-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ مهر ۲۲, سه‌شنبه

مادرم نه گذاشت لیسه ی شیرشاه سوری را به آتش بکشند


روایات زنده گی من!

نوشته ی محمد عثمان نجیب.

بخش شانزده!

خواندید که از حزب اخراج شده و استیناف خواهی کردم.



وقتی از مقر کمیته مرکزی حزب ( اداره ی امور فعلی ) بیرون شدم، حواس پرتی های پریشان بر ذهن و روان من هجوم آوردند و گویی راهی در آوردگاه بی توازن قدرت ثبات و جدل فکری به فرسایش می روم. که هر برنده یی از این کشمکش های خاموش نه خدنگ ناز که خرد کننده ی وجود من اند.

به یاد آوردم که چی گونه؟ در آرزوی رهایی مردم و خوداز چنگال مرگ آفرین اکسای امین و بی رحمی آن ها جان های خود مان را سپر تیر بلا کردیم.

هر روز از ده ده روز حاکمیت کشتار در کشتار گاه قهار امین بر ملت ده ده سال می گذشت و از انجام آن خبری نه بود.

همه از هم در هراس بودند، بی باوری درب ورودی منزل هر باشنده ی جغرافیای کشنده یی به نام افغانستان را دق الباب می کرد. کشوری  که باشنده گان آن نه به جبر و اکراه و نه اختیاری و اجباری که بر اساس قانون خدایی زاد ولد در آن جا متوطن بودند و هستند هیچ گاهی مأمنی آرام برای آن ها نه بود و نیست.

با هر ناملایماتی دست و پنجه نرم کردیم و نسلی که مرگ را به جان خریدیم و آگاهانه و فداکارانه برای به دست آوردن حقوق موازی و مساوی و از میان بردن آقایی و باداری سر ها مان را به کف های مان اندر کردیم اما کسی قدر آن را نه دانست.

فراموش نه کنیم که مبارزات مبارزان عدالت خواهی از دهه های سی و چهل خورشیدی تا امروز به مراتب فداکارانه تر از آن بود که گویا سلاطین کشور یا جهان گشایی کردند و یا وطن فروشی.

چون این مبارزات همه برای جلوگیری از برتری خواهی های تباری, محو برنامه های تخیلی، اقلیت و اکثریت، قطع با منازعه یا بلامنازعه ی تمامیت خواهی تمامیت خواهان، تقسیم متوازن ثروت و قدرت و سیاست و متوازن بودن انکشافی در هر بخشی از زنده گی بوده است.  

هرچند این مبارزات اثرمندی های ماندگاری از خود به جا گذاشت، نهادینه نه شده اما به عنوان عامل بازدارنده ی استبداد تبار و نژادی و انحصاری و نقطه ی تقاطع غلیان احساسات حق طلبی، حکام جابر زمین گیر کرده و خواب و مستی را بر آن حرام ساخته است. 

کهن کاوی های حد اقل سی ده سال اخیر بازتاب روشنی از وابسته گی های سیاسی و نظامی و دست نشانده بودن غالب آن اهالی قدرت در کشور است که خود و یا ره روان و هم تباران آن ها بزرگ نمایی های کاذبانه می کنند.اما هیچ کسی نه می گوید که عبدالرحمان خان، شاه شجاع، امیر محمد یعقوب خان و همه خان های دو سر و یک و بی سر و همه امرای ملت دشمن، چی گونه؟ رقاصان و بزم ارایان انگلیس ها و روسیه تزاری قبل از حزب کمونیست شوروی و حالا از آمریکا بودند و هستند.

با خودم گرم گفت و گو بودم و به یاد آوردم که من رفقای حزبی و سیاسی من پی هم از گرفتاری و ها بردن ها و بستن ها و کشتن های هم رزمان مان آگاه می شدیم و در یک حس خود آگاه آماده ی مجادله و محاکمه و شکنجه و گرفتاری می شدیم.

