-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آذر ۱۰, دوشنبه

و بدین سانست که بیگی می میرد و مارشال می ماند!


محمد عثمان نجیب.

در مهمان سرای فابریکه ی کود و برق مزار شریف و آن زمان مهمان خاص جنرال صاحب ( مارشال ) دوستم بودم، متاسفانه آقای مرحوم حامد نوری را هم با خود برده بودم.

صبح روز بعد حامد نوری مرحوم، در موتر جنرال صاحب هلال الدین هلال و من در  موتر خود جنرال صاحب ( مارشال ) جانب قلعه ی جنگی مقر دفتر شان حرکت کردیم. 

با آن که شب تا ناوقت ها همراه جنرال صاحب ( مارشال )  یک جا بودیم و بعدن جنرال صاحب ملک هم آمدند. صبح اما مارشال گفتند باید همراه شان دفتر برویم.

قطار موتر ها حرکت کرد و‌ هنوز دوصد متر نه رفته بود که یک آدم نیمه کهن سال مقابل موتر محترم دوستم را گرفت. موتر ایستاد و آقای دوستم  و پرسیدند که آن آدم چی می خواهد؟

از موتر پیاده شده و دلیل آن کار شان  را پرسیدند.

او گفت (...بیگی صاحب موتر مره به زور گرفته و رنگشه تغیر داده هر چی می کنم موتر مه نه میته و تهدیدام می کنیم...). من دیدم که آن شکایت مثل کوه بر شانه های دوستم پایان شد و چنان عصبیت شان را بر انگیخت که حدی نه داشت. هدایت دادند که (...عاجل بیگی صایبه پیدا کنین...), آن مرد شاکی موقعیت خوبی که مقابل جاده ی منتهی به منزل جنرال صاحب بیگی بود را انتخاب کرده بود. موظفین رفتند و یا جنرال صاحب بیگی نه بودند و یا این که از ترس بیرون نه شدند.اما از نام گارد های امنیتی شان اطلاع دادند که شکایت آن مرد دروغ است؛ اما به هیچ صورت دروغ نه بود.

 آقای دوستم یکی از محافظین شان را با آن مرد توظیف کردند تا برود و‌‌ موتر را ببیند و اگر موتر را شناسایی کرد یا نه کرد به قلعه ی جنگی بیاوردش...).

و من هم این بار در موتر هلال صاحب یک جا با حامد نوری مرحوم دنبال جنرال صاحب دوستم رئیس شورای عالی نظامی صفحات شمال حرکت کردیم...).

زمانه چقدر انسان ها را تغیر می دهد، آقای بیگی صاحب و آن شأن و منزلت و سقوط شأن به خاطر یک موتر...

ادامه را در روایات بخوانید...