-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آبان ۲۸, چهارشنبه

از سلسله خاطرات عثمان نجیب

 بخش بیست و هشتم

حافظه ی بعید من برخلاف حافظه‌ی بعید قانونی صاحب بسیار فعال است.



تذکر:

روایات زنده گی من آمیزه یی است از شگفتی ها و ناشگفتی های حضور من از تولد تا روزی که اختتام می یابند.

برای رعایت امانت داری در انتقال روایات، پس از این نام کرکتر ها و شخصیت های حقیقی حقوقی مخالف و موافق از پدر مادر تا یک ره گذر و از یک مامور و سرباز تا رییس جمهور ها و وزرا با نام هایی در زمان آن وجود داشته اند و با احترام یاد خواهند شد. کسانی که زنده اند عمر شان دراز و جای رفته ها بهشت برین.

من روایات را برای جلوگیری از انکار به اقرار مانند هر راوی دیگر مستند و مدلل و نشانی گفتن هایی که وجود داشته اند همه گانی می سازم. 

کسانی که به نفی آن ها مستندی داشته باشند می توانند به رخ من بنمایانند.

باور من برای این نبشته ها فقط ٱگاهی از حقایقی است که هرگز انتظار نقل کردن آن ها به قول آقای عرفان از یک پادو نیست. آما سوگ مندانه و خوش بختانه حقیقت های تلخ و شیرین اند.

در پی هیچ چیزی جز گفتار حقیقت نیستم. 

محمد عثمان نجیب


بخش بیست و هشت:

محترم سید نورالله معاون جنبش ملی اسلامی افغانستان را در جوانی او شناختم.

حالات همه گی در آن روز های خاص پنجشیر من را با خود مصروف ساخته بودند و پنجشیر دیگر مکان استراحت آرام من و کله پاچه خوردن در کوه پارنده یا قدم زدن در بازارک نه بود.

پس از رفتن دوباره به قرارگاه صحرایی فرصتی بود تا همه سربازان و افسران آماده‌ی نماز خواندن و نان خوردن شوند.

من هم پس از فراغت، جریان حمایت از ماین روی جاده و حمایت نه کردن از ماین انحرافی از جاده ی اصلی آن هم در آن شن زاری که تصور آن هم نه می‌رفت را در ذهن ام دوران دادم. در آن شن زار امکان جا به جایی ماین ضد پرسونل (اصطلاح مرکب فارسی و انگلیسی) بسیار متصور بود. این که چرا آن ماین کلان سبز رنگ ضد تانک را آن جا تعبیه کرده اند، مشکوک بودم.‌

عبور وسایط جنگی زرهی و کلان از آن مسیر دشوار نه بود، اما وسایطی که تایر داشتند مانند گاز های ۶۶ و زیل های ۸ سلندره ی سبک و حتا یک نوع زره پوش( بطری چهل ) بد شکل ظاهری که توان راه رفتن در راه های عادی را نه داشتند

 کمی فکر کردم که با ورود به آن جا در تله و دام می افتادند.

از محاکمه ی وضعیت ( اصطلاح نظامی ) که در نبرد های ارتش امر مهم بود اثری دیده نه می شد. 

با توجه به تجارب اوپراتیفی هیچ عقل سلیمی قبول نه می کرد که آن ماین کلان در آن گوشه یی تنها و بی عبور تانک ها و وسایط جنگی سنگین به خصوص زنجیر دار بدون کدام دامی جا به جا شده باشد و به گروه های ماین روبی هم مزاحمتی نه شود تا آن را انفجار دهند و بر عکس ماین های روی جاده چنان محافظت شوند که گویی محافظین آن در آن محل حضور دارند. 

تحلیل من این بود که با آن کار سعی داشتند مسیر قطار را به شن زار کنار جاده بکشانند تا بتوانند همه را که امکان عبور آن ها محال و زمین گیر شدن شان قطعی بود یا از بین ببرند و یا هم به اسارت بگیرند.

من که به قول محترم عبدالشکور خان ضابط عسکر بودم، حیران ماندم دید گاه خود را چی؟ گونه برای محترم محراب الدین خان ( بعد ها شهید شدند )، ابراز کنم.  

مشکل بود و‌ است تا در میدان نبرد طرحی را ارایه دهی که نه از تو خواسته اند و نه صلاحیت آن را داری به ویژه که سرباز باشی و کدام حالتی به اساس طرح تو بیاید، قبولی دیدگاه سربازان یا افسران غیر مسئول رهبری امر بسیار نادر است. من لازم دیدم طرح خود را با محترم حمید الله خان که در پوسته کاملن آشنا شده بودم در میان بگذارم.

