-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آبان ۲۴, شنبه

یک وزیر کابینه ی کرزی در زمان ماموریت های خود ده دانه مرغ زنده رشوه گرفته بود

تذکر:

برای رعایت امانت داری در انتقال روایات، پس از این نام کرکتر ها و شخصیت های حقیقی حقوقی مخالف و موافق از پدر مادر تا یک ره گذر و از یک مامور و سرباز تا رییس جمهور ها و وزرا با نام هایی در زمان آن وجود داشته اند و با احترام یاد خواهند شد. کسانی که زنده اند عمر شان دراز و جای رفته ها بهشت برین.

عثمان نجیب- بخش بیست وپنجم


من روایات را برای جلوگیری از انکار به اقرار مانند هر راوی دیگر مستند و مدلل و نشانی گفتن هایی که وجود داشته اند همه گانی می سازم. 

کسانی که به نفی آن ها مستندی داشته باشند می توانند به رخ من بنمایانند.

باور من برای این نبشته ها فقط ٱگاهی از حقایقی است که هرگز انتظار نقل کردن آن ها به قول آقای عرفان از یک پادو نیست. آما سوگ مندانه و خوش بختانه حقیقت های تلخ و شیرین اند.

در پی هیچ چیزی جز گفتار حقیقت نیستم. 

محمد عثمان نجیب

 بخش بیست و پنجم!

در ان جا و در آن تاریکی بلنداژ کوه پارنده به یادم آمد که چی گونه در ۱۵ ماه حوت آخرین سال مکتب ابتداییه همه باز دور هم بودیم تا بدانیم به کدام مکتب دیگر معرفی مان کردند. 

بیش تر بچه ها به مکتب سیدجمال الدین افغان  و دختر ها به مکتب گوهری معرفی شدند. 

هر دو مکتب در شیرشاه مینه ی ناحیه ی سوم شهر کابل و جانب شرق و غرب لیسه عالی سوریا قرار داشتند.

من هم در جمع رونده گان به مکتب سید جمال‌الدین افغان بودم که به جانب غرب لیسه ی سوریا قرار داشت و دارد. 

خوش حال شدم که با جمعی هم صنفان بودم و ترینا را دیدم که گفت ( ... مام به مکتب گوهری معرفی شدیم...). 

عجب رویا و عجب دنیایی و عجب انسانی. شکم من نان، تن من لباس و پای من بوت نه می یافت و من در آن سن کم تمرین عاشقانه می کردم که احساس دو طرفه داشت. 

از معرفی شدن او به مکتب گوهری چنان لحظات شور انگیز برای من دست داد،  فراموش کردم من کی هستم در بساط  چی دارم؟ منی که یک تنبان فله لین بدون پیراهن به رنگ ماشی چهار خانه داشتم و به ساخت او بیشتر برادران کارگر و دوره گرد ما هم پوشیده و کیله و هوسانه و لبله بوی شیرین و منتوی گرم و داغ و شور نخود تند و تیز می فروختند و خودم هم کارگر دکان کاکا رحیم بودم.

 اما نه می دانم جانب مقابل من را چی بلا زده بود که به گره بندی تقدیر خود با یک فقیر و غریب بچه راضی بود در حالی که پدر محترم خودش حد متوسط زنده گی را داشت و من آن را از نزدیک و چند بار دیده بودم که زنده گی ما تنها گوشه یی از حویلی پر از گل های شان را هم ارزش نه داشت؟ شاید در آن حالت ها است که احساس حقیقی بر مادی گرایی غلبه می کند‌. 

به هر حال گویی گام های ما و گام تقدیر جدا از هم بودند. ما در تمام دوره صنف هفت توانستیم دو بار و در صنف هشت یک بار ببینیم و تا امروز جز خاطرات بند و بست های هر چند طفلانه اما مصمم ما اثری از هم دیگر نه دیدیم. 

