-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آبان ۱۰, شنبه

پارنده پنجشیر اقامت گاه موقت و اجباری من!

 

بخش نزده ی روایات زنده گی من!

نوشته ی محمد عثمان نجیب.

از زندان ده مزنگ و کره خانه و اعدام گاه او نوشتم.



بحث این است که چرا؟ طی سال های دراز کسی اعتراضی نه کرد تا سلطنت و جمهوریت دودمان  یحیا برای ملت حسابی را از مجموع زندانی ها و اعدام شده ها ارایه کند.

پیوست بخش هجده ی روایات زنده گی من.

آنانی که حلقوم پاره می کنند و هی فریاد نادر غدار و ظاهر عیاش و ناکار و داود مستبد و در مجموع سلطنت جابر نادری و آل یحیا را سر می دهند، بی کوچک‌ ترین تمکینی به ملت پابوسی پلیدترین حاکمان قدرت را داشته و دارند. 

حالا کسی بپرسد که تعداد دقیق اعدام شده های سیاسی در مدت زمان حاکمیت خاندان سلطنتی چقدر بوده؟ زندانیان سیاسی که بی شمار بودند و مقوله ی یک کم چهل هم از آن جا قوت گرفت که هر کی را غیر از تبار خود شان می دیدند عاجل به زندان ها می کشاندند. تاجیک تبار های همه کشور به خصوص از شمال کابل تا تمام شمال افغانستان مجرم سیاسی پنداشته شده بودند و هزاره تبار که معلوم بود قهرمانی مانند عبدالخالق را داشتند. 

لطفن برای معلومات بیشتر در مورد کره خانه ی زندان ده مزنگ و عقوبتی که آن جا روان بود روایات آقای نصیر مهرین را بخوانید.


پس از آن که به مرکز تعلیمی رسیدم و آن خبر دردناک قطع شدن دست کاکا سید آغا را شنیدم، خبر هایی هم از کامل شدن دوره ی تعلیمات نظامی ما بود.

تقسیمات چنان صورت می گرفت که پذیرش آن الزام آور و تمرد از آن جنایت جنگی شمرده می شد به دلیلی که کشور در جنگ است.

زیر مجموعه های سپاه هر کدام از خود نام رسمی و نام شکلی داشتند. نام های شکلی از جانب منسوبان سپاه با توجه به میزان تلفات یک زیر مجموعه بالای آن گذاشته می شد. مانند

غند ۷۲ پیاده که لقب غند مرگ را گرفته بود.

اگر می توانستی واسطه یی دست و پا کنی، می شد در محل مناسبی که حد اقل نام مرگ آفرین به آن داده نه شده بود توظیف شوی.

من که در آن جا غیر از آمر صاحب عمومی ساختمانی کسی را نه می شناختم و بر سبیل عادت فطری و کسبی ام حیای حضور را مانع مراجعه برای دریافت کمک از ایشان می دانستم.

توکل به خدا کرده و منتظر نتیجه ی تقسیمات بودم.

یک صبح گاهی شکرالله خان معاون صاحب سیاسی تولی در جاده ی فرعی منهتی به قرارگاه مرکز تعلیمی و قرارگاه سپاه با من رو به رو شدند. پس از اجرای رسم تعظیم به ایشان گفتند امروز تقسیمات می شوین و از پیش ما رخصت میشی. در عین حال از جیب شان ده یا بیست افغانی کشیده و گفتند به خیالم کریم  برس و کریم دندان نه داری؟ دندان هایت زرد می زنه ای پیسه ره بگی و هر دوی شه بخر. گفتم شاید، ولی من هر صبح و شام برس می کنم. پول را گرفته و جانب مرکز تعلیمی روان شدم.

در راه دو خاطره ی دور و‌ نزدیک‌ یادم آمد. دور آن که روزی در حویلی کوچک ما دندان های خود را برس می کردم که مادرم صدا زدند (... مکتبی صایب اول دندانای ته برس خالی کو و باز کریم بزن...) و دو دیگر آن بی توجهی محل تجمع و این توجه شکر الله خان. 