باری احساس خطر جدی کردم، هر چند از لحاظ تجربه و عمر هم به پخته گی نه رسیده بودم. به مادر و پدرم که آن زمان در کابل بوده و ایران نه رفته بودند، پیش نهاد دادم که چند روزی برویم در درخت شنگ‌ شهر کهنه. آن جا یکی از خویشاوندان ما کاکا ملوک و همسر مرحومه ی شان ( من را مانند فرزندان شان دوست داشتند. بعد ها که من از جنجال های زندان ها و بی سرنوشتی ها رهایی یافته و در سپاه قرغه توظیف شدم، تصمیم گرفته بودند با پختن نان داشی برقی و غذای مزه دار دست های مبارک شان به دیدن من بیایند که سوگ مندانه برق داش برقی به حیات شان پایان داد. انا لله و انا الیه راجعون.

این جریان را بعد ها فرزند شان و کاکا ملوک به من و فامیل ما روایت کردند).  

دلایلی که من آن جا را انتخاب کردم، اما به فامیل چیزی نه گفته و مهمانی رفتن را بهانه‌ آوردم آن ها بودند که کاکا ملوک خاله زاده ی پدرم و همسر مرحومه ی شان از خویشاوندان مادری من بودند، و آدرس خانه ی شان را هیچ کسی نه می دانست.

پدرم گفتند من نه می روم اگر مادرت می رود ممانعتی نه دارم. من به اتفاق مادرم و برادران ام رفتیم.

واقعن ممنونم که بسیار با محبت از ما استقبال کردند. اما ناراحتی هایی در رخسار زن و شوهر پنهان نه بودند و فکر هم کردند که ما تنها مهمانی رفته ایم.

ماشاءالله مانند پدر و مادر من،فرزندان قد و نیم قدی زیاد داشتند که الحمدالله بعد ها جوانان رشیدی شدند و سوگ‌ مندانه محمد ناصر فرزند ارشد شان که خلبان هلی کوپتر های نیروی هوایی ارتش افغانستان بود در سانحه ی سقوط هواپیمای شان به شهادت رسید.

مادامی که نگرانی های روحی آن میزبانان عزیز خود را دیدم وسواس فکری باز هم بر من مستولی گشت.

نا وقت شب غذا خوردیم و ساعتی نه گذشته بود که درب کوچه ی شان زده شد و کاکا ملوک به طور غیر منتظره رو به من کرده گفتند ( ... نواسی خاله تو بیه کتی مه. رو به مادرم و همسر شان کرده گفتند اشتک ها را نگاه کنین که بیرون نه بیاین...). دانستم که زمان آن رسیده تا علت دل واپسی های شان را بدانم. 

رفتیم و کاکا ملوک به سرعت درب را گشودند، دیدم خواجه صاحب نصیر احمد صدیقی، برادر همسر شان با یک نفر دیگر، اما بسیار سراسیمه. 

آن ها داخل شدند. 

یکی از مبارزات دیگری خبر نه داشتیم اما هر دو در یک پناه گاه آمده ایم با تفاوت آن که میزبان محترم ما آمدن آن ها را انتظار داشتند و ما نه بر خلاف میل شان با که بی وقت و به ناگاه آمده بودیم.

آن ها را در زیر زمینی ی خانه رهنمایی کردند که معلوم بود تازه و غیر معیاری حفاری شده بود و ما هم قبلن آن را نه دیده بودیم.

کنج کاوی من بیشتر شدند که آقای صدیقی کدام خط سیاسی دارند؟ و دلیل پنهان شدن شان با آن همراهی که دارند چی است؟

در همین پرس و پال خودی بودم و متوجه گفت و گو های آرام و لرزان شان شدم که رفیق صدیقی گفتند همه رفقای ما را زندانی کردند و جست و جو دارند. دل به دریا زده پرسیدم خواجه صاحب کدام رفیق های تان را؟ لحن گفتار عادی ایشان هم بسیار محترمانه و تشریفاتی بود بدون نظرداشت سن و سال و نوع رابطه یی که با جانب مقابل دارند؟ به من گفتند که چی کاره اند. وقتی تعجب و لبخند من را دیدند به شوخی و با لب خند پرسیدند: ( ... چرا؟ تعجب و خنده  نواسی بوبو دادا...). گفتم جای پت شدن مره گرفتین. هر سه با حیرت زده گی نگاه ام  کرده و گفتند چطور؟

کمی توضیح دادم. دلیل باور من هم دو چیز بود. یک وجوه مشترک فامیلی و قومی و دوم این که آن هم فراری بودند و پیش رو تر از من هم به لحاظ سن و سال و سابقه ی مبارزه ی سیاسی و تجربه و آگاهی و مطالعه ی فکری.

