-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آبان ۲۳, جمعه

بخش بیست وچهارم از سلسله خاطره نگاری های عثمان نجیب

 


 یک شب رفیق معصوم سرباز از رفیق قادر جاوید پیدا کردن یک هم خوابه را کرده بود تا هوس رانی کند. اما قادر جاوید او را مانند گوشت گنده بیرون انداخت.

∆ من جدن مخالف گفتار رفیق عارف صخره هستم.


یاد کرد ماندگار:

روایات زنده گی من آمیزه یی است از شگفتی ها و ناشگفتی های حضور من از تولد تا روزی که اختتام می یابند.

برای رعایت امانت داری در انتقال روایات، پس از این نام کرکتر ها و شخصیت های حقیقی حقوقی مخالف و موافق از پدر مادر تا یک ره گذر و از یک مامور و سرباز تا رییس جمهور ها و وزرا با نام هایی که در زمان آن وجود داشته اند و با احترام یاد خواهند شد. کسانی که زنده اند عمر شان دراز و جای رفته ها بهشت برین.

من روایات را برای جلوگیری از انکار به اقرار مانند هر راوی دیگر مستند و مدلل و نشانی گفتن هایی که وجود داشته اند همه گانی می سازم. کسانی که به نفی آن ها مستندی داشته باشند می توانند به رخ من بنمایانند.

باور من برای این نبشته ها فقط ٱگاهی از حقایقی است که هرگز انتظار نقل کردن آن ها به قول آقای عرفان از یک پادو نیست. آما سوگ مندانه و خوش بختانه حقیقت های تلخ و شیرین اند.

در پی هیچ چیزی جزء گفتار حقیقت نیستم. 

                  محمد عثمان نجیب


بخش بیست و چهارم:

پس از رفع خسته گی حدود یک و نیم بالا روی و کوه نوردی تا رسیدن به پوسته، دیگران به جایی مواد اعاشه پرداخته، تدابیر پخت و پز غذای شب را داشتند که

لوبیا و برنج بود.

من یک آدم شکم دوست در ابتدا فکر کردم تا کله پاچه تا فردا خراب نه شود، بعد دانستم که هم هوا سرد است و هم کوه بلند و مهم تر این که پارینه ها تجارب خوبی دارند.

ابراهیم خان گزارش خود را به قوماندان صاحب پوسته دادند و من هم گفتم به خاطر جنجال های سیاسی مه از کمیته مرکزی دستوری (اصطلاح سیاسی) آمده بود و کمی هم بازارک را قدم زدم. 

حمید الله خان خندیده و گفتند (... بازارک دل ته بد می کنه خودش می دوانیت اینجه پنجشیر اس پارک شار نو نیس...). بعد ها دیدم که راستی پارک شهر نه بود آن جا که من بودم. 

همان روال معمول روز و شب گذشته، اما من پهره ی دوم بودم. غروب خورشید نزدیک می شد، من عادت داشتم که در هر حالتی روزانه نیم ساعت استراحت می کردم و در غیر آن سر دردی شدیدی پیدا می کنم و متاسفانه این عادت بد تاکنون ادامه دارد.

اجازه گرفته به بلنداژ سنگی و خاک ریزان رفته و خوابیدم.

با صدای کاکا عبدالقهار از خواب بیدار شدم که تاریکی شده و گفتند (...نان تیار اس...).  روشنی چراغ های تیلی به دلیل جلوگیری از هدف گرفته شدن پوسته فقط در داخل بلنداژ ها مجاز بود تا نور از آن ها به بیرون عبور نه کند.