از ایشان خواستم تا اجازه بدهند تا نظر خود را از محاسبه ی اوپراتیفی بدهم و جانب احتیاط را رعایت کرده گفتم حتمی نیست که گپ من صد فیصد راست باشد، فقط یک برداشت از تجربه های من است آن هم در جبهه نه بل در دوران کار های عملی.

خوش بختانه قبول کردند که من نظر خودم را بگویم.

گفتم: 

( ... امنیت مین های  سرکه به خاطری می گیرن که قطار مجبور شوه و از راه ریگزار تیر شوه ای که باد از او چی میشه و چی می کنن؟ خدا میفامه... بهتر اس هر رقم شده همی مین های سرکه تصفیه کنیم... ).


حمیدالله خان گفتند: ( ... یادت اس که گفتمت پنجشیر آرام نمی مانیت؟ رنگ ته سیل کو پریده چرا ترسیدی؟...).

بعد ادامه دادند که با من شوخی کردند و نظر من را به قوماندان صاحب جبهه می گویند. ساعت شان را دیده و گفتند ( ... دو سات دگه مانده ای قطار بی سر و پایه سیل کو که ایستاده اس کل از ای ها باید شو تیر شون...). من که تا آن دم چنان وظیفه یی را نه دیده بودم، دچار سرگیچه و توهم شدم. اما چاره یی جز تن به تقدیر خدا دادن نه داشتم. 

حمیدالله خان رفتند خدمت قوماندان صاحب جبهه تا نظر من را بگویند. دیری نه گذشت که از گوتکه ( موتر کلان حامل امکانات بود و باش و رهبری فرماندهان صحرایی ) من را صدا زدند.

محراب الدین خان شوخی کرده، گفتند (... چی نظر داری حالی روز ما گشت که عسکر ما هم نظر میته... راستی من خجالت کشیدم و پشیمان شدم که با خنده ادامه داده و فرمودند‌...  مذاق کدم حمیدالله خان نظر تره به مه گفت... اما دلیل خوب نیست شما مردم بی از او سر هر چیز مشکوک‌ هستین از خود تان خدا خبر داره... ولی همی مین کلان ده او رقم جای مره هم ده چرت برده...). 

وظیفه دادند تا پیش از عصر یک بار دگر هم همان شن زار ها را بگردیم و کمی پیش برویم که چی چیزی کشف می شود.

تا ده دقیقه ی دیگر در یک اراده موتر زیل سوار شدیم، دو نفر صاحب منصب های محترم داخل موتر پهلوی راننده و من با دو سرباز دیگر در بادی موتر حرکت کردیم.

مسیر قرار گاه صحرایی تا آن ساحه ی کاری امنیت بود و تشویش نه داشتیم.

به دور تر از محل پیاده شده و از راه باغ خود را به محل ماین انفجار داده شده رسانیدیم.

حدود نیم کیلومتر  و بیش تر از آن همان ساحه ی شن زار را جست و جو کردیم و هیچ اثری از ماین دیگر یافت نه شد. اما دیدیم که وسایط نقلیه به بسیار ساده گی زمین گیر شده می توانستند، هر چند تانک ها که اول عبور می کردند راه می ساختند، اما عبور وسایط تایر دار ممکن نه بود. 

وقتی حمیدالله خان مطمئن شدند، برای من گفتند (... یک کار دگه تو بر ما کشیدی از مه می کنی دگه ده ای گپا غرض نگی بان خود قومندان می فامن و کار شان...). معذرت خواهی کردم و برگشتیم. حمیدالله خان برای ارایه ی گزارش رفتند و ما به بلنداژ آمدیم.

هدایتی را که از قوماندان صاحب آوردند همان بود تا به هر شکل شده سرک از وجود ماین های احتمالی تصفیه شود.

ما که عسکر بودیم‌ و تجربه ی جنگی هم نه داشتیم، خود راتقریبن کورکورانه مجبور به اجرای امر می دانستیم و کاری هم کرده نه می توانستیم.

برعکس گفتند که حرکت برای تصفیه ی سرک نزدیک های غروب خورشید و پسان تر از آن باشد. 

برای من که هر کاری تازه گی داشت، منتظر ماندم که هر کسی هر چیزی کرد مانند او عمل کنم.

چراغ های دستی و نور پرداز های مختلف سبک و سنگین در قرارگاه بود. 

جنراتور کار قطعه ی ما یک سرباز بسیار شوخ طبعی بودند. اصطلاح سیاسی ( اتوریته ) به هجو و شوخی ( اوتور اتورت ) می گفتند.