گفتم مه مبارز ی مخفی ره در جناحی که به رهبری رفیق کارمل اس قبول کدیم تا از این جنجال ها خلاص شویم.  و راستی بگویم مه هم بوبویم و آغایمه بازی دادم به نام مهمانی اینجه آمدیم. اما شما ره نه می فامم. رفقا گفتن تان خو به رزمنده گان حزب ما می مانه ولی نه می فامم که شما چی؟

آقای صدیقی و دوست شان دوباره با من احوال پرسی رفقانه کرده و گفتند سر تو کسی مشکوک نه میشه هم متعلم هستی و هم جان و جثه ی خرد داری. اما خوب کدی سر از ای امین لعنتی اعتبار نیست. 

چون آن ها هم خسته بودند و شب هم ناوقت و خطر هم‌ در کمین و هراس هم چنان کشنده بود، و بیم خبر شدن اطفال می رفت، با هم خدا حافظی کردیم و تصمیم من برای ترک قبل از وقت خانه ی کاکا ملوک حتمی شد.

برگشتیم‌ و کاکا ملوک گفت رفیقایم بودن رفتن.

خوابیدیم و پیش از آن مادرم را گفتم: (... بوبو صوب به خیر وخت بریم خانه. گفتن تو خو گفتی ما ره چند روز ببر. گفتم نی هوا هم کم کم سرد شده آغایم هم تناس. کاکا رحیم مام سر مه قرار نه شه و جوابم نه ته ...). مادرم قبول کردند.

دلیل این تصمیم آن بود تا از فشار تشویش آن هم کم‌ شود و هم در موقعیتی قرار نه گیریم که فردای جنجال برانگیز نه داشته باشیم. و صبح دوباره خانه رفتیم و مبارزه هم چنان جریان داشت. 

از خود پرسیدم چی کاره اند؟ این آقایانی که ما را بی سرنوشت می کنند. شاید برخی آن ها برابر نیم ساعت یک روز من مبارزه ی صادقانه نه کرده باشد.

حافظه ی بعید گذشته ها را یکی پی دیگری مانند نوار های ثبت شده تازه مقابل من قرار می داد و به یاد آوردم، در تابستان سال ۱۳۶۳ پس از یک هفته ی پر کار و گزمه های متواتر ۲۴ ساعته ی شهری کمی وقت تر و با استفاده از بس های حمل و نقل عمومی به خانه رفتم. 

در نوآباد دهمزنگ پیاده شدم تا سری هم به نیم چه دکانی بزنم که برای برادرم محمد صدیق دست و پا کرده بودم. او که بسیار شه قب ( اصطلاح عام مربوط به اشخاص ناسازگار ) و پرخاش گر و در عین حال از مرتبت ویژه ی ناردانه گی برای پدر مرحوم ما برخوردار بود با توجه به اندوخته های دوران کارکردن در کفاشی یی واقع کارته ی پروان می توانست کم و بیش مستقلانه هم صنعت بوت دوری را ادامه دهد و به همان دلیل بود که گفتم پس از درس ها همان جا مصروف باشد بهتر است.

رفتم که با دو سه هم صنف و دوستان خود در دکان نشسته و سرگرم قصه و کار است. پرسیدم خیریتی اس؟ جواب داد: (... آه لالا خیریتی اس شکر خدا...) یا این که فکر من نه شد و یا این که به دقت  متوجه نه شدم که برادرم چی روحیه یی دارد؟

وقتی خانه رسیدم، هوا هنوز روشن تر اما آخرین ساعات روز بود.

