-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آبان ۲۵, یکشنبه

شاد روان ببرک کارمل بوت های شان را خود شان رنگ می کرد

 

از سلسله خاطره نگاری های عثمان نجیب

بخش بیست و ششم




 ماندگار!

روایات زنده گی من آمیزه یی است از شگفتی ها و ناشگفتی های حضور من از تولد تا روزی که اختتام می یابند.

برای رعایت امانت داری در انتقال روایات، پس از این نام کرکتر ها و شخصیت های حقیقی حقوقی مخالف و موافق از پدر مادر تا یک ره گذر و از یک مامور و سرباز تا رییس جمهور ها و وزرا با نام هایی در زمان آن وجود داشته اند و با احترام یاد خواهند شد. کسانی که زنده اند عمر شان دراز و جای رفته ها بهشت برین.

من روایات را برای جلوگیری از انکار به اقرار مانند هر راوی دیگر مستند و مدلل و نشانی گفتن هایی که وجود داشته اند همه گانی می سازم. 

کسانی که به نفی آن ها مستندی داشته باشند می توانند به رخ من بنمایانند.

باور من برای این نبشته ها فقط ٱگاهی از حقایقی است که هرگز انتظار نقل کردن آن ها به قول آقای عرفان از یک پادو نیست. آما سوگ مندانه و خوش بختانه حقیقت های تلخ و شیرین اند.

در پی هیچ چیزی جز گفتار حقیقت نیستم. 

              محمد عثمان نجیب


 بخش بیست و شش:


خوابیدن بی دغدغه در مکانی که بلد نیستی و مهمانی هم نه بردن ات چندان میسر نیست.

غلتیدم و تپیدم کمی هم خوابیدم.

به پهره داری در نوبت دوم بیدارم کردند،

تجارب قبلی در کابل که جنگ کم تر اما جنجال های زیادی داشت به یادم آمد. پرسشی در ذهن من تداعی شد که چرا؟ از دخول ما به پنجشیر تا آن زمان پهره داری من، آن همه سکوت و آرامش بود.

سکوت در نبرد های گوریلایی یا چریکی و بدون مواجهه ی مستقیم با طرف مقابل را آرامش قبل از طوفان می خوانند.

باز هم از خودم پرسیدم، استحکام یک قطعه ی مرکزی و شانه به شانه ی فرماندهی مرکز صحرایی است که حدود و ماحول خود را تأمین امنیت کرده، باقی زمان را به ماین روبی و راه سازی و پل و پلچک سازی و رفع موانع عبوری فرا راه تشکیلات ماتحت مرکز می پردازد و چرا؟حالا این پوسته را در این جا افزار کرده اند. پرسش های من در بعدها پاسخ خود را یافتند و دلیل مهم کافی نه بودن نیروی محافظتی بود.

زنده گی را از نظر گذراندم و ماشاءالله که پروردگار به بنده گان خود حافظه یی بالاتر از سرعت صدا داده است.

وقتی هر یک ما به گذشته ی خود بر می گردیم یا آینده را در نظر مجسم می کنیم، تا روی برگردانیم همه یی داستان عمر خود را خوانده ایم.

من و افکار من باز هم به کار های گذشته ام رفتیم، یاد آوردم که تا جان در تن داشتیم، جان کنی کردیم و هم کاران و هم رزمان ما در سراسر کشور و با تعهد خدمت به وطن اهدافی را دنبال می کردیم که حزب دموکرات خلق افغانستان برای ما آموختانده بود.

من موظف بودم با مرحوم حاجی محمد ( بعد‌ها معاون کادری ریاست سیاسی امنیت ملی) برای ایجاد دفاتر ساحه وی ولایت شمال مانند بلخ، تخار، جوزحان، بغلان، سمن گان و پروان به استثنای بدخشان و فاریاب سفر کنم.

انجام سفر های رسمی مانعی در پرواز ها نه داشتند، مگر عدم مساعدت اوضاع جوی.

مقام محترم ریاست با توجه به موجودیت و مرکزیت زون شمال در بلخ و زون شمال شرق در کندز هدایت دادند که اول به مراکز زون ها و بعد با استفاده از امکانات محلی به ولایات دیگر برویم.

برای آگاهی رهبری محترم ادارات محلی توسط اداره ی مخصوص ارتباطی شفری به ریاست آقای ژنرال صاحب محفوظ اطلاع رسانی شده و مراسله های رسمی تزیین شده به امضای یکی از مقامات ریاست عمومی امنیت ملی( غالبن محترم جمیل نورستانی معاون اول و شاد روان غلام فاروق یعقوبی معاون سوم ) هم از اسناد و ارتباط اصدار می یافتند که آقای اسحاق توخی آن را مدیریت می کردند.

مرحوم رفیق حاجی محمد در رأس و من در رکاب شان بودم. 

دیدگاه رفیق ایشان آغاز سفر ما رفتن مزارشریف و جوزجان بود که بر حسب آن پلان تطبیق شد. 

شب اول را در مهمان سرای امنیت ملی بلخ که در جوار ریاست آن موقعیت داشت گذراندیم. 

دیدیم گروهی از محافظان گارد امنیتی ریاست دولت هم آن جا حضور دارند و دهلیز و اتاق ها لگد مال گام‌ های آنان می شود و بوی خوشی از طعم قابلی ازبیکی فضا گرفته که نا خورده احساس خوشی می کردی.