من دیگر احساس بی گانه گی و یا به قول معروف عسکری (نوه کی یا نو آمده گی) نه داشتم. مدت زمان کوتاهی در کابل با همه آشنا شده و‌ در سفر گروهی هم یک جا تا پنجشیر رفتیم، صحبت ها بالای  سفره شروع شده و قوماندان صاحب پوسته از من پرسیدند که (... عثمان خان یک سوال می کنم جواب بتی و پرسیدند تو راستی صاحب منصب بودی و عسکر شدی...؟) گفتم بلی جریان دراز داره ولی حالی عسکر شما هستم. گفته های بعدی شان بازگوی تعجب بود و با کمی سکوت ادامه دادند (... اولین دفه اس که ای گپه می شنویم...) و روی شان را طرف دیگران کرده پرسیدند (... راس نه می گم؟ سربازان بدون از ظاهر که پهره بود و دو خرد ضابطان محترم هم جواب دادند که ( ... بلی  صاحب... شکور خان پا فراتر گذاشته گفتند ...عسکر ضابط دیده بودیم ولی ضابط عسکره اولین دفه دیدیم... خو ...عثمان خان حالی از ما اندیوال ماستی دوستت داریم...). من کمی فضا را باز و مساعد دیده تصمیم به تثبیت حضور بی غرض و بی مدعای خود گرفتم. وسط حرف ها پریده و اجازه خواستم تا کمی فرصت گپ زدن به من هم بدهند. 

کوتاه توضیح دادم که ماجرا چی بود و چرا تا آن جا رسید و در ختم گفتم (...گپ های مه و حقیقته شنیدین حالی مربوط شما اس که باور می کنین یا نی و مه می خایم که بی رذالت و پستی دوست و رفیق کل تان باشم...). 

فضا کاملن در یک سکوت پر معنای گذرا فرو رفت و قوماندان صاحب پوسته گفتند (... بیدر راستش که تو هنوز نامده بودی می شنیدیم که کدام آدم مضر آمده و دستوری اس...ترسیدیم...). واقعن لطف کردند و از همان لحظه به بعد دانستم که دیگر برای شان بی گانه و خار چشم نیستم. ملامت هم نه بودند، اشتباهات فراوان برخورد ها وجود داشت، حزب هراسی و امنیت هراسی با توجه به دو عنصر اشتباه و لغزش های فردی با استفاده‌ی ابزاری و اهرم فشار در جامعه و پخش گسترده ی پلان های بی اعتماد سازی از جانب مقابل به کمک کشور های در حال جنگ غیر مستقیم با شوروی وقت و بازتاب دادن آن سیاست ها در انواع پلان های خراب کارانه و فرسایشی برای فرساینده گی اذهان عمومی بر ضد نظام و سیاست حزب و دولت.

نان خوردن و قصه های ما تمام شد، من هم احساس راحتی بیشتری کردم و‌ هر کس با دانستن وقت و زمان پهره اش به جای خود رفت.

در شب دوم من پهره ی دوم بودم و از قوماندان محترم خواهش کردم تا اجازه ی پهره کردن مستقل را بدهند که برای بلد شدن بیش تر کمک ام می کرد.

هر چند من به اجبار سرباز شدم اما لازم بود با همه شرایط جدید در همه حالات بلد شده و خودم را وفق می دادم.

جوانی هم بود و انرژی هم داشتم و در وظایف گذشته هم چندان راحتی نه داشتم هر چند به جبهه یی نه رفته بودم ولی با رفقایم تا ۷۲ ساعت و با وقفه های حد اکثر پانزده دقیقه یی در شهر کابل و گزمه کرده و صبح گاهان وقت به نوبت حمام می رفتیم تا حد اقل انرژی داشته باشیم. 

تعهد دینی و ملی و سیاسی و شور انگیزی واقعی ما برای خدمت گزاری وطن، چیزی به نام کهالت و تنبلی و بی علاقه گی را در قاموس زنده گی همه ی ما راه نه می داد.

به جز من و کریم و همین آقای میر رحمان بیش تر هم کاران ما راننده گی را یاد  داشته و با گذراندن آزمون در جوار نمایش گاه کابل واقع شرق چمن حضوری گواهی نامه های راننده گی را گرفتند که من در آن ناکام ماندم. این نقیصه گاهی باعث جنجال های کاری شد که اگر حیات باقی بود ان‌شاءالله خواهید خواند.

