلۀ مردم درآن سر آغاز بهار به تنگ آمده بود. انگشت انتقاد شانرا به طرف هیأت مؤظف نشانه می گرفتند. هرکس چیزی می گفت و تبصره ای میکرد. موسفیدی با احساسات چنین گفت  : " ای بابا ! ده چاردانگ ای ملک کسانی که تذکره ندارن  مگم زندگی نمی کنن؟" کسی از جمع حاضرین پرسید: "کی ره می گی؟" تاج قوبی که مرد موی سفید ، نورانی  و آدم پخته گوی و با جرأت بود و دربرابرمَلک ، خان و وکیل منطقه هم می ایستاد (تذکره هم نداشت) اسم پرشگر را گرفته گفت:" او بیادرمجید آغای کلکانی ره میگم . مگم تونشنیده ای که او یک جوان یاغی ، با ناموس ، عیار و سرکش اس؟ دشمن حکومت و ظاهر پاچاره را میگم . میفامی یا نی که جاسوسای سرکار بدنبالش مگس واری میگردند؟"

محاسن سپیدان ازجنگ های حبیب الله کلکانی یاد میکردند. از پیشروی آن و ازشکستش. از قرآن خوری وغداری نادرخان حرف ها و شکایت هائی به میان می آوردند. نامهای خال محمد نجرابی وسعید سرخ ذکر می شد. حکایت می شد که خال محمد نجرابی زمانیکه مورد پیگرد وتعقیب افراد نادرخان قرارگرفت، خواست ازطریق کوتل "شهو" حصه دوم دره پنجشیر، بطرف نجراب عبورکند ، اما در آن قعر زمستان که کوتل پر از برف بود،  در اثر سرمای شدید جان باخت. . . .

اینبار شور و تلاش نوجوانی بود. عضویت "محفل انتطار" را داشتم. کنفرانسی در ساحۀ مکروریان کابل (شاید منزل محبوب الله کوشانی) دایر شده بود. محبوب الله کوشانی در آن موقع در "کشورشورا ها" جهت تحصیل رفته بود. بگمان اغلب خزان سال ۱۳۵۳ خورشیدی بود. جلسه بر محور برآمد محفل و راه اندازی جنبش وکارهای جدی تر دیگر دور می زد. درآغاز جلسه روانشاد طاهر بدخشی پیرامون اوضاع واحوال همان روزگارسخن گفت. سپس نوبت به بشیربغلانی رسید. بعدأ رشته سخن به دست زنده یاد حفیظ اهنگرپور و زنده یاد دولت حکیم دروازی سپرده شد. اینها هم بگونۀ گسترده سخنان تند و تیز زدند. درآستانه رای گیری ظهورالله ظهوری گفت: " اگربدخشی مخفی شود به معنای آنست که کبک زیربرف سرخود را پنهان کند." مساله اساسی پیرامون براه اندازی جنبش مسلحانه وبسی موضوعات دیگر بود. عده ای از کادر های صدیق محفل انتظار احترام و باور زیادی به مجید آغا داشتند. از همین جهت بود که هر کجایی که حرف از مبارزه زده می شد و پای عمل به میان می آمد ، بدون ذکر نام ، حضور و نقش اثر گذار آن مرد مبارز کار به بن بست می کشید. بدانجهت که نام او با سلحشوری و مقاومت بر ضد ارتجاع و امپریالیسم گره خورده بود. به دل می گفتم : امید که روزی آرزوی دیدار  او بر آورده گردد.

اوایل کودتای چرکین و نکبتبارهفت ثور ۱۳۵۷ بود. تفکر وتحقیق پیرامون قضایای سیاسی و تجربۀ زندگی مبارزاتی ام به من چیز های نو تری را به ارمغان آورده بود. سرنوشت زندگی چنان رقم خورد که خود را در قطار طرفداران با وفای مجید کلکانی یافتم. هنوز " ساما " پا بعرصۀ وجود نگذاشته بود. راستش این است که از این تعلق به خود می بالیدم و قطعأ به سودای آن نبودم که چه روزگار دشواری پیش خواهد آمد. روز تا روز وجودم از اشتیاق دیدار مجید لبریز شده می رفت.

به یادم می آید که چند روز پیش از حادثۀ غم انگیزچهل ستون کابل( در این حادثه جمعی از یاران نزدیک مجید و عده ای از اعضای مرکزیت تازه ایجاد شدۀ "ساما" به چنگ دشمن افتادند) با روانشاد استاد داود سرمد دریکی از رستورانت های چها راهی صدارت که  استاد "ص" نیزحضور داشت، ملاقات کردم. سرمد درپهلوی گپهای اصلی گفت :" ازسر و روی رهبر کودتا فقرسواد می بارد." (با گذشت سی سال از آنروز حرف آن رامرد بزرگ هنوزاز ذهنم نرفته است). دلم را آرام نگرفت ، از سرمد پرسیدم که "پیر" (مجید) در چه حال است؟ وی یاد آورگردید: " یاران ما تصمیم گرفته اند که بدون اجازه شان اوگشت وگذاری نکند. مسوولیت های غیرلازمی هم ندارد."

من در شهر کابل مسکن گزیده بودم. یک دنده در برابرناملایمت زندگی و موانعی که بر سر راه مبارزه قرار داشت ، می رزمیدم. یورش لجام گسیختۀ خرس های قطبی بر خاک قهرمانان و در نتیجه اشغال کشور ما توسط " همسایۀ بزرگ شمالی" فرا رسید. خشم و قیام ملت شدت بیشتری کسب کرد. درهمچو فضایی بود که نام "ساما" با نام مجید کلکانی پیوند منطقی و تاریخی یافت. من می دیدم که روز تا روز خواست و توقع جوانان انقلابی و در مجموع ملت آزادۀ ما از آن انسا ن بزرگ بیشتر شده می رود. دونفر از اعضای "ساما" که زندگی علنی شان را از دست داده بودند ، به جبهۀ گرم پنجشیر اعزام می شدند. ایشان از  ملا محمد(سخی ) خواهش کردند که در صورت امکان پیش ازرفتن به جبهه،  یکبارمجید آغا را می بینند.  تقاضای دیگر شان دریافت برنامه "ساما" بود. ( هنوز برنامه "ساما" از طرف مجمع با صلاحیت سازمانی به تصویب نرسیده بود.) سخی سکوت کرد وهیچ نگفت. فکرمیکنم روزهای تابستان سال ۱۳۵۸ و پس از حادثۀ ناگوار چهل ستون کابل بود.

بر می گردم به ادامۀ صحبت های قبلی ام: وقتی رفیق سخی را درشمالی دیدم ، به من چنین گفت : " راجع به آن  دو اندیوالی که پنجشیر  رفتنی استند، ضرور است که یک جلسۀ وسیعتر بگیریم." من از این پیشنهاد استقبال کردم. جلسه در منطقۀ کوته سنگی در خانه یکتن افسران اردو که ازیاران بخش پنجشیر ما بود ، برگزار گردید. این بار سخی تنها نیامده بود. او پیش و یک آدم نورانی و جذاب دیگر درعقبش داخل حویلی شدند. بعد ازجورپرسانی معمول نگاهم به چشمهای عقاب گونۀ نفر دومی چسپید. اندکی شک و تردید در دلم پدیدارشد. او انسانی بود با قد و اندام متناسب ، جذاب ، آرام و صمیمی. تا آنزمان هر شخصیت سیاسی ای را که دیده بودم ، با او فرق داشت. قدرت او در آن بود که در اولین برخورد مرا مجذوب خود کرد. شک و تردیدهایم  داشت فروکش می کرد. با خود گفتم عجبا که مجید بدون گارد محافظ و با این همه سادگی و بی پیرایه گی آمده است؟! با تأسف بطور دقیق بیادم نمانده است که اشتراک کنندگان آن نشست کی ها و چند نفربودند. تنها دونفرشان بیادم استند که ماموریت حرفوی داشتد و تازه ازکارتدارکاتی پایین پنجشیربرگشته بودند. (این دو نفر بعد از آنکه به جبهه سرگردنه گلبهار وسالنگ رسیدند ، همانجا با مردم پنجشیریکجا دربرابرمزدوران روسی مقاومت کردند. هنگام شکست جبهه باالاثرتبادل آتش ازسوی سیاه دلان به شهادت رسیدند.)

سرصحبت را رفیق سخی بازکرد. رفقا هر کدام پرسشهایی روی برنامه "ساما" که مسوده اش دراختیارما گذاشته شده بود ، داشتند. همچنان پیرامون دشواریهای کار و موضوعات دیگر حرف هایی گفته شد. مجید باهیبت و بانگ رسایش گفت:"می شنوم و امید وارم به پرسش های هریک شما پا سخی درخور قناعت داده بتوانم .» این صدا صدای انسان عادی نبود. قدرت وجاذبه سحرانگیز کلام و رفتار او در دل های ما رخنه انداخت. غرش رعد آسای صدای او سبب گردید که همه شرکت کنندگان این نشست متوجه شدند و ویرا شناختند. یکی ازیاران که ازمحبوبیت مردم منطقه اش برخوردار بود، درگام نخست دشواریهای کاری خود را برشمرد. روی تقاضای مردم ازسازمان آزادیبخش مردم افغانستان  و درخواست برنامه ساما... بگونه ی گسترده ومسلط  سخن زد. او نه تنها معلم مکتب بود، بلکه معلم و رهنمود دهنده ی مشکلات مردم منطقه اش نیز بود. من میدیدم که  مجید با چه دقت ، بی ریایی وسادگی به حرفهای او گوش می کند. از وجنات و برخورد مجید آشکار می شد که او عشق آتشین نسبت به مردمش دارد. هر کلمه و هرحرکت او برای ما جالب ، تازه و آموزنده بود. ما با میراثی ازگذشته های نیمه روشنفکری مان آمده بودیم ، خواهان آن بودیم که آغا بیشترحرف زند وما بشنویم ؛ ولی وی برعکس انتظارما می خواست که ازلابلای صحبت های ما به حقیقت برسد و گره اصلی واساسی را پیدا کند. پس از پایان سخنان معلم ، مجید خیلی ظریفانه ولی با صلابت وهیبت چنین گفت:" این درست است که جانفشانی هایی بخاطرمردم تان انجام می دهید درین شکی نیست ؛ اما پیش ازهمه روان جامعه راباید درک کرد.این کارحوصلۀ کلان می خواهد وهرگونه بی توجهی درین مورد عاقبت ناگواری به دنبال خواهد داشت. . . "