رفیق مسئول مهمان خانه پس از آن که ‌با مرحوم رفیق حاجی محمد صحبت کرد، گفت به ما قبلن لیست مهمانان داده شده، اما متاسفانه به دلیل آمدن ناگهانی شمار زیادی از رفقای گارد ریاست دولت نه می توانیم اتاق مستقل برای تان بدهیم اما در هر اتاق چهار چپرکت خواب داریم می توانید با دو نفر از رفقای گارد یک جا باشید.

رفیق حاجی محمد مرحوم قبول کردند و‌ ما به یکی از اتاق‌ های مشرف به جنوب رهنمایی شدیم. داخل اتاق دو تن از رفقای گارد تشریف داشتند که پیش تر از ما آمده بودند و شناختی با هم نه داشتیم. 

معرفی شدیم.

یکی از آن ها که متأسفانه نام شان در ذهن من نمانده با قد بلند، موهای مجعد و سیاه تیره، چشمان زیبای سبز و رخسار شاداب و ریش تراشیده و لهجه ی گفتاری پهن دشت شمالی بزرگ و دیگری هم نه بیش تر و نه کم تر از ایشان اما با تفاوت ساختار مو و‌ قد و چهره و‌ رنگ جلد گندمی با لهجه ی گفتاری پشتوی شرق کشور با هم گرم صحبت بودند.

با ورود ما خللی در صحبت های شان وارد شد که معذرت خواهی کردیم و بی اندازه محبت کردند.

رفیق مهمان دار ما را معرفی کرده و خود برگشتند.

پس از کمی گپ و گفت، رفیق حاجی محمد مرحوم گفتند ( ... ببخشین که مزاحم گپ های تان شدیم...) بعد هم خود و هم من را به آن ها معرفی کردند. و همان رفیق اول با لحن بسیار انسانی گفتند که کی ها هستند و به چی منظوری آمده اند.

وقتی با خنده گفتند که فردا به خیر ما می رویم و جای تان کلان می شود. رفیق حاجی محمد مرحوم پرسیدند کجا می روید؟ نام خدا زیاد هم هستید. ایشان ( آرزو دارم نام محترم شان تا ختم این روایات یا پیش از آن به یادم بیاید...) جواب دادند که ( ... دو سه روز بعد پل دوستی حیرتان افتتاح می شود و رفیق کارمل آن را با رییس جمهور ازبکستان یا خود گرباچف افتتاح می کنند...).

من پرسیدم ( ... تهداب او پله پارسال (۱۳۶۱) ماندن و ده یک سال (۱۳۶۲) خلاص شد...؟ ) گفتند (...کم تر از یک سال تمام شد...). پلی و شهرکی که بعد اقامت گاه و مکان مرگ غریبانه اما عاشقانه ی آن یل اساطیری خلق نکو و خرد شد. گویی روح آگاه ساخته بود که روزی و روزگاری آن شهرک آرام گاه مدام شان می شود.

حاجی محمد مرحوم گفتند ( ... ما که در آمدیم سر رفیق کارمل گپ می زدین... اگه گپای تان محرم نیس که مام بشنویم...).

 همان رفیق اول گفتند (...قصی انسانی رفیق کارمله می کدم به اندیوال ما که هیچ وقت گارد ها امنیتی و زیر دست های خوده آزار نه می تن... ). رو به رفیق مقابل خود کرده و ادامه دادند (... یک صبح مه رفتم پشتش که تا دفتر برسانمش. در دهلیز منزل که داخل ارگ ای به مه کدام وظیفه داد که هیچ مربوط مه نه می شد بازام گفتم صبر کنین صاحب که مه ببینم کسی اگر اینجه نزدیک باشه... و‌ بر آمدم کسی ره نه یافتم زود پس داخل شدم که رفیق کارمل بالای چوکی شیشته و خودش بوتای خوده رنگ می کنه...فامیدم که مره به همی خاطر تیر می کد... تیز کوشش کردم که برس بوته از پیشش بگیرم گفت نی رفیق ... صبح که مقام نه باشه و شما نه باشین باز کی کار مره کنه... دگه ای که شما به خاطر ای کار ها نیستین وطن ماطل تان ای...). 

واقعن بغض عاطفه گلوی هر چهار ما را گرفت و نم اشک های ما چشمان مان را حلقه زد و بیرون پرتاب کرد.

آن شب هایی که سردی هوا در پنجشیر بیش تر شده می رفت، مخاطب راز ها و هم راز غم های من بودند.  

با خود گفتم وقتی رهبر چنین است. پس چرا؟ اجازه می دهد تا سود جویان و‌ مخربان شیطان صفت داخل دولت و حزب هر چی از دست شان آمد بکنند.

 خاطرات هر کسی در هر جایی دو هر زمانی و خاطرات من در پنجشیر و در کانون مخالفت علیه حزب و دولت و در آن تاریکی های تار و آن سیاهی های دراز شب من را به یاد گذشته های شان و شنیدنی ها در مورد شان می‌انداخت...

و اما،

شاد روان ببرک کارمل اسوه ی علم و مدنیت و‌ نماد پاکی وجدان بودند. بگذار نادان های خوش لباس هر چی دارند به تو بفرستند تو فراتر از خرد و وجدان آنانی.


ادامه دارد...