-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آبان ۲۲, پنجشنبه

از سلسله خاطرات عثمان نجیب

 

بخش بیست و دوم!

روایات زنده گی من آمیزه یی است از شگفتی ها و ناشگفتی های حضور من از تولد تا روزی که اختتام می یابند.



برای رعایت امانت داری در انتقال روایات، پس از این نام کرکتر ها و شخصیت های حقیقی حقوقی مخالف و موافق از پدر مادر تا یک ره گذر و از یک مامور و سرباز تا رییس جمهور ها و وزرا با نام هایی در زمان آن وجود داشته اند و با احترام یاد خواهند شد. کسانی که زنده اند عمر شان دراز و جای رفته ها بهشت برین.

من روایات را برای جلوگیری از انکار به اقرار مانند هر راوی دیگر مستند و مدلل و نشانی گفتن هایی که وجود داشته اند همه گانی می سازم. 

کسانی که به نفی آن ها مستندی داشته باشند می توانند به رخ من بنمایانند.

باور من برای این نبشته ها فقط ٱگاهی از حقایقی است که هرگز انتظار نقل کردن آن ها به قول آقای عرفان از یک پادو نیست. آما سوگ مندانه و خوش بختانه حقیقت های تلخ و شیرین اند.

در پی هیچ چیزی جزء گفتار حقیقت نیستم. 

   ------


( ...صدقه بوبویت شوم... ).

اداره ی محترم مکتب اول حوت را تعین کرد تا شاگردان فارغ شده ی صنوف ششم بیایند و بدانند که به کدام مکاتب دیگر معرفی گردیده اند. 

با توجه به موقعیت یک سان خانه ها و مکاتب ابتداییه، دختران و پسران محله اعم از هم سایه های مهربان ما و هم از خویشاوندان محترم مادری و پدری من که ساکن نوآباد و ده مزنگ بودند در همان مکتب درس می خواندند. کسانی پیش تر از ما و کسانی هم زمان با ما و تعدادی پس از ما. از آن جمع جمیله ی مجاهد گوینده و گرداننده ی فعلی یکی از رادیو های خصوصی با دو خواهر و یک برادرش.

متاسفانه یکی از خواهران شان به نام فیروزه پس از عروسی و طبق روایات هنگام کالا شویی به اثر حریق گاز و یا اشتوپ بنزینی جان سپرده و جوان مرگ شدند.

 سه دختر برادر مادرم، یک پسر و یک دختر عمه ام هم در مکتب با ما بودند. اما به دلیل تفاوت سن و صنف هم صنف نه بودیم. اما با دو دختر کلان تر از من و یک دختر برادر زاده ی مادرم که خرد تر از من بودند شاهد اعدام هایی بودیم که در گذشته گفتم.

من با خدا حافظی از اداره و چند هم صنف من که منتظرم بودند چنانی که گفتم طرف خانه رفتم.

مادر ام را صدا زدم که در منزل برادرش بودند و با شنیدن آواز من تازه به دهن درب اتاقی که پهلوی تشناب دست و رو شویی بود رسیدند ، پارچه را برای شان دادم. اشکی از چشمان زیبای شان روان شد و دانستم که بسیار آزار دهنده و جان کاه ست. کسی دیگری را نه دیدم و چیزی هم از آن ها نه شنیدم. یا نه بودند و یا هم ما مانند گذشته برای شان ارزشی نه داشتیم.

مادر ما مانند هر مادر دیگر بسیار غرور داشتند. به من گفتند (...مبارک باشه بچیم کاشکی آغایتام می بود خوش می شد. و دست من را گرفته طرف خانه ی خود ما رفتیم...). شب غریبانه اما خوشی داشتیم. دو برادرم محمد کبیر و محمد صدیق هم با نتایج قناعت بخشی و لطیف مرحوم در صنف دوم هم کامیاب شده بودند.

روز ها همین گونه سپری شدند. 

من و برادران ام رفتیم به کار های شاق شاگردی مردم و پیدا کردن یک لقمه نان خوردن حلال.