صاحبخانه گفت : نان چاشت آماده است. چشمهای ما پس از دیدار و صحبت های این ابر مرد برای یک لحظه بزمین لغزید وهمه ما زیرچشمی به سوی همکدیگرخیره نگاه کردیم.  میر (8) رو به من کرده گفت :" وقتیکه او به من دست داد، فوری شناختمش چونکه آغا پنجۀ نیرومند دارد." رفیق سخی متوجه تبصره های ما شد. من برایش گفتم:" با وجودی که تو برای ما چیزی نگفتی اما (میر) آغا را در وقت احوال پرسی شناخت." سخی بنا بر عادت همیشگی لبخند صمیمانه ای  زد.  (باور کنید فکرمیکنم که همین حالا درکوته سنگی استم و چهره های آن قهرمانان در برابردیدگانم مجسم می گردد.) میر به طرف آغا روی گشتاند. سر تا قدمش  را ازنظرگذشتاند وتمامی گپهاییکه در بین ما سه نفر گفته شده بود ، رک و پوست کنده برای او بیان کرد. بر لبان آغا تبسمی پرازمحبت وصمیمیت شگفت. این تبسم هیچگاهی ازمغزم دور شدنی نیست. میر افزود :" رفیق ، شاید خبرداشته باشید که چندی پیش ما رفتنی پنجشیربودیم . ازاندیوال سخی خواستیم تا در صورت امکان شما را ببینیم. او واضح برای ما چیزی نگفت (میر نیم نگاهی به طرف سخی انداخت) پیش خود گفتیم آغا را نادیده کجا برویم. ازآنجا دوباره زنده برگردیم ویا نه؟ من این ورقها را چه کنم؟ (آغا باز تبسم صمیمانه یی نمود) این ورق ها همه چیزنیستند. مردم ازما پرسان میکنند که شما  پیر را به چشم خود دیدید ؟ در حالیکه ما تا بحال حتی عکس شما را هم ندیده بودیم." مجید ، خیره وآرام به طرف میر نگاه می کرد. گپهای میر دیگران را جرئت بخشید تا سوالات وحرفهای خود را در فضای آزاد و رفیقانه مطرح کنند. همه شرکت کنندگان نمیتوانستند چشم از چشم مجید برکنند. ازفضای خانه بوی عشق ، مبارزه ، رفاقت و تعهد انقلابی می آمد. کار جلسه داشت به پایان نزدیک می شد. رفیق مجید سیگارش را آتش زد و درقسمت پایانی نشست پیرامون برخی وظایف تشکیلاتی ، روی چگونگی روابط  ما با درون جبهه و . . سخنان کوتاهی گفت. در اثر تقاضای جبهه قرار بود مجید آغا نامه ای عنوانی افراد سرشناس جبهه به قلم خودش بنویسد. مجید تهیه این نامه را به نشست بعدی موکول کرد. فضای کاملأ ویژه ای بود. نمیخواستیم که چشمان ما برای یک لحظه هم از مجید کنده شود. هوش و حواس ما در اسارت سخنان پرگهر مجید افتیده بود. حیف که آن روز دراز تابستان به یک چشم بهم زدن گذشت!

رفیق مجید، با وجود مصروفیت های فراوانی که داشت ، نشست بعدی را درهفت روز آینده درنظرگرفت.

پهلوان احمدجان (9) درحالت بدی قرارداشت. جبهۀ پنجشیرازساحۀ سالنگ وگلبهارشکست خورده بود و درپشغور و شاید هم پیشتر از آن (حصه اول پنجشیر)عقب نشینی کرد. پهلوان احمد جان و سایر فرماندهان جبهه از مجید آغا خواهان رهنمود و کومک شده بودند. برای ما درۀ پنجشیرمنطقۀ بسیار مهم و استراتژیک به شمار می رفت. دومین نشست ما با مجید آغا فرا رسید. رفیق مجید نامه ای را که در موردش سخن گفتیم ،نگاشته بود. اینکه چه مسائلی را درنامه درج کرده بود، من نمی دانم. مسئولیت رساندن این نامه را برای پهلوان احمد جان ، همسفر(میر) بر عهده داشت.  این کار از طریق خزانه دار(مظفر) باید صورت می گرفت.

دومین جلسه ما با مجید آغا روی همین مسئله و تنظیم  یارانی که مسوولیت شانرا قبلأ روانشاد استادعزیزالله(شریف) اوریاخیل بعهده داشت ، می ساخت. شریف قبل از دستگیری اش مسئولیت کار های تشکیلاتی ما را پیش می برد. وقتی از استاد عزیزالله (شریف) یاد شد ، رفیق مجید گفت: «امیدوارهستیم که او را رژیم مزدورنشنا سد.» من می دیدم که مجید چه اندازه رنج و درد را بخاطر رفقای زندانی ما تحمل میکند. صادقانه باید بگویم که  قلب کوچک من گنجایش آنهمه غم و اندوه را نداشت ؛ ولی مجید توانسته بود اندوهش را به نیرو مبدل سازد و چون صخرۀ استوار در برابر تمامی بلایا و طوفان های سهمگین روز گار ایستاده بماند.

هنوز رفیق مجید را ملاقات نکرده بودم. گروه مجید تازه از "گروه انقلابی خلقهای افغانستان" بریده  بودند. یک پایه گستدنر نزد گروه انقلابی مانده بود. ما برای کار مان به این گستدنر اشد ضرورت داشتیم. من و عده ای از رفقای دیگر از رفیق سخی خواستیم تا موضوع واپس گیری گستدنر را با مجید آغا در میان بگذارد. رفیق سخی یاد آوری کرد که این کارامکان ندارد؛ اما ، ما دلیل او را نپذیرفتیم و روی حرف خویش پافشاری کردیم. ما فکر می کردیم که  شاید سخی مشکلات ما را در نظر نگرفته و یا اصلأ این موضوع را با آغا در میان نگذاشته است. بعد ازچند روز سخی احوال آورد که رفیق بزرگ(مجید) می گوید:" اگرما توانایی پیدا کردیم و روزگارما بهترشد گستدنرهای دیگری هم برای آنها خواهیم داد. به رفقا بگویید که آخرآنها نیزجزهمین جنبش هستند. مشکلات تان را تحمل خواهید کرد و امیدواریم روزی برسد که دارای وسایل چاپ مجهزی گردید." دل کلان و پهنای دید او را بهتردرک کردیم. پیام مجید برای ما درس بزرگی شمرده می شد.

سال ۱۳۵۸هجری شمسی بود. برخی کادرهای"محفل انتظار"( انجنیر حسن و دیگران) که خود را زیرضربات پیهم تبلیغاتی "سکتاریست" و"تجزیه طلب" حفیظ الله امین دیدند ، به دامان پرمهر مجید آغا پناه آوردند. مجید آنها را با پیشانی باز پذیرفت، بدون آنکه اختلاف سیاسی و تشکیلاتی خود را با آنها مطرح نماید. او عقیده داشت که اینها اولأ زیر ضربت دشمن سفاکی قرار گرفته اند و دوم اینکه برخورد او  چنان نبود که در حالت های سخت و دشوار به کمک کسی نشتابد. پس از یکی دوماه آنها مجال یافتند که راه سفر بسوی ایران در پیش بگیرند. مجید آغا ازایشان نخواست که همینجا بمانند. این بود نمونه کوچکی از بزرگواری مجید و  وسعت نظر او در برابرتمامی روشنفکران وطندوست.

چند صباحی که گذشت ، روانشاد انجینرحسن دوباره ازایران برگشت.  پیش ازین سفر کادرحرفوی و برجستۀ محفل انتظار بود. بار دیگربه تشکیلات سازی پرداخت و متکی بخودشد. درآنوقت بسیاری افراد محفل انتظار تار ومارشده بودند. او با " گروه انقلابی" به رهبری زنده یاد داکترفیض احمد ، درساحۀ جبهه ئی در قیام بلاحصارکابل همکاری کرد که با شکست این قیام ، انجنیر حسن نیزبه شهادت رسید.

سال ۱۳۵۷شمسی با هزاران ترس و دلهره دوران تحصیل را در دارالمعلمین (موسسه تعلیم وتربیه) را پشت سرگذاشتم . وسط سال ۱۳۵۸ بود که آهسته آهسته بیگر و بکش ها شروع شد. درقدم نخست ( بر اساس درجۀ اهمیت!)  "خلقیها" گرفتاریها را ازاستادان دارالمعلمین آغازکردند.سپس نوبت دانشجوها رسید. اولین پلان حمله را بر جوانان بدخشانی روی دست گرفتند. تعداد زیاد این قربانیان را  همصنفی ها وهم دوره های من در بر می گرفت. من چند تا ازین  روشنفکران را که یا سابقۀ شعله ئی داشتند و یا به هیچ گروهی وابسته نبودند ، می شناختم. برای نجات شان پیشنهادی برای استاد عزیزالله (شریف) ارائه دادم. گفتم اینها مفت کشته میشوند. یگانه گناه اینها اینست که نمی خواهند سازمانی( سازمان خلقی) شوند. اگر مخفی شوند کم از کم زندگی شان نجات خواهد یافت. حتا مشکل بچه هایی را که به گروهی وابسته نبودند ونمی خواستند سازمانی شوند برای استادعزیزالله(شریف)مطرح کردم. شریف با صراحت گفت: رفیق (منظورش مجید بود) بارها یاد آوری نموده است که :" کسانی که زیرضربت رژیم کودتا قرارمی گیرند، ازهرقماشی که باشند وهرعقیده یی که دارند و نمی خواهند با مزدوران کنار آیند، در زمینه  چیزیکه ازدست ما برمی آید ،هرگز دریغ نورزید." بسیارخوشحال شدم، وبرخود بالیدم که من وابسته به جریانی تعلق دارم که رهبرش انسانی است که علاوه بر اعضای تشکیلات خودش در برابر دیگر گروه ها و افراد اینچنین  احساس مسئولیت می کند. باور کنید که ذره ذرۀ وجودم را غرور و افتخار فرا گرفته بود. درآنروزگار به تناسب سائر گروهای سیاسی شهرکابل ، "ساما" امکانات بیشتری داشت. و آنهم ازبرکت حضورمجید بزرگ.