حالا که من شصت سال می شوم و با صاحب نوه ام و دیوانه وار عاشق همسر خودم و فامیل ام هستم، هر جا نامی هم مانند نام او می خوانم صد ها سینه درد می کشم و شتاب زده پی تخلص آن نام می روم، اما دیگر نه به دید دی روز بل به عنوان یک رخ داد برق گیرنده گذرای زمان خودم، او را نه می دانم.‌ هر جا باشد، خداوند متعال آرام و آسوده اش دارد. این رویای ناکام موجب یک رقابت نیمه شدید و اما زودگذری بین من و یک هم صنف عزیز من به نام امان شد که حالا ایشان هم به سن من رسیده اند.

صنف هفتم را در شروع سال تعلیمی و نواختن زنگ آغاز مکتب آغاز کردیم.

همین افکار را در ذهن ام دوران می دادم که دیدم در کجا هستم و به چی می اندیشم؟ 

آن شب پهره را ساعت ۱۰ شروع کردند که من از ۱۲ تا ۲ شب و پهره ی دوم بودم. نا آرام بی مورد بودم و دل من تپایش غم انگیز داشت و دلیل را هم نه می دانستم. به یاد خاطراتی رفتم که همه در کابل بوده و تکراری نه داشتند هر چند خوب و خراب بودند. دوباره داستان قادر جاوید یادم آمد که در همان پنجشیر و در همان بازارک پنجشیر از ترس هر لحظه فریاد دریش می داد.

قادر جاوید کار های عجیب و غریبی می کرد. 

کارمندان خوبی در اداره اش بودند, محترم حسین علی، محترم عبدالصمد خان، محترم محمد رفیق، مهربانو پلاتین، مهربانو فرخنده، مهربانو نوریه ووو... هم چنان دفتر شان به دلیل یگانه مرجع قانونی ثبت آواز و کست هنرمندان محترم و محترمه ی مشهور و نا مشهور مرد و زن، مکان همیشه شلوغ بود. 

یکی از ویژه گی های برتر اداره ی ثبت کست نسبت به سایر ادارات افغان موزیک  در آمد های پولی هنگفت روزانه ی مدیریت عمومی ثبت کست بود که انصاف نیست اگر نقش دل سورانه ی قادر جاوید را در مدیریت عواید و نظم مالی و انکشاف عرصه های مختلف تکثیر موسیقی انکار کنیم.

 آهنگ های هنرمندان پس از تولید آن که توسط مدیریت محترم عمومی تولید موسیقی صورت می گرفت برای بازاریابی و عرضه به بازار  از مجرای کاری اداره ی تحت مدیریت نکوی قادر جاوید عبور می کردند.

یکی از روز ها که اول صبح بود و‌ من که بیش تر از طرف شب هم در دفتر می بودم در اولین ساعات کاری زنگ تلفن به صدا در آمد و محترم ظاهر شاه منگل مدیر دفتر جواب گفتند و پس از گپ چ گفت کوتاهی تلفن را به من دادند که قادر زنگ زده. قادر جاوید دیگر در دفتر ما هم نام آشنا بود، اما غیر از من کسی او را نه می شناخت. 

بلی گفتم که باز هم قادر جاوید آشفته است اما وارخطا. گفتم (... به خیالم خو نه کدی زنام نه داری که کتیش جنگ‌ کده باشی چی گپ شده..). گفت (... رفیق گریخته و پیسی عواید دی روزه هم کتی خود برده گفتم چند بود؟ گفت ( سه لک و بیست و یک هزار و چهار صد و ده روپیه...). پرسیدم تو چی فامیدی که رفیق پیسه ره برده؟ عصبانی شده و گفت (... بچیم حالی از مه تحقیق می کنی ...؟). دلیل را برای او توضیح دادم گفت (...تا ده بجه صبر کدیم  رفیق نامد و  احوالام نه داده، کلی خزانه ره کتی خود برده و روان نه کده...). گفتم (...درست اس مه گزارش نوشته می کنم اینجه مدیر صاحب ما هم هستن بر شان میگم و حرکت می کنم. و گفتم تا هدایتی که دفتر به مه بته ده خزانه دست نه زنین. با تعجب شنیدم که گفت او ره واز کدم ... هیچ چیزی نمانده...). گفتم (... از تو شکی نیست راستی میگی؟ گفت بلی خی دروغ میگم؟ پرسیدم کی بود و کی اجازه داد که قلفه بشکنانی؟ گفت (... رفیق مسحور جماله گفتم و پراندمش. هیچ چیز داخلش نه بود...). به موافقه رسیدیم که  در هر حالتی که است  همان گونه باشد تا من هدایت بگیرم.

