-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آذر ۱۰, دوشنبه

آقای مزاری بدون همکاری مارشال دوستم هیچ بود

 

آقای محقق برای همه چپن و‌ لنگی دادند و به من یک قلم بسیار عالی و قیمتی.

نوشته ی محمد عثمان نجیب.



من با محترم بشیر علی نمابردار موفق رادیو تلویزیون ملی افغانستان، به همکاری آقای محقق و قرارگاه شأن در شهر مزارشریف، عازم و‌لسوالی چارکنت ولایت بلخ و زاده خودشان و‌ آقای مزاری شدیم.

دو شب بودیم و آن چه را نیاز ما بود نما برداری کردیم.

روز برگشت، گوسفندانی پیش روی ما آورده و گفتند به هر یک ما یک دانه ( اصطلاح عرفی ) است. 

آمدیم شهر مزار شریف و من در هتل بودم. نماینده یی از سوی استاد محقق آمد و‌ گفتند: (... استاد شما را به نان شب دعوت کرده پرسیدم, تنها مره گفتند نه با آن دوست فلمبردار تان و اگر کسی دیگره هم میگین مشکل نیس...). به وقت موعود من با محترم بشیر علی رفتیم.

دیدیم مهمانان دیگر هم هستند. استاد محقق با همه محبت کرده و در ختم مهمانی به همه دوستان چپن و لنگی دادند، نوبت من که رسید گفتند (...به خودت قلم لازم اس...) دست در جیب کرده و یک قلم خودرنگ قیمتی به من تحفه دادند ممنون شان. ( ... از آن روز تا حالا فقط دوبار ایشان را در مراسمی دیدم و از دور...). 

گفتند (...یک چپن خویش برای قبله گاه صاحب میتم از طرف مه بتی بر شان... قبل از آن جناب محترم دوستم هم یک صوب پوستین ابریشمین برای پدرم تحفه داده بودند، جریان را گفته و تشکر کردم، اما لطف کرده و گفتند ( ...تحفی پاچا صایبه می گیری از ما ره نی...) آن چپن را هم گرفته و با مهمانان مرخص شدیم.

زمانی گذشت و آقای دوستم به کابل تشریف آورده و در ارگ ریاست جمهوری جا به جا شدند. استاد ربانی شهید، سفری به ترکیه داشته و آقای دوستم به ایشان پیشنهاد کرد تا موضوع چند هزار بورسیه ی تحصیلی را که دولت ترکیه به جنبش ملی اسلامی افغانستان داده را حل کنند و همچنان استاد ایشان را تا برگشت خود موظف به سرپرستی مقام ریاست جمهوری کردند.

یکی از روز ها تصمیم رفتن شان به غرب کابل شد. محلی که رفتن به آن جا محال بود. کاروان بزرگی آقای دوستم را همراهی می کرد.

آقای مرحوم مزاری به گرمی از ایشان استقبال کردند. من به دلایلی که پیش خودم بود نه خواستم با آقای مزاری روبرو شوم و ایشان که نه من را می شناختند و نه سر مه واری آدم خبر بودند، ملاقات شان در جمع بزرگی از هر دو طرف و در داخل قرار گاه استاد مزاری برگزار شد. من در اتاق دیگر آواز شان را می شنیدم. طبیعی است که شنود من برای خودم مهم بود و شاید دیگران اصلن به آن اهمیتی نه می دادند. اول ایستادم و کمی پیش رفتم. چون همه من را می شناختند ممانعتی نه بود دهن دروازه ایستادم که آقای مزاری به آقای دوستم گفتند(...اگر حمایت شما نه بود مقاومت ما بسیار مشکیل بود...و ما ضرورت به تامین ارتباطات با خارج داریم که امکانات نه ده ریم...). گویی از محترم دوستم یک گیلاس آب خواسته اند.‌ 

سرپرست آن زمان ریاست جمهوری ( مارشال فعلی ) قیمت یک ( ستلایت را پرسیدند...) جواب بین هفتادهزار تا یک صد هزار دلار آمریکایی بود. گفتند (... فوری خریداری شوند تا مه کابل هستم برسه...). من دانستم آن گاهی که آقای مزاری از فیر سکات و اوراگان صحبت تهدید آمیزی می کردند، خاطر شان از جانب آقای دوستم جمع بود.

اما من تا زمانی که با آقای دوستم روابط داشتم و تا حالا که این روایت را می نویسم یک بار هم از دهن آقای دوستم نه شنیدم تا همکاری و پشتیبانی شان از حزب وحدت و آن سخنان استاد مزاری را یاد کرده باشند. همان گونه که تا امروز هیچ یک از رهبری هر دو شاخه ی ( خلیلی و محقق ) آن حمایت ها را نه تنها یاد نه کردند که سبب بقای شان شد، بلکه آقای معین سابق وزارت داخله که شاید آن زمان طفل شیرخواری بیش نه بود یک همکاری آن هم ثابت یا نا ثابت خود با آقای دوستم را یاد کرد و میلیون ها بار هم رسانی شد.

همین است تفاوت بین سنگینی گوسفند روغن دار و سبکی بز شاخ دار.

ادامه را در روایات زنده گی من بخوانید...