-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آذر ۷, جمعه

شهنواز تنی فرمانده نام دار اما بی سواد



نوشته ی محمد عثمان نجیب.

بخش دوم:

من آقای جنرال تنی را از اوایل سال ۱۳۵۹ خورشیدی دیدم.



ما اولین گروهی بودیم که به دستور حزب جهت فراگیری تعلیمات نظامی به فرقه ی ۸ قرغه ( داستان را در سلسله ی روایات زنده گی نوشته ام )،  فرستاده شدیم. ایشان در عنفوان جوانی سمت فرماندهی فرقه را داشتند و یک شبی با لباس تشریفاتی جنرالی وارد خواب گاه ما شدند، من رفقایم آن جا شناختیم شان.

پس از آن تا دوران مقرری شان به مقام های فرماندهی قول اردوی مرکزی ریاست ستاد ارتش و رهبری وزارت دفاع از هم دور بودیم.

در فصلی که رهبری فرماندهی قول اردوی مرکزی و پس از آن ریاست ستاد ارتش را داشتند، (... من دعوا را از آقای جنرال صاحب محفوظ برنده شده بودم و امتیازات حزبی سیاسی و دولتی را برنده شده بودم که بعد ها خواهید خواند...)، با آن ها در جنگ های خوست به خصوص عملیات منطقه ی ( خرسین ) و در یک شب مرگ آفرینی دیدم که رتبه ی بریدمنی داشتم. 

واقعن که در رهبری جنگ‌ مانندی نه داشتند اگر به خیانت متوسل نه می شدند. 

دوران های بعدی کار شان تا ساعتی که نه توانست کودتای نظامی خود را پیروز بسازد و فرار کرد، از هزاران زیر دست او یکی هم من بودم.

من کارمند نشرات نظامی رادیو تلویزیون ملی افغانستان (... قصه های عجیبی از آقای اشکریز صاحب رئیس محترم اداره‌ی ما می خوانید که به یقین خنده ها و افسوس های تان را مدیریت کرده نه می توانید...) بودم. 

به تشویق بیش تر محترم ندیم ناب، شخصیت نابی از اخلاق نکو و یک بار هم رهنمایی استاد گرامی ما دگروال صاحب سید حبیب حقیقی (... بال ساز طیاره...!), تصمیم گرفتم تا چند ورق سیاهه های حماسی و رزمی و میهنی را در روی کاغذ ماندگار بسازم. همه را چند بار از غربال نقد نادانی خود گذرانده و برای مرور علمی خدمت محترم وحید صمدزی نقاد دانش مند و آگاه نگارنده گی سپردم. کاپی آن را هم پیوند یک تقاضا نامه ی نشر خدمت رئیس تبلیغ و ترویج وزارت دفاع ملی شاد روان میر عبدالکریم عزیزی الگوی کم پیدای باروری اخلاق، تقدیم کردم. 

آن زمان جناب محترم جنرال صاحب خلیل خان استاد با مناعت طبع و معاون آن ریاست بودند رفیق سید اکرام الدین خان و شمار زیادی از خبره گان و دانش مندان فرهیخته ی کشور هم آن جا ایفای خدمت می کردند.

شادروان فرمودند که نوشته گونه ها را برای مرور علمی خدمت هم کاران گرامی دفتر لکچر می سپارند. به من هدایت دادند که حق نه دارم تا در کار گروه محترم علمی مداخله و یا به گفتار شیرین شوخی مانند شان واسطه کنم. 

معاونیت نشرات نظامی رادیو تلویزیون از لحاظ تشکیلات وابسته به ریاست عمومی امور سیاسی اردو بود که ریاست تبلیغ آن را رهبری می کرد. 

مدت زمان زیادی سپری شد و روزی برای اجرای کاری خدمت عزیزی صاحب رفتم. پس از کسب هدایت کاری، به آهسته گی از نتیجه ی کارگروه علمی پرسیدند. 

نه می دانم آن صاحبان اخلاق و آن منادیان انسانیت و صداقت و آن سروران سر افراز علم و مدنیت کجا شدند و زمین چگونه آن ها را بلعید؟

شادروان عزیزی از منی که تحت مدیریت شان بودم معذرت خواسته فرمودند: ( ... چند روز شده کاغذهایته به مه دادن یادم رفته...) دوسیه ی مربوط را به من سپرده و تبریک گفته و مکلف ام نمودند تا آن ها را که  تایید نامه ی گروه علمی وزارت دفاع و ملاحظه ی جناب محترم ذبیح الله زیارمل رئیس عمومی امور سیاسی اردو  هم به گونه ی رسمی داشتند به کانون نویسنده گان افغانستان بسپارم.

آن زمان استاد زریاب خردمند و خرمن و خرگاه دانش مقام ریاست کانون نویسنده گان و شمار زیادی اساتید سر به تن ارز علم و معرفت و معزز عضویت آن را داشتند. 

هر چند چیزی در بساط آن کاغذ ها سراغ نه می شد، من دل خوش کرده همه را به سه عنوان دسته بندی کردم.

