-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آبان ۲۹, پنجشنبه

فرمانده مسعود بازی اوپراتیفی زیادی انجام داد

 

من بعد ها در ولایت خوست چنان حرکت های مشابه را دیدم که به نوبت خواهید خواند.

از سلسله خاطره نگاری های عثمان نجیب - بخش بیست و نهم 



تذکر ماندگار!

روایات زنده گی من آمیزه یی است از شگفتی ها و ناشگفتی های حضور من از تولد تا روزی که اختتام می یابند.

برای رعایت امانت داری در انتقال روایات، پس از این نام کرکتر ها و شخصیت های حقیقی حقوقی مخالف و موافق از پدر مادر تا یک ره گذر و از یک مامور و سرباز تا رییس جمهور ها و وزرا با نام هایی در زمان آن وجود داشته اند و با احترام یاد خواهند شد. کسانی که زنده اند عمر شان دراز و جای رفته ها بهشت برین.

من روایات را برای جلوگیری از انکار به اقرار مانند هر راوی دیگر مستند و مدلل و نشانی گفتن هایی که وجود داشته اند همه گانی می سازم. 

کسانی که به نفی آن ها مستندی داشته باشند می توانند به رخ من بنمایانند.

باور من برای این نبشته ها فقط ٱگاهی از حقایقی است که هرگز انتظار نقل کردن آن ها به قول آقای عرفان از یک پادو نیست. آما سوگ مندانه و خوش بختانه حقیقت های تلخ و شیرین اند.

در پی هیچ چیزی جز گفتار حقیقت نیستم. 

محمد عثمان نجیب


بخش بیست و نهم:

آوا ها و افکار انسان پدیده های نه ترس اند و رک‌ و راست.

غرق در همان افکاری بودم که هدایت حرکت به سوی وظیفه ی ماین روبی را دادند ما.

این بار مجهز تر بودیم و با همراهی یک تانک سنگین وزنی که ابزار های خنثا سازی ماین ها را در پیشاپیش خود حمل می کرد و سنگینی آن ها کم تر از خود تانک نه بودند. آن ابزار ها فقط در حالاتی مورد استفاده می بودند که نیروهای ماین روب زیر آتش قرار می گرفتند و یا از خنثا سازی ماین های بزرگ عاجز می ماندند.

گروه‌ ما پیش تر از تانک بوده و طبق برنامه یی که وجود داشت تانک کمی دور تر ایستاد و هدایت شد تا برای احتیاط ساحه ی کلان تری را جست و جو کنیم.  به محل ماین تحت حمایت نیرو های فرمانده مسعود رسیدیم.

با وجود اضطراب، هر قدر نزدیک شدیم مورد حمله قرار نه گرفتیم تا مرحله یی که وسیله ی الکترونیکی و سیخ های جست و جو یقین ما را به موجودیت ماین کامل کرد.

برخلاف صبح آن روز، هیچ علامتی از حمایت ماین ها و انداخت سلاح که بیش یا سلاح های سنایپر و یا هم مانند او بودند دیده نه شد و ما هم تهدید نه شدیم. در نتیجه محترم اکبر خان که هر دو ماین را کشف کرده بودند به انفجار ماین تصمیم گرفتند زیرا تصور بیش تر به سیستم زنجیره یی ماین ها بود که می توانستند سبب تلفات سنگینی شوند. 

پس از انفجار ماین و مرمت دوباره ی همان قسمت جاده ( معمولن جغل و سنگ و خاک ), پیش رفتیم و گمان احتمالی ما درست بود. اگر فرمانده عمومی جبهه همان صبح انحراف از مسیر اصلی جاده به طرف شن زار را صادر می کردند، بی گمان زمین گیری بیش تر وسایط و نیرو های شامل قطار را در پی داشت که پلان جانب مقابل هم همان بود.