گزارش را نوشتم و رفیق منگل که از فهوای صحبت ها هم برداشت شان را کرده بودند آن را ملاحظه کرده و هدایت دادند تا آن را خدمت محترم غلام علی اتمر معاون صاحب اول اداره برسانم. 

البته پس از آن که رفیق شاه عبید از رأس اداره عزل شدند، رفیق کبیر کارگر که معاون اول ما بودند‌ سرپرستی اداره را هم عهده‌دار شده و چندی بعد که محترم ژنرال صاحب سیدکاظم در سمت ریاست قرار گرفتند، محترم غلام علی اتمر معاون صاحب اول نیز به جای رفیق کبیر هدایت بعد از مقام ریاست اداره را عهده دار شدند.

دفتر شان در جوار دفتر ما قرار داشت نه در اصل تعمیر.

خدمت شان رفتم و کاکا جمیل از آمدن من اطلاع دادند و من پس از اجرای رسم تعظیم جریان را عرض کرده و گزارش حاوی ملاحظه ی رفیق منگل را برای شان سپردم تا هدایتی که لازم می دیدند صادر کنند. بررسی آن چنان قضایا از وظایف ادارات دیگر امنیت ملی بود و رهبری ما به عنوان مرجع کسب اطلاع آن را با توضیحات مقدماتی خارج از اداره گسیل می داشتند. مگر در حالات فوق العاده یی مانند آن حادثه. 

هدایت تحریری گسیل گزارش را به مرجع اش نوشته و به من امر کردند که از نزدیک هم گزارشی ترتیب کنم.

من گزارش را به دفتر مربوطه غرض ارسال سپرده و خودم راهی افغان موزیک شدم. همه گی آشفته و پریشان از پی آیند های آن عمل بودند. وقتی با رفیق قادر جاوید داخل دفتر مالی و اداری شان شدیم دیدم، آن گاو صندوق با آن مقاومت بلند را چنان شکسته اند که گویی از مواد انفجاری استفاده کرده باشند. با خنده به قادر جاوید گفتم (... زور آدم هستی وظیفی تو اطلاع رسانی بود نه بررسی و شکستاندن قلف..). قفل در گفتار عادی ما بیش تر قلف افاده داده می شود.

پرسیدم که رفیق چیزی از خود نه مانده، گفتند نه.

 محمد رفیق آدم با ظاهر سنگین و آرام و برخوردار از اخلاق نکو بوده و گذشته ی بدی هم نه داشت.

من فقط می توانستم گزارشی ترتیب کنم و از حالت موجود خزانه و اداره گزارش بدهم.  

کارمندان محترم آن جا اعم از زن و مرد سراسیمه و خود هراس و آینده هراس بودند. طبیعی هم و کسی هم هیچ احتمالی پیش بینی کرده نه می توانست و کسی به کسی اطمینان دروغ هم داده نه می شد. چون من صلاحیت دیگری جزء ترتیب گزارش از چشم دید خود نه داشتم، به همه گفتم هر کسی که ما پاک باشیم از محاسبه باکی هم نه داریم و جریانات بعدی همه ی حادثه را روشن می کند و حد اقل کاری که من می توانم امانت داری در انتقال وضعیت کنونی و توضیح صداقتی است که از هر یک شما دیده ام.

