-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آبان ۲۰, سه‌شنبه

مثنوی درد

 فـــرید ســــیاووش

وقتی  شنیدم در آنجا در اماراتِ در چند قدمی کعبه، مشروب الکلی و آمیزش قبل از ازدواج  مجاز است و در اینجا در امارت کلوخ و سنگ و سنگسار، علم تکفیر، درسخانه و دانشگاه به آتش کشیده می شود ؛ دیدم مثنوی درد در درونم واژه و معنا کم آورده است. وقتی شنیدم گل های سرسبد را دانه دانه الله و اکبر گویان پرپر میکنند و سرِ رهبران زیر ایزار بند شان آویزان و ریش شان با پشم الف زیر نافشان بافت خورده است؛ دیدم واژه شرم و ایمان از قاموس بیان شرمیده و فراری شده است. وقتی شنیدم سفیر صلح ویزای جنگ می فروشد؛ دیدم زنده زنده سوختنم را. وقتی شنیدم نکاح حق  و باطل را بسته و زیر یک لحاف خوابنده اند؛ دیدم خاکستر شدن عدالت را. وقتی شنیدم دروغِ «جمهوریت!» وجهاد «امارت!» بی آب گُل می کند؛ دیدم چهار میخه شدن معادلۀ چهار مجهوله وطنم را. وقتی دیدم چه گلهایی بر بستر خون شط می زنند؛ شنیدم ودیدم لرزیدن کهکشان و اشک بنی آدم را.  وقتی شنیدم که شیاطین با شک اشک تمساح میریزند، دیدم ذهنم زمزمه دارد:

تا تو از بغداد بیرق آوری       در کلاته کشت نگذارد کلاغ

می بینم اگر تسلا و تســلیت را به ســیلاوه و ســیلاب نســپاریم و قاف قیامت قامت قیام را نیافرازیم؛  تابوت ها در نیمه راه اند... و مثنوی درد را نشاید پایانی !