به هر کس یک چراغ های دستی متوسط دادند و برای من هم. در ضمن به من گفتند (... ما و تو سرباز هستیم هوش کو اتور اتورت پیش ای مردم خراب نه شوه...). پرسیدم نه فهمیدم. گفتند (... در وظیفه نه ترسی که ای مردم آدمه ریشخند می کنن... توکلته به خدا کو... ای مردم همه گی به دعا و خنده میرن میگن اگه خوش باشیم یا خفه مجبور هستیم بریم یا زنده میاییم یا شهید می شویم...). تشکر کرده گفتم (...توکل ما و شما به خدا, از طرف مه تشویش نه کو مه هم تسلیم تقدیر خدا هستم و از دگا کده زیاد نیستم...). 

تا رسیدن غروب خورشید کمی فرصت استراحت دادند ما.

استراحتی که نه می شد. 

مطالعات کم و بیشی که در مورد جنگ های چریکی داشتم در ذهن ام دور می زدند و فکر می کردم ما همه با چریک های همان زمان رو به رو هستیم که گاهی پارتیزان هم یاد می شوند.

تجربیات مدون و عملی نبرد ها نشان داده که فرساینده ترین جنگ های داخلی و یا خارجی همین نوع جنگ است. زیرا متعرض جنگ جو را به چشم نه می بیند، از اراضی و خطرات آن آگاهی نه دارد، تعداد و موقعیت دقیق و امکانات جانبی مقابل را نه می داند و خود در موقعیت محکوم به وارد شدن ضربه قرار دارد و جانب مقابل در بلند کوه ها بلند تپه ها یا در زیر زمینی های همواری مانند کندهار و شمال کابل و پهن دشت شمالی تا پل متک ( ...داستان آن در سلسله می آید...) که او متعرض را می بیند و نشانه می گیرد و هر کاری بخواهد با او می کند تا حذف اش کند.

من در یک گذر فکری افتادم که روزی با امکانات خوبی هر جا می رفتی و مهمان گونه دوباره می آمدی و حالا این جا هستی تا گام های تقدیر را باور کنی و با آن ها هم گام شوی.

یادم آمد از ادامه ی سفر طولانی کاری من در رکاب مرحوم رفیق حاجی محمد که از ولایت بلخ آغاز شده بود و داستان افتتاح پل حیرتان و عادت های کم نظیر شادروان رفیق کارمل را که شنیدن آن به ما تازه گی داشت. و در آن جا در بازارک پنجشیر خیالاتی شدم که واقعن چیزی به نام تقدیر وجود دارد. حافظه ی بعید من برخلاف حافظه‌ی بعید قانونی صاحب(... قانونی صاحب همه ماجرا های پیشا امروز از بن تا استعفای شان از کرسی وزارت داخله برای نمایش فداکاری به نفع کرزی صاحب و در اولین بار یاد کرد قهرمان ملی را فراموش کرده و در این اواخر طنز گونه هایی از آن روزگاران را روایت می کنند..‌.),  بسیار فعال بود و من را دوباره به گذشته ی سفر بلخ برد و یاد آوردم که

شب را در مهمان سرای امنیت ملی بلخ گذراندیم و هم کاران ما مصروف بودند، آن دو رفقای گارد امنیتی شاد روان رفیق کارمل هم با جمع دیگری جانب حیرتان حرکت کردند.

رفیق حاجی محمد مرحوم گفتند (... برادر کلان مه رییس کود و برق مزار شریف اس، ای مردم هم مصروف هستند، بیا می رویم ‌کود‌ و برق یکی دو روز بعد می آییم باز تنظیم می کنیم که چی کنیم...).

چون من تحت نظر ایشان کار می کردم، گفتم (... اگه اینجه رییس یا معاون صاحب ریاسته می بینی حالی یا هر وقت دگه باز خودت برو...). قبول کردند و رفتند دنبال گرفتن یک عراده موتر.

 ولایات بزرگ افغانستان مراکز زون ها و ادارات دولتی چهار یا پنج ولایت تحت مدیریت آن قرار داشتند که بلخ یکی از آن زون ها بود.

ما برای رفتن به جوزجان ضرورت هم کاری مقامات محترم در امنیت بلخ را داشتیم.

طبق برنامه رفتیم در ساحه ی زیبا و دل پذیر کود و برق.

به دلیل موقعیت وظیفه پی، یافتن نشانی منزل انجنیر صاحب سخی چندان سخت نه بود. 

بسیار لطف و محبت کردند.

عمر خود شان و خانه واده ی محترم شان دراز.