در قروال جدید بالای یک چپرکت خوابیدم. هنوز زمان زیادی در خواب نه بودم که آلارام جمع شوید نواخته شد و من هم آماده شده و در بخش مربوط یگان ( تولی ) خود قرار گرفتم.

همه ی ما منتظر آمدن مقامات رهبری سپاه بودیم و ساحه از قبل پاک کاری ( منطقه پاکی ) شده و همه چیز منظم بود.

چنان فضایی در نظام عسکری بسیار خوش آیند است ولو اگر در داخل آوردگاه و معرکه گیری باشی.

محترم محمد هاشم خان معاون صاحب سپاه  تشریف آوردند و محترم سید آقا خان نظام راچنان با شکوه و زیبایی تقدیم کردند که طنین ان تا حال گوش های من را می نوازد.

مراسم تشریفات عسکری به خیر گذشته در عین حال تقسیمات آغاز شده و از هر جزوتام نماینده یی برای تسلیم گیری اسناد ( پارچه های سوق ) سربازان آمده بودند.

عبدالرحمان خان گروه بان ما در مرکز تعلیمی تعین بست شد و هر کس به جایی. سید آقا خان گفتند ما می خواستیم تو با ما بمانی، اما آمرصاحب انجنیری فرقه از قوماندان صاحب امر گرفته که به قطعه ی ۱۳۱ استحکام تعین بست شوی. 

با انجام احترام عسکری ابراز سپاس کردم و خدا حافظی نموده با منصب دار محترم نماینده‌ی قطعه ی استحکام یک جا شدم. بعد ها دانستم که ایشان عبدالحمید خان مشهور به کوتاه اند. با خودم خندیدم که لندی خو مه بودم کوتاه هم پیدا. 

رفتیم به قطعه و در حیرت رفتم که آمر صاحب انجنیری سپاه کی هستند و چه طور من را شناخته اند؟

موقعیت قرارگاهی قطعه ی استحکام به جانب غرب جغرافیای ارضی سپاه و مقابل دفتر کار معاون سپاه بود که یک جاده ی آسفالت شده ی داخل سپاه آن را از قطعه ی ما جدا می کرد. با منسوبان مهربان هم کاران جدید خود آشنا شدم. دگروال صاحب عبدالرحمان خان لغمانی با قد بلند و عمر میانه و مو های سیاه و سفید و و چهره ی بشاش و خندان در حالی که دو دندان بالایی دهن شان از پوش نقره یی جلایش داشتند من را خوش آمدید گفتند. 

معمای تعین بستی من در آن جا هم چنان پرسش ذهنی من بود. 

که گفتند آمر صاحب انجنیری سپاه آمدند.

همه به احترام شان ایستادند. 

آدم نرم و لطیفی معلوم شدند با قد بلند و گفتار آرام و مهربان که احساس نه می کردی یک منصب دار باشند و بیش تر به یک معلم مهربان می مانستند.

چون من را تازه دیدند از فرمانده قطعه پرسیدند که ( ...  نفر قدوس خان همی اس؟ اوردینش؟...) دانستم که آمر صاحب عمومی ساختمانی چقدر لطف و محبت کرده حتا به من هم نه گفته و از آمر صاحب عمومی انجنیری خواهش تعین بستی من را کرده اند. پاس آن ها در روح و روان من تا حالا زنده است.

بعد ها فهمیدم که آمر صاحب عمومی انجنیری دگروال محمد آصف خان از پنجشیر هستند و چنان چی خود عبدالقدوس خان مرحوم هم روستای بازارک پنجشیر بودند. محترم محمد آصف خان با محبت گفتند (...تو از ای بعد همیجه می باشی و قدوس خان ضمانت تره پیش مه کده. میگن کمی جنجالی هم هستی...). از ایشان تشکر کرده و گفتم خبر نه داشتم که آمر صاحب عمومی ساختمانی لطف کرده اند.

