-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آبان ۲۱, چهارشنبه

روایات زنده گی من/ بخش بیست و یک

 

ماندگار!

روایات زنده گی من آمیزه یی است از شگفتی ها و ناشگفتی های حضور من از تولد تا روزی که اختتام می یابند.

برای رعایت امانت داری در انتقال روایات، پس از این نام کرکتر ها و شخصیت های حقیقی حقوقی مخالف و موافق از پدر مادر تا یک ره گذر و از یک مامور و سرباز تا رییس جمهور ها و وزرا با نام هایی در زمان آن وجود داشته اند و با احترام یاد خواهند شد. کسانی که زنده اند عمر شان دراز و جای رفته ها بهشت برین.



من روایات را برای جلوگیری از انکار به اقرار مانند هر راوی دیگر مستند و مدلل و نشانی گفتن هایی که وجود داشته اند همه گانی می سازم. 

کسانی که به نفی آن ها مستندی داشته باشند می توانند به رخ من بنمایانند.

باور من برای این نبشته ها فقط ٱگاهی از حقایقی است که نقل کردن آن ها به قول آقای عرفان از یک پادو نیست. اما سوگ مندانه و خوش بختانه حقیقت های تلخ و شیرین اند.

در پی هیچ چیزی جزء گفتار حقیقت نیستم. حتا اقرار و انکار و‌ تایید یا رد آن.

         محمد عثمان نجیب


روایات زنده گی من.

بخش بیست و یک.

افکار دور هم چنان بر من چیره می شدند و به یاد آوردم که ترینا پس از ختم امتحانات سالانه پیش از این که صنف و مکتب را ترک کنیم کتاب چه ی من را به دست گرفته خواست تا در دهلیز صنف برویم.

در آن مکتب ما یک ساختمان عصری داشت که به شمول دفاتر اداری فقط چند صنف محدود دیگر در آن جا به جا بودند. صنف های دیگر در پیاده خانه ی ( اصطلاح مروج عرفی ) کهنه ساخت و جدید ساخت فعال بودند که گاهی ریزش باران های بهاری مشکلات (چک چک) باران استادان و شاگردان را زیاد می ساخت و آخرین صنف ابتدایی ما یکی از همین اتاق در جنوب حیاط حویلی بود.

( پس از نزدیک به پنج دهه در آلمان با یک دوست هم وطن خود معرفی شدم. محمد رحیم خان هی می گفت مه بچی ده مزنگ هستم. پس کند و کاو کاری از کیستی ایشان، دانستم که مالک همان مکتب ما آن ها یا پدر محترم شان اند و گفتند اهل غزنه هستند اما مانند هر باشنده ی دوم کابل از محل دیگری به کابل کوچیده اند).

دنیا با اتفاقات عجیبی که دارد غیر قابل پیش‌بینی است.

در دهلیز گفتم دختر روز آخر مکتب و همه گی ما در حال رخصت شدن هستیم چی گپ اس که کتاب چی مره تا حال نگاه کده بودی؟ یادم هم رفته بود. با لبخندی گفت (... اینه جور اس نه خوردیمش...) و از لایه یی آن یک نامه را کشید که در نصف صفحه ی یک ورق کتاب چه نوشته شده بود.

تا بگیرم گفت (...خودم برت می خانم...). بخش اول آن نامه ی پر مهر دل گرمی دادن من برای کامیابی در امتحان سالانه بود و بخش دوم آن مواردی بود که کم و بیش شکل گرفته بود اما متاسفانه پایا نماند. و انشاءالله دلایل کشنده ی روح آن هم در امتداد این روایات و در موقع آن باز گفته خواهند شد اگر عمر باقی بود.

ما رخصت شدیم و با استادان گرامی خود هم خداحافظی کردیم و به دعوت لیلا و انجیلا دو خواهر هم صنف ما تصمیم گرفتیم تاهمه گی نزد زرغونه جان استاد محترمه ی مان برای عذر خواهی برویم و بعد مکتب را ترک کنیم. دیدم این جا عقل آن کامل تر از ما بچه ها بود قبول کردیم و همه ی ما دوباره طرف اداره رفتیم.

دلیل عذر خواهی دوباره ی ما این بود که هنگام فوتبال بازی صنف ما در یکی از ساعات تفریح توپ با شوت عبدالرزاق هم صنف ما ( ... که بعد ها جنگ خونینی هم با نجیب یکی از هم دوره های مکتب ما کرد... و‌ در آن هم به دلیل گمان بد خود، خودش ملامت بود. ولی در آن سن و سال و در مکتب ابتداییه آن گونه جنگی اصلن قابل تصور نیست. امتیاز آن ها نسبت به ما ها داشتن جثه های عظیم و تنومند بود...) مستقیم به روی استاد که نزدیک کانتین شور‌ نخود می خوردند اصابت کرد علاوه از آن که استاد بسیار شدید ضربه دیدند همه ی آن چی در کاسه ی شان بود و نه بود به روی مبارک شان پاشیده شد. با آن که در همان زمان همه معذرت خواهی کردیم و استاد گرامی ما هم با گذشت ما را عفو کردند، اما متأسفانه تا حال هم که یادم می آید خجالت می شوم هر چند عمدی و قصدی در کار نه بود.