آن زمان ساحات رهایشی همه ولایات از یک زیبایی و روح افزایی خاصی برخوردار بودند.

عصر روز برای گردش بر آمدیم و همین گونه دو شب و روز را با محبت زیادی از میزبان گرامی ما گذراندیم.

امکانات موجود آن جا زمینه‌ی برقراری تماس مرحوم حاجی محمد را با مقامات رهبری ریاست امنیت ملی بلخ فراهم کرده بود. 

در روز دوم تماس شان با مسئولان محترم در بلخ تأمین گردید و خواهان انتقال ما به جوزجان شدند. 

پرواز ما به رغم تصادف نیک و کمک انجنیر صاحب سخی و لطف رییس محترم آن زمان امنیت ملی بلخ تنظیم گردید. تصادف این بود که عمله ی محترم یک جوره هلی کوپتر پلان رفتن به جوزجان را داشتند و تماس حاجی محمد مرحوم با رییس محترم اداره ی امنیت بلخ به موقع بود. 

میدان هوایی نظامی ده دادی نزدیک تر به محل اقامت ما بود و قرار شد، از آن جا پرواز صورت بگیرد.

با توجه به تجارب گذشته یی که من در سفر های مستقل وظیفه وی داشتم، برای مرحوم رفیق حاجی محمد توضیح دادم که پلان برگشت را هم دقیق بسازند. در ازدحام آن زمان سرنشینان هواپیما های نظامی باید تدابیر قبلی گرفته می شد.

به وقت محلی ۷ صبح میدان هوایی بودیم و پرواز صورت گرفت.

آگاهی قبلی شفری مسئولان محترم را متوجه ساخته بود که ما را در انتقال از میدان هوایی جوزجان ( آن زمان تنها  کوپتر ها در یک محوطه ی خاص و‌ تحت حفاظت نشست و برخاست داشتند ).

موتر موظف را زود تر یافته و خود را معرفی کردیم. راننده ی محترم سرباز جوان و خوش لباس با چهره ی جذاب و لهجه ی شیرین محلی و‌ خوش برخورد گفتند که مدیر صاحب عمومی ایشان را با ما توظیف کرده اند. موتر جیپ روسی جدید که آن زمان به همه ادارات دولتی توزیع شده بود.

میدان هوایی را به قصد مهمان سرای  تفحصات ( نام معمول محلی که بعد ها من مدت ها آن جا می بودم با خاطرات عجیب و غریبی که ان‌شاءالله خواهید خواند )،  ترک کردیم.

جوان قد بلند و لاغر اندام، نیمه خوش سیما و صمیمی با دریشی زیبا رنگ فولادی و دو سه تن دیگر در مهمان سرا ما را خوش آمدید گفتند. از وضعیت دانستیم که همان جوان محترم  مدیر عمومی اند.

خود را معرفی کردیم و با ایشان هم معرفی شدیم. همان حدس ما درست بود، در جریان معرفی دانستیم که آن دوستان دیگر یاور جناب مدیر عمومی، یکی دگر هم مدیر محترم بخشی اند که ما می خواهیم تازه اساسات آن را بگذاریم و نفر سومی محترم خیالی گل خان منتظم مهمان سرا بودند.

مدیر عمومی آن زمان سید نورالله خان بودند که بعد ها از هم راهان و معاون جنبش ملی اسلامی افغانستان تحت رهبری آقای دوستم مارشال امروز برگزیده شدند. و آقای دوستم از لحاظ تشکیلات جدید دفاعی اساس گزاری شده ی آن زمان تحت اداره ی ایشان بوده و بعد ها در ولسوالی سانچارک و حومه های دیگر در حال گسترش نفوذی بودند.

کار خود را از فردای رفتن شروع کردیم.

با توجه مسلکی بودن امور، لازم بود تا مفردات معینی برای کسانی که تازه در بخش مربوط گماشته می شدند توضیح گردد.

و ما به آن ترتیب چند روز را در ولایت جوزجان گذشتاندیم و محبت محترم سید نورالله چنان با ما بود. من با ایشان مدت ها ادامه‌ی آشنایی داشتم.

وقتی حوادث سیاسی و نظامی کشور دگرگون شد و البته در فضای قبل از آن هم روابط خاصی وجود داشت که هم مارشال صاحب دوستم و هم محترم سید نورالله همه را می دانند و کم تر کسی از رخ داد آن زمان اطلاع دارد تا این که شاهد تحولاتی بودیم. سلسله ی همه ی جریانات را تا آن جا که من می دانم و گاهی در آن ها حضور داشته در آینده های نوشتار مرور خواهید کرد... 

ادامه دارد...