از نزد استاد عزیزالله (شریف) برگشتم و خطراتی را که "حزب دموکراتیک خلق" پیشروی دگر اندیشان و مخالفین سیاسی اش رویانده بود ، برای دانشجوهای زیر ضربت (باستثنای سردار دروازی که او را خلقی ها جذب کرده بودند) توضیح دادم. برای شان وعده دادم که در صورت ضرورت کسانی هستند که شما را پناه بدهند. بویژه برای نادر دروازی(ماه مه یی) که صنفی دوستداشنی من بود و چند روز پیشتر مسوول "سازمان خلقی" ( موسی کور) او را با یاران دیگرش، تامحبس ولایت کابل برده بود ، با شله گی از او خواستم که مخفی شود. او که سرکردۀ جوان های منطقه اش بود ، شاید غرورش اجازه نمی داد که دست کمک به کس دیگری دراز کند. و  یا هم امید کاذبی از سوی بخشی که پسانها خود را "سازا" خواند دریافت کرده بود؟ با دریغ که گپ من در گوشش نخلید همه شانرا بردند و بر نگشتند. روح شان شاد باد! (از این داستان تلخ اعظم شاه شریفی که درکانادا سکونت دارد ، حمید برادرمجید سکندری (10) وهاشم نجرابی که همصنفی های من بودند، خبرداشتند.)

از جملۀ افرادی که رابطه های تشکیلاتی شان ازهم گسیخته بود، یکی هم حفیظ یکاولنگی بود. نامبرده نقاش زبردست هم بود. در رابطۀ پیشنهاد من مبنی بر کنار کشیدنش از زیر ضربت ( فرار یا مخفی شدن)،گفت: " خودت می بینی که درطی چندسال رد پایی از خود بجا نگذاشته ام. تا زمانیکه شک نکنم درصنف استم.") بعد ها شنیدم که او ازگزند روزگار سالم بدرآمده است. تنی چند از اینها که احساس خطر می کردند ، (یکی ازآنان ناصرسرجنگل نام داشت) با جوان دیگری که دانشجوی دارالمعلمین نبود ( اسمش را از یاد برده ام) ازپیغام راد مرد انقلابی(مجیدآغا) واز حس مسئولیت او در قبال تمامی روشنفکران وطندوست با حرارت استقبال کردند. آنان در خانۀ یکی از یاران ما واقع شهر آراء کابل که خوشبختانه هنوز زنده است، مخفی شدند. دو هفته را درین خانه ماندند و با اوشان برخورد خیلی ها رفیقانه و جوانمردانه صورت گرفت، تا آنکه از طریق شمالی (کوهدامن) به سلامتی به دایکندی رسیدند.

استاد علوم دینی ما که "تابش" تخلص می کرد، به علت انتقاد دلیرانه اش ازعملکرد های ظالمانۀ کودتاچیان خلقی- پرچمی ، در همان اوایل کودتای ثور سر زده شد. جریان را برای "عصای پیر" استاد عزیزالله (شریف) گزارش دادم. اوگفت:" اینها هم جزء جنبش مقاومت شمرده می شوند. "

شرح این قصه های پر از اندوه و اشک این نتیجه را می رساند که حضور شهید مجید کلکانی به مثابۀ چتر بزرگی بود که میتوانست تمامی افراد و گروه های سیاسی مخالف رژیم را زیر پوشش وحمایت خویش بگیرد . او جنبش ضد روسی را گسترده تر از یک گروه خاص می دید.

نام پرآوازه و نفوذ معنوی مجید به حدی بود که طرز برخورد بعضی از استادان (مثل جمال زاده وناصرانوش) با رهروان راه مجید خیلی نیک و دوستانه باشد. در همان زمان آنها تنها بخاطر تعلق ما به مجید کلکانی ما را یاری رساندند.

در اوایل کودتای پرشقاوت هفت ثور۱۳۵۷ بود که همراه با سائر همرزمان مان به صفوف گروه مجید کلکانی پیوستیم. "عصای پیر"(استاد شریف) از قول زنده یاد مجید به من دستور داد که : " با بدخشی رابطه ات راحفظ کن." فصل پاییز به آخر رسیده بود. درختان برگ و بار شانرا به زمین انداخته بودند. مردم برای مقابله با سرمای جانسوز زمستان آمادگی می گرفتند.شهر کابل به یک ماتمکده شباهت داشت. درهرگوشه وکنارکشورجنگهای ضد روسی جریان داشت. قیام همگانی ملت ، روس و مزدورانش را زبون ساخته بود. بردگان بی ننگ روس به یاری بادار به گوشت و خون مردم ما چنگ و دندان می انداختند. درچنین وضعیتی بود که برای آخرین بارمجیدکلکانی را درمنطقه چهار راهی قمبر ، در خانۀ یکی از رهروان سرسپرده راه او ملاقات کردم. من و رفیق دیگری در این خانه باهم یکجا زندگی میکردیم.

برای دیدار رفیق مجید بی تابانه ثانیه ها را می شمردم.  چند ماهی می شد که او را ندیده بودم. دلم سخت بیقراردیدارش بود. او همراه با استاد صاعد (با تأسف شنیدم که این انسان دانشمند و بزرگواردیریست درمحیط غربت  در بستر بیماری افتاده و قسمتی ازبدنش فلج گردیده است) داخل حویلی شدند. شاید ستارۀ اقبال من طلوع کرده بود که بار دیگر زنده یاد مجید را از نزدیک ببینم. همین که پا به دالان گذاشتند ، پس  احوال پرسی ،مجید به طرفم نگریسته گفت: "معلم چطورهستی همرای روزگار؟" منظورش زنده گی مخفی من بود. پیش از آنکه چیزی بگویم ،"ص" (12) به شوخی جواب داد: "همینجه یک بغله افتاده ،هیچ خبرنداره که ده دنیا چه می گذره." تا هنوز هم تبسم ملیح مجید در دالان های مغزم جاریست.

محور اصلی صحبت های مان پیرامون ضرورت ، نقش و سیاست های جبهه متحد ملی (که مجید مبتکر و بنیانگذارش بود) ، اهمیت جبهه پنجشیر به عنوان یک منطقۀ سوق الجیشی ، بردن آگاهی انقلابی در میان مردم پنجشیر ( گرچه شانس وفرصت هایی را ازدست داده بودیم ، با آ نهم حرکتی به حساب می آمد)  ، دل کندن ما دونفر(من و "ب") ا زشهر و برخی مسایل دیگر. در آنزمان که ملت ما در گیر جنگ مقاومت جویانه بود ، همه تلاش این بود که ما می باییست در کنار مردم خود بایستیم و در مقابل روس تجاوزگر ایستاده شویم ؛ زیرا سکوت در برابر تجاوز علاوه بر اینکه شرمساری در قبال داشت ، مرگ و بربادی نیز می آورد.

مجید پیرامون این مسائل صحبت های فشرده و گرانبهایی انجام داد و نقطه نظرهای ما را نیز شنید. سخنان او در دلهای ما تخم عشق و ایمان می کاشت تا سرانجام باعث رفتن ما میان مردم گردید. عشق آتشین ما به مردم و میهن ، آزادی و انقلاب بود که بار دیگر سعی وتلاش مانرا در جهت سامان بخشی جبهه پنجشیربه حیث پایگاه استراتژیک "ساما" در جنگ نجاتبخش ملی ،از سر گرفتیم.

آخرین جملۀ آغا بمن این بود:

"معلم ، کارهایی که درشهر بر عهده داری به کس دیگری بسپار." دستور او را با لبان پرخنده ، با دل و جان پذیرفتم و بال پرواز به سوی مردمم  گشودم.

داستان "مادر" از ماکسیم گورکی روی دستم بود. استاد صاعد پرسید: چه کتابی می خوانی؟ کتاب را برای شان دادم. استاد گفت: "اجازه هست که داستان کتاب را بطور مکمل برایت تشریح کنم؟ فهم و لیاقت استاد صاعد نشان میداد که مجید آغا با شایسته ترین انسانها سروکاردارد. من نمیتوانم خاطرۀ آن روز را از یاد ببرم. سخنان پرصلابت ، رک و  نیرو بخش مجید را. حتی دوشکی که روی آن نشسته بود ، فضای خانه و ای دریغ آخرین وداع . . .

روزگاری بدی بود. رفیق بزرگ (مجید) حوادث دلخراشی را درشهرکابل پشت سرگذشتانده بود. رفیق مری ها را دیده بود. ازحادثه کمرشکن چهلستون گرفته تا ترورشهیدعزیز طغیان ،  رویداد مصیبت بار شهرآرا که باعث گرفتاری زنده یاد خارا و روان شاد اکرم (مشهوربه توریالی) {12} گردید. و . .  این حادثات پیهم اکثرأ در سال ۱۳۵۸ رخ داده بود. از دست دادن یاران برای همگان ناگوار است ولی برای مجید که همه زندگی اش یاران او بودند ، مصیبت بار تر از هر مصیبتی محسوب میگردید! او نمی توانست به ندای زمانه پاسخ درخوری ندهد. ضعف ها و مشکلات جنبش چپ انقلابی ، نیاز های جنگ ضداستعماری  و . . . سبب گردید که آغا بیشترازپیش بجنبد. جای یاران قامت استوار ، انقلابی و قدیمی اش خالی شده بود. او مجبور بود تا جای رفته گان را پرکند. بدینترتیب مجید در در جریان مبارزۀ فداکارانه ، داغ ، انقلابی و وطنپرستانه ، در اوج شهرت و افتخار به دست روس ها و بردگان جنایت پیشۀ شان اسیر و در هژدهم جوزای سال  ۱۳۵۹ شمسی قهرمانانه به شهادت رسید.

نام وخاطره مجید همیشه باد!

یاد تمامی شهدای جنبش ملی و انقلابی افغانستان جاودانه باد!

آرمان شهدای ما  پیروز شدنی است!

طاهر پرسپویان. جوزای ۱۳۸۸

پانوشتها:

(۳) زنده یاد نظر- جوان ایثارگر و بیباکی بود. مرگ را نمی شناخت. تا جایی که من او را می شناختم  به همه دار و ندار زندگی پشت پا زد و از چیز هایی که دیگران به آن دل می بندند،  داوطلبانه گذشت. چند روزی ازکودتای خون آلود هفت ثورنگذشته بود که عاشقانه کار حرفوی سازمانی را پذیرفت. تار و پود وجودش درخدمت کار انقلابی بود.  او در راه آزادی مردمش از زیرسیطرۀ مزدوران ارتش تزاران نوین لحظه ای غفلت نورزید. اوگفته بود: برای من همین کافی است که مجید آغا را از نزدیک دیدم  و باورکامل پیداکردم که سعی وتحرک ما یک روز نی یکروزنتیجه خواهد داد. سرانجام در سال ۱۳۵۸خورشیدی همراه چند تن از یاران نزدیکش به شهادت رسید.روح شان شاد!