من رفیق قادر جاوید را به خود سری و مداخله در کار ارگان های مربوطه کرده و نا خود آگاه و شاید هم در پی احساس ترحم و هم دردی، نظر او را پذیرفته و بدون اطلاع به مرکز و کسب هدایت، کار غیر قانونی انجام داده و حقیقت هم آن بود که بدون هیچ اندیشه یی از نه داشتن صلاحیت کاری خود به منزل محمد رفیق واقع سرای غزنی مقابل سمت شمالی کارگاه کابل فلز رفتیم. محمد رفیق در آن جا کرایه نشین بود. 

صاحب منزل بعد از توضیحات ما اجازه داد تا داخل شویم. 

جالب آن بود که گفتند کلید اتاق های محمد رفیق را دارند و دروازه ها را باز کردند، هیچ اثری از رفیق یا پول نه دیدیم و اما در هر جیب کرتی های او پول های کم و بیش از دو صد افغانی بود.

خانه را ترک کرده از مسیر ده بوری راهی شهر شدیم. یک باره یادم آمد که من کار بسیار غلط و غیر قانونی کرده ام که هیچ صلاحیت من بود و متأسفانه یک بار دیگر هم در داخل اداره چنین اشتباهی کرده و بدون داشتن اجازه و صلاحیت به کنترل پهره داری های بیرون دفتری دفاتر شهری پرداختم. 

به قادر جاوید گفتم که اشتباه کردیم، حکم محکمه نماینده گان ارگان های ذیربط و طی مراحل قانونی نه داشتیم و مه خو هیچ گونه اجازه و صلاحیت نه دارم توکل به خدا..قادر جاویدی بسیار نه ترس و سر زور خنده کرده و‌ گفت اینه آغا زادی قانونی. مردکه پیسه ره دزی کده ای از قانون گپ می زنم...). در مسیر راه سنجیدم که چی گونه گزارش این عدول خود از قانون را بدهم؟ اما فراموش کردم تا مانع گفتن موضوع توسط قادر جاوید شوم. از دفتر قادر جاوید به معاون صاحب اول تنها گزارش داخل دفتر دادم. اتمر صاحب که آدم بسیار نیک و رفیق بزرگ منش و رک و راست با آواز رسا و بلند بودند و هستند لازم دیدند که گوشی تلفن را به قادر جاوید بدهم. قادر به مجرد سلام گفتن داستان رفتن خانه ی محمد رفیق را  مو به مو کرد و بعد گوشی را به من داد که معاون صاحب کارت داره. دانستم که مجازاتی برای من در راه است.

بلی گفته و با سرزنش شان رو به شدم. گفتند (...قاضی القضات صاحب چرا ای کاره کدی...؟ بیا دفتر...). با قطع صحبت از قادر جاوید پرسیدم که چرا چنین گفته جواب اش این بود (...تو خو مره نه گفتی... و ادامه داد که معاون تان گفت عثمان بد کده کت ای کار خود...).

به هر حال وقتی کار کنی اشتباه می کنی.

دفتر رفتم و جریان را به رفیق منگل گزارش داده و اشتباه خود را اقرار کردم. گفتند ( ...معاون صاحب مره خاست مه برش گفتم که اشتباه کده ولی قصدی نه کده...برو که منتظرت اس...). چاره یی هم نه بود، رفتم  دفتر معاون صاحب و حق خود را گرفتم.‌

منت گذاشته و به مقام ریاست گزارش نه داده و من را هم به تحقیق معرفی نه کردند.

در نظام های قانونی تلاشی خانه و حریم خصوصی مردم مستلزم موجودیت دلایل کافی الزام و پیشنهاد مشخص برای گرفتن حکم محکمه و دادستانی و پلیس بوده عدول از آن جرم است. 

معاون صاحب گفتند که ( ... ضرورت تحت نظارت گرفتن کسی خو نیس؟ من گفتم همه ی شان را می شناسم و مردمان قابل اعتماد هستند و به نظرم زیر نظارت نه گرفتن شان بهتر است... با آن هم هدایت شما مهم است...). 

