-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آبان ۸, پنجشنبه

صدای ابریشمین و روح نواز احمد ولی/ کاوه شفق

صدای نازنین و سریله ی احمدولی جان ابریشم است که روح آدمه نوازش میته و گوش آدمه  سُر میکنه و ازو رقم صدا هاست که دگه اگه کِشت هم کنی، نمی رویه!" 






خواننده ی گرامی؛

آنچه را نوشته ام، فقط برداشت های من به حیث یک شنونده ی غیر فنی است که زنده گی را بی آفتاب می توانم تصور کنم اما بی موسیقی و شعر هرگز نه، لذا طفلانه خواهد بود، اگر فکر کنم که همه با من موافق باشند. من دیدگاهم را نوشتم تا باشد که دیگران دیدگاه های خود شان را بنویسند.

اصولن در کنسرت های افغانی نمی روم. ارچند وضعیت کنسرت ها در این اواخر خیلی خوب شده اما خب، من که مانند هزاران هزار آدم دیگر بر اساس ذوق خودم موسیقی می شنوم، راست بگویم، کمتر چیزی به ذوق سبیل مانده‌ی ما در کنسرت های آوازخوانان افغان پیدا می شود که برای ما نیز روح نواز باشد.  یک بخش آواز خوانان نسل جوان تقریبن هیچ رابطه‌یی با شعر ندارند و بیشتر متوجه پایکوبی و سرعت سرسام آور لَی اند که شنیدن شان برای من ثقیل تمام می شود و حتی با شنیدن شان از نفس می‌افتم؛ آفرین می گویم به کسانی که در آن لَی می توانند برقصند، من به آن سرعت حتی نمی‌توانم بشنوم. 

بخش دیگری از آواز خوانان جوان که الفبای موسیقی را خوب آموخته اند، به نظر من دو مشکل عمده دارند، یکی فهم خیلی نازل از شعر که هم در انتخاب و هم در رساندن احساس شعر به شنونده می لنگند؛ دو دیگر این که آن‌قدر تقلید از آواز خوانان هندی و پاکستانی می کنند که منی هیچمدان هوای خود را در آن جا نمی یابم. جالب این که حتی کلمات شعر را طوری ادا می کنند که گویا یک هندی یا پاکستانی شعر فارسی را اجرا می کند. بالاخره ما نیز مانند هر انسان دیگر در فرهنگی با ویژه گی های منحصر به خودش بزرگ شده ایم و احساس ما با خاطراتی و با فرهنگی پیوند دارد که یکی از عناصر عمده ی آن موسیقی‌یی است که در آن جغرافیای فرهنگی رشد کرده و نسل به نسل در ذهن و احساس ما باریده است. ما با آن موسیقی عشق و غم و شادی خود را بیان کرده ایم. از استاد قاسم تا استاد رحیم بخش، از استاد سرآهنگ تا استاد شریف غزل، از زلاند و برشنا تا احمدولی، احمد ظاهر، ظاهر هویدا، فرهاد دریا، وحید قاسمی، از میرمن پروین تا قمرگل و ژیلا و سلما و پرستو، از فلکلور های مختلف تا بیلتون، زمان شوقی، امیرمحمد، همآهنگ و غیره که نام گرفتن از همه هنرمندان لیست طولانیی می شود. درست است که بخش عظیم موسیقی مطرح ما از گذشته نیز به صورت مستقیم از موسیقی هندی سرچشمه گرفته بود که بدون موسیقی هندی خلاء بزرگی در موسیقی ما ایجاد می گردید و می گردد اما موسیقی آن عده هنرمندانی که ریشه در موسیقی هندی داشتند، باز هم عطر و هوای خاک و آب محیط ما را داشت که رفته رفته چیز زیادی از آن باقی نمانده است زیرا اکثریت آواز خوانان ما، یعنی آن هایی که علم موسیقی را آموخته اند، بیشتر در فکر نمایان کردن آموخته ها اند که بدون شک توانایی های چشم گیری هم به دست آورده اند و اساسات را نیز خوب آموخته اند اما به قول اهل موسیقی "بی کیف و بی هوا" می خوانند و بدتر هم این که چیزی در درون خود برای بیان کردن ندارند و از تقلید خوانی بیرون نمی شوند. شنیده ام که زنده یاد استاد سرآهنگ می گفت "شاه کوکو جان را بخوانید اما با کیف و با مزه بخوانید" و آن حرف مشهور و موجه اش را از طریق نوار ها همه شنیده ایم که می گوید: "در خواندن من شما تقلید کسی را نمی بینید." و بعد مصراعی از بیدل را می گوید که "بلبلان خون شوید از خود چمن ایجاد کنید" که جانِ هنر در همین مصراع بیدل نهفته است و کسی که این مطلب را درک نمی کند، هر قدر هم ضرب زبانی موسیقی را بیاموزد، هنرمند نمی شود. واضح است که تعدادی از آوازخوانان جوان و کمتر جوان نیز داریم که خیلی خوب اجرا می کنند اما متاسفانه کمتر سعادت شنیدن شان نصیب ما می گردد.