در آن زمان بازار مشاوران روسی گرم بود و چنان چی در اول گفتم یک نل دوان هم یک مشاور داشت. مشاور آمد و با همه احوال پرسی کرد شیر محمد سرباز (...که بعد ها در کندهار شهید شد و داستان چشم دید شهادت او را بعد ها خواهم نوشت...). ترجمانی می کرد. مشاور بسیار عصبی بود و هی چیزی گفته می رفت و. بسیار (...په چی مو...). عبدالرحمان خان یکی از آن اشخاصی بودند که من گفتم با مشاور ها بسیار زشت و نه ترس برخورد داشتند اما روسی نه می دانستند و شیرمحمد را که هم سرباز همین جزوتام استحکام و هم ترجمان بودند با عتاب گفتند گفتند (... زود بگو که ای چرا اقدر په چی مو په چی مو میگه...)؟

جوابی شنیدیم که من در دوران کار خود در امنیت نه دیده و نه شنیده بودم، با آن که مشاوران در خفا همه کاره بودند، اما نه به این عریانی و رسوایی. شیرمحمد گفت (... ای آدم میگه که چرا؟ شما کته گوری های ترفیع افسران استحکام را بدون امضای مه روان کدین...).

در روز اول سربازی من در قطعه ی استحکام و نمایش تئاتر مضحک آن مشاوری که شاید در ملک خودش خاک روبی هم استخدام نه شود چنان فضا را بالای همه ی ما تیره ساخت که مه پرس. آمر صاحب عمومی انجنیری گفتند ( ... شیرمد به ای آدم بگو بروه با کلان های خود گپ بزنه و دیوانه گی ره بس کنه، هنوز شیر محمد این ترجمه را نه کرده بود که عبدالرحمان خان بر افروخته و بر آشفته خطاب به شیر محمد گفتند (...به ای لوده بگو‌ ای که ای جه افغانستان اس و‌ ملک ما و ملک پدر تو نیس و تو چی کاره هستی که ده کنه گوری ترفیع صاحب منصبای ما امضا کنی. تا که مه قومندان هستم تو کاری کده نه میتانی و دگه ده ای جه هم نیایی...). شیرمحمد کمی تأخیر کرد که فرمانده به گونه ی خشن گفتند (...بگو گپای مه...) شیر محمد ترجمه کرد و‌ مشاور بسیار غضب ناک قطعه را ترک کرد و هرگز باز نه گشت. حدس من این دلیل را قوت می دهد که بلند رتبه های شان از اشتباه خود آن مشاور دقیق پی برده بودند.

زود صمیمی شدیم، شاه عبدالحمید خان فرخاری، شرافت الله خان، عبدالشکور خان پل انداز، یوسف خان، جعفر خان، حمید الله خان و رئیس ارکان قطعه محترم محمد خان از ولایت میدان وردک مانند من لندی و ابراهیم خان و چند تا دوست دیگر ما از خرد ضابطان و افسران قطعه و عزیزالرحمان خان کنری معاون سیاسی قطعه، شریف خان از پراچی پغمان کاتب پیژند و سرباز ستنگی به نام پهلوان یاسین از پنجشیر و ظاهر و فیض محمد سرباز اولین کسانی بودند که با آن ها آشنا شدم.

تعلیمات عمومی ما در مرکز تعلیمی و فراگیری امور استحکام در جریان تعلیمات کمکی به من کرد.

اجازه گرفتم و عاجل برای تشکری خدمت آمر صاحب عمومی ساختمانی رفتم.

با انتقال وسایل خود از مرکز تعلیمی در خواب گاه جدید و بزرگ و به طبقه ی دوم‌ یک چپرکت جاه گرفتم.

رفتن من به قطعه ی استحکام درست برابر بود با آماده گی های تعویض قطعات از قرار گاه صحرایی سپاه در پنجشیر.

چند روزی گذشت و من کمی بلد شده رفتم. با رفیق شهید محمد ایوب خان معاون سیاسی غیر خلقی سپاه دیدم و بعد نزد رفیق غازی رفتم که گفتند دستور کنترل و تفتیش کمیته مرکزی از طریق ریاست سیاسی رسیده تا برای تکمیل پرونده ات بروی. 