با رفتن شب به عمق سیاهی های راه پیمایی اش و آغاز آرام آرام مقابله ی لشکر صبح در چیره شدن به قشون سیاه شب ما هم شکار افکار خود می شدیم و هر کسی بهانه یی برای گستردن بساط قصه ی خود با دل تاریک و گوش ناشنوای شب داشت که غیر از خود او و خدای او دیگری را مجال شنود نه بود.

اکبر عزیز ما گفتند (...چای سیاه ده تو دم کدیم...) گفتم ( ...خیر ببینی مگم چرا تو دم کدی؟ می ماندی مه خودم دم می کدم... گفتند بخو چای ته پیشتر خودت گفتی رفیق ما هستی راستی باز تام به ما دم می کنی تا نوروز خو مهمان نیستی...) و لبخند شاد گونه یی دندان های او را به )  من و دیگران نشان داد.

من با گرفتن چای جوش چای در بستر خود رفتم و ظاهر که پهره اش خلاص شده بود با اکبر هم تصمیم استراحت را گرفتند و کاکا عبدالقهار پهره می کردند. 

مروری به روی داد های آن روز کرده و‌ ساحات بازارک را در نظرم مجسم ساختم، خبر خوش آن روز برای من گپ خان آقا خان بود که شکوه های زیادی از ژنرال صاحب محفوظ به گوش مقامات رسیده است.‌ با خود گفتم شاید داکتر صاحب نجیب متوجه شوند و همه کسانی را که ژنرال بی موجب بی سرنوشت ساخته و ضربه یی هم به پیکر اداره زده دوباره بر گردانند به وظایف شان و ژنرال را کنار بزنند.

اما این ها فقط یک خیال واهی بود و خدا را شکر که به من سرنوشت بهتری نصیب کرد.

بی باوری های کادر های ارتش را که همه عضو حزب بودند نسبت به امنیت ملی و رهبری حزبی و سیاسی احساس کردم، یک بخش آن منطقی تر بود که همه ی آن ها از جناح خلق حزب دموکرات خلق افغانستان آن وقت بودند و بخش دیگر هم قضاوت شان غلط نه بود. زیرا من یکی از نمونه های برخورد امنیت ملی بودم که بی گناه دور انداختند ام.  با وجود عضویت ام در حزب و فعال بودن ام در وظایفی که حتا برهانی برای وارد کردن فشار بر مدیران عمومی اش بود و گپ های دیگری که به سلسله خواهید خواند. وقتی با حزبی خود و هم کار خود چنان کردند، مردم عام چی توقعی از آن چنان اداره داشته باشد؟ یادم آمد که رفیق عبدالقادر جاوید و رفیق و برادر و دوست من مرحوم عبدالصمد مومند با جمع دیگری از اعضای حزب در یک گروه کلانی به نام سپاه انقلاب به پنجشیر آمده بودند و صمد می گفت (... که در بازارک پنجشیر وقت پهره هر کس پهره ی خود را می کرد و‌ آرام کس دیگری که را بیدار می کرد. اما وقتی قادر جاوید پهره می بود به دلیل ترسی که داشت و بی وقفه و بی ضرورت  دریش ناقی  صدا می کد و همه گی بیدار می شدند...).

باری من بر حسب ضرورت های کاری نماینده گی امنیتی غیر رسمی اداره ی ما را در ریاست افغان موزیک واقع پل باغ عمومی عهده دار بودم که تا زمان زندانی شدن من هم ادامه داشت.

افغان موزیک تحت ریاست مدبرانه ی مرحوم جلیل احمد مسحور جمال هنرمند کم نظیر حماسه سرا که در عین حال یک کادر بلند مرتبت حزبی از جناح پرچم هم بودند فعالیت می کرد و زیر مجموعه های مختلفی از جمله مدیریت عمومی ثبت کست داشت. 

