-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آبان ۲۷, سه‌شنبه

فرمانده مسعود، ( قهرمان ملی ) از هر یک گلوله و هر یک ماین خود حفاظت می کرد

 بخش بیست و هفتم خاطره نگاری عثمان نجیب



برای رعایت امانت داری در انتقال روایات، پس از این نام کرکتر ها و شخصیت های حقیقی حقوقی مخالف و موافق از پدر مادر تا یک ره گذر و از یک مامور و سرباز تا رییس جمهور ها و وزرا با نام هایی در زمان آن وجود داشته اند و با احترام یاد خواهند شد. کسانی که زنده اند عمر شان دراز و جای رفته ها بهشت برین.

من روایات را برای جلوگیری از انکار به اقرار مانند هر راوی دیگر مستند و مدلل و نشانی گفتن هایی که وجود داشته اند همه گانی می سازم. 

کسانی که به نفی آن ها مستندی داشته باشند می توانند به رخ من بنمایانند.

باور من برای این نبشته ها فقط ٱگاهی از حقایقی است که هرگز انتظار نقل کردن آن ها به قول آقای عرفان از یک پادو نیست. آما سوگ مندانه و خوش بختانه حقیقت های تلخ و شیرین اند.

در پی هیچ چیزی جز گفتار حقیقت نیستم

                   محمد عثمان نجیب.


  بخش بیست و هفت!

گاهی به روز هایی از زنده گی می رسی که پیش از آن هیچ نه می دانستی.

روز ها شب های ما بیش تر از زمانی به همان توصیفی که گفتم گذشتند و نوبت به گروه دیگری رسید که جاگزین ما شوند. 

با خاطرات پوسته و تشویش این که چی خواهد شد، هم راه با دیگر سربازان و صاحب منصب ها بدون کاکا عبدالقهار به قرارگاه صحرایی در بازارک پنجشیر پایان شدیم. 

مدتی گذشته بود و من هم دیده به راه قاصدی هستم تا پیام مخابره یی برساند که من بروم به کمیته مرکزی حزب و دعوای خودم را دنبال کنم.  

زنده گی در قرارگاه بر عکس بودن کوه پارنده چندان آسان نه بود.‌

هر بخشی از سپاه گروه عملیاتی و پیش رو در هر روی داد و حادثه یی داشتند، این گروه ها را قطعه ی منتظره نام داده اند.

پس از آمدن به قرارگاه سری به رفیق خان آقا زدم. در میان گپ ها دانستم که با قطار رونده ی کابل همراه اند و تا چند روز دیگر پنجشیر را ترک می کنند. محبت کرده گفتند می‌توانند از فرماندهان صحرایی سپاه و قطعه ی استحکام اجازه ی من را بگیرند.

اجازه ی رخصت دادن در سفر های بیرون قرارگاهی همه ی بخش های محاربه وی فقط در صلاحیت فرمانده صحرایی کل سپاه بود که به پیش نهاد فرماندهی های ماتحت صورت می گرفت.

من برای بلد شدن زیاد در محل و برای کسب تجربه ی جبهه و چه گونه گی اجرای وظایف و مهم تر از همه برای حفظ باور هم کاران عزیز من، مصمم به ماندن در پنجشیر شدم تا به آن موارد هم آشنا شوم و شک و گمان احتمالی را که پس از رفتن من با معاون صاحب امنیت سپاه قوت می گرفتند از بین ببرم. موافقت نه کرده و در پنجشیر ماندم.

پنجشیر دیگر آن آرامش کوه دارنده را نه و به منی که تازه آن جا نشان می داد که چه ها می کند و چه ها می تواند، دیگران بلد و کهنه کار بودند هشدار هایی هم به من داده بودند. من هم دیگر آن سرباز نوه کی و آن اونه اونه یی نه بودم که همه از من توهمی داشته و حضور من را خار چشم شان پندارند. 

بین ضابط عسکر و عثمان (خان صفت عام ارگان های ارتش و پلیس برای افسران و خرد ضابطان و اما در امنیت ملی به صورت عموم اصطلاح رفیق کاربرد داشتند) روابط دوستانه ام گسترده می شدند.

