-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آبان ۳, شنبه

کره خانه نام و محلی برای رذالت مقامات زندان دهمزنگ بود

 

روایات زنده گی من- عثمان نجیب

بخش هجده :

نوشتم که ده مزنگ چی جای گاهی بود برای استبداد ارگ سلطنتی.



به جای توجه به پرورش اولاد وطن در بخشی از زندان متروک‌ ده مزنگ مکان زننده ی دیگری را زیر نام کره خانه بنا کرده بودند. 

کره خانه محلی برای دو گونه آدم ها بود. یکی کسانی با والدین شان در حبس می بودند و دوم که بیشتر هم بود برای جوانان و نوجوانان خلاف کار.

که سخت زجر دهنده و‌ کشنده بود. خلاف کاری که می توانست با تأدیب در یک هفته دوباره به گونه ی سالم تقدیم جامعه گردد با بی سرنوشتی در آن جا ها عمری را می گذراند. وقتی رها می شد یک جانی خطر ناک و یک خطری برای افراد جامعه بود و بس.

برای آگاهی از همه کارکرد های آن آوردگاه بی معرفت و بی تربیت و نماد بربریت خانه واده ی نادر غدار و ظاهر مکار و کاکا ها و کاکازاده های شان برای هر یک ما آگاهی دهنده است تا تاریخ آن را مرور کنیم که به یمن قلم قلم به دستان کشور کم هم نیست.

 دامنه ی اعدام های سریال گونه در داخل محبس یکی از وظایف اصلی کارکنان آن بود.

درست مانند منافقان مکه که پیش از بعثت پیامبر بزرگ اسلام در زمان اجرای مراسم زیارت خانه ی خدا، در دروازه ها بیرونی شهر و بعد تا امتداد مکه ی مکرمه تبلیغی های خریده شده را توظیف می کردند که مردم بیرون و زایرین را از رو به رو شدن با محمد (ص) بر حذر دارند، همین گونه تبلیغی های حکومت ستم شاهی در بین مردم پروپاگند پخش می کردند که گویا شاه هیچ فرمان مرگ را صادر نه می‌کند. در حالی که برعکس بیشترین اعدام ها و شکنجه ها در آن زمان صورت گرفته است که از چشم تاریخ پنهان نه می ماند. اما آبادی دربار آن را کتمان کرده اند. 

روزی را به یاد دارم که از خواب بیدار شدیم همه جا را گشتاپو های هیتلر گونه ی سلطنتی گرفته و تلاشی خانه به خانه اجرا می کنند.

همه خانه های دهمزنگ به خصوص مناطق بالا کوه و اطراف مخزن آب و عقب تولی سوار مشرف به دیوار شمالی زندان بود که صحن زندان به وضوح از آن ها قابل دید بوده و عقب دیوار های زندان مانند دیوار های حویلی های شان  را به خوبی دیده می توانستند.

وقتی به دیوار شمالی محبس متوجه شدیم ریسمان گونه یی چند رنگ اما از دستار (لنگی)

آویزان است و گفتند چندین زندانی فرار کرده بودند. آن روز و چند روز دیگر همه جا و همه ی کابل را زیر و‌ رو کردند. ما که هنوز خرد بودیم بیشتر خبر ها را از بزرگان خانه می شنیدیم و آن چی را که قابل دید بود مشاهده می کردیم.

در عصر همان روز و چند روز بعد از آن گفتند که زندانی های فراری همه دوباره دستگیر شدند. و الله العلم.

این گونه گریز های کامیاب و ناکام کم نه بودند. باری زمین زندان را نقب زده بودند که از نان وایی جوار منزل قریشی صاحب به طرف دیوار غربی زندان بود و ما همه آن را دیدیم. آن گاه هم گفتند که نقب زن ها دست گیر شدند.

پرسش این است که اگر دست گیر شدند چی گونه نقب را تا آن جا رسانیده بودند که به راحتی می‌توانستید از طریق آن داخل زندان شوید؟ 

به هر حال من در آن شب و از آن دریچه ی خانه به یاد آوردم که چگونه خواهر تنی کلان  سلیم  و خواهر ناتنی من  ما را در مکتب رخشانه واقع کارته سه شامل کرد و چی فضای طفلانه یی بود که معلم صاحب ها و معلمه صاحبه ها همه با مهربانی برخورد می کردند. 