(۴) "میر" یکی ازیاران قدیمی ما می باشد. چندین سال را در زندان پلچرخی گذشتاند. انسانی است ساده ، خوش برخورد ، بدون شک صادق وشریف. اکنون قسمتی ازبدنش فلج شده است. او ازهواداران سرسخت مجیدکلکانی میباشد. به گفته خودش " آرمان مجید را تا لب گور با خود می برم ." به همراهی احمد میر که فرد نظامی و یکی از همسنگران و همدیاران او بود ، به مقصد تقویت و گسترش جبهه پنجشیر کمر بست. احمد میر انسانی بود کم حرف و درونگرا. در گذشته ها خانه وخانواده اش پناه گاه و تکیه گاه"محفل انتظار"بود. ازسال ها قبل (پیشتر ازمن) با اعضای محفل انتظار روابط داشت. تایپست ماهری نیز بود. از"محفل انتظار" برید و با امین الله یارنظامی دیگرش ( امین الله درگردیز به شهادت رسید) با مجید کلکانی پیمان رفاقت سپرد.احمدمیر عادت داشت به آسانی حتا با یارسازمانی اش حرف نمی زد. تنها مسوولین و عضو روابطش را می شناخت. چنان بود که بالای افراد بینام ونشان حساب نمی کرد.آدمی بود قهرمان پرست وآرمانگرا. تکیه گاه معنوی او رفیق مجید وبرادرش زنده نام قیوم رهبربودند. زمانیکه هردو برادران قهرمانانه جانهای شیرین شان را در راه آرمان پاک شان فدا کردند، احمدمیربحران فکری پیداکرد؛ بطور آرام ازسیاست کنارفت وبلاخره سکته مغزی کرد. رفیق مجید، نامه ای را که نبشته بود ، سربسته برای احمدمیرخان سپرد.( پهلوان احمدجان خواهان کومک معنوی ومادی بویژه نظامی مجید آغا شده بود) یکی از مسوولین کمیته پسین تشکیلات ساما (اوهنوز زنده است) که از زبا ن احمد میرنقل قول می کند، مدعی است که مجید کلکانی درنامه نوشته بود: "چیزی را که عاجل ضرورت داری همانجاست." منظور از این رمز ، افسران رژیم کودتای روسی بودندکه نظر به احساس ملی و حسن نیت در برابر مجید ،  می خواستند گوشه ای از قطعات نظامی دولت را به یاران مجیدکلکانی تسلیم کنند.

(۵) احمدجان قهرمان کشتی در وزن سه و فرزند مدیرمحمدصدیق خان ازحصه اول پنجشیر بود. در دوران قدرت "خلقی" ها رئیس المپیک تعین گردید. بزودی مناسباتش با رژیم کودتا بهم خورد. آدمی بود وطندوست ، ملی و مسلمان. پس از آن رهسپار زادگاهش شد. چون مردم آنجا از اعمال ضد انسانی مزدوران خلقی- پرچمی بستوه آمده بودند. پهلوان احمد جان مردم منطقه (درگام نخست حصه اول) را تشویق به قیام کرد. مردم پنجشیر بپاخاستند. به همت بازوان توانمند اوشان درفرصت خیلی کوتاه  ولسوالی رخه سقوط کرد.پهلوان ازطرف مردم ولسوال آنجا تعیین گردید. وی دید فراخ داشت؛ احمدشاه مسعود درمیان مردم پنجشیرهمومعرفی کرد.پیش ازآن پیداست همانجاوی جا نداشت،اینکه چه روزگاری سراحمدجان آمد.  فرجام لااقل کسی نامش رانمیگرد،چی رسد که او بنیاد گذاراصلی جنبش مقاومت مردمش دربرابررژیم منفوردوژخیم کودتای هفت ثوروارتش چکمه پوشان تزاری بود.یک نقطه راباید گفت: پهلوان   بهیچوجه "پرچمی" یا "کمونیست" نبود، انسانی بود؛ مومن،مسلمان وشخصیت ملی که وجهۀ مردمی داشت.عشق بیحد به رهایی میهنش داشت،وی  خواست که ازهرروزنی امکانی بدست آورد،در  مقابل سپاه سرخ روسی بایستد.ایشان پیش ازینکه پنجشیرپناه ببرد،عضویت جبهه متحد ملی که دراءسش مجیدآغابود،داشت وحتا دریکی ازحوزه های بخش شهرکابل تنظیم، و مسوول تشکیلاتی اشرا اکرم (توریالی) پذیرفته بود.ازاین روند سخی وبعضی های دیگر آگاهی داشتند. او بدین لحا ظ جدی امیدوارهمکاری آغا درزمینه شده بود.بنابرکمبودوضعف روزگاراین مساله صورت نیافت. نامۀ مجید هم برایش نرسید.همانطورگفته آمده ام ،وی آدم ملی ومذهبی بود.اگراوشان توسل جست ازتک فردمزدوردولتی روسی، خودش اندکی روی پاکرد؛هرگزاین معنا ندارد «کمونیست» بودویاگویا می خواست باصطلاح بدولت گردن نهد،هرگزچنین چیزی درتاروپودش نبود.

(۹) اکرم مشهور به توریالی ، فرزند دولت خان کارگر(کرامانی) ، تولدش شهرکابل می باشد. در اوایل او هواداردستگیرپنجشیری بود. دیری نگذشت که یکی ازسرسخت ترین مدافعین حفیظ آهنگرپورگردید. انسانی بود ازهرنگاه توانمند.  درمسایل فلسفی بویژه در فلسه پیشرو مطالعات گسترده داشت. برخی نظریات مارکس و انگلس را - در مشرق زمین- به نقد می کشید. انسانی بود پرتلاش وبلند پرواز. دنباله روی کورکورانه را به شدت رد میکرد .عارف عالمیار" سورخلقی" همصنفی او بود. بگمانم سال  ۱۳۵۷ همرای او برخوردکرد و مخفی شد. درهمان موقع رابطه توریالی با  رفیق مجید برقرار شده بود. تا جایی که من میدانم  ، او و یارجانجانی دیگرش " خارا" و دیگرانی درهمان بخشی که داشتند زیرنظر و رهنمائی مجید به کار و فعالیت شان ادامه داده بودند.آنها دربسا موضوعات دست بلندی داشتند. درزمان اخیر در دوردوم که سال ۱۳۵۸ خورشیدی درشهرآراخانه همین خارا نشستی روی دست گرفته بودند، موردضربت رژیم کودتا قرارگرفتند الله محمد (عزیز) و ملا محمد(سخی) با دلاوری و مهارت از تهلکه فرار کردند اما اکرم وخا را با دریغ ودرد  دستگیر و شهید شدند.هردوی شان همرزمان سرسخت یکدیگر بودند،تاجایی بیاددارم بخش فشرده ومنسجمی نیز داشتند.

عمرهابایدکه تایک سنگ خاره زآفتاب

دربدخشان لعل گردد یا عقیق اندریمن

آذرطوسی

صبرببا ید پدرپیرفلک را                                         تادگرمادرگیتی توفرزند بزاید

روایت سوم

کلکانی به روایتِ دگر

نگارنده: میرنعمت الله "حباب"

گزینش و بازتایپ( بازنویسی): نسیم رهرو

نعمت الله"حباب"

زیستنامۀ مختصرِ نعمت الله"حباب"

«میر نعمت الله"حباب" فرزند میرعنایت الله"حباب" در سال ۱۳۳۶ شمسی(خورشیدی) در منطقۀ کوتۀ سنگی، شهر کابل دیده به جهان گشود. دورۀ ابتدایی را در مکتب" محمود هوتکی" سپری کرد و بعد لیسۀ عالی حبیبیه را به پایان رساند.

میر نعمت الله"حباب" زیر نظر پدرش که شاعر و نویسنده بود، مطالعه را از آوان کودکی شروع نمود و هنگامی که هنوز در لیسۀ حبیبیه درس می خواند، به نوشتن و تحقیق پرداخت. استعداد و قریحۀ ذاتی اش وی را  -

وا داشت تا زبان انگلیسی را نزد خود فرا گیرد و به ترجمه بپردازد.

میر نعمت الله " حباب" بعد از گذراندن موفقانۀ کانکور(آزمون) در سال ۱۳۵۴ شمسی در پوهنزی( دانشکده) ادبیات و علوم بشری ثبت نام کرد و در رشتۀ ژورنالیزم به تحصیل پرداخت. در سال ۱۳۵۸ با درجۀ عالی از فاکولتۀ مذکور فارغ التحصیل شد و در رادیو افغانستان شامل کار گردید.

او که هنر و ادبیات را از پدر به ارث برده بود، در پی آن بود تا آمیزه ای از ادبیات شرق و غرب را به تصویر کشد. در این اندیشه عشق می ورزید و شب و روز آرام نداشت.گاهی در افکار مولانا، حافظ، رازی و غزالی مشغول بود و گهی به شکسپیر و گویته و دانته می پرداخت و یافته هایش را در نشرات آن روزگار مثل پیام حق، انیس و ژوندون به نشر می سپرد.  افکارش مزین به عمق بینش بزرگمردان جهان هنر، ادب و فلسفه گردید و به انسان و ارزش او معرفت ژرف حاصل نمود. چهرۀ بشاش، سخنان نغز و پُرمفهوم، خوش طبعی های موزون وی دوستانش را بخود جلب می ساخت. حقیقت یافته هایش را که تعالی انسان بود هرگز فراموش نکرد و همیشه در پی رشد آگاهی خود و دیگران بود . از اسارت وطن و بیگانه پرستی که با کودتای ثور آغاز شد و با یورش اردوی سرخ ادامه یافت در رنج بود. با قامتی استوار در صف مقاومت ملی پیوست و با قلم بر حقانیت مقاومت مُهر  تأیید زد. حزب خلق و پرچم از درخشش اندیشۀ روشنگرانه اش در هراس گردید و بلآخره این چراغ معرفت، مقاومت و روشنایی در سوم حوت ۱۳۶۳ به دست خادیست ها اسیر گشت و به زندان پلچرخی در کنار هزاران انسان آزاده و با شرف جامعۀ ما به شکنجه و استنطاق کشانیده شد. خادیست ها نه تنها خودش را ربودند، بلکه کتابخانۀ گرانبهای خانوادگی حباب را نیز غارت کردند و از جمله آثار خطی نایابی را به سرقت بردند. خانواده و دوستانش تا به امروز از چگونگی حوادث بعدی اطلاعی ندارند. او بر نگشت و چشم انتظار خانواده و دوستان اش را به در دوخته گذاشت.(۱)

میرنعمت الله حباب چون ستارۀ درخشانی در پس ابرهای تیره و تار حوادث روزگار ما نهان ماند؛ بر اهل معرفت و قلم است تا در معرفی میراث معنوی و فرهنگی این فرزند فرزانۀ وطن ادای دین نمایند.»(۲)

*****

گزارش افسانۀ مجید در مطبوعات امپریالیزم روس(۳)

«افسانۀ مجید» افسانۀ مردم بود. سال ها پیش مردم ما، در گروه مردان اسطوره یی از میان افسانه های ابرمردان حماسی و تاریخی ما « مجید قهرمان» را هستی دادند و «افسانۀ مجید» را باز آفریدند. افسانه یی که به ندای زمان، بنابر کاستی هایی که افسانه ها و حماسه های پارینه آدم های این افسانه ها و قهرمانان این حماسه ها - از دیدگاه عصر ما – داشتند، آزاده ملت مان آن را به ساختن آوردند و در آن روح خود را، آرمان های خود را و زندگی آرمانی شان را انعکاس دادند.

