-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آبان ۲۲, پنجشنبه

تفاوت نجومی وزیران جهادی با غیر جهادی/ بخوان نسل جوان


برشی از خاطرات جنرال عبدالملک نویسنده کتاب « هفت سال از یاد رفته، دربارۀ روز و روزگار محمد اسلم وطنجارعامل انقلاب ثور، درسالیان فقر و عسرت درمسکو

روسیه چی گونه از چاپ پول به شورای هم آهنگی به رهبری گلبدین حکمتیار پرهیز کرد؟




دوستان عزيز! 

 خواستم يك خاطره كوتاه وتلخ را با شما شريك سازم. باوجوديكه در نشر بخش هاي بعدي خاطرات ام بنابر مصروفيت ها ی کاری نتوانستم در صفحه فیسبوک ام نشر کنم وبه تقاضاي هزاران هموطنم که علاقه مند اگاهی در مورد حقایق پنهان تاریخ کشور هستند كوتاهي كردم که ازین بابت عذر خواهي نموده وبه ادامه ان اطمینان ميدهم كه انشاالله در فرصت مناسب همه حقايق تاريخي را كه من شاهد ان هستم با وجود مشكلات ومخالفت ها در قالب یک کتاب با ملت افغانستان شريك مي نمايم . 

ملت عزيز افغانستان! 

ائتلاف بزرگ با اشتراک آقایان محترم هریک حضرت صبغت الله مجددی ، گلبدین حکمتیار، عبدالعلی مزاری، جنرال دوستم به خاطر کسب قدرت وحکومت غرض جنگ با حکومت استاد ربانی واحمدشاه مسعود جهت تصرف کابل در ماه جدي سال ١٣٧٢ بوجود امد وجنگ در ماه جدي آن سال شروع ودر کابل ادامه یافت که در ان زمان اقای حکمتیار وظیفه صدراعظمی را نيز به عهده داشت. رهبران شوراي هماهنگي تصمیم گرفتند تا بخاطر چاپ پول به امضای صدراعظم ووزیر مالیه از تنظیم حزب وحدت به مسکو بروند. قرار بر این شد که از جنبش من، واز جانب آقای حکمتیار اقای عبدالهادی ارغندیوال به مسکو سفر نماییم. این موضوع را شخص اقاي دوستم اول با رستم عنايت اوف، وزير امنيت اوزبكستان، بعداً باجنرال قونسل روسيه در مزار شريف صحبت كرده وبه اطلاع انها رسانید وانها استقبال کردند وبه هر دو نفر ویزه دادند. اقاي دوستم بيشتر به تعدادي از جنرالان سابق در مسكو مطمئن بود كه كاري برايش ميكند ومشكل مالي شوراي هماهنگي را حل خواهد كرد .

هیاهوی شورای هماهنگی در آن  روزها خیلی گرم ووضعیت حکومت آقای ربانی مناسب نبود. آتش جنگ در كابل شعله ور شده بود وصدهاهزار كابليان آواره ودنبال راه فرار سر گردان بودند و حتی قبرستاني براي دفن عزيزانشان نمي يافتند .

بسیاری از کشور های خارجی انتظار داشت که این سه حزب بزرگ نظامی شاید به کمترین فرصت کابل را تصرف نماید . سفر این هیات نیز برای روسها وافغان های مقیم مسکو بسیار جالب وقابل بحث بود وهر کس علاقه داشت تاهر چه سریع تر هیأت شورای هماهنگی به طرف مسکو حرکت بکند .

در آن زمان منزل آقای کمال نبی زاده تاجر مشهور امروزی، دفتر جنبش وخودش نماینده جنبش بود. بعد از رسیدن به مسکو در منزل کمال نبی زاده که با من رفاقت داشت، با آقای ارغندیوال جابه جا شدیم . هر روز گروه گروه روس ها وافغان های مقیم مسکو که بیشتر آنها جنرالان سابق، وزیران سابق حکومت شهید داکتر نجیب الله بودند به دیدن مایان می آمدند وروی مطالب گوناگون گفتگو میشد. 

چهل روز متواتر با هیات روس ها ملاقات کردیم وترتیب تنظیم این ملاقات ها توسط  کمال نبی زاده که با روس ها یک روابط تنگاتنگ داشت صورت میگرفت. من با آقای ارغندیوال وآقای کمال نبی زاده در وزارت خارجه مسکو ( روسیه) رفته بامعین اول وزارت خارجه ملاقات کردیم. آقای ارغندیوال چند ورق کاغذ سفید(؟) را با امضای آقای حکمتیار با خود آورده بود که در خانه اقاي کمال آن را عنوانی حکومت فدراتیف روسیه به خاطر چاب پول نوشته به معین وزارت خارجه روسیه تسلیم نمود. با گذشت هر روز جنگ ومقاومت احمدشاه مسعود، برخورد ووعده روس ها به جانب شورای هماهنگی تغیر میکرد تا باگذشت چهل روز انتظار در مسکو، بعد از عقب نشینی نیروهای شورای هماهنگی از اطراف ارگ، دیدگاه روس ها تغییر کرد وجوابش تندتر گردید وواضحاً حمایتش را از احمد شاه مسعود بیان کرده، از چاپ پول به شورای هماهنگی معذرت خواست . 