صنف های پاک و زیبا و دارای همه تجهیزات، صحن برگ مکتب، ذخیره ی آب کلان کانکریتی و پوشیده شده که چهار طرف آن شیر دهن ها نصب بود و صنف ما که داخل تعمیر مکتب می شدیم و به دست چپ می پیچیدیم.

من و سلیم در قطار وسط جا به جا شدیم و لذت آن روز ها را هیچ گاه از یاد نه می برم.

یادم آمد که در همان روز اول شروع سال درسی آمره ی محترمه ی مکتب ما که متاسفانه نام شان را به خاطر نه دارم، داخل صنف ما شدند و معلمه صاحبه ی ما ما را هدایت ایستاد شدن را داد که بعد ها فهمیدیم (ولار سی یا دقت)  می گفتند.

مدیره صاحبه  با محبت همراه همه ی ما صحبت کرده و قرعه ی سوال کردن از منی بی چاره افتاد. روز اول مکتب، فضا جدید و نا آشنا و خواهی نه خواهی اثرات روحی خود را دارند آن هم صنف اول. 

دقیق گویی همین حالا بالای سرم ایستاده اند. از من پرسیدند که از یک تا ده هم بخوانم هم بنویسم. من خواندن زبانی را خلاص کرده و به نوشتن شروع کردم. آمره صاحب با آن قد رسا و با آن لباس شیک و جراب در پا ها و دامن جاکت زیبا و آن زیبایی خدا داد شان بالای سر شاگرد تنبل خود ایستاده اند.

من از ۱ شروع کردم و تا ۳ بسیار عالی پیش رفتم. عدد ۴ را هرقدر تلاش کردم نوشته نه توانستم. خدا بیامرزد زنده و مرده ی آن استاد گرامی من را چنان با حوصله همراه من کار کردند که تمام وقت دیگران را گرفت و من هنوز یاد نه گرفتم که ۴ را درست بنویسم. و یقینن ما حالی برای اولاد خود هم مانند آن استاد با عظمت حوصله نه می کنیم. 

شاید تصادف درست نوشتم یا هم تشویقی استاد یک باره صدا زدند که سر عثمان یک چک‌چک کنین. 

به همین گونه روزی به ما اجازه نه دادند که به مخزن آب نزدیک شویم. گفتند کسی در آب دوا انداخته. عقل ما که چندان کار نه می داد هدف از دوا را نه می فامیدیم. تا این گفتند کسی می خواسته ای را زهر آگین بسازد. آن روز هیچ کسی آب نه خورد و وقت تر رخصت شدیم. ( حالا که می فهمم، می گویم آقای حکمت یار همان وقت آن مواد مسموم کننده را در ذخیره ی مکتب ما نیانداخته باشد ههههه).

انسان گاهی آن قدر درگیر روزگار می شود که بهترین نیات خود را برای خوب ترین مربی و استاد خود داده نه می تواند. با آن که در دل دارد.

من همیشه پاس خواهر ما و سلیم را دارم که اولین دست گیر من برای مکتب رفتن بودند.

اما من غیرت نه توانستم که یک چادر برای شان تحفه بدهم. اما هیچ گاه فراموش نه کرده ام.

تا صنف سوم آن جا بودیم. وقتی رخصت می شدیم باید کمی پیاده تا سرک عمومی دارالامان رفتیم. خداوند متعال غریق رحمت کند همه مرده های اهل اسلام را، مرحوم کاکا سید احمد خان یکی از خاله زاده های مادرم یک موتر تکسی ماسکویچ داشتند، به مجردی که من و سلیم یا یکی دگر از هم صنفان من را با من می دیدند مهربانانه می گفتند صبر کنین سواری طرف شهر پیدا شوه شما ره هم می رسانم.‌. وقتی سواری می گرفتند نظر به امکانات و با گرفتن اجازه از مشتری ما را هم با خود می بردند و در طرف راست چهار راهی متصل پسته خانه ی ده مزنگ و ایستگاه عمومی پیاده می کردند. و این کار تقریبن هر روز جریان داشت. و در مسیر راه من را به مشتری معرفی می نمودند که نواسه ی خاله ی شان هستم. کاکا سید احمد آدم مهربان با قد میانه و چهارشانه اما بسیار شیک بودند. مسلمان فرزانه یی که عیال بزرگی داشتند و در چهار قلعه ی وزیر آباد حویلی بزرگ و منزه بی داشتند و مانند پدران مادرم صاحبان زمین های زیاد بودند. 