پس از سلام علیکی، گفتم لباس های خود را تبدیل کنم که مادرم آشفته و هراسان من را صدا زدند: ( ... کالایته بدل نه کو  که کارت دارم... با شوخی گفتم بوبو حوصلی زن کدن نیس...).

عاجل وارد اتاق من شده و بی مهابا گفتند:

(... خوده پشت کار دفتر کشتی از اولاد بابیت خبر نه داری... برو او جوانه مرگه خانه بی یر که امشو مکتب می سوزانه. گفتم کدامش؟ نام صدیق را بردند...). خبری که شنیدن آن هم چو بمی در بناگوش من ترکید و شنیدن آن را از فامیل خود انتظار نه داشتم و از مخیله ی من هم دور بود. 

سراسیمه و با شتاب طرف دکان برادرم دویدم. گویی خدا آن روز من را فقط به جلوگیری از آن حادثه یی فرستاد که اگر رخ می داد تا ابد گناه کار بودم. 

به هر حال وقتی دکان رسیدم، دیدم همان هایی که نیم ساعت قبل با او بودند، هنوز هم هستند و به مجرد دیدن من خدا حافظی کردند. من محاسبه کردم که اگر دفعتن عکس العمل نشان می دادم جنجالی برپا نه شود. 

گفتم دکانه بسته کو که جایی می رویم.  گفت کجا گفتم گپ نه زن جم کو دکانه بیا که بریم یک گوسفند خریدیم ده دفتر است بیاریش خانه. گفت خو.

با تکسی طرف دفتر حرکت کردیم و صدیق را در نوکری والی منتظر ساخته نوکری وال را گفتم تا آمدن من متوجه او باشد. آن شب رفیق عمرگل مدیر عمومی اسناد نوکری وال عمومی ریاست بودند هم جناب رئیس و جناب محترم غلام علی اتمر معاون صاحب اول را در جریان قرار دادم، اما از صحت و سقم آن اقدامی که برادرم به مادرم گفته بود هنوز نه می دانستیم. تدابیر فوری از جانب اداره در تقویت امنیت آن لیسه که در سرک اول کارته ی چهار موقعیت دارد و به نام شیرشاه سوری و گاهی هم لیسه ی غازی یاد می شود گرفته شد و با ادارات مربوط هم هم آهنگی صورت گرفت.  

رهبری ریاست به من گفتند که در مورد برادرت خودت می دانی که متوجه او باشی نو جوان است تا در دام خراب کاران دیگر غرق نه شود. شب را در دفتر ماندیم، به صدیق گفتم چطور عقلت قبول کد که جایی درس و تعلیم خوده و همه مردمه در بتی؟ اگه بوبویم به مه نه می گفت امشو چی خات می شد؟ او سکوت، زمین را نگاه می کرد. به هر حال با آن که آن شب پلان بزرگی خنثا شد، اما پرسش بی اطلاعی ارگان های کشفی در آن مورد تا مدت ها باقی بود و این که بعد ها چی نتیجه داد من آگاه نیستم و مقامات آن زمان بهتر می دانند.

فردا صبح همراه برادرم سوی خانه حرکت کردیم و پلان هم در آن شب ناکام ماند و طبیعی است که حیات برادر من هم در خطر شده بود. پس از آن روز دکان را تخلیه کرده و به مالک آن سپردم و چند روز هم مانع رفتن برادرم به مکتب شدیم. 

آن حادثه سبب شد که بازنگری تدابیر امنیتی مکان های آموزشی تحت بحث مقامات امنیتی قرار گرفت.

من و همه ی هم رزمان مان زیر فشار شکنج های روزگار گاه در بیشه های غروب و گاه در تلاطم رسیدن به عروج از طوفان باد ها پخته شدیم و سوختیم و ساختیم که برای ژنرال محفوظ و امثال آن چون کاهی ارزش نه داشت.

در هیاهوی پرطنطنه ی این رخ نمایی های بایگانی ذهن من بودم که دیدم در درب منزل ما ایستاده ام و این خوشی یی بود که هر چند با مشکلات اما پس از  مدت ها با فامیل پدر یک جا بودم...

ادامه دارد...