فردای آن روز مادرم گفتند (...بچیم کاکا حاکمت از زمین های پغمان شان کچالو‌ آورده برو یک چند سیر از پیشش بخر...). 

پیسه هم دادند و آمدم خانه ی کاکا حاکم.

حاکم صاحب محمد انور خان مرحوم باشنده ی اصلی پغمان و مانند هر هم سایه یی دیگر ما آدم مهربانی بودند و الحمدالله زنده گی عالی داشتند اما هم خود شان هم خانم شان و هم فرزندان شان که همه بزرگ تر از ما بودند، بسیار شکسته نفس و با محبت.

یکی دو سیر کچالو‌ خریدم. کاکا حاکم گفتند که (... جان کاکا اگه نه میتانی قسیم ببره برت. قسیم پسر کوچک شان اما کلان تر از من بودند. تشکری کرده و کچالو‌ را در تخته ی پشت من بلند کردند آمدم خانه. موقعیت خانه های ما چندان دور نه بود. آن ها در جانب غرب و ما طرف شرق بودیم که خانه ی آن ها از سوی مخزن آب جانب جنوب می شود و از ما جانب شمال.

مادرم بوجی را گرفته در « پس خانه » رفتند. 

عجیب زمانه ها و عجیب گزاره هایی بودند. یک اتاق تقریبن ۴×۴ تا آن زمان به شمول ادی جنت مکان و مهربان ما و خاله ی مرحومه ی مادرم، پدر و مادرم و من با برادران ام که تا آن زمان چهار تا بودیم در همان یک اتاق و یک تشناب دست و رو شویی و یک پس خانه و کارخانه ( نام سابق و ساده ی ) آشپز خانه های بی نور و نمک امروز، زنده گی می کردیم.

چند دقیقه از رفتن مادرم به پس خانه نه گذشته بود که صدای شان بلند شده، من را به تیر دعای بد( عادت زبانی و بی کینه ی مادران، اما عمل سخت شرعی که آن ها نا آگاهانه انجام می دادند). بسته گفتند (... جوانه مرگ شوی چیز کچالوی خرد اس تره داده کور بودی...؟ بیه زود ای ره پس ببر...). واقعن تا حال که صاحب نوه ام و شصت سال می شوم هنوز از مادرم می ترسم. همه ی ما و شما همین گونه هستیم؟

به ترس و‌ لرز پیش شان رفته و (بوجی) کچالو‌ را گرفتم. من از هر دو طرف می ترسیدم. در راه فکر کردم که کاکا حاکم را چی بگویم. چون دکان ها خانه ی شان از پیش خانه ی ما معلوم می شد. (بوجی) را در پهلوی دیوار همسایه یی شان گذاشته و خودم پیش کاکا حاکم رفتم. علت را پرسیدند. گفتم (... بوبویم گفت که کچالو ها خرد خرد هستن پس روان می کنه مه گفتم پرسان کنم که شما چی میگین کاکا جان اگه تبدیلش نه کنین بوبویم مره می زنم...). 

جواب بسیار با محبت و زیبای آمیخته با شوخی داده و گفتند (... صتقی بوبویت شوم چی رقم کچالو‌ کار داره بگوییش مه کچالو های کلان کلان دارم هر رقم که دلش اس برش میتم... برو بیار کچالو‌ ره... دگه بگی ...). رفتم و (بوجی) کچالو‌ را از پهلوی دیوار خانی مدیر صاحب گرفته بردم و کچالو تبدیل شد. تا حال که یاد من می آید با خود می خندم. 

تازه خبر شدم که سوگ مندانه پسر ارشد حاکم صاحب پس از مرمت کاری خرابه های ناشی از جنگ های گذشته ی منزل شان به رحمت حق پیوسته اند. انالله و اناالیه راجعون.