من با معرفی خودم به رفیق مسحور جمال خواهان معرفی من به یک شخص با اعتماد برای ثبت برخی کست هایی شدم که لازم بود و طبق برنامه یی که مدنظر بود این هم کاری دوام دار را ایجاب می کرد. ایشان زنگ دفتر را فشار داده و به مستخدم شان را هدایت دادند (... ببخشی همی رفیق قادر جاویده صدا کو...). چند دقیقه بعد درب دفتر باز شده رفیق قادر جاوید داخل شدند. آدم میانه قد، چهار شانه ی سبزینه و فیشنی با دریشی زیبا و‌ ریش تراشیده و‌ مو های مجعد و مسلح  با یک تفنگ چه ی کمری که از زیر کرتی شان جلوه نمایی می کند. من که هنوز نه می شناسم شان با دقت متوجه شدم که سلاح کمری آن ها نوع (تی تی روسی) است. حدس زدم که شاید ایشان همان رفیق ما باشند. رفیق مسحور جمال گفتند که من کی هستم و چی کاری دارم و هدایت دادند تا همه کمک مستند به یادداشتی که قبلن من خدمت شان سپرده بودم صورت گیرد و به من گفتند (... رفیق قادر جاوید هم مدیر عمومی ثبت کست ما اس و هم معاون مه ...).  

من هم خود را ساده و پیاده معرفی کردم و همراه با رفیق جاوید به دفتر شان رفتم. همان رفتن من به دفتر شان و آشنایی با رفیق جاوید بود و ماجرا هایی که مه پرس. 

رفیق قادر جاوید آدم مهربان و صمیمی و با محبت با یک دفتر کلان و دفتر الحاقی از من به گرمی غیر قابل انتظار استقبال کردند. 

کارمندان دفتر شان را معرفی نموده و هدایت اجرای کار من را دادند.

دیدم ما هر دو یکی به دیگری نیاز داریم تصمیم گرفتم بیشتر معرفی شویم.

نمبر تلفن دفتر شان ( ۲۴۳۴۰ ) را به من داده و گفتند زمانی که می روم، تا زمان ختم کار ها در دفتر شان هم منتظر بوده می توانم. من ابراز سپاس کرده گفتم من کدام کار خاصی نه دارم که زمان طولانی این جا باشم باز هم ممنون تان.

اخلاص شان را به حزب و اخلاق شان را با اجتماع پسندیدم. 

از منابع معتبر دیگر کند و‌ کاو کرده و‌ یافتم که ایشان یک تاجر زاده اند و‌ پدر محترم شان حاجی عبدالقدیر خان و دفتر تجارتی شان در آخر جاده ی میوند و منزل شان در وزیر محمد اکبر خان است و برادران شان همه تجارت دارند ووو..

در این معلومات یافتم که رفیق عبدالقادر جاوید بدون رضایت فامیل و پدر محترم شان و برخلاف عرف خانه واده ی شان به سیاست رو آورده و در دانش گاه کابل به جناح پرچم حزب جذب شده اند. روزی خواستند خود را با شجره معرفی کنند، من هم برای آن که فکر نه کنند چرا در باره ی شان تحقیق کرده ام همه گپ های شان را شنیدم.‌ همان روز بود که ما دیگر دوستان و ‌بردرانی با روابط گسترده ی فامیلی شدیم. 

دو‌ داستان مهم قادر جاوید را به آن منظور پیش از وقت آوردم که با خاطرات پنجشیر آن ها هم یادم آمدند.

قادر جاوید هر کاری که پیش می افتاد و در آن مشکل پیدا می شد و یا خسته می بود و یا هم کسی او را می آزارد بی درنگ به من زنگ می زدند و جریان را می گفتند.

در اواخر سال ۱۳۶۲ که من هنوز در جمع کارمندان عادی دفتر خود بودم اما روابط من در افغان موزیک گسترده شده بود و قادر جاوید پس از مرحوم استاد مسحور جمال صلاحیت دار کل بودند، صبح وقت یک روز تلفن دفتر آمد جواب دادم، صدای قادر جاوید را شنیدم اما برخلاف بسیار عصبی و پوچ گفتار، آدم بی ترسی بود.

گفتم یا گپ بزن و بگو که چی گپ اس یا چتییات بگو چی گپ شده؟...). 