تا شش ماه پیش از این نوشته هم مادرم گفتند که همان موتر ماسکویچ هنوز هم همو رقمی که دیده بودی پیش سیدمحمود و سید مصطفا پسران کاکا سید احمد است و کار تکسی می کنند. حقیقتی که در باور نه می گنجد. 

وقتی با ذهن خود تنها می شوی و در یک چشم به هم زدن پنجاه تا شصت سال یا به اندازه ی عمری را که‌ سپری کردی مرور می کنی، آن گاه بهتر درک می کنی که کارگاه کار آفرین تر از قدرت پروردگار عالمیان نیست. 

با همان خاطرات دوباره بر گشتم تا ده مزنگ، آن جا که به نسبت دوری راه من و سلیم را به مکتب حصه ی دوم بری کوت  تبدیل کرده بودند.

صنف ششم و آخرین صنف ابتدایی من داستان جالبی دارد.

روزی شوخی کنان برای استاد گرامی ما شاه جهان که در عین حال آخرین نگران صنف ما هم بود گفتم که من از این کفتان بازی خسته شده ام عوض من کسی دیگری را بگیرید. 

در صنف ما و‌ مکتب ما متناسب با دوره های ما

دختر ها و بچه های لایق بسیار تر بودند. اختر محمد، خادم مسجد سفید بالا کوه ده مزنگ، محمد عمر، ترینا یوسفی، امان ( بعد ها رییس نورم و استاندارد ) و دیگران.

امتحانات چهارونیم ماهه سپری شد و منتظر نتیجه بودیم. نتایج اعلام شدند و من هم منتظر بودم، که مانند هر سال اول نمره ها را بالای صفه خواستند، از صنف الف شروع و به ترتیب تا دال که صنف ما بود، بر خلاف انتظار من و اگر مبالغه نه بر خلاف انتظار همه گی استادان مستقیم و غیر مستقیم ما و هم صنفان ما وقتی استاد شاه جهان از بالای پارچه های فیشنی صنف ما یک پارچه را به دست محترم عبدالشکور حمیدیار سرمعلم صاحب ما دادند. سر معلم صاحب خواندند که اختر محمد اول نمره ی شش دال است. 

کسانی که آن زمان هم صنف و هم دوره ی من بودند می دانند که همه گی ما حیران شدیم. فکر کردم، دوم نمره باشم هم نه بودم، به سوم نمره گی راضی شدم آن هم نه بودم. متباقی پارچه ها توسط نگران های گرامی ما توزیع شده می رود. هر چی کامیاب است نام من نیست. امتحانات چهارونیم ماهه فقط یا کامیاب داشتند و یا ناکام. مشروط فقط در امتحانات سالانه بود.

وقتی اطلاع نامه ی همه کامیاب ها توزیع شد و من در بین هیچ کدام نه بودم حیران ماندم که استاد گرامی ما و نگران ما نام من را صدا زدند و گفتند تو در یک مضمون ناکام ماندی. واقعن بسیار غمگین شدم، گفتم استاد در چی ناکام هستم؟ گفتند در مضمون خودم. شرم آور بود که من در زبان فارسی ناکام ماندم. دلیل استاد هم همان اندازه تعجب آور بود که باور نه کردن تقریبن همه‌ی مکتب از ناکامی و از دست دادن اول نمره گی من بود.‌ استاد شاه جان فرمودند که ( ... تو خودت گفتی دگه از کفتانی خسته شدی...) و پارچه هم حل نه کده بودی. من گفتم که معلم صاحب امتحان تقریری من بهتر از همه بود. گفتند ده تحریری مشکل داشتی. به ترتیب چاره نه بود، همه استادان از مرد و زن با محبت های پدرانه و مادرانه من را نوازش داده و دل جویی کردند. بعد ها هم صنف های من می گفتند که شاید استاد عقده گرفته باشند به خاطری که صنف ره به اعتصاب نه بردی و از امر شان سر پیچی کدی، گپ خودته بهانه گرفته باشه.