در آن روزگار، رزمندگیهای قهرمان این افسانه، به مردم مان نیرو می بخشید و همگرایی و با شیوۀ زندگی این قهرمان، زندگی آرمانی مردم را باز می نمود، اما با همۀ اینها، در پس این افسانه، در ورای قهرمان افسانوی مردم، هستی ابرمردی، در تلالؤ بود، شکوهمند مردی که ملت مان هستیش را واقعیت می انگاشتند و آرمان ها و زندگیش را حقیقت. واقعیت هستی مجید با حقیقت زندگی و آرمانش سخت درآمیخته بود و این درآمیختگی را « افسانۀ مجید» حمل می کرد، عام می ساخت و شکوهمندی می بخشید.

باری، جوشندگی و شتابندگی شکوهندۀ هستی « عبدالمجیدکلکانی»  برای مردم مان، برای روستاییان و شهر نشینان، برای اُمی و روشنفکر، مرد آرمانی- مجید قهرمان را به زایش آورد. قهرمانی که در میان مردم بود و در همگرایی با خواست مردم. قهرمانی که در رابطه با توفنده موج تاریخ میهن حماسه آفرین ملی که در بستر پرطلاطم تناقضات درونی زندگی اجتماعی که در لمس این زندگی به وسیلۀ این ابر مرد، هستی یافت و بالنده شد و چون هستیش – در ارتباط بنیانی با مردم – برخوردار از اصالت و – در پیوستگی با جویندگی حقیقت – دارای رسالت بود، نه تنها در سطح، در چاچوب ملیت، محل یا منطقه یی، که در عمق، در میان ملت، در روان ملت اثر گذاشت و در هر گوشه یی از سرزمین مان، در بین گروه های اجتماعی، لایه ها ، و همچنین میان ملیت ها و اقوام گونه گونه، پرآوازه گشت و افسانه شد.

مردم مان، «افسانۀ مجید» را در دورانی به همدیگر حکایه می کردند که تناقضات درونی اجتماعی فرا دستان و فرو دستان، بنابر علل واقعیت تاریخی، در مقطعی از تاریخ جامعۀ مان، در سطح زندگی، حد اقل به وضوح دیده نمی شد. ولی بازتابندگی این تناقضات، در آگاهی جمعی، این سو و آن سو، به ناهمگون شکل هایی به نظاره می آمد که «افسانۀ مجید» نوعی و نمادی از این گونه آگاهی بود –  آگاهیی که بر اثر موقعیت ویژۀ تکامل تاریخی جامعۀ مان از گونۀ گروهی اجتماعی- اقتصادی به بیرون تاخته، به منزلۀ روان ملت ما، همه جا گیر شده بود که همچنین شکوهمندانه در تداومست. چنانکه فرو دستان درین افسانه بازتابندگی عصیان ها و آرمان های شان را باز می جستند و ملت ما – در مجموع – روح آزاده و دلبستگی و پیوستگی خود را با سرنوشت ملت و وطن به تبارز در می آوردند.

اما، گاهی که شلاق اسارتبار شوروی – با رخ نمایی ملعون چهره های «خلقی ها» و «پرچمی ها»در عرصۀ دولتمداری – بر پشت ملت ما فرود آمد و مردم آزدۀ ما را، در رویارویی با امپریالیسم روس قرار داد، در نخستین روزهای پس از فاجعۀ ننگین هفت ثور، پیش از آنکه ملت در بسیج همگانی علیه تجاوزگران روسی عملاً شرکت ورزند، یک بار دیگر، این افسانه به زبانها آمد، ولی با خواست متفاوت و کارگزاری دیگر.

مردم ما، در پاسخ به سوال اساسی روزگار – مبارزه علیه امپریالیسم روس – می بایستی ازین افسانه سودی می جستند – که جستند – ولی دیگر این سود جویی تنها به سطح نیرو بخشایی رزمندگی های قهرمان افسانه بسنده نمی شد، بلکه مردم آرزو داشتند که قهرمان آرمانی شان زود تر از هرکس یا کسان دیگر به میدان آید و دوشادوش ملتی که قهرمانش می انگاشتند و در رهایی از مخمصه ها، یار و مددگارش می دانستند، در مجاهدت علیه استعمار، قهرمانانه شرکت ورزد و جهاد کبیر ملت را رهبری نماید.

ملت اشتباه نکرده بود. کوهمرد مجاهد ادامه دهندۀ سنت های مجاهدت مردم ما علیه تجاوزگران به میدان آمد، ولی نه همانند بعضی پهلوانان افسانه یی که در هنگام پاسخگویی به نیاز مردم از گوشۀ سکون به میدان حرکت رزمندگی اندر می شوند، بل چون عقاب که آمدنش تنها دگرگونی مسیر پروازست، نه آن که از سکون به حرکت در بیاید.

مجید، بی آنکه یک و یک بار روستا را ترک گوید، بدون آنکه یک لحظه از آموزش روشن فکران انقلابی شهر و روشنگری روستائیان پاک طینت باز ایستد، برای پاسخگویی به ندای ملت آماده گردید و در مجاهده علیه روس ها دست به کار شد. مجاهدتی که از نخستین روزهای پس از کودتای ثور تا آغاز فاجعۀ شهادت این ابر مرد به دست روسها و نوکرانش، با پشتوانه یی از آگاهی و قابلیتی که قهرمان آرمانی مردم ما داشت، ادامه یافت.

روسهای تجاوزگر، سال ها قبل از تجاوز آشکار به سرزمین ما، از نیروی مجاهد کبیر، مجیدقهرمان- به وسیلۀ دستگاه های جاسوسی   K.G.Bآگاهی داشتند و نیز زمزمه های صمیمانۀ مردم را در بارۀ «افسانۀ مجید» - در گزارش های این دستگاه ها – دنبال کرده بودند.

پس از کودتای ثور، به ویژه تجاوز نظامی شوروی به کشور ما، مجید قهرمان تنها شخصیتی بود که تلاش های گسترده ضد استعماریش از کران تا کران کشور همه جا را فرا گرفته بود، ولی خودش را اندک کسانی دیده بودند، با این که می شناختند - درست بر رغم افسانه اش که برای همه آشنا بود.

ابهت شخصیت و دوری مجید قهرمان از نظرها، دد منشان روسی و نوکران بومی شان را سخت به هراس افکنده بود – هراسی که در پیامد آن، امپریالیسم روس و نوکرانش، شکست افتضاح آور و مرگ خود را می دیدند. چه در وجود شخصیت این قهرمان ملی، سرسخت ترین و پیگیرترین دشمن خود را تشخیص می دادند. همان گونه که امروز و تا گاهی که روس ها در سرزمین ما باشند، این هراس وجود دارد و وجود خواهد داشت، زیرا آرمان مجید و قهرمانی های مجید، به طوری در جنبش مقاومت ملت ما، بویژه در تجمع گاه اندیشه و آرمان او – سازمان آزادیبخش مردم افغانستان(ساما) – تبلور یافته است که نمی گذارد این هراس مرگبار، از وجود شیطانی امپریالیست های شوروی زدوده شود و از میان برود.

استعمار روس، به منزلۀ یکی از هارترین سیستم های استعماری جهان، با مایه گیری از روش های طراز کهن و نو، در پهلوی اسارت سیاسی ( به میان آوردن دولت هـای دست نشانده و آلـۀ دست) و وابستگی اقتصـادی

( تسلط بر همه شاهرگهای اقتصادی، به منظور بهره برداری کامل از منابع کشور به اسارت کشیده) برای تحکیم پایه های استعماری خویش – که هیچگاه به استواری نخواهد رسید – علاوه بر استیلای نظامی، از همان آغاز حمله به کشور مان، همیشه و مذبوحانه تلاش ورزیده است تا در زمینه های اجتماعی و فرهنگی نیز، مُهر استعماریش را بچسپاند و از همۀ مظاهر این زمینه ها به سود خود بهره ور شود.

در زمینۀ اجتماعی، از تفرقه افگنی میان آزادیخواهان مجاهد تا دامن زدن به اختلافات قومی، قبیلوی، زبانی . . . استفاده نموده و کوشیده است که وحدت ملی ما را در جهاد علیه تجاوزگران روسی، از هم بپاشد، و در زمینۀ فرهنگی، سبعانه تلاش کرده است با سمپاشی بر افکار، باورها و اندیشه ها، تخطئۀ تاریخ و دیگر میراث های فرهنگ و هنر ما، شکست روحی و فکری ملت را بار آورده، بالوسیله بر تسلط خود ادامه دهد.

با آن که مردم ما، به صورتی از صور، لحظه یی هم نگذاشته اند که این آرزوهای پلید استعمارگران، در کشور ما به تحقق بپیوندد، مگر باز هم ددمنشان روسی شیادانه درک کرده اند که علیه قدرتش تنها نیرویی می تواند به مبارزۀ دوامدار دست یازد که از یک طرف در پیوند با مردم باشد و از سوی دیگر، آگاهانه و در همه عرصه ها، با قاطعیت، با سیاست مستقل ملی، با اتکاء به نیروی خودی، با مبارزه از داخل کشور، بدون دنباله روی این و آن، یا پیروی از کشوری، جهاد ملی را در سرزمین ما رهبری کند. به همین جهت، نقشه کشان استعمار روس، نخست از همه، در صدد درهم شکستن این نیرو برآمدند. نیرویی که تشکلش – به زعم روس ها و در واقعیت – در وجود بزرگمرد تاریخ معاصر ما، عبدالمجید«کلکانی» و در اندیشه ها و شیوۀ مبارزه اش نهفته بود.