هدایت شان آن شد تا گزارش دومی داخل دفتر افغان موزیک را ترتیب کنم تا با اطلاعیه یی اول ضم شود.  تا من رفتم مکتوب را امضاء کرده بودند گزارش توسط موظفین بخش مربوط به مرجع اش فرستاده و کار اداره ی ما ختم شد.

هر روز گزارشی ترتیب می کردم. 

روز چهارم حادثه بود که گفتند به پیشنهاد کمیته ی رادیو تلویزیون و سینما توگرافی مزین به امضای زنده یاد رفیق دکتر حیدر مسعود و حکم مقام ریاست دولت گروهی خارج از امنیت ملی توظیف شده تا موضوع را تحقیق کند.

گروه حقیقت یاب کار شان را آغاز کردند و ما اجازه ی دخالت در کار آنان را نه داشتیم. اما بر حسب ایجاب وظایف من موظف بودم به حیث اطلاع گیرنده ی موضوع تجسسی برای دریافت کدام سرنخی کنم.

گروه حقیقت یاب در اولین روز کاری خود دفتر، تلفن و موتر فولکس واگن قادر جاوید را از او گرفته و در خدمت خود قرار داد.

چندی گذشت و اطلاعات می رساند که گروه آهسته آهسته افغان موزیک را به گاو شیری خود تبدیل کرده و همه را بی رحمانه زیر فشار قرار داده اند. مخصوصن مهربانو پلاتین و‌ قادر جاوید بسیار اذیت می شوند. من در اولین اطلاعات به دست آمده دانستم که فشار دادن آن ها به دلیل سرقت پول نیست. 

می دانستم که پدران محترم مهربانو پلاتین و خود قادر جاوید هر دو تاجران نام داری اند. از هر دو پرسیدم که در اظهارات شان شغل پدران شان را گفته اند یا از آن ها پرسشی شده است؟ 

جواب بلی بود. چنان بود که گروه حقیقت یاب فکر زر اندوزی را داشت.

گزارشات همه روزه می رسید و از طریق اداره ی ما به مراجع مربوطه فرستاده می شد.  ناوقت یک پنجشنبه اطلاع گرفتم که رییس گروه حقیقت یاب از قادر جاوید پنج تا ده دانه مرغ زنده خواسته و هدایت داده تا آن ها را روز جمعه به منزل شان در برساند ما دریافته بودیم که منزل ایشان در جنوب غرب کابل قرار داشت. به قادر جاوید گفتم من که (... کاری به غیر از  گزارش دادن نه می تانم و صلاحیت مداخله هم نه دارم. اما اگر نظر شخصی مه ره می کنی حالا مدارا کو تا گزارش ما به جایش برسه...). همین مشاوره کارگر افتاد و در کوتاه مدت جلو دسیسه سازی های احتمالی علیه بی گناهانی را گرفت که مورد استثمار آن گروه بدبخت قرار گرفته بودند و چنگال های کشنده ی شان گلوی آن بی نوایان را می فشرد. 

اداره ی ما مدتی بعد طی یک یادداشت رسمی اطلاع گرفت که مقام ریاست دولت گروه حقیقت یاب را تبدیل کرده و این که با آن ها چی؟ برخورد شد آگاه نیستم.

گذر زمان هم چو باد توفنده چنان گذشت که سال ها بعد آن آقا در جمع وزرای کابینه ی کرزی صاحب دیدم که از لاغری اندام آن زمان شان و از این که آن مرغ کجا هستند، اثری نه بود.  

در پارلمان هم یک سره از مبارزه بافساد گپ می زدند. و شاید راست می گفتند، انسان قابل تغیر است که می تواند از رشوه گیری مرغ گیری تا وزارت برسد.

این گونه پاسی از شب دوم را در پوسته ی کوه پارنده گذشتانده و خوابیدم تا به پهره بیدار شوم...

ادامه دارد...