آن گاه من بیش تر به تعریف روش های جنگ پارتی زانی یا چریکی و فرسایشی پی بردم که از قبل چیز هایی پیرامون آن ها خوانده بودم.

فرمانده مسعود وقتی متوجه شده که قطار از حرکت صبح صرف نظر کرده و ماین روی جاده هم به حال خودش رها شده، او هم روش عمل خود را تغیر  داده  برای روبیدن ماین ها و عبور در مسیر راه از بازارک تا جنگلک و مقابل تنگی باد قول مزاحمتی و تهدیدی برای ارتش و پلیس ایجاد نه کرد و ما به راحتی از آن جا ها گذر نموده یا بهتر بگویم به ساده گی خودمان را داوطلبانه در حفره ی از قبل آماده ی فرمانده مسعود پرتاب کردیم.

محلی را که به نام تانک سوخته می گفتند با یک پیچ‌ (گولایی) از راست به چپ و عبور از بلندی جاده با ارتفاع بسیار بلند و لرزان و لغزنده گی دار جانب دریا  قطار و وسایط را به سوی آستانه هدایت می کرد. استانه یی که حد اقل تا نزدیک به شش ماه بودن من در پنجشیر دست دولت بدون تلفات و ضایعات به آستان او نه رسید. 

 آستانه بخشی از بازارک است و از لحاظ فاصله هم بسیار دور نیست، اما رسیدن به آن اگر ناممکن نه بود چندان سهل هم میسر نه می شد.

محترم ژنرال شرف الدین خان رییس ستاد (ارکان) سپاه و فرمانده عمومی جبهه که ممانعتی در راه ماین روب ها نه دیدند هدایت حرکت قطار از بازارک صادر کردند.

هر چند قطار با عبور از مناطق جنگلک و ملسپه تا باد قول ( من بیش تر واد خول شنیده‌ام ) بی درد سر رسید.

آن جا گیر افتادیم و تاریکی شب هم مشکل جدی دیگری شد، هر چند قطار باید شب هنگام عبور می کرد‌.

دوباره نوعی وضعیت دفاعی اعلام و هر بخش مکلف به حفاظت محدود ی خود شد. به ما امر کرده و در همان تاریکی شب به تطهیر ( اصطلاح مسلکی انجنیری و ماین روبی ) ساحه فرستادند ما. چراغ های دستی باید دزدانه روشن می شدند تا هدف قرار نه گیریم با مشکل تمام توانستیم حدود سه تا چهار صد متر را تطهیر کنیم. دگر مجال واکاوی و جست و جو نه دادند ما و با فیر های شمرده اما معلوم دار گلوله های نور افکن ( در عسکری مشهور به رسام ) مانع پیش رفتن ما می شدند. دست بلند آن ها بلدیت قبلی به ساحه و هدف بودن هر منطقه در آن بود. در پنجشیر وضعیت اراضی چنان  است که بیش ترین امتداد جاده یک پهلو به دریا دارد و یک پهلو هم به سلسله کوه های جانب چپ جاده زمانی که از کابل داخل پنجشیر می شوید. 