ازین رو، پیگرد این ابرمرد به وسیلۀ روس ها، یک امر عادی و تصادفی نبود. روسها می دانستند که وجود این شخصیت و نفوذش در بین ملت، یکی از بزرگترین عواملی است که نمی گذارد پایه های استعمار روسیه در سرزمین ما، به ایستادگی آید، چه قهرمان آرمانی مردم ما، هم شخصیت بزرگ اجتماعی بود که در بحبوحۀ جنگ کبیر میهنی ما علیه روس ها چهرۀ مجاهد کبیر ملی یافت و هم فرهیخته مردی که با داشته های عظیم دانش و فرهنگ خود، می توانست ماهیت امپریالیسم روس را همه جانبه به افشا گیرد، همپای مبارزۀ سیاسی، مبارزۀ فـرهنگی را راه بیندازد و به منزلۀ پایه گذار جنگ هـای چریکی – بنیادگذار سازمــان سیاسی- نظـامی( ساما) و طرح های تشکل ارتش ملی را پی بریزد و ملت را برای مقاومت علیه تجاوزگران، در جبهۀ متحد ملی، بسیج و رهبری نماید.

سازمان جاسوسی   K.G.Bاین خصوصیات مجید قهرمان را به آگاهی دولتمداران کرملین می رساندند، نوکران بومی روس ها، از نخستین روزهای پس از کودتا با فعالیت های سیاسی – نظامی این بزرگمرد آشنایی پیدا کرده بود. چاکران و ارتش امپریالیسم روس بر اثر مبارزه یی که به رهبری او در حومۀ کابل و مناطق دیگر سازمان داده می شد، ضربات کوبنده یی متحمل می شدند.

کرملین نشینان که از آغاز رویای تسلط بر سرزمین ما تا این دم( تجاوز آشکار نظامی شان) روباه منشانه عمل کرده اند، یکی از شیوه های مقابله با نیروی پرتوان مردم را، در مقابله با خود مجید، افسانۀ مجید، نفوذ همه جا گیر، هواخواهان و سازمان مجید(ساما) جستجو کردند.

این افسانه باید در اذهان مغشوش می گردید، خود مجید قهرمان باید گرفتار می آمد، نفوذ همه جا گیرش از میان می رفت، هواخواهان و سازمانش بایستی درهم می شکستند؟! ولی چگونه؟

روس ها می دیدند که هر روز بیشتر از پیش مجید قهرمان و افسانه اش به دلها جای می گیرد، مردم در وحدت می آیند، اسلحه می گیرند و می رزمند، هواخواهان و سازمانش نه تنها درهم نمی شکنند که شجاعانه به مبارزۀ ملی و برحق شان ادامه می دهند، مبارزۀ مسلحانه و سیاسی آزادیخواهان مجاهد، هر جا به شیوۀ نوی، در هر موقعیت با تاکتیک خاصی، کمر ارتش روسی را می شکند و جیفۀ دولتمداری چاکران بومی شان به گودال نیستی کشانده می شود. نه ددمنشی خلقیها جایی را می گیرد، نه عو عو پرچمی ها، نه هم اسلحه سالاری امپریالیسم روس. باید یک کار دیگر نیز بکنند، کاری که خصیصۀ ویژۀ استعمار روس است.

تبلیغات:

روس ها به تبلیغات چنان علاقمندند که هیچ سیستم استعماری دیگر، با آن نمی تواند همسری نماید. رادیوها، روزنامه ها، جراید، مجلات، همه در خدمت تبلیغ است – خصوصیتی که همین حالا سراسر وسایل مفاهمۀ جمعی دولت چاکر و بردۀ «پرچمی ها» و « خلقی ها» را فرا گرفته است.

تبلیغات میان خالی و بی ریشۀ امپریالیسم روس از بس تکرار گردیده و با دیکتۀ سازمان جاسوسی کا. جی. بی همراه بوده است، از بس دروغ گفته و افترا بسته، از بس به قلب ماهیت واقعیت ها و حقیقت ها پرداخته، از بس دروغ بافی در بارۀ افغانستان را ، « حقیقت در بارۀ افغانستان» جا زده، از بس « دیکتاتوری کرملین نشینان بر مردم شوروی» را « دموکراسی اکثریت» خوانده است، کاملاً نه تنها در کشور ما خریدار ندارد – که نباید داشته باشد – در کشور خودی نیز مشتش باز گردیده است و مردم زیر شکنجۀ دولتمداران کرملین نشین به آن وقعی نمی گذارند.

بـاری، یکی از این افترا هـا، دروغ پردازی هـا، قلب ماهیت واقعـیت هـا در گـزارش هـای مـربوط به - «عبدالمجیدکلکانی» مجاهد کبیر ما است. مطبوعات روسی، این گزارش ها را همانند همه موارد دیگر، پس از انجام عملیۀ خصوصیت استعماری دادن به آن یعنی گزارش را به نفع خود تغییر دادن، که بی شباهت به گوارش معدۀ آدمی نیست، نشر کرده است. شاید تنها تفاوتی که کار مطبوعات روسی با گوارش دارد اینست که مطبوعات بی مایۀ امپریالیسم روس، واقعیت ها را بسیار تصنعی قلب ماهیت می کند، در حالی که عملیۀ هضم در معده بسیار طبیعی است!

اصل و اساس نیت مطبوعات روسی از نشر گزارش های مربوط به رهبر آزادیخواهان افغانستان، چناچه گفته آمدیم، هراس روس ها از شخصیت ملی و به قول«لوموند» روزنامۀ فرانسوی( ۱۹ جون ۱۹۸۰) «شخصیت اساطیری» عبدالمجید «کلکانی» است، که می تواند در برابر غول استعمار، مردم را برای مقاومت بسیج و رهبری کند. روس ها به زعم شان با این گزارش ها می خواستند افسانۀ مجید را در اذهان مغشوش سازند و شخصیت ملی و قهرمانی ویرا دگرگونه جلوه دهند.

در نخستین ماه های پس از فاجعۀ هفت ثور، روزنامۀ«پراودا» - ارگان مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی – در بارۀ عبدالمجید«کلکانی» گزارشی را نشر کرد. این گزارش همان وقت، در یکی از برنامه های زبان دری رادیو مسکو، خوانده شد. گزارش پراودا، با همان لحن شناخته شده، پس از ارائۀ اراجیفی در مورد نیروهای مقاومت ملی علیه تجاوزگران روسی، و به کار بُردن کلمات « اشرار»، « دزدان»، « قطاع الطـریقان»، « آدم کشان»، « فئودالان»، « ارتجاع داخلی»، « مزدوران امپریالیسم» ،« شوونیسم» و . . . ناخود آگاه در بارۀ یکی از « باند های کوچک؟!» و« رهبران این باند» این واقعیت را که عبدالمجید«کلکانی» واقعاً یک نیروی عمدۀ داخلی است و در ورای« افسانه اش» دشمن سرسخت تجاوزگران پنهانست، آشکار ساخت. پراودا نوشت:

« مجید، در حومۀ شهر کابل پنج هزار مرد مسلح دارد».

یکی از ویژگی های گزارش های مطبوعات روسی در مورد افغانستان اینست که خوش دارد نیروی مردم را ضعیف نشان بدهد و تمام قیام ها و عصیان ها، مبارزات آزادیبخش و پیکار عادلانۀ ضد استعماری مردم را ملهم از تحریکات بیگانه قلمداد بکند، مخصوصاً که مجاهدان را اشرار صادر شده از« پاکستان»، « ایران» ، «امریکا» ، « چین»، « مصر» بخواند. و درین مورد بیشتر رهبری خارج از کشور را دلیل می آورد، اما در مورد عبدالمجید«کلکانی» که این استدلال را نمی تواند به کار برد « ضد انقـلاب داخلی»، « آدم کش» ، « بسماچ» (کلمۀ روسی به معنی اشرار) را به میان می کشد.

( نوه یه وریمیه/ ۲۵ جنوری ۱۹۸۰/ شمارۀ ۴)

این نوع گزارش های تجاوزگران در «افسانۀ مجید» تأثیری نگذاشت. مردم همچنان به این افسانه دل بسته بودند و با قهرمان این افسانه دمسازی داشتند. ملت هر روز بیشتر از پیشتر، مجید افسانوی را با خود نزدیکتر می یافتند. از طرح های او با خبر می شدند و به ندای او پاسخ می گفتند. او هم آرام نمی نشست. زمانی به صحبت روحانیون می رفت، هنگامی به دیدار روستائیان زراعت پیشه و وقتی هم به سراغ انقلابیون شهر، گاهی از پیشه وران شهری خبر می گرفت و هنگامی هم از ملیون و گرو های مقاومت مسلحانه. هرجا، در هر دیدار با هر کس یا گروهی، مسألۀ وحدت ملی را در میان می گذاشت و تأکید بر قاطعیت مبارزه را پیش می کشید. او تنها رسالت رهبری ساما را نداشت. مردم آرزو داشتند رهبر شان، قهرمان ملی شان، به همه مدد برساند و او همان می کرد.

این دید و بازدیدها در زمانی صورت می گرفت که اختناق و ترور دولت دست نشانده و تجاوز نظامی روس ها  بر کشور همانند امروز بر سرزمین ما سایه افکنده بود. کا. جی . بی اطلاع می داد که مجید، پیگیرانه جهاد مقدس مردم را از داخل افغانستان رهبری می کند، ولی خودش دیده نمی شود.

در سوم حوت ۱۳۵۸ قیام بزرگ شهریان کابل و حومۀ آن لرزه بر اندام امپریالیسم روس افگند. روس ها درک کردند که مجید توانسته است مردم را بسیج نماید. مجلۀ نوه یه وریمیه( نیوتایمز به زبان روسی) شمارۀ ۴/ جنوری ۱۹۸۰( مقالۀ« شریک توطئۀ پکن» به قلم « یو . دیموف»  ص ۱۳ – ۱۴ پاراگراف ۱۰) در بارۀ قیام مسلحانۀ شهریان کابل مطلبی انتشار داد.

