-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آذر ۵, چهارشنبه

داستانی از شیخ پغمان ( استاد سیاف )!


نوشته ی محمد عثمان نجیب.



اوایل سال ۱۳۷۱ و آغاز نه چندان پیشینه ی کار شهید استاد ربانی، در مقام شورای رهبری بود.

شدت جنگ بین حزب وحدت اسلامی به رهبری آقای مزاری و نیروی تحت مدیریت استاد سیاف بیش تر شده می رفت.

وضعیت کابل بسیار نا به سامانی و اسف باری داشت.

ارگ ریاست جمهوری به معنای واقعی کلمه خانه ی ملت شده بود و محافظت و پاسبانی نه داشت و هر کسی که ارده  و‌ رنگ و بوی نا به سامانی ها کوی و برزن کابل را فرا گرفته بود و مانند امروز از کشته ها پشته ها و از ویرانی ها کوه ها انبار می شد. 

فضای حکومت داری درست مانند یک بازار دست فروشی در هم و بر هم بود ‌ووو....

از دفتر استاد به من اطلاع دادند که  ساعت ده صبح برای ثبت جریان یک ملاقات مهم به ریاست جمهوری برویم.

همراه با محترم ایوب ولی همکار کمره مین ما حرکت کردیم و داخل ریاست جمهوری شدیم، مکانی که اگر می خواستید هفته آن جا بخوابید و دکانی باز کنید یا حتا یگان کلبه یی هم برای تان اعمار می‌کردید بلامانع بود.

از کسانی که آن جا بودند پرسیدم چه نوع برنامه است؟ چون ما را تنها به ثبت تصویر خبری خواسته بودند، فکر کردم کدام تغیری در برنامه ی شان وارد نه شده باشد و حقیقت دیگر آن بود که ما کسی را به جزء استاد نه می شناختیم و آن جا همه را مقام فکر می کردیم.

من که آن تا به سامانی را دیدم گفتم یک نوعی از مراحل گذار حکومت ها همین حالت هم است.

جواب پرسش ما نشان داد که طرح صلح آشتی و آتش بسی میان نیرو های درگیر استاد سیاف و استاد مزاری به پا در میانی استاد ربانی بعد ها ( شهید صلح ) مطرح است.

چندان منتظر نه ماندیم که آواز انجن و ایستادن موتر ها یکی پی دیگری به گوش ما رسید.

مرحوم استاد مزاری با گروه کلانی از همراهان شان و استاد سیاف تنها با چند محافظ شان تشریف آوردند.

ملاقات و گفت و گو ها شروع شد. من علاقه گرفتم تا آخر بمانیم و ایوب را پرسیدم که بطری و کست داری؟ گفت یک کست اضافی دارم.‌ 

احتیاط در تصویر برداری را رعایت کردیم.

آواز های (سگرت، گوگرد و ساجق فروشان و فروشنده های شور نخود و کراچی های مختلف شان فضای داخل ملاقات را مختل می کرد و کسی از موظفین بیرون شد تا آن ها را خاموش یا از آن ساحه دور کنند.

ما را هم کسی نه گفت تا مجلس را ترک کنیم و به قول آقای عرفان این بار پادو رئیس جمهور با حوصله یی بودیم.

همه بحث چنان داغ بودند که استاد شهید ناگزیر التماس به خود کنترلی طرفین می دادند و هی عذر می آوردند. 

گاهی با تضرعی که معلوم بود از ته یی دل شان است می گفتند (... مردم هر سات کشته میشن شهید میشن کل جای خراب شد کابل به دگه روی شد... و‌ در برخی مواقع آن ها را به خدا قسم می دادند...). 

فضا آهسته آهسته رنگ آشتی و آرامش به خود گرفت و در آخرین مرحله ی ملاقات دیدم استاد ربانی دستمالی از جیب کشیده و اشک شان را پاک کردند. حصول توافق فضای بسیار رومانتیک و آرامی را به وجود آورد و حاضرین همه به شمول کارمندان محترم دفتر استاد احساس خوشی و شادی کرده و استاد سیاف با استاد مزاری و همراهان شان مصافحه و بغل کشی کرده، همه ایستاده بودند و صحبت می کردند.

استاد مزاری گفتند ( ... خی از امی جه هدایت یتیم که نیرو ها جنگه بس کنن...)، استاد ربانی هم گفتند (... گپ بسیار خوب اس برادرای تلویزون هم استند خبره نشر میکنن و مردم خوش میشن...).

جواب شیخ پغمان این بود:

(...نی حالی باشه که بریم به خیر باز سر از صبح آتش بس می کنیم...). سخنی که فضای شادی را به نا امیدی تبدیل کرد و من پیش خود گفتم این آدم برای قطع کشتار انسان هیچ عجله نه داره و باید تا فردا هم انسان ها شهید و کشته و زخمی شوند و بر ویرانی شهر افزوده گردد تا آفتاب خدا همه زمین های کابل را پاک کند. ما تصویر و خبر را که آژانس محترم اطلاعاتی باختر  شام آن روز فرستاده بودند نشر کردیم و اصل کست ها در بای گانی نشرات نظامی رادیو تلویزیون ملی افغانستان بودند. انکشاف فردای توافق صلح و موافقت استاد سیاف را تا امروز خبر نه دارم. چنانی که نه می دانم آقای ربانی معاون صاحب اردوی نشرات نظامی آن کست ها و بسیار دگر را چی کردند؟..