-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آبان ۲۲, پنجشنبه

نجیب ا لله آصفی، بلا می کنی/ عالی بود!



تاریخ افغانستان در سه پره گراف

 داخل تکسی نشسته بودم؛ راننده از دزدی ها، رشوتخوری ها و بی وجدانی ها و غیره و غیره سخن میگوید.



پیاده که شدم سعی می کرد پول کرایه را اضافه بگیرد.

قصاب منطقهٔ ما از مافیای گوشت سخن میگوید و اوضاع خراب کشور و اینکه معلوم نیست عاقبت چی خواهد شد...

لحظهٔ متوجه اش نبودم، دوصد یا سیصد گرام چربی را همرای گوشت برای کوفته کردن داخل ماشین گوشت انداخت.

دوست بسیار صمیمیم کارمند است؛ در تلگرام پُست های فساد مسئولین را از این گروه به آن گروه میگذارد.

میگوید: روزی دو سه ساعت در اداره در زمانی که باید کار مردم را انجام بدهد مصروف گوشی موبایلش در فیسبوک و انستاگرام است.

خوراکه فروشی منطقهٔ ما اجناس تاریخ تیرشده را مقابل دست مشتریان میچیند، به فکر اینکه نبینند و بخرند.

میوه های خوب میوه فروش جدا شده و دو برابر قیمت فروخته میشود.

مرغ فروش، مرغهای دیرمانده را در پیاز اخته میکند و به عنوان کباب میفروشد برای مردم.

معلم مکتب یکی از پسر های خانواده قصداً وظیفه اش را محول کرده به والدین و یک روز در میان می آید مکتب.

داکتر، از خانوادهٔ بیماری در حال مرگ، سه صد هزار افغانی پول نقد میخواهد تا برود داخل اتاق عملیات.

در بانک، شش غرفه وجود دارد اما فقط یک نفر کار مردم را انجام میدهد.

استاد دانشگاه، کتاب انگلیسی را ۱۰صفحه ۱۰صفحه به عنوان پروژه میدهد به محصلین که ترجمه کنند و آخرش به نام خود چاپش میکند.

ووووووووو ...

میگویند سوزن را به خودت بزن، جوالدوز را به مردم..

بسیار وقت است، خود ما هم به خود ما رحم نمیکنیم...

صاحب کار با هزار حیله و فریب و دروغ، پول کاریگرش را نمیدهد یا کم کم میدهد...

به خدا قسم است این رهبران و دزدان کلان و ... 

و بسیاری های دیگر مثل خود ما مردم استند، فقط پُست های بالا را گرفته اَند و اندازهٔ خیانتشان از ۳۰۰ گرام چربی و پنجاه افغانی کرایهٔ اضافه شروع شده و رسیده به اندازهٔ که همهٔ ما می فهمیم.

ما حق داریم مطالبه گر باشیم... اعتراض کنیم به مشکلات...

اما شاید بهتر باشد یک بار هم که شده است، از خُرد به کلان برویم.

بزرگی می گفت:

ابتدا فکر کردم مملکت وزیر دانا میخواهد،

بعد فکر کردم شاه دانا میخواهد،

در آخر، اما فهمیدم

مملکت مردم دانا میخواهد...