به تاریخ دوم مارچ سال جاری ۲۰۱۹، هنرمند پر آوازه ی کشور ما، احمد ولی، در نزدیکی های شهر فرانکفورت کنسرت داشت. با دو دوست همیشه نازنین و موسیقی شنو و صاحب حال و کیف رفتیم که چند ساعتی از غم روزمرگی (روزمره گی) و اوضاع سیاست زده ی روزگار فارغ شویم. 

آغاز کنسرت را ساعت هشت شب اعلان کرده بودند، اتفاقن ما چند دقیقه دیرتر رسیدیم که برخلاف شکایت های برحق و همیشه ی مردم از دیرتر ظاهر شدن آوازخوانان و هنرمندان بر روی ستیژ، کنسرت واقعن پوره ساعت هشت آغاز شده بود و احمدولی جان نخستین آهنگ اش را اجرا می کرد. مسوولین صالون به مشکل سه چوکی در یکی از میز ها برای ما پیدا کردند و نشستیم.

کنسرت احمد ولی از سه مزیت برخوردار بود: یک این که، البته این یکی مربوط می شود به ذوق شخصی من، احمدولی جان اکثرن آهنگ هایی را انتخاب کرده بود و اجرا می کرد که هم کامپوز ها و هم اشعار آهنگ ها زیبا بودند و یکی پس دیگر تداوم کیف و حال را حفظ می کردند و شنونده ها، تا جایی که از هوای محفل فهمیده می شد، با موسیقی به دنیای زیبای احساس و خاطره و لذت داخل شده بودند. مزیت دوم هم با وجودی که صالون پر از آدم بود و وقتی چند صد شنونده در جایی جمع می شوند، واضح است که ذوق های مختلف دارند و هر کدام انتظار شنیدن آهنگ هایی را می کشد که مورد پسند اش است اما گویی تقریبن هر آهنگ مورد پسند همه بود، به این معنی که وقتی احمد ولی آهنگی را اجرا می کرد، تمام صالون ساکت بود و به موسیقی گوش می داد و لذت می برد. کسی مزاحمت نمی کرد که چنین بخوان و چنان بخوان، صدا های بیجا و اذیت کننده از جوانانی که در کنسرت ها مست شراب می شوند و محفل را اخلال می کنند و گپ به جنگ و دعوی و پلیس می رسد، تا آخر کنسرت شنیده نشد. این نشان می دهد که بالاخره ما مردم نیز آموختیم که وقتی در کنسرت یک غزل خوان می رویم، چه نوع موسیقی انتظار ما را می کشد. این پدیده برای من خیلی دلشاد کننده بود زیرا احترام مردم را به موسیقی و هنرمند شان و ادب موسیقی شنیدن را نمایان می کرد. مزیت سوم هم تجمع سه نسل از ملیت های مختلف در زیر یک سقف برای شنیدن یکی از اسطوره های زنده ی موسیقی کشور شان بود. به این ویژه گی باید بیشتر توجه داشته باشیم که نشان می دهد با همه تفرقه و دشمنی که سیاستمداران خودفروخته میان اقوام مختلف کشور ما ایجاد کرده اند، اکثر کنسرت های هنرمندان منحصر و محصور به قوم و ملیت خاص نیست بلکه "افغانستان" در آن دیده می شود زیرا مردم هنرمندان را از خود می دانند و نه منحصر به قوم و ملیت و این خود نشان دهنده ی این واقعیت است که مردم افغانستان مشترکات ملی بسیار دارند که متاسفانه ناآگاهانه از کنار شان می گذریم.