اول_ سخن لحظه ها.

دوم‌_ بالین اندوه شامل (... مرثیه گونه هایی در یاد کرد و ماندگاری از شهدای گمنام و با نام قوای مسلح مفتخر آن زمان کشور ...).

سوم_ استنگر تحفه ی آمریکا (...مجموعه ی مقالات سیاسی و نظامی...).

ممنونم از همکاران گرامی اداره ی محترم آرت و گرافیک رادیو تلویزیون ملی افغانستان محترم شیر محمد ترابی، محترم استاد محمد رفیق تبار و مرحوم استاد محمد نبی هنرمل که در آراسته گی و پیراسته گی پشتی های آن ها از ته یی دل همت گماشته بودند‌.

کانون محترم نویسنده گان پس از تکمیل  روند کاری شان توصیه کردند تا (... سخن  لحظه ها به چاپ سپرده شود و دو تای دیگر از حالت های انزوایی و جدا جدا به گونه ی داستان های حماسی  و علمی در آورده شده و دوباره برای مرور علمی به آن جا گسیل گردند.

من حکم قبلی مقام ریاست عمومی امور سیاسی اردو و هدایت کانون محترم نویسنده گان را به ریاست محترم نشرات اردو سپردم که با محبت همه دوستان محترم همکار در نشرات اردو رو به رو شدم.

قربان علی همزی فرهنگی جوان و فرهیخته ی آن زمان را در چاپ خانه ی آن جا آشنا شدم که به احتمال قوی دوره ی سربازی خود را می گذراندند و کدام عنوان مجموعه ی شعری شان هم زیر چاپ بود. 

 از هزار شماره گان چاپ شده ی سخن لحظه ها صد جلد آن با پوش کاغذ سفید جلادار گران قیمت چاپ شدند که به عنوان هدیه یی خدمت دوستان ما تقدیم می شد.

من کلان کاری کرده یک یک جلد آن را به رهبری محترم وزارت دفاع از جمله وزیر دفاع ( آقای تنی ) تقدیم کردم.

بی خبر از روی داد های پس از آن بودم. 

اول ساعت آغاز رسمیات بود که شاد روان عزیزی صاحب به دفتر معاون صاحب اردو زنگ زده و برای شان هدایت دادند تا من را به دفتر شان اعزام کنند. 

تشویشی به من هم پیدا شد و جانب وزارت دفاع حرکت  کردم و رسیدم.

# برای جلوگیری از واگیری های برخی ها از روایت جریان آن چی در دفتر رئیس صاحب تبلیغ گذشت خود داری می کنم #

...در وسط های آن جلسه ی نفس گیر حمله و دفاع بود که شادروان جنرال صاحب عزیزی خطاب به من فرمودند‌:

(... عثمان «جان» ... موردی که اصلن در نظام عسکری کاربرد نه دارد مگر خان گفتن... کی برت امر چاپ ای کتابه داده بود...؟ )  من پاسخ دادم که (...شما و رئیس صاحب سیاسی و اتحادیی نویسنده گان...). ادامه دادند ( ... البت مه سرت اعتبار کدیم و نفامیدیم و رئیس صاحب عمومی هم به خاطر مه امضا کده و رو طرف مدیر صاحب لکچر کرده سوالی کردند، با ارایه آن جواب من کمی راحت تر شدم. عزیزی صاحب مرحوم لبخندی زده و فرمودند: ( مه یک جنرال آدم امشو سر ای کتاب تو حبس قطعه شدم و وزیر صاحب مره جزایی محروم خانه رفتن کد... تره کی گفته بود که به وزیر کتاب بتی؟ او آدم آمر با صلاحیت توس کل وطن زیر قوماندنیش تو یک بریدمن مریدمن جوان به او کتاب میتی ... ). 

من کوشش کردم معذرت خواهی کنم. گفتند (... گپ زدن فایده نه داره مه شو حبس خوده از خاطر تو تیر کدم...).

بسیار خجالت کشیدم و گفتم معذرت می خایم رئیس صایب.. کمی واضح برم بگویید که چی گپ شده؟

( به آرامی گفتند او آدم جنرال جنگی اس و جنگه کسی ده وطن برابرش نه می تانه... اما تو خو می فامی که سواد سیاسی و ادبی نه داره... تو کتابه برش دادی، حساب خاندن سه نه یافت و مره  گفت که بخانم برش و عصبی بود که چرا اجازی چاپه برت دادیم؟ نظر به امر وزیر دفاع و امر مه تو دگه حق نه داری چیزی نوشته کنی... نوشته گک های ته یک جای دگه کو‌... اردو از تو تشکر می کنه ولی نوشتیت به خودت مبارک باشه ...ما کتابه حفظ می کنیم...

من گفتم عجب وزیر صاحبی که ما داریم...قوت و صلاحیت و توانایی جنگیش زبان زد خاص و عام است اما سواد سیاسی و ادبی او ده کجاس...)

ادامه داره...