چاره حصر بود، و بیم رفتن با پارچه ی ناکامی به خانه هم زیاد. به اختر محمد و عمر و ترینا و همه صنفان ما که به ترتیب کامیاب شده بودند تبریکی داده و‌ ترقی تعلیم، حاضری، تخته پاک و نباشی و چوکی اول نمره ره که در قطار اول و میز اول بود برای اول نمره جدید ما اختر محمد عزیز سپرده خودم در جای سابقه ی اختر محمد نشستم ( آن موقع از کرونا خبری نه بود همه ) به شمول اختر محمد همه هم صنفان به من دل داری دادند. مشخصات اختر محمد را به دلیلی گفتم که در صنف ما دو اختر محمد بودند. 

بیم رفتن به خانه مرا پیچانیده بود. اصول زنده گی همین است هر قدر موفق باشی کسی در نظر نه دارد. هر یک اشتباه کنی به اصطلاح عام سنگ سار هستی و اونه اونه. 

با گرفتن پارچه ی ناکامی و سرخورده گی به فابریکه هم نه رفته، ناچار رفتم خانه و تا برگشت پدر از کار صبر کردم. فیصله ام این بود که لت و کوب شدنی هستم، غنیمت است تا مادرم هم همان زمان خبر شود و یک بار جزا ببینم.

همان تصمیم کارا افتاد، تصادف بدی که غیر منتظره پدرم همان روز وقت آمدند و من در دهلیز منزل اول آن کلبه ی محقر مان به استقبال پدر رفتم که هنوز ایران نه رفته بودند. پارچه را برای شان دادم و گفتم ان‌شاءالله که در امتحانات سالانه دوباره کامیاب می شوم. این گفتار اثر چندانی بر پدرم نه کرد و پارچه را پاره پاره کرده و چند سیلی و مشت و لگد نثار من کرده گفتند که دیگر حق گپ زدن با ایشان را نه دارم تا خود شان گپ نه زنند.

این جنجال به خیر گذشت و من هم بسیار نا راحت بودم و مادر هم چنان قهر بودند و خشم گین.

همسایه یی داشتیم از نجراب به نام کاکا میرن جی، او دختری داشت به نام رخشانه. هنوز من از شدت ترس جان خود به حال نیامده بودم که سرو صدای گریه ی رخشانه بلند و هیاهو در خانه ی شان برپا شد‌. مادرم با برادر کوچک تر از من طرف خانه ی آن رفت و چند لحظه بعد برگشت. پدرم علت غوغا را پرسیدند، مادرم گفتند، ( خدا می دانه چی گپ بود خو رخشانه اول نمره شده پدرش لتش کده که اولا های مردم بیستم و سی ام میشه تو چرا اول شدی؟ و ادامه داد که این گپ ها را رخشانه برای شان گفته است و مادرم هم به کاکا میران جی توضیح داده که (... ما و تو خو بی سواد هستیم اول نمره گی بسیار خوب اس..). حالا که اصل موضوع چی بوده خود شان می دانند. بعد ها این ماجرا طعنه ی روی من ماند و تا امروزه آن عمل کاکا میران جی بین ما و خانه واده ی ما ماندگار است. اطلاع حاصل کردم که الحمدالله خواهر رخشانه آدم عاقلی بار آمده و مصروفیت بهینه یی دارد.

گویی آن شب ماجرا تمام شدنی نه بود. وقتی گناهی کرده باشی هر شکست و ریخت را یا به تو نسبت می دهند و یا خودت به خود می شماری اش.

پدرم تا نا وقت های شب در خانه هم کار می کردند، خودشان قالب کاری و رویه رسانی، مادرم کری پوش کردن و من هم سکتله می ساختیم. هم سالان من و پدر و مادر من می دانند که در گذشته ها رونق گند دوری  افغانستان بسیار زیاد بود. از همان تکه ها بوت ها و سرپایی یا دم پایی های بسیار زیبای زنانه، دستکول ها زنانه و کمربندهای دخترانه ساخته می شد. در جریان کار کردن بودیم که کاکایم برق عاریتی شان را سر ما قطع کردند و ما در تاریکی ماندیم و با استفاده از اریکین و اشتوپ و شمع کار های نیمه را تمام کردیم. پدرم گفتند ( ... از ساتی که آمدیم تو مره جگرخون کدی تا حالی. تبر مادر هم دسته یافت و سخنان پدر را دنبال کرده و گفتند (... درس بخان که یک جای برسی و دست ما ره بگیری...). به ترس و هراس گفتم می خانم خیر اس ای دفه ببخشین.