دیموف نویسندۀ مقاله، این قیام را همسان و دنبالۀ قیام عظیم ۲۴ حوت ۱۳۵۷ هرات خواند. درین گزارش، به گرد همآیی رهبران مختلف آزادیخواهان افغانستان( البته با زبان مخصوص استعمارگرانۀ امپریالیسم روس) غرض ایجاد «جبهۀ واحد» در جنوری ۱۹۷۹ اشاره گردید و در آن نوشته شده است: « یک چنین گرد همآیی در هـرات درین شهـر بزرگ افغـانی، دقیقاً در بحبوحۀ قیام خـونین درین شهر سامـان یافت» . بعد از آن «سازماندهی بی نظمی مسلحانه در شهر و سازماندهی باند ها و اختلال امنیت در مارچ ۱۹۷۹ در حومۀ پایتخت افغانستان» نقش عبدالمجید«کلکانی» چنین تصریح شده است:

« سرکـردۀ این بسماچها ( اشرار- مترجم) کسی به نام کلکانی خواست تجربۀ آزمون شده در هـرات را عملی ساخته و به همراهی« اخوان المسلمین» و سایر مرتجعین به کابل ضربت وارد نماید».( همانجا)

صفت « سرکرده این بسماچیها» که در دنبالۀ « کلکانی» آمده است، قابل تأمل نیست، چه از دشمن جز این کلمات، دیگر نمی توان توقع داشت. ولی باید دقت کرد این شیوۀ نگارش که در آن نوشته شده است: « کلکانی خواست ضربت وارد نماید» چه چیزی را می رساند؟ و چرا نوشته نشده که باندهای اشرار خواستند . . . ضربت وارد نمایند؟ قصدی در کار نبوده، بلکه همان هراس مرگبار را نشان می دهد، هراسی که نویسندۀ مقاله از اصل گزارش آن را احساس کرده و پس از آن که گزارش را دقیقاً رنگ استعمارگرانه داده است باز همان هراس به گونۀ نا خود آگاه در نوشته اش خود نمایی کرده. نویسندۀ مقاله از « افسانۀ مجید» از محبوبیت مجید در میان مردم، از همسانی خواست مجید با خواست مردم خوب با خبر بوده و نیز می دانسته که قیام شهریان کابل همانند همه قیام های دیگر، سراسر مبارزه مردم ما کاملاً ملی و ماهیت ضد استعماری دارد و مجید در قلۀ رهبری این مبارزه قرار داشته است.

هفته نامۀ زرد بیژوم ( چاپ مسکو / شماره ۱۵(۱۰۳۲) ۱۹۸۰) در مقالۀ « ارادۀ محکم خلق» به قلم « ولادیمیر ایردنسکی(ص ۱۲- ۱۳) نوشت:

« در اواخر فبروری در پایتخت؟ ، سردستۀ یکی از باندها- مردکی؟! به نام مجیدکلکانی( خصوصیت استعمار است که تا می تواند مردان بزرگ ملی سرزمین به اسارت کشیده را تحقیر کنند) دستگیر گردید. نامبرده نمایندۀ تیپیک محیطی می باشد که گردانندگان جنگ مخفی علیه افغانستان، در چهره اش اجنت خویش را تشخیص می دهند». ( به جای اینکه بنویسند: روسهای تجاوزگـر – گـردانندگـان جنگ علنی عـلیه افـغانستان – در چهره اش سرسخت ترین دشمـن خـود را تشخیص می دهند.) « مجیدکلکانی آدم کش است» ( چنانچه سباع و وحوش تجاوزگر روسی را «آدم» به حساب بیاوریم، او «آدم کش» ؟! است، زیرا مجاهد کبیر ملی ما با همپیمانانش هنگام آغاز یورش نظامی تجاوزگران روسی به کابل، ۶ جدی ۱۳۵۸ در زادگاه این مجاهد، از این نوع «آدم ها» را بسیار کشت و بعد ها نیز به همین کارش ادامه داد. این جنایت(؟) همانا مبارزه علیه نفوذ امپریالیسم روس در دستگاه دولتی بود که بعد ها نتیجه اش را در فاجعۀ ثور و تجاوز آشکار ۶ جدی دیدیم). بعد ازین که پولیس شاهی تعقیب وی را آغاز نمود، نامبرده مخفی گردید و تا اکنون از طریق چپاول زندگی می کرد»( کی را چپاول می کرد؟ چگونه چپاول می کرد؟ آیا در تاریخ کسی به یاد دارد که چپاول گری را همه کس دوست بدارد، و بدین پایه شهرتش همه جا گیر شود که شخصیت واقعی اش در خلال افسانه های مردم انعکاس یابد؟ تازه این که همین نویسنده فراموش کرده که روزنامۀ معتبر حزبی شان یک سال قبل نوشته بود که مجید، پنجهزار مرد مسلح دارد. آیا امکان دارد که یک چپاولگر پنجهزار آدمی را که در واقعیت بسیار بیشتر از آن است، به دور خود جمع کند و رهبری نماید؟) « به گردن او خون های زیادیست» ( بلی، خون ناپاک پرچمی ها و خلقی ها  و ارتش تجاوزگر!) « جنایتکار چالاک و زرنگ سال های متمادی از پیگرد پولیس فرار می کرد»( نویسنده توقع دارد که همانند چاکران روسی خود را به سازمان جاسوسی کا. جی . بی می فروخت و با جبهه سایی در آستان امپریالیسم روس، آرمان مردم و ملتش را زیر پا می کرد).

دلچسپ اینست که همانوقت اجنت ها، به نامبرده بذل توجه نمودند( مثل اینکه در سرزمین افغانستان همه کس وابسته به اجنتی بوده، درین کشور هیچ نیرویی نبوده! این توهین آشکار نه تنها به شخصیت مجید بلکه اهانتی بر ملت ماست! روس ها تنها همان « تره کی بوزینه صفت» را اجنت نمی دانند، و همین « ببرک روباه سرشت» را) به همکاری ایشان کلکانی تلاش نمود که حتی نقش مبارز سیاسی را بازی کند و به این قسم، رهبر یکی از گروه های کوچک گردید»( چطور شده که « مبارز سیاسی» را به کار برده، چگونه از زیر نظر سانسور چیان کا . جی . بی این عبارت مانع نشراتی پیدا نکرده است و نیز چرا رهبر یکی از باند ها نگفته است و اصلاً چرا کلمۀ رهبر را به کار برده است؟ یک گروپی که به قول او خود روس ها ( رادیو مسکو) تنها مردان مسلحش در شروع کودتای ثور که هنوز بسیج عمومی صورت نگرفته بود، پنجهزار باشد، آیا می تواند کوچک خوانده شود؟) « باندیست ماهر و آدمکش با دو همکار خویش در مکروریان دستگیر گردید. در دستگیری مقاومت مسلحانه نمود»( و این دستگیری، روس ها را شادمان ساخت، به طوری که این شادمانی در مطبوعات روسی انعکاس یافت) « تحقیق نشان داد» (کدام تحقیق؟ آیا مجاهد کبیر ملت ما به سگان پرچمی و سازمان جاسوسی کا . جی . بی کدام تحقیقی هم داد؟ چرا واقعیت را نمی نویسند که مجید قهرمان به جای تحقیق بر چهرۀ پلید پرچمی ها و تجاوزگران روسی شجاعانه تف نفرت افگند) « که باند وی ( از گفتن نام ساما و جبهۀ متحد ملی هراس دارد) در شهر کابل( و در سراسر سرزمین مرد پرور ما) چپاول مغازه ها (این قوای دوست؟؟!! بودند و هستند که همانند دزدان، مغازه های شهر کابل را هر روز تاراج می کنند، سازمان مجید تنها به مصادرۀ اموال دولت دست نشانده و قوای روسی پرداخته است) آتش سوزی ها( شاید منظور آتش سوزی مارکیت جمهوریت متصل فروشگاه بزرگ است که به وسیلۀ روس ها پس از تاراج اموال آن، به آتش کشیده شد و بدینگونه می خواهند آن را به مرد مجاهد ملی ما نسبت دهند) و ارعاب مردم( چرا صریح گفته نمی توانند که ارعاب امپریالیسم روس و چاکران دولت دست نشانده اش) را سازمان می دادند.»

روس ها، با این افتراآت، با این قلب واقعیت، چه توانستند بکنند؟ جز تف سربالا که چهرۀ منحوس شان را ملوث تر ساخت.

شهادت قهرمان ملی ما به دست جانیان روسی در سراسر مطبوعات جهان انعکاس کرد. انزجار مردم در برابر روس ها بخاطر این شهادت یک بار دیگر با مظاهرات و اعتصابات ابراز گردید.

پراودا در شمارۀ ۱۶۱ (۵۹/ ۲۲) ۹ جون ۱۹۸۰/ ص ۵( اطلاعات بین المللی) به حوالۀ خبرگزاری تاس« اعلامیۀ حکومت افغانستان» را نشر کرد و در آن افزود:« رادیو کابل همچنان خبر اعدام کلکانی – سردمدار یکی از باند ها را که به تاراج و چپاول حومۀ کابل مصروف بود، نیز اطلاع داد. « حکم محکمۀ فوق العادۀ انقلابی اجرا گردید».

پراودا تبصره نکرد که آیا این شهادت عصیان ها و انزجار مردم را در بر داشت یا خیر؟ وقتی هم دیگر خبرگزاری ها و مطبوعات در بارۀ شهادت و شخصیت این مرد بزرگ ملی تبصره کردند، خشم روس ها را برانگیخت.

روزنامۀ معتبر فرانسوی لوموند ( ۹ جون ۱۹۸۰) نوشت:« عبدالمجیدکلکانی که خبر اعدامش روز ۷ ماه جون توسط مقامات ذیصلاح کابل به نشر رسید گفته می شود از گروه مقاومت بوده و دو هفته قبل توسط دولت دستگیر و تیرباران گردید. او عضو یک خانوادۀ مبارز سیاسی بود. پدر و پدرکلانش نیز در سال ۱۹۴۰ نسبت اختلافاتی که با دولت شاهی وقت داشتند به اعدام محکوم گردیده بودند. مجیدکلکانی مدت زیادی را در خفا به سر برد، تنها در صورت مساعدت اوقات، احوال و شرایط دست به فعالیت های سیاسی قانونی می زد. وی از بنیاد گزاران اصل یک جریان سیاسی که سال تأسیس را ۱۹۶۰تخمین می زنند، بود. از کودتای اپریل ۱۹۷۸ بدینسو، وی در گروه مقاومت داخل شد و در میان رهبران جبهۀ متحد ملی احراز مقام نمود. بعد ها منحیث منشی یا رئیس سازمان«ساما» ایفای وظیفه کرد. وی در روز ۲۷ فبرور گذشته در منطقۀ مکروریان که در آنجا تدارک و تنظیم یک شورش سرتاسری را روی دست داشت، غافلگیر شد و راهی زندان و بعداً محکوم به مرگ گردید».