یادم می آید، دوازده سیزده ساله بودم، یعنی حدود ۳۷ یا ۳۸ سال قبل که آهنگ های "زنده گی افسانه ی جدایی، ماه من امشب کجا پنهان شدی" و غیره تازه اجرا شده و سر زبان ها بودند؛ از این هم که بیشتر به عقب برگردیم و نخستین آهنگ رادیویی احمد ولی "چشمان آبی / چهره گلابی" را در نظر بگیریم، شاید بیشتر از پنجاه سال باید به عقب برویم. این جا متوجه می شویم که احمدولی یکی از آن انگشت شمار هنرمندانی است که بیشتر از پنجاه سال روی ستیژ است و در تازه ترین کنسرت اش یک چوکی خالی نبود و سه نسل برای شنیدن اش آمده بودند که واقعن می شنیدند، آهنگ هایش را زمزمه می کردند و فرمایش می دادند. احمدولی وقتی آهنگ "چشمان آبی . . ." را آغاز کرد، تمام صالون با وی یکجا همصدا شدِ به همین ترتیب آهنگ های دیگری نیز بود که مردم با آواز بلند با وی همصدا می شدند. این صحنه ها نمایانگر این واقعیت است که احمدولی در دل مردم اش جا دارد و چندین نسل او را شنیده و پذیرفته است. برای هنرمند شاید سعادتی بیشتر از این کمتر وجود داشته باشد زیرا نشان میدهد که هنری‌اش مورد پذیرش قرار گرفته است. 

بیشتر از پنجاه سال روی استیژ بودن و شنونده داشتن واقعن هنر می خواهد؛ این گونه هنرمندان انگشت شمار اند. با تبلیغ و برگزاری کنسرت و بیرون دادن سی دی و کلیپ های مبتذل نمی شود بی هنری را هنر معرفی کرد. هنر در خلوت ترین لحظات انسان باید پذیرفته شود و از دل انسان حرف بزند.

احمد ولی در کنسرت اش با احترام بسیار از بزرگان و هنرمندانی که از آن ها آموخته یا کامپوز های شان را اجرا کرده است، یاد کرد که خیلی عمل ستوده و ارزشمند است. او از  استاد سرآهنگ، سرتاج موسیقی با احترام بسیار یاد کرد، از زنده یاد زلاند، ترانه ساز، نینواز و آقای خیال با احترام و حرمت یاد کرد و کامپوز های شان را اجرا نمود. همچنان از جوانان تازه کاری که در محفل حضور داشتند، با محبت و بزرگواری یاد کرد که برای آن عزیزان خیلی تشویق کننده است و از حضور استاد شریف غزل در محفل ابراز سپاسگزاری نمود و با احترام از توانایی و ارزش این هنرمند عزیز ما سخن گفت. در ضمن، شاگرد یازده دوازده ساله ی سیر جان هاشمی را روی ستیژ خواست و موقع داد تا دو آهنگ را طبله بنوازد و خیلی هم تشویق اش کرد و حاضرین نیز آن نوجوان با استعداد را با کف زدن های بسیار تشویق کردند. به باور من، در پهلوی این که صدای احمدولی یکی از صدا های بی نظیر در موسیقی افغانستان است، این نوع برخورد اش با گذشتگان و نسل جوان و احترام گذاشتن به شخصیت های ارزشمند موسیقی، شخصیت احمد ولی را برازنده و بیشتر قابل احترام می سازد که می تواند سرمشق خوبی برای نسل جوان باشد.

در قسمت طبله، جوان هنرمند سیر هاشمی احمدولی جان را همراهی می کرد که هنرنمایی اش در نواختن طبله، بدون شک به زیبایی موسیقی در آن شب افزوده بود. اهل موسیقی می گفتند که سیر جان خیلی با نزاکت طبله می نوازد، به این معنی که با احمدولی جان کاملن در همنوایی بود و نه در رقابت و پهلوانی. در هر آهنگ هم گاه گاهی تک نوازی می کرد که محفل را به وجد می آورد. 

ما مردم اکثرن شخصیت های مورد نظر مان را با دیگر شخصیت ها مقایسه می کنیم و بعد برایش ارزش قایل می شویم، مثلن به چنین پرسش هایی بر می خوریم که مولانا خوب شعر می سراید یا حافظ، بیدل بهتر است یا صائب، استاد سرآهنگ بهتر است یا استاد سلامت علی خان و از همین قبیل مقایسه های غیر فنی و بی معنی بسیار. چنین است که هنرمندان سبک های مختلف کشور مان را در یک لحاف پیچانده و با هم مقایسه می کنیم، یکی را بر می گزینیم و دیگران را گویا "ناچل" می دانیم، در حالی که تمام این هنرمندان، هر کدام با توانایی ویژه ی خود شان گوشه ی از آسمان موسیقی کشور ما را روشن کرده اند که مجموعه ی همه این هنرمندان "موسیقی افغانستان" را تشکیل می دهد. حتمی نیست همه مردم علاقه مند نوع آواز خوانی احمد ولی یا احمد ظاهر، فرهاد دریا یا ظاهر هویدا،  استاد سرآهنگ یا استاد رحیم بخش یا دیگران باشند؛ در تمام جهان چنین نیست که یک سبک یا یک هنرمند مورد پسند همه ذوق ها باشد اما کارشناسان موسیقی، نظر به معیار هایی که در هنر موسیقی مطرح است، می توانند بالاتر از ذوق های انفرادی، کیفیت هنری هر هنرمند را مشخص بسازند. از دید کارناشناسانه ی من، به این نکته نیز باید توجه داشته باشیم که حد اقل تا به حال سه الی چهار نسل با آهنگ های احمد ولی، احمد ظاهر، ناشناس، ظاهر هویدا و کامپوز های ترانه ساز، نینواز، خیال، زلاند و عده ی دیگر بزرگ شده ایم و غم ها و شادی ها و عشق های مان را با آهنگ های این هنرمندان بیان کرده ایم و در خلوت ترین لحظات مان با شنیدن این ها حال کرده ایم، گریسته ایم و شاد شده ایم؛ خیلی از جوانان از همین هنرمندان الهام گرفته اند و از آن ها پیروی کرده اند و شوق هنرمند شدن در آن ها برانگیخته شده است که این تأثیرگذاری برای تداوم هنر در جامعه سخت ارزشمند است. 