با آن که از رفتن به پنجشیر آگاه شده بودم، اما کمی وقت بود تا بتوانم باری به کمینه مرکزی حزب هم بروم. با این کار یک موقع برای یک شب رخصت رفتن ام به خانه هم میسر شد.

رفیق غازی به معاونت سیاسی قطعه ی استحکام زنگ زدن تا برای من اجازه ی رفتن برای ۲۴ ساعت را بدهند. تکت رخصت آماده شد و با تأکید معاون صاحب سیاسی باید زودتر بر می گشتم تا به کاروان سفر پنجشیر بپیوندم که آن زمان کار ساده یی هم نه بود.

در آمریت سیاسی سپاه بود که با آقای پاینده محمد نظام دوهم بریدمن جوان و تازه فارغ شده ی آن زمان و ژنرال سه ستاره ی امروز معرفی و به عنوان دوستان خوب در مراحل مختلف باقی بمانیم. با رفیق نبی طوفان و رفیق انور آمر سیاسی سپاه و دوستان دیگر هم 

معرفی شدیم.

به روز موعود کمیته مرکزی رفتم، مرحوم رفیق عزیز مجیدزاده من را به رفیق انیسه عزیز من کمیته مرکزی و مسئول رسیده گی به شکایت من معرفی کردند.

رفیق انیسه با قد میانه و نیمه چاق و مصمم چند رهنمایی برای من گردند تا به روش رسیده گی به شکایت خود آشنا شوم. در ضمن چند پرسش نامه را برای من دادند تا جواب بنویسم.

همه پرسش ها را همان جا جواب نوشتم. در ختم ملاقات حضوری، برای مهربانو عزیز گفتم که شاید من تا هفته آینده به پنجشیر بروم چون سرباز هستم. گفتند (...برو اگر ضرورت شد از پنجشیر می خاییم ته...). و هم چنان ادامه دادند که حوصله داشته باشم چون‌ تکمیل تحقیقات زمان گیر است.

من هم قبول کردم.

شب آن روز را در خانه واده ی خود بودم و‌ صبح فردا با گرفتن دعا از مادر و خدا حافظی با برادران ام، آماده ی رفتن به اولین جبهه به عنوان سرباز شدم.

وقتی به سپاه برگشتم که همه گی آماده اند و قطار وظیفه را برای اولین بار دیدم.

این قطار در درب مخصوص جانب شمال قرار گاه سپاه قرار داشت که تنها به منظور حرکت به همین وظایف مختص بود.

وقتی در قطعه آمدم، گفتند آماده شوم که وقت کم است، چون در این سفر کندک استحکام نوبت پخت اعاشه را دارد. مدیر صاحب لوژستیک قطعه که متاسفانه نام شان فراموش من شده است آدم لاغری و تورن با چهره سفید و چشمان سبز و اما نوعی مرموز از کاپیسا بودند. 

اکبر خان که باشنده اصلی ولایت تخار و یکی از سربازان همراه ما و رفیق من در قطعه بودند نیز نوبت وظیفه رفتن شان بود. گفتم خوب شد تو هستی که مه نابلد هستم و وظیفه رفتن اول مه هم است.

پیش از حرکت به آمریت سیاسی فرقه رفته و تصدیق کمیته مرکزی مبنی برحاضر شدن خود را سپردم.

همه آماده ی حرکت شدند. دیدم و بعد دانستم که قطعه ی استحکام معمولن در سر قطار می رود تا هنگام ضرورت به ماین روبی و راه سازی مبادرت ورزد. 

آخرین آماده گی ها گرفته شدند و محترم ژنرال محب های  فرمانده عمومی سپاه با چند نفر دیگر تشریف آورده و قطار را معاینه می کردند. چون برای من همه چیز نو و‌ در عین حال جالب بود با آن که از اصول عسکری رفتار قطار عسکری چیزی نه می دانستم با دقت متوجه بودم تا یاد بگیرم.