همانند آنچه لوموند در ارتباط به شهادت مجاهد کبیر ملی نوشته همه رادیوهای معتبر جهان، روزنامه ها، جراید و مجلات مشهور درین مورد خبری نشر نمودند و حتی در چند روز دیگر، در مورد شخصیت و قهرمانی های وی سخن گفتند و نوشتند. روس ها که از نشر این واقعیت ها می هراسیدند، روزنامه های مزدور خود را که به عنوان ارگان احزاب چاکرکرملین نشرات دارد، مامور کردند تا با این تبصره ها مذبوحانه به جنگ روند.

هیومانیته(روزنامۀ فرانسوی وابسته به حزب کمونیست فرانسه) ۲۰ جون ۱۹۸۰در تبصرۀ بر مطالب نشر شده در شمارۀ ۱۹ جون ۱۹۸۰ روزنامۀ لوموند نوشت:« در همین شماره، روزنامۀ لوموند راجع به محکوم ساختن مجیدکلکانی چنین می نویسد:

« مجید یک شخص مردمی و یک شخصیت اساطیری افغانستان بود که اعدام حکم محکمه در مورد وی سبب شورش مردم شد.» . . .« اما در حقیقت، این شخص رهبر یک باند کانگستری بود، که از طریق دزدی و رهزنی به مفاد خویش کار می کرد، میراث شوم فئودالیسم، اصطلاحات«فئودالیسم»، « قرون وسطی»، راهزنان» و پیوند بسیار کودکانۀ آن با « کانگستر» ( ترم کاملاً غربی منطبق بر وضع اجتماعی اروپا و امریکا) جز اینکه بیمایگی خود را از نظر فرهنگی ارائه دهد، چه کرده است؟ افزون بر این نویسنده با به کار بردن « میراث شوم فئودالیسم» در حقیقت بر میراث های فرهنگی جامعۀ مان حمله می کند.

باری، روس ها هرچه گفتند و نوشتند بر شخصیت مجید، قهرمان افسانوی ملت مان اثر نگذاشت. با آنکه دژخیمان کا . جی . بی به همدستی «خاد» هستی مجید را توانستند از میان برند - که بیشرمانه به شهادت رساندندش – اما نتوانستند و نمی توانند افسانۀ مجید را، رزمندگی مجید را، از دل ملتش، هم پیمانانش، دوستانش، سازمانی که بنیانش گذاشت، بزدایند.

بگذار افسانۀ مجید، بر زبان ها جاری باشد!

بگذار آرمان مجید را ساما جاودانه دارد!

بگذار رزمندگی مجید، در پیکار برحق ملت مان ، در مبارزۀ ضد استعماری ساما شکوهنده تبلور و تداوم یابد!

یا مرگ یا آزادی!

***

اشارات:

(۱) نعمت الله حباب در پیوند با تشکیلات «ساما» زندانی شد و همراه با دو تن از همدوسیه هایش، انجنیر سید کبیر و رحیم اعدام گردید.

(۲) تصویر و زندگینامۀ زنده یاد نعمت الله "حباب" را از سایت«عزیزان گم شده» اقتباس کرده ام.

(۳) مقالۀ"افسانۀ مجید" را، از «ویژه نامۀ شهید مجیدکلکانی» برگزیده و آن را دوباره تایپ کرده ام. این ویژه نامه، به مناسبت اولین سالگرد شهادت عبدالمجید کلکانی ( سال ۱۳۶۰ خورشیدی) نوشته شد و در چاپخانۀ مخفی «ساما» به چاپ رسید. زنده یاد میرنعمت الله "حباب" که در آن هنگام عضو کمیتۀ فرهنگی«ساما» بود، در تهیه و تدوین این ویژه نامه سهم ارزنده ای ایفا کرده است.

یادش گرامی باد!

نسیم رهرو

۲۸ سپتمبر ۲۰۲۰/ هفتم میزان ۱۳۹۹

ــ ظاهر سامی در جایگاهِ آموزگار پیش‌کسوت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از برکتِ «دایرة‌المعارف آریانا» افغانستان من با نامِ « عبدلظاهر سامی آشنا شدم.«دایرة‌المعارف آریانا» در شش جلد{هفت جلد} که به سال سیزده چهل هفت خورشیدی آخرین مجلدش به دست چاپ رسیده است

پس از آن که در مونیخ با« روستا باختری» هم‌سخن وهم‌نوا شدم. از زبان و روایتِ« باختری» به دانش و دانش‌گستری‌ ظاهر سامی پی بردم.

سامینه تنها خود مردسخنورز و سخندان بوده، بل در گسترش دانش، آموزش و پرورش شمار زیادی از آزاده گان، نویسنده گان ونخبه‌گان سر زمین ما جایگاهِ بسیار برجسته وبنیادی داشته است.

در باب راهنمایی و تشویق دیگران این کوتاه روایت شاید بسنده باشد:

روزی نخستین داستانم را نوشتم و با ترس و لرز به «حمید مبار» دادم که معاون روزنامۀ «انیس» بود. مبارز نگاهی به سراپایم انداخت و گفت: نوشتن آسان نیست. چهل سال باید دود شمع بخوری تا نویسنده شوی. داستان را واپس داد و در پایان پرسید: زبان خارجی می‌فهمی؟

نا امید نشدم. رفتم نزد قاضی عبدالظاهر سامی. او که یکی از دانشمندان طراز اول آن زمان و نیز بزرگ محله ما بود، به من گفت: فرزندم! از داستان نوشتن آغاز نکن. داستان‌نویسی کار شاق و پیچیده است. برو موضوعات ساده و روشن را به زبان امروزی بگو!

آمدم و شانزده صفحه در پیرامون تربیت درست و راستگویی نوشتم. باز هم نوشته را به دفتر آقای مبارز بردم. او نگاهی به کاغذها انداخت و پرسید: این موضوع را از کجا دزدیده‌ای؟ قابل چاپ نیست. و این بار نوشته‌ام را برایم نداد. یک ماه نگذشته بود، دیدم نوشته‌ام چاپ شد، البته نه همه آن، بلکه بخشی که قاضی سامی به گـونه مقدمـه بر آن افـزوده بود. به هـر حال در پیشـانی مطلب نام روســتا باختری به چشـم می‌خـورد. دو هفته بعد دنباله‌اش چاپ شد. بار دیگر که می‌خواستم به دفتر معاون انیس بروم، تحویلدار مرا صدا زد و گفت: زیر این ورق امضا کن. آنجا «سی افغانی» نوشته شده بود، اما تحویلدار پنج افغانی برایم داد و خدا حافظی کرد.» برگرفته ازگفتگویم{ سالار عزیزپور} با روستا باختری

« روستا باختری» از دستۀ یاران بسیار نزدیکش یاد می‌کرد که« مجید کلکانی» و سمندر غوریانی گل‌های سر سبد ایندسته بودند در جایگاهِ استاد و چراغدار این محفل« عبدالظاهر سامی» همواره می‌درخشید. استادی با فروتنی وفضلیت به ویژه ‌یی.

.

در صفحۀ بیست وپنج کتابِ« ستیغ بلند بیداری»از« ب. شنوا» پیرامون زنده گی و اندیشه‌های مجید کلکانی در پیوند با «ظاهر سامی» می‌خوانیم:

(مصاحبت و دوستی مجید با آن آزادی‌خواۀ بزرگ و شخصیت بر جستۀ فرهنگی اثرات بسیار دیر پا و حیاتی بر ذهن و اندیشه‌های مجید نهاده بود که ما تأثیرش را در اندیشه‌های بلند مجید می‌بینیم. به عقیده من( نویسنده کتاب)، شناخت این دورۀ زنده گی مجید وکنکاش‌های ذهنی‌اش ما را به پیمانۀ زیادی به شناخت افکار و اندیشه‌های رسای بعدی‌اش یاری خواهد کرد)

شمار زیادی از پژوهشگران و دوستان نزدیک مجید به این اثر گذاری صحه گذاشته اند. از جمله استاد« سمندر غوریانی» در یکی از گفتگوهایش از این رابطه و اثرگذاری به تاکید و تکرار سخن می‌گوید نکته‌یی که این متن بر آن روشنی می‌بخشد؛ ویژه گی دانش و فهم سیاسی« سامی» و چند وچون این تأثیرگذاری‌ست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ جایگاهِ«سامی» در کارزار دورۀ «هفتم شورا»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دربرگۀ «بیست وپنج»،« ستیغ بلندِ بیداری» می‌خوانیم

(قاضی عبدالظاهر سامی یکی از رهبران دورۀ هفتم شورا، یکی از شفته‌گانِ سخت‌کوش عدالت و آزادی ملی، یک سخنور شیوا و یک نویسندۀ توانا بود. احساسات وطن‌دوستانۀ مرحوم«سامی» به حدی بود که حتا دستمال گردن خود را بیرق سه‌رنگ افغانستان قرار داده بود)

اندر باب زنده گی‌« سامی» در دانشنامۀ ادب می‌خوانیم

(محمد عبدالظاهر فرزند محمد صالح پغمانی، درۀ زرگر پغمانی(کابل) سیزده بیست و دو قمری مترجم، نویسنده وشاعر افغانستانی. نخست، در مکتب‌خانه‌ها وسپس در دارالعلوم عربی و دارالمعلمین درس خواند. در دارالقضات درس‌های قضایی را فراگرفت ومدت‌ها قاضی دادگاه‌های بالامرغاب هرات، ارغستان قندهار و نیز نمایندۀ مردم پغمان، در مجلس شورای ملی بود. از سیزده شانزده خورشیدی، نخست، در دارلمعلمین و سپس در مدرسۀ غازی تدریس کرد. مدتی نیز از نویسنده گان «دایره المعارف آریانا» بود. سامی به کشور های ایران، عربستان، عراق وهند سفر کرد. سامی نوشته‌ها وترجمه‌های متعددی دارد وبه تفنّن نیز، شعرهایی سروده است.).ص. چهارصد ونودهشت.جلدسوم. دانشنامۀ ادب فارسی. به سرپرستی حسن انوشه