 باز هم استاد بزرگی نشان داده ما را نه تنها عفو کردند که سر هر یک ما را بوسیدند و چنان بود که استادان گرامی آن زمان در جامعه از وقار و پرستیژ و حیثیت بالایی برخوردار بودند و سطح تربیتی جامعه هم بلند بود و ارزش استادان را می دانستیم.

پارچه های امتحان ما را یک ماه بعد می دادند.

من دوباره مصروف کار در دکان کاکا رحیم شدم. 

چند روز گذشت و کاکا رحیم با همان ژست وطنی صدا کردند (... او بچه بی بی حاجی برت زنگ زده بود بشیر هم گفته چند روز ده پیشش بری چطو می کنی...؟).

گفتم اگه اجازه اس مه کت بی بی حاجی تلفنی گپ بزنم؟ 

بی بی حاجی خواهر بزرگ حاجی صاحب عبدالغفور که با پدرم نزدیک تر از برادران و خواهران به هم بودند. در نه بود پدرم و حاجی صاحب عبدالغفور من مدتی از طرف شب برای پاس داری از عمه ام بی بی حاجی مرحومه در شش درک کابل می رفتم. داستان های عجیبی است در این ماجرا های دنیایی. بی بی حاجی من را مکلف ساخته بودند که اگر وقت برسم باید شام و خفتن و صبح و اگر ناوقت برسم خفتن و صبح را حتمی در مسجد زیبای محله ی شان ادا کنم. با آن که خواب های جوانی بسیار سنگین اند و حتا من در خواب چنان لت خورده ام که وقتی بیدار شدم، هم زیر دست های ماشاءالله سنگین مادر قرار داشتم و جریان را بعد ها خواهید خواند. با آن هم همه ی ما نسل گذشته از پدران و مادران و بزرگان خود ممنون هستیم که با وجود همه ی سختی ها و دشوار گذری ها ما را برای یافتن هدایت به مساجد و عبادات ملزم به رفتن می ساختند. تا زمانی که پدرم در کشور می بودند هر صبحی را در آغاز با خوشی و در صورت تعلل با زدن پاها به هر گوشه ی بدن ما بیدار شدن ما را حتمی می ساختند. حالا خود ما هم همین روش را با فرزندان خود داریم.

من به بی بی حاجی زنگ زدم گفتند (... بچیم امروز کمی وخت بیا که جای میریم...). گفتم اگه کاکا رحیم اجازه بته می آیم. با کاکا رحیم گپ زدن با تعجب دیدم کاکا رحیم از من شکوه می کنند. دقت کردم که می گویند ای بچه حالی جوان شده کاکلک می زنه و خنده کنان می گویند که زن دلش شده ... ) و‌ دانستم که برای من اجازه ی رفتن می دهند.

عصر آن روز من را اجازه دادند و رفتم شش درک. 

ملی بس های جدید با نظم و یونیفورم خاص و پاک و تکت های حمل و نقل شهری و گاهی هم سرویس های شخصی با ازدحام کم جمعیت و همه خوبی شهروندی که سزاوار یک شهر زیبا است با لگد مالی جاده های کابل مردم را تا ناوقت های شب جا به جا می کردند.

بی بی حاجی آماده بودند، طرف شهر حرکت کردیم. در نبش جاده ی منتهی به منزل بی بی حاجی شان شخصی از برادران هزاره ی ما، (...نانوایی نانبایی...). داشتند که همه گی می شناختندش. بی بی حاجی برای او گفتند (... بیادر مه به خیر کت بیادر زادیم شار میریم تا پس بیاییم دو تا نان روغنی خوبش برش پخته کو...). کاظم خان با محبت گفتند که من را می شناسند و حتمی نان روغنی خوبش برایم می پزند. 

از شهر برای من یک جوره کلوش خریدند و همان جا داستان کلوش خریدن کاکای مرحوم من یادم آمد. 

برگشتیم و نان روغنی را گرفته خانه رفتیم. در سراچه ی خانه ی شان یک مدیر صاحب با همسرش زنده گی داشتند که همسر شان بسیار مغرور بودند و آن ها یک تلویزیون ۱۲ انچ بادی زرد سیاه و سفید داشتند. 

من تا دیری تلویزیون را نه می شناختم. و پس از برگشت اولین سفر پدرم از ایران روزی که خود شان قصه ی تلویزیون را برای کاکای مرحوم من می کردند پرسیدم که تلویزیون چی است پدرم شکل ظاهری و ساختاری آن را برای من توضیح دادند و من دانستم که تلویزیون چی است. 

جایی می رفتند تلویزیون را نه به خاطر من بلکه برای خود بی بی حاجی آوردند. با وجود تمایل جدی که داشتم بی بی حاجی از قبول کردن آن اجتناب کردند.

آن گاه نشرات تلویزیون ملی افغانستان آزمایشی بود.

در گذر خیالات بودم که صدای حمیدالله خان صاحب منصب ما طلسم باز گویی های ذهن من را گسست.