داستان های های پرداخته شده ی فیلم مانند واری، موتر جیپ لوکسی پهلوی قطار قطعه ی ما ایستاد و دو نفر گارد، یک دریور با یک نفری که در سیت اول نشسته بود و معلوم می شد که آدم با صلاحیت است از موتر پیاده شدند. یکی از سربازان را طرف قطعه ی ما فرستاد و خود شان آن سو تر ایستادند. دیدم از اکبر با دست به من اشاره کرد و آن سرباز به طرف من آمده و گفت معاون صاحب امنیت ترا خاسته. 

فکر کردم که هنوز هم راحت نیستم.

رفتیم جانب آن نفری که با دو سرباز دیگر خود ایستاد بودند. مانند خودم قد متوسط لاغر اندام اما بسیار با سلیقه. مو های زرد و چشمان سبز و رخسار واقعی سرخ و سفید داشتند.

عسکر بودم و رسم تعظیم کرده خود را معرفی کردم. دیدم لطفی از ورای احوال پرسی شان حس می شود.

گفتند ( ...وارخطا نه شو مه دو رقم تره می شناسم یکی رسمی که چی کدی و چرا تا اینجه رسیدی و دگه شخصی که مهم تر است..).

فهمیدم که ان‌شاءالله خیر است.

گفتند(... من خان آقا نام دارم و معاون امنیت فرقه هستم. تره به احمد کبیر معرفی کده و ریاست عمومی امنیت هم از طریق ریاست نظامی برای ما وظیفه ی کنترل تره دادن...بی غم باش مه هم ده سفر پنجشیر هستم باز گپ می زنیم...). تشکری کردم و گفتم اگر سربازان و‌ صاحب منصبان من را زیادتر با شما ببینند (... فکر خات کدن که مه به شما گزارش میتم... با خنده ی بلند گفتند بی از او خدا می دانه این جه به کدام کار آمدی؟ خو رأی نه زن خدا مهربان اس مه کمکت می کنم...برو به خیر باز می بینیم...). 

قطار حرکت کرد و ما سر قطار سردی هوا هم بود. خلاف تصوری که مه می کردم بسیار به ساده گی داخل پنجشیر شدیم و من اولین بار است که پنجشیر را می بینم.

حالا که نام محلات آن را بلد هستم می دانم که وقتی از رخه شدیم من طرف راست موتر هشت سلندره با شکور خان نشسته بودم که کمی بالاتر در پیج یک گولایی محله ی خالی از سکنه و در ساحل دریا زیر درختان دو تا جسد شهید شده است و از دور معلوم می شود که مدت زمانی بالای آن ها گذشته.

برای من این جریان نو و تکان دهنده و در عین حال واقعن ترسانند بود.

شکور خان را گفتم سیل کو. او آمر سیت بود به دریور گفت توقف کو و پایان شده طرف فرمانده قطعه رفت. پس  آمد و گفت (...صحیه می ورداری شان یا هموجه دفن شان می کنه...). قطار بی هیچ مانعی در آن هوای سرد به بازارک پای گاه صحرایی سپاه و بخشی از قطعات ارتش شوروی رسید.

همه جا به شدن را آغاز کردند و کسانی که قبلن  بودند خوش آمدید گفتند. فرمانده قطعه به حمیدالله خان افسر ما امر کرد که نفر های ته گرفته برو به پوستی کوه پارنده. و دگاره بگو پایان شون...)

من هم در این گروه شامل بودم، گفتم کمی مانده گی را بگیریم. فرمانده گفتند طوی نامدی وظیفه آمدی. به هر حال حرکت کردیم و هی میدان و طی میدان به بالا کوه و‌ در پوسته رسیدیم.

من کسی را نه می شناختم اما حمیدالله خان ما را یکی به دیگری معرفی کرد. همه پایان شدند و یک سرباز موسفید چهار شانه و استوار پایان نه شد. نام شان را کاکا عبدالقهار گفتند..

ادامه دارد