در مدت این چهل روز وزرا ی سابق وجنرالان سابق همه روزه آمده وعلاقه مندی خویش را به وضیعت جاری افغانستان ابراز میکردند . 

یکی از روز ها مرحوم سترجنرال اسلم وطنجار وزیر دفاع اسبق افغانستان ویکی از آغاز گران برنامه هفت ثور به دیدن من در منزل آقای کمال نبی زاده آمد، باوجودي كه يك روز من وشهيد غفار پهلوان در وزارت دفاع به خاطر اكمال تجهيزات لوا ي ٥١١ و٥١٠ با اسلم وطنجار وزير دفاع پرخاش كرديم. شهيد غفار پهلوان حرف تند وتلخ برايش زد اما وطنجار با خونسردي وتبسم حرف هاي زشت شهيد غفار پهلوان را تحمل كرد وبعداً كمي به من تاخت وبازهم براي اكمال سلاح ثقيله خارج تشكيل لواها ي ذكر شده امر داد وتا دهليز قصر دارلامان مارا پذيرايي كرد وچندين بار بعداً هم باهم ديديم ولی آن قدر ميانه خوبي هم نداشتيم وآمدنش به خاطر ديدن من برايم جالب بود. 

در این مجلس بسیاری از اراکین اسبق مثل آقایان سید محمد گلاب زوی وزیر داخله اسبق، جنرال نبی عظیمی، جنرال محمد باقر فرین معین وزارت امنیت، غیاثی معين وزارت تجارت، فیض الله البرز رئیس زون شمال، جنرال عبدالفتاح قوماندان هوایی اسبق، جنرال صدیق ذهین معاون تخنیکی وزارت دفاع ، وتعدادی از شخصیت هاي بزرگ سیاسی ونظامی که نام آن ها در ذهنم باقی نمانده نیز حضور داشتند ودرین جمله آقای سید افندی رئیس پولیس انترپول امروزی نیز که در ان وقت نماینده جنبش بود؛ حضور داشت . 

بحث ها گفتگو ها خیلی شیرین بود؛ هرکس خاطرات وحوادثات، ونظریات را به نوبه خودبيان میکرد وجنرال اسلم وطنجار خاموشانه و با صمیمیت به حرف همه گوش میکرد. ساعتی گذشت در کنارهم نشسته بودیم وبه طرف من نگاه کرد. برایم گفت رفیق ملک من از آمدنت خبر شدم وبه دیدن تو این جا امدم واگرفرصت باشد در اتاق دیگری باهم چند دقیقه قصه بکنیم .

من احتراماً برایش گفتم: « جناب وزیر صاحب هر لحظه برای شما مناسب باشد من آماده هستم» وازآقای کمال نبی زاده خواهش كردم تا اتاق را آمادۀ نشست ما بکند وباهم در اتاق دیگری نشستیم. قبل از شروع سخنانش از من سپاسگذاري كرد و گفت:

 « از افغان های مهاجر اطلاع يافتم که تو براي خروج آبرومندانه هزاران جنرال وهزاران كارمند عالي رتبه دولت وهزاران تحصیل کرده بي دفاع وبي طرف زمينه سازي نموده كمك شان كردي تا به جمهوريت هاي آسیای ميانه پناه بياورند تا جان وناموس شان در امان باشد»٫ وبه رسم حزبي بار ديگر برايم دست داده دستانم را تكان داد . 

من به قصه هایش گوش کردم، وطنجار در ضمن این که تاریخ زنده حادثات افغانستان بود، شخص کم حرف وسنگین نیز بود و درد زیادی در دل داشت. از آخرين روز هاي سقوط حكومت داكتر نجيب الله و از صحبت هايش با او زبان گشود، بسيار هم جالب اما تلخ بود و گاهی هم از رفیق های حزبی اش، گاهی هم از روس ها، پاكستاني ها، امريكا يي ها، و برنامه بينین سيوان نماينده ملل متحد در آن زمان ، وگاهي هم از حوادثات روز گار قصه میکرد. بسیار چیز ها را برایم گفت که انشاالله به تفصیل در کتاب ( هفت سال از یاد رفته ) خواهم نوشت .

حدود یک ونيم ساعت باهم قصه کردیم ومن از وضیعت زندگی ومصروفیت اش در مسكو پرسیدم:

 جناب وزیر صاحب مصروف چه کار هستید؟ 

به طرف من برای یک لحظه خیره شد وبا تبسم برایم گفت: « رفیق ملک کدام مصروفیت خاص ندارم، پسرم کوچک است قدرت کش کردن کراچی را به رینک (به اصطلاح روسی یعنی بازار دست فروشی) ندارد ودر تاریکی بامداد کراچی او را تا رینک میر سانم. از یک دوکان چند جوره بوت نسیه میگیرم وآن را پسرم به دست گرفته ایستاد می شود و می فروشد تا پول اصلی را به صاحب مال داده وچند روبلی که اگر مفاد کرد بخانه نان بخریم!» 