حمیدالله با قد میانه و چشمان سبز و رخسار سرخ و سفید دارای طبع شوخ بودند.

بعد ها با ایشان بیشتر معرفی شدم.

گفتند ( ... از خیال پلو بر ٱی که پهره داری شروع شد...).  

چنان غرق گذشته شده بودم که نه دانستم زمان چی گونه گذشت؟

کلاشینکف را که برای من داده بودند‌ برداشته و گفتم چی کنم صاحب؟ 

خندیده گفتند (... مه بازی می کنم تو دول بزن... چی می‌کنی؟ پهره هستی ترصد ( دیده بانی کو مه هم کتیت هستم که خو نه بریت میگن بچی شیر و پراته هستی...). با خوش رویی با من پهره کردند. یک ساعت کم و بیش گذشته بود گفتم من بلد شدم شما بروید. گفتند نه بعد از تو اکبر اس و او که بیدار شد مام خو میشم...). من اصرار کردم که بگذارید تا خودم بلد شوم و عادت کنم. پذیرفتند و رفتند. چند دقیقه بعد از رفتن شان فضای تاریخ وهم انگیز بر من حاکم شد و با دعا ها و درود ها هر سو می رفتم. اما واقعن ترسیدم. قصه های حملات نیروهای جانب مقابل بالای نیروی های ارتش و در مجموع قوای مسلح کشور شنیده بودم. 

هدف من از نیرو های جانب مقابل مخالفین مسلح نظام سیاسی آن زمان است که دولت آن ها را اشرار می خواند و خود شان پرچم جهاد را بلند کرده بودند و مجاهدین گفته می شدند.

مجال فکر کردن نه بود که به گذشته بروم و به قول منصب دار محترم پوسته (پاس گاه) خیال پلو می زدم.

هوای سرد کوه و سردی طبیعت پنجشیر زمستان ایستاده گی را دشوار می ساخت اما چاره نه بود سر انجام یازده شب شد و من اکبر خان سرباز را بیدار کردم. او بسیار آدم عالی بود در روایات بعد می یابید که گاهی به عنوان فرشته ی نجات هم من را از جنجال های میرنده و کشنده رها کرده. خداوند همراه او و فامیل محترم اش باشد.

اتاقک های سنگی با آن که همه مجاری نفوذ هوا را داشتند اما با آن هم گرم بودند. من که از اول زنده گی خنک خور بودم غنیمت بود.

وقتی آمدم به جای خود، خندیدم و توصیه ی دکتر صاحب حرم ضیایی یادم آمد. آن جا نه مادری بود که روجایی را اتو می کرد، نه مادر های مجرد و نه همسر های عروسی شده ها بودند که متوجه عضو خانه واده ی خود باشند. آن جا نه طبیعت رحم داشت و نه جنگ هر دو طرف. 

خواب ام نه برد و باز هم به گذشته ی خود برگشتم. کمی دل گیر شدم و بعد با حود گفتم پروردگار در هر شری یک خیری را به بنده های خود روا داری دارد. بیماری جلدی من بسیار جدی بود که حالا در دوران کهولت نزدیک به شصت ساله گی هم سری به ما می‌زند.

پدر یادم آمد که دور چندم ایران رفتن شان بود. گویی صدای واقعی استاد گرامی عبدالشکور حمیدیار از چهارده زمین که ایشان سکونت داشتند همان شب به گوش من رسید و بی ربط هم نه بود.

پس از یک ماه به گرفتن نتایج امتحانات رفتیم.

شور و شوق و هیجان هم راه با دلهره و روان پریشی روح هر یک ما را سرگردان ساخته بود. 

آن روز و آن ساعات ما همه در قطار ها ایستادیم و استادان ما همه سلاطین گونه اما مهربان و مهربانو بر بلندای همان صفه ایستادند. آخرین بار سرود ملی آن زمان توسط شاگردان صنوف ششم مکتب به رهبری محمد ناصر، اجرا شد.

سر معلم صاحب برای فارغان و رونده گان از مکتب موفقیت خواستند و اشک های غمگنانه ی خدا حافظی با صنوف ششم در وجود همه کس حتا شاگردان صنوف پایان مروارید گونه سرازیر بودند.

آشکارا می دیدیم که استادان عزیز ما همه به سختی جلو بغض گلو های شان را می گیرند. بعضی که هم شادی فراغت یک دور شاگردان شان را نوید می داد و هم جدایی دختران و پسران شان را که به رسیدن شان تا آن مرحله‌ی درسی و موفقیت خون دل ریخته بودند‌.

توزیع اطلاع نامه ها یا پارچه ها آغاز شد. همه اول نمره ها را به غیر از صنف ما بالای صفه خواستند. حیران ماندیم چی گپ شده، من از هراس نتیجه ی چهارونیم ماهه فقط به کامیابی تن داده بودم. 

به دلیلی که پدرم نه بودند و آن شور انگیز ی در من مرده بود. 

به تصور من که اگر من نه باشم اخترمحمد یا محمد عمر یکی شان اول نمره هستند