پدرم که بسیار جگر خون بودند، رفتن به خواب  کردن و گفتند سر از صبا به خیر پشت یک میترا برق می گردیم. و جریان میتر گیری را قبلن توضیح دادم.

با آن افکار به بستر غریبانه ی خواب رفتم تا صبح پس از نماز و چای خوردن راهی منزل گاه سرنوشت شوم.

از مقررات آمد و شد داخل و خارج نظام عسکری طی دوران فراگیری تعلیمات نظامی، بعد کار های رسمی و پس از آن هم در مرکز تعلیمی سپاه اندوخته هایی داشتم.  

بس های حامل منسوبان ارتش به ترتیب در بیرون قراول ( پاس گاه دخولی ) سپاه توقف می کردند که آن محله بیش تر به نام ده عربان مشهور و ایست گاه  اخیر حمل و نقل شهری قرعه است.

حضور در وسایط نقلیه متناسب بود به رتبه و مقام افسر و اگر رتبه و مقام یک چیز می بود، قدم داشتن شرط بود یا حسن نیت. این موضوع حسن نیت در ارتش خریدار چندانی نه داشت و حالا که هیچ نه دارد.

افسر صاحب رتبه و قدم در سیت پیش رو پهلوی راننده که معمولن سرباز می بود می نشست و آمر سیت خوانده می شد.

تمام سر نشینان آن بس مکلف به اطاعت از او تا رسیدن به محل کار بودند. و هم چنان در صورت وقوع یک حادثه ی غیر مترقبه سوق و اداره و رهبری همان بس به دوش آمر سیت بوده و اطاعت دگران از او الزامی بود.

من هم از چوک ده مزنگ کابل همراه با مرحوم احسان الله رفیق و کوچه گی ما و چند نفر دیگر در یکی همان بس ها به طرف وظیفه رفتیم. بس ها همیشه در رسانیدن غله گی ( آرد ) و سودای افسران و خرد ضابطان کمک می کردند.

پیاده شدیم که کنترل شدیدی در دهن دروازه ی قراول عمومی است و از دور دیدیم که ژنرال صاحب محب علی خان فرمانده کل سپاه به کنترل ایستاده اند. این کنترل شامل همه امور منصب دار و سرباز می شد، به خصوص قیافه و شکل ظاهری آن ها.

کسانی که به اوصاف قابل پذیرش عسکری برابر نه بودند جدا ساخته شده و مجازات می شدند تا اصلاح گردد.

در این میان غیر حاضران عمدی، شب گریز ها و رخصت رفته ها و برگشته های قانونی با تکت رخصت رفت و برگشت همه شامل بودند.

بدبخت کسی بود که بدون سند به دام می رفتید.رهیدان از این دام به دو دلیل ممکن نه بود.‌یکی موقعیت نفس گیر و تنگ توقف کاه و‌ دوم‌ توظیف قبلی انضباط های مسلح ( گروهی که از بین سربازان ممتاز برگزیده می شد و در تحت اداره ی قرارگاه سپاه ایفای وظیفه می کرد...).

آن روز بالای ما هم خیر گذشت و احسان الله خان در کندک استحکام فرقه رفتند و من به مرکز تعلیمی.

به مجرد رسیدن در آن خبر بدی را شنیدم که کاکا سیداغا از ولسوالی بگرام ولایت پروان و هم کاغوش من دست راست خود را در یک تصادف کاملن احمقانه ی راننده ی لاری هشت سلندره از دست داده است و هنگام خارج شدن  از قراول سپاه موتر از پهلوی راست که کاکا. سید آغا دست خود را در آن جا گرفته بود، با دروازه و دیوار قراول تصادم می کند و از شدت حادثه دست راست کاکا سید آغا قطع می شود.

مرکز تعلیمی محل آشنایی های زیادی هم بود. مثلن من و دکتر صاحب ظاهر عثمان در آن جا آشنا شدیم. که ایشان هم یا به گذشتاندن دوره ی ضابط احتیاط و یا هم سربازی آن جا تشریف داشتند اما کمتر دیده می شدند.

با رفتن دوباره ی من محترم عبدالقدوس خان امر صاحب ساختمانی و همه خوش شدند. چون نه رفتن من یک مسئولیت برای آن ها بود.

با این همه من آخرین روز های خود را در مرکز تعلیمی سپری می کردم که تقسیمات شروع می شد.

من در تقسیمات به قطعه استحکام فرقه گماشته شدم ...

ادامه دارد...