شاید این نوشته من وگفته های ستر جنرال اسلم وطنجار (وزیر دفاع ، وزیر داخله، وزیرمخابرات، و مسئول مقامات عالی دولت وقت) قابل باور به هموطنانم نباشد که حتی به من ه در ان لحظه قابل باور نبود. من به طرف اش خیره وخاموش بودم وتبسم او را با این همه سختی روز گار هرگز فراموش نخواهم کرد. من در آن لحظه در نزد خود یک مقدار کم دالر داشتم که ارقام دقیق آن را به یاد ندارم، آهسته دست به جیب خود کردم و همه آن پول را کشیده برایش گفتم: 

جناب وزیر صاحب! شما زمانی بزرگ افغانستان بودید وما برای شما احترام داریم. به امضای شما من هزاران میل اسلحه و همچنان رتبه نظامی گرفته ام واین یک کمک ناچیز از طرف من بشما است.

با این عمل من خیلی ناراحت شد و مخالفت کرده برایم گفت: من به خاطر گرفتن پول از تو این قصه زندگی خود را نکردم!

من هم به جوابش گفتم:  جناب وزیر صاحب! من این پول را به خاطر اجرای کدام کار به شما ندادم؛ بلکه به عنوان یک هموطن شما می خواهم در عالم مهاجرت دست تان را بگیرم.

 و به زور به جیبش گذاشتم. فضای سکوت بین هردوی مان حاکم شد، اشک در چشمانش حلقه زد اما به سرعت خود را کنترول کرد وبعد از یک لحظه با تبسم همیشه گی ازمن تشکری کرد . 

بعداز یک آه سرد برایم گفت: ما اعضای حزب دیموکراتیک خلق افغانستان برای خود وخانواده خود انقلاب نکرده بودیم تا صاحب ثروت وقدرت باشیم ويا هم به فرزندان خود ثروت وقدرت را ميراث بگذاريم وانكار هم نمي كنم كه حزب ما اشتباهاتي نداشته است بلكه مرتكب اشتباهات زيادي شده ايم وما همه متحدانه برای آبادی وپیشرفت کشورمان ونجات ملت افغانستان از اسارت میراثی یک خانواده دست به انقلاب هفت ثور زدیم وکوشش نهایی خود را کردیم تا وطن خود را بسازيم. اما افسوس که دشمنان ملت افغانستان نمی گذاشت تا این ملت صاحب عزت وافتخار خود باشد، باوجودی که در میدان جنگ شکست خورد اما در داخل حزب بین رفقای ما نفوذ نموده نفاق ایجاد کرد و به هدف شوم خود کامیاب گردیده اردوي بي نظيری که ما در آسیای ميانه صاحب آن بودیم را بازيربناي اساسي كشور از بين برد.

 با نگاه عمیقی به من گفت: به یاد داشته باشید که شما نسل جوان هستيد وروزي ما نباشيم شما ها شاهد خواهید بود که این پروژه با سقوط حکومت و حزب ما ختم نمي شود بلکه ادامه دارد ومنتظر بدترین فاجعه ها در وطن تان باشید.

در ادامه صحبت هایش درد دیگری را از حوادث مهاجرتش برایم قصه کرد که چطور وبا چه مشکل از کابل تا اینجا رسیده بود. بسیار جالب اما غم انگیز و تراژیدی بود که نوشتن آن برای فعلاً از قدرت قلمم بالا است وانشاالله بدون سانسور در کتاب هفت سال از یاد رفته روزی خواهم نوشت. بعداز گذشت سال ها که هیچ خبری از سرنوشتش نداشتم، در دوره حکومت آقای کرزی از طریق رسانه ها خبر شدم که ستر جنرال اسلم وطنجار، اغاز گر يك سرنوشت خوب يا خراب براي افغانستان، در کشور اوکراین جان را به جان آفرین سپرده است. افغان های مهاجر مقيم اوكراين باجمع آوری یک مقدار پول بعد از ادای نماز جنازه را دفن خاک کردند. این مرد افسانه ای که روزی شهرت اش جهانگیر بودوتانك حامل او به عنوان سمبول افتخار وقت به دروازه ارگ سلطنتي گذاشته شده بود وهزاران هموطن ما به تماشاي او ميرفت؛ با هزاران تانك ديگر دركوره ذوب آهن كشور همسايه ما دفن گرديد وخودش نيز به این سادگی در دیار مهاجرت وفات وبه خاک فراموشی سپرده شد . 

خداوند بزرگ مغفرت بکند.

یادداشت: من که تا این لحظه مشغول خوانش این بریدۀ خاطرات جنرال ملک بودم، مستمر و بی وقفه سروکله بسم الله محمدی و دیگرآقا زاده ها را به یاد می آوردم. ( مامون)