گفت (...میایی خودت یا دریور خوده روان کنم یا خودم بیایم...) برای اجرای کار های دفتری خود یک عراده موتر فولکس واگن سفید را از ترانسپورت رادیو تلویزیون ملی افغانستان خدمتی دایمی گرفته بود.

جواب دادم (...قادر اول بگو چی شدیت باز میگم که چی کنیم...). 

گفت ( ... دینه شو معصوم سرباز منشی ناحیه ی هفت تلفن کد که می‌آییم یک خوردنی و نوشیدنی بر ما تیار کو. مه گفتم بیایین هزار دفه و آمدند دفتر خوب عزت شانه کدم ده آخر ای رذیل مره میگه بر مه یک هم خوابه پیدا کو ای ... خوده چی فکر کده؟ گفتم اعصاب ته آرام کو مه میایم...). حرکت کردم و‌ پاس گاه امنیتی افغان موزیک را حوزه ی اول پلیس اداره می کرد و لطیف خان یکی از کارمندان افغان موزیک دوره ی سربازی خود را آن جا سپری می کرد و مدام آن جا بود. جوان خوش سیما و لاغر اندام با جسامت ضعیف و جلد ظریف در غرفه ی پهره داری ایستاد بود. پس از سلام علیکی پرسیدم چی گپ شده سر قادر؟ گفت ( سر معصوم سرباز قار اس..) مه گفتم (...چیزی که قادر ده تلفن به مه گفت رفیق سرباز بد کار کده ... لطیف گفت متاسفانه قادر جاوید همی ره گفت و او دروغ نه میگه شو خوب بی آبش کده و عین سرش تفتگ چه کشیده باز او گریخته..).

رفتم دفتر قادر او را دیدم، سیاهی روی را دو چندان کرده و چنان چهره ی عبوسی به خود گرفته که اگر کسی از معصوم سرباز پیشش دفاع کنه یا خودش پیش روی قادر بیایه دگر مجال رهایی نه داره.

جریان را گفت و من به حوصله و صبر دعوت اش کردم. خوب بود گپ های من را می شنید. گفت (...اگه تو چیزی نه کدی باز مه کتیش کار دارم...). توضیح دادم که من کدام صلاحیت اجرایی نه دارم و کاری هم از من ساخته نیست جز انتقال به موقع و تعقیب گزارش ها و مخصوصن این که این موضوع کاملن مربوط حزب میشه و ما هم اطلاع ره به آن جا می فرستیم. اگر خودت مستقیم به کمیته مرکزی حزب بروی هم می شود.

دیدم کمی آرام گرفت و گفت (...خی میرم پیش رفیق صمد مومند... ). گفتم بهتر از این چی کار. صمد مومند آن زمان در سمت منشی کمیته ی حزبی کمیته ی دولتی رادیو تلویزیون ملی افغانستان منصوب شده بود. 

با آن که ما از طریق دفتر خود گزارشی به کمیته مرکزی حزب فرستادیم، اقدامات بعدی قادر جاوید را نه دانستم و عمدن هم نه پرسیدم تا کدام بار گران را بر دوش من نیاندازد

حالا شما فکر کنید که رهبری شهری حزب ما عیاشی می خواست و صفوف حزب در پنجشیر یا دگه ولایات افغانستان سپاه انقلاب و دفاع خودی و سرباز و افسر خرد رتبه و خرد ضابط بوده هر روز شهید می شدند. درست مانند امروز.

من شدیدن برخلاف گفتار رفیق عارف صخره هستم که در مزار شریف و در دفتر خود شان به جواب پیغام مقرری شان در ریاست محافظت مستقیم به خودم گفتند.

صفوف حزب و دولت هیچ گاه مجال سر بلند کردن از جنجال های امنیتی و دفاعی نه یافته اند تا تعینات کنند. بل که صفوف جان داده اند و رهبری در عشرت کده ها بوده و خوردند و نوشیدند و هم خوابه پالیدن...

با این افکار بود که گفتم بخوابم  بهتر است تا به پهره بیدار شوم...

ادامه دارد..