عمر وفاداری نه دارد. با خبر شدن از مرگ محمد کبیر خان پسر ارشد حاکم صاحب مرحوم، همه جریان عروسی کبیر در آن شب پر درخشش ستاره و خود نمایی آسمان آبی با مهتاب شب چهارده و خوشی و جشن محله یادم آمد که در حویلی کلان و آراسته ی حاکم صاحب برگزار شد و‌ مرحوم استاد هم آهنگ که در اوج شهرت بودند‌ نغمه سرایی می کردند و بام های اطراف خانه پر از بانوان تماشاگر با پور های پیچیده ی شان بود و ما که هنوز نه طفل بودیم و نه نوجوان در بین مردم رخنه می کردیم تا به ستیز نزدیک باشیم. 

هم سایه های مهربانی داشتیم که دست گیری همه را می کردند و به خصوص که می دانستند پدر فامیل ها نیستند. در همان زمستان کاکای گرامی ما مدیر صاحب محمد نعیم خان که عمر شان دراز باشد به زمستان شان چوب سوخت می خریدند. ده مزنگ مکانی برای دست یابی هر نوعی کالا و نیاز مندی های اهالی بود.

روزی دکان نه رفته بودم وقت تر بر آمدم که باید خانه ی بی بی حاجی بروم. از نشیبی خانه پایان شدم که در محلی به نام شهید با کاکا نعیم و سلیم و برادران اش رو به رو شدیم.

کاکا نعیم به مجرد دیدن من پس از احوال پرسی در حالی که یک شاخه ی کلان چوب بلوط بالای شانه ی شان بود از من پرسیدند که کجا می روم و من هدف رفتن را توضیح دادم. 

گفتند (... بچیم پس برو خانی تان که کار دارم و به سلیم گفتن برو کراچی ره خانی کاکا طاهرت بیار...).‌ اول من نه دانستم هدف شان چی بود؟ بر گشتم و خانه آمدیم که چوب بالای سر شانه ی شان در دهن دروازه ی پرتاب کرده و گفتند (... جان کاکا دروازه ره واز کو و بیادر های ته هم بگو تا شون چوب تانه خانه کنیم حالی کراچی می رسه...). من رفته و جریان را به مادرم گفتم و آن ها گفتند که خبر نه دارند و چیزی هم نه گفته اند. اما من را فهماندند که چیزی نه گویم. خود شان طرف بکس خود روان شدند.

ما پایان شدیم و دهن کوچه ی ما به خاطر پیش کشیدن دیوار منزل برادر مادرم تنگ تر شده بود و عبور یک آدم به مشکل صورت می گرفت و ساحه ی کلان کوچه مربوط منزل آمر صاحب مرحوم پدر محترم دگروال صاحب جان محمد خان می شد که مکان تخلیه ی کثافات تشناب شان بود. کراچی رسید و دیدم که خاله ام مادر سلیم هم از خانه ی شان بیرون شده طرف خانه ی می آیند و کاسه ی کلانی با سر پوشیده به دست دارند. ایشان بعد از پرسان کردن که آیا مادرم خانه است طرف خانه ی ما رفتند و چند دقیقه بعد کاکا نعیم هم از خانه بر آمدند و چوب را تخلیه کردیم. من اجازه گرفته و رفتم شش درک.

در آن شب اول پهره داری و مسافرت نا معلوم زمانی و در آن بلندای ظاهرن آرام آن شب پاس گاه کوه پارن ده پنجشیر با خود در جدل بودم و گاه این جا و گاه آن جای زنده گی را به سرعت نور طی طریق می کردم تا آن که به خواب رفتم. نه دانستم خیالات من چند پاسی از شب را پرسه زدند. 

په گاهی که هنوز بچه ها وضو می گرفتند و همه بیدار شده بودند، آواز گپ زدن حمیدالله خان در مخابره من را از خواب بیدار کرد. از لحاظ فکری و روحی شب چندان راحتی داشتم نه داشتم.

همه از طهارت و نماز خواندن ها خلاص شدند و حمیدالله خان گفت ( ...دو نفر باید پایان شون و خرچ هم بیارن و کله و پاکی گوسپنده هم بالا کنن... و ادامه داد که قطار کابل می روه اگر کسی به خانه های خود خط روان می کنه ده کتابچی پهره نوشته و تا پایان شدن بچه ها خلاص کنه ...).


ادامه دارد...