-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ مهر ۱۴, دوشنبه

مختصری دربارۀ عایشه درانی


عایشه درانی شاعر زبان پارسی دری(متولد دهه میانه سال۱۱خورشیدی، وفات ۲۶میزان سال ۱۲۳۲خورشیدی). دختر یعقوب علی‌خان توپچی باشی یکی از رجال قوم درانی بود.


در عصر  تیمورشاه و پسران وی می‌زیست. یکی از روز‌های که تیمور از جنگ باز می‌گردد، او در وصف کابل شعری می‌سرآید و مورد نوازش و تشویق تیمورشاه قرار می‌گیرد.  در سال ۱۲۶۱ چاپ خانه سرکاری دولت به امر امیرعبدالرحمن،  دیوان او را که حاوی ۳۰۰۰ قطعه شعر شامل قصايد، غزليات، مثنوی‌، مخمس و ترجيع‌بند، رباعيات و دوبيتی‌، قطعات و شكواييه‌ها تنظيم شده است به‌چاپ رساند. که بعداً شخصی بنام محمد ابراهیم شریعتی افغانستانی دیوان اورا که حاوی ۳۸۶ صفحه و ۳۰۰۰ قطعه شعر می‌باشد در ۳۰ عقرب ۱۳۸۶خ در تهران به ‌چاپ رساند. دوست داران هنر زندگی این بانوی شاعر فارسی را به سه دوره تقسیم بندی نموده است.

۱. مرحله نخست دوران غزل سرایی و سال‌های جوانی که در عهد تیمور شاه درانی گذشت.

۲. مرحله دوم دوره سرایش شعرهایی با رنگ و بوی تصوف و عرفان است که مصادف با دوران جنگ های داخلی پسران تیمورشاه و حمله انگلیس به خراسان است.

۳.مرحله سومین آن، شامل مرثیه سرایی‌های پس از شکست سلسله درانی‌ها در خراسان گفته شده است. غزلیات عایشه بیانگرحالات روحی وممثل زنده گی پرفرازو نشیب اوست.

عایشه در اخیر عمر به تلخ کامی زیست و همه سروده‌های خود را درباره‌ پسر جوان بیست‌و پنج سالۀ شهیدش اختصاص داد. چنانچه پیشتر گفته شد که در مراحل سومی، او مرثیه سرایی نمود که از هر سه دوره زندگی وی اشعار  باقی مانده است. عايشه نيز به اشعار حافظ شیرازی علاقه داشت و می‌کوشيد اشعارش به سبک و سياق لسان‌الغيب باشد. در کابل دختران و پسران اشعار حافظ را مقدس شمرده کوشش می‌نمودند تا این دیوان را حفظ نمایند. که پس از بوستان گلستان حفظ این دیوان درجه‌ی آخری تحصیلات بود و پس از آن خود به سرودن شعر می‌پرداختند که عایشه از همین جمله بود. اکنون در کابل یک دبیرستان دخترانه به نام عایشه درانی یاد می‌شود. نمونه قطعه شعر او در مورد مرگ پسرش:

بی تو ای مونس جان تخت سليمان چه کنم

عمر خضر ار بودم حشمت خاقان چه کنم

با تو در دوزخ سوزان بتوان زيست مدام

بی تو با حور جنان روضه رضوان چه کنم

گرچه ابر کرم از چشمه حيوان بارد

بس ببارد به سر و لوُ لوُ و مرجان چه کنم

نيست بر لوح بصر غير خط زنگاری

چون نبينم رخ تو يوسف کنعان چه کنم

روز شب کردم و شب روز نيامد يارم

عمر بر باد شد اکنون سر و سامان چه کنم

هر کسی کشته خود می درود آخر کار

هستم از فعل بد خويش پشيمان چه کنم

عايشه درد تو بگذشته ز قانون شفا

چون علاجی نبود سعی به درمان چه کنم»

روبرداشت از برگۀ کنکاش نرمخو