متاسفانه  در جامعه ی ما هنوز، مانند همه ساحات دیگر هنر، به موسیقی نیز توجه شاید و باید صورت نگرفته است که با نقد ها و پرداخت های کارشناسانه توانایی ها و ویژه گی های هنرمندان ما برای ما روشن گردد. مثلن تا همین امروز کسی یا گروهی در رابطه با استاد سرآهنگ تحقیقاتی انجام نداده تا ما از توانایی  و ویژه گی های استاد آگاه شویم زیرا در پهلوی حاکمیت استاد در موسیقی کلاسیک، یک بخش عمده ی کار هنری ایشان، غزل خوانی و کامپوز بود که منحصر به فرد است. به این معنی که غز ل های استاد هوای غزل های هنرمندان پاکستان و هندوستان را ندارد بلکه ویژه گی های خود را دارد، ما اما نمی دانیم که این ویژه گی ها کدام ها اند. غزل های استاد شریف غزل ویژه گی های منحصر به فرد دارد که از چشم ما پنهان مانده است. ما به وضاحت نمی دانیم که شخصیت هایی مانند شاه ولی ولی ترانه ساز، فضل احمد نینواز، جلیل زلاند و آقای خیال که از سه چهار نسل به این سو کامپوز های شان را از حنجره های احمد ظاهر، احمد ولی، سلما، ژیلا، پرستو، ساربان، افسانه، رخشانه، استاد مهوش، حیدرسلیم، هنگامه و تعداد زیاد دیگر از هنرمندان و آوازخوانان شنیده ایم و از پگاه تا بیگاه آن ها را زمزمه کرده ایم، چه تأثیری بر موسیقی کشور ما داشته است، فرهاد دریا و وحید قاسمی که از یک نسل اند، با کامپوز های شان، چه فضایی را ایجاد کردند و چه تفاوتی با نسل گذشته دارند، موسیقی غربی چه تأثیری بر هنرمندان و موسیقی نسل جوان داشته است، تأثیر استاد سرآهنگ و استاد هاشم بر موسیقی ما چه بوده، به همین ترتیب هنرمندانی که مانند احمدولی از جانب چندین نسل پذیرفته شده اند، کدام ویژه گی های منحصر به فرد  را دارند و توانایی ها و حتمن هم نارسایی هایی که نمایاندن شان وظیفه ی کارشناسان موسیقی است و دانستن آن برای نسل بعدی از اهمیت بسزایی برخوردار خواهد بود. بد هم نمی شود اگر گاه گاهی از هنرمندانی که یک عمر برای ما غذای روح داده اند و زبان دل و احساس ما شده اند، قدر دانی کنیم. 

بر گردیم به شب کنسرت. در میزی که ما نشسته بودیم، دو جوان نازنین در پهلوی من نشسته بودند که از رمز و راز موسیقی نیز شناختی داشتند، زود همدگر را یافتیم و آهنگ ها و صدای دلنشین احمدولی جان را با هم حال کردیم. وقتی محفل تمام شد، یکی از این جوانان که فارسی را با لهجه ی پشتو حرف می زدند، گفت: "پدرم میگه که صدای نازنین و سریله ی احمدولی جان ابریشم است که روح آدمه نوازش میته و گوش آدمه  سُر میکنه و ازو رقم صدا هاست که دگه اگه کِشت هم کنی، نمی رویه!" 

گفتم: "بیشک که پدر شما حرف دلِ مره هم گفته."