گلوله های تنگی باد قول دست از سر ما بر نه می داشتند تا این که باز هم به عقب نشینی کوتاه امر شدیم. فاصله ی کمی عقب نشینی کردیم و محراب الدین خان ( بعد ها شهید شدند ) گفتند باید در یک محل پنهان کوه طرف چپ یا شمال جاده پوسته و پهره داری افراز شود و صبح زود به تصفیه و تطهیر ساحه برویم.  ساعت های دو شب بود که صدای غرش تانک از مسیر آستانه همه را به خود متوجه ساخت. آن گاه هر کسی در گروه کوچکی تنظیم و از فرماندهان عمومی و فرعی تا سربازان فقط در فکر گذراندن شب بدون تلفات انسانی و عبور بی جنجال بودند و خواب در چشم کسی نه بود و همه نزدیک هم بودیم. پس از پرس و پال دانستیم که یک عراده تانک از آستانه به سوی ما حرکت کرده و گروه استحکام هم در پاک کاری ساحه از آن طرف بسیار پیش آمده اند. خطری در تصور نه بود. تانک در آن تاریکی شب راه عبور کرده و تا قرار گاه صحرایی در تنگی باد قول رسید. تانکیست جوان و رشید اما تنها از تانک پیاده شد. تقریبن همه استحکام چی ها او را حلقه کرده و پرسش های متداول راه را از او کردیم و من که هنوز زیاد بلد هم نه بودم فقط می خواستم بدانم که چی؟ گونه شد که او به آن جا آمده است. توضیح دادند (...که قوماندان صاحب جبهه با قوماندان ما در آستانه تماس مخابره یی گرفته که امکان تطهیر راه ره از اطراف آستانه بسنجن و تا جای زیاد همراه مه یک گروپ استحکام چی ها آمدن و‌ پس رفتن مه ای طرف آمدم قطار حرکت کنه مام از پشتش میرم. خطر مین نیس چون مه تیر شدم و خنده کنان گفتند کار شما ره می کدم... کل ما دعا کدیم که ضابط صاحب به خیر بروی ( تانکیست ها، راننده های سلاح های سنگین حرکی همه صاحب منصب ها و خرد ضابطان عزیز ما بودند...). آن جوان تانکیست از برادران هزاره ی ما و‌ چنان آراسته به زیبایی خلقت که گویی از ابنای بشر نیست خوش  و خوش حال طرف فرمانده عمومی جبهه حرکت کرد که در آخر قطار موقعیت داشتند. 

چند دقیقه نه گذشته بود که ما هم فکر کردیم کار ما تمام شد.‌ چون تانک از سرک عبور کرده و آسیبی نه دیده. 

حرکت قطار شروع شد و ما را به قرارگاه عقبی خواستند.

همه وسایط جنگی زرهی و موتردار باید با چراغ های خاموش عبور می کردند.  تعداد زیادی وسایط گذشتند و اما آتش گلوله بر آن ها را پایانی نه بود.‌‌ به دلیل عدم توقف قطار پندار ها آن بود که همه گی بدون جنجال گذشته اند و گلوله ها به آن ها اصابت نه کرده است، اما تشخیص اساسی در آن دل شب مشکل بود. 

تعداد زیادی وسایط عبور کردند که آن تانکیست جوان و رشید رفیعی جوانی و شهادت برگشته و گفتند (...مه هم پس می روم به خیر و به قومندان صاحب راپور خیریت دادم...). پس از خداحافظی حرکت کردند.

در مخیله و باور هیچ یک ما نه می آمد که تا چند دقیقه ی دیگر چی؟ رخ می دهد. زیرا اول او با تانک خود از همان راه آمد و بعد تعداد زیادی وسایط با وجود انداخت های مداوم عبور کرده و به سوی آستانه رفتند. کمتر از ده دقیقه رفته بودند که صدای انفجار مهیبی همه جا را تکان داد و باقی قطار که از دنبال تانک حرکت کرده بود توقف کردند و شب هم از نیمه ی کامل گذشته بود. 

همه فهمیدیم که تانک را ماین زده است. ولی همه به خصوص صاحب منصب های با تجربه ی استحکام حیران بودند که چی گپ شده است. آقا گل خان کوهستانی که استحکام چی ماهری بودند و در وظیفه آمده بودند به محراب الدین خان گفتند که (... صایب ای مین فوگاس بوده و برقی... نوعی که از مواد انفجاری قوی با جا به جایی مهمات انفجاری دیگر و یک سیستم برقی سیم لچ و‌ قابل تعامل کیبلی ساخته می شوند و در عرض کامل یک جاده نصب می شوند و با تصادم به آهن چین تانک یا وسایط جنگی زرهی چین دار انفجار عظیمی را بر پا می کنند...).

ادامه دارد...