روزی در این اندیشه شدم که چرا؟ این همه نیرو فقط در دفاع اند و بی تحرک. 

بعد ها دانستم که مزید بر دلیل تأمین عبور و مرور قطار های اکمالاتی تا ساحات تحت مدیریت نیرو های ارتش و پلیس و نیرو های بومی و محلی وظیفه ی حفاظت ساحات استقرار خود را نیز داشتند.

هدایت برای آمد یک قطار اکمالاتی از مرکز (کابل) به پنجشیر و برای رفت یک قطار از محل فرماندهی صحرایی ( بازارک ) به مرکز صادر شد. 

فرمانده های صحرایی وظایف همه را توضیح کرده که استحکام هم چنان پیش از همه بود. 

به من جالب شده می رفت تا هر روز یک گپ تازه ببینم و چیزی بر اندوزم. 

گفتند: (... بچه های استحکام کابل همراه قطار سرکه از شتل تا محل قومانده ی صحرایی بازارک پاک می کنن و از بازارک تا آستانه که قرار گاه صحرایی قطعات تانک اس قطعه ی ما...). هر دو طرف قطار هم کاران ما از قطعه ی ۱۳۱ استحکام بودند. 

ما موظف بودیم که تا رسیدن قطار از کابل به بازارک منتظر بمانیم.

قطار ها گاهی چنان راحت و بی درد سر عبور و مرور می کردند که گویی سیاحتی در پیش دارند‌. و اما گاهی چنان با موانع عبور و تلفاتی به قول مولانا که ( مه پرس ). 

باری که من باید اولین وظیفه ی جبهه را گام می زدم، عبور همان قطار اکمالاتی بود که گفتم.

پیاده دور تر از قرارگاه و به طرف آستانه در حرکت شدیم. هر کدام ما مجهز به یک وسیله ی ماین روبی بودیم و سهم من (سیخ شوپ) چوب به طول یک و نیم متر و گاهی زیاد و کم که یک آهن میخ مانند فولادی هم دارد و به زمین کوفته می شود اگر جایی ماینی جا به جا باشد، نوک سیخ در آن جا به ساده گی فرو می رود.

ما باید بخش اول را تا گولایی مقابل تنگی وادخول از وجود ماین های احتمالی تصفیه می کردیم. هنوز یک کیلو متر پیش نه رفته بودیم و همه جا پیام سیاه و سوزان جنگ و‌ ویرانی می داد و وحشت سرایی را می دیدیم که روزگاری زنده گی در آن تپش داشت.

فیض محمد سرباز و من با یک خرد ضابط محترم ما با سیخ های شوپ پیش بودیم و گروه دومی با وسیله ی الکترونیکی به ( ددگکتور) که وجود ماین های فلزی را کشف می کرد در عقب و گروه خنثا کننده هم بعد از آن ها بودند.

یک باره محترم اکبر خان خرد ضابط (پتک سر نام شوخی اندودی که هر کسی مطابق حالت او می گذاشتند و خودش خبر نه داشت. نه می دانم بالای من چی؟ نامی مانده بودند...) گفتند (... زیر سیخ مه نرم اس...خواستیم بدانیم که چی است؟ به آن به سلسله ی مراتب از طریق مخابره اطلاع رسانی شد تا قطار اگر رسیده باشد حرکت نه کند.

مصروف جست و جوی محل شدیم و البته رعایت احتیاط و ایمنی ها را مد نظر می گرفتیم.

فقط صدای اصابت یک گلوله احتمالن سنای پر از جانب شمال جاده و از بالای کوه آرامش ما را بر هم زد و پراکنده شدیم.  

چند بار کوشش ما همان عکس العمل را داشت.

به هدایت فرمانده قطعه جست و جو را در آن ساحه توقف دادیم و به جانب جنوب جاده که نزدیک به دریا است خزیدیم. جست و جو را آن جا شروع کردیم که باز هم محمد اکبر خان گفتند ماین است. ساحه را نشانی کرده و گروه بعدی که ( ددگکتور ) داشتند برای حصول اطمینان از وجود ماین وارد عمل شد. آن زمان کشف هر ماین و هر وسیله ی انفجاری ( پنج صد ) روپیه جایزه داشت.

گروه دومی در محل هم از وجود ماین اطمینان حاصل کرد. 

محترم دگروال محراب الدین خان ریس ارکان قطعه که رهبری عمومی ما را عهده دار بودند، به محترم محمد اکبر خان و من هدایت خنثا سازی ماین را دادند و ما شروع به کشیدن ماین کردیم. 

بر خلاف ماین روی جاده این بار کسی ما را هدف نه گرفت. 

من کاملن تازه کار و در عین اولین بار سر و کارم با جبهه و ماین بود به دلیل دلهره ی نهانی و ترس از هر احتمالی که آن جا متصور بود و فقط مرگ می آفرید دست و پاچه شده بودم. اما به فرمانده مهم انجام وظیفه بود. 

اطراف ماین را که بیش تر ریگ زار بود پاک کردیم.

ماین کلان ضد تانک و رنگ سبز و کاملن جدید بود محاسبه کردیم که اگر با چنگال و ریسمان کش ( مخصوص ماین روبی) آن را خنثا کنیم، ماین تلک دار ( ماین اول طوری نمایان می شود که گویی تنها است وقتی بخواهی آن را به راحتی خنثا کنی، ارتباط پنهانی بین آن و ماین یا ماین های دور از دید سبب انفجار هایی مرگ بار می شوند ). به همان دلیل است که می گویند (... استحکام چی یک بار اشتباه می کنه و شهید می شوه...). پس تصمیم گرفتیم تا آن را در همان محل انفجار بدهیم. مواد منفجره ی تروتیل و فلیته ی ثانیه و کپسول انفجاری را مطابق آموزه های خودم و تجربه یی که محترم محمد اکبر خان داشتند عیار و آماده ی انفجار ساختیم و فلیته پس از آتش گرفتن ماین و تروتیل ها انفجار داد.

کشف آن به نام محمد اکبر خان اطلاع رسانی شد.

من که تجارب اوپراتیفی هم داشتم، در گمان شده و از خودم پرسیدم که چگونه؟ ممکن است محافظان این ماین در آن نقاط مرتفع از یک ماین حفاظت کنند و دیگری را تحفه بدهند ما.

از رهبری هدایت دادند که برگردیم قرار گاه و قطار شب عبور می کند و ما از طرف عصر دوباره به تصفیه ی جاده بیاییم.

محراب الدین خان آن جوان ستبر هیکل و هیبت حضور، از من پرسید ( ... چطور اس جبهه؟ خوده تینگ کو. فامیدی که چی اشتباه کدین تو و اکبر خان.؟ ) اکبر خان خواست جواب بدهد، محراب الدین خان با عتاب گفت (... چپ باش خودش جواب بته از تو پرسان نه کدیم...). 

جواب دادم بلی. اما ناوقت بود. خواهان توضیح شدند. من گفتم (... ساحی سرک تا رسیدن به جای مینه و اطراف شه نه دیده رفتیم و امکان داشت که تلک دار می بود یا ده همی فاصله کدام مواد دگه می ماندن...). فهمیدند که به اشتباه خود پی بردم، بعد رو به اکبر خان کرده و‌ جدی گفتند (... عقل داری یا نی؟ ای بچه خو نوه کی تره چی بلا زده بود که نه گفتیش...). اکبر خان محترم گفتند (... منم ایشتیبا کدم صایب..) لهجه ی شیرین وطنی از بدخشان عزیز ما.

به توصیه یی ما را گفتند که استراحت کنیم و نان بخوریم تا عصر دو باره برگردیم به وظیفه.

هنوز ساعتی از آمدن ما به قرارگاه صحرایی نه گذشته بود که سر قطار( استحکام چی ها) از جانب کابل رسیدند و موتر ها و وسایط جنگی قطار یکی دنبال دیگر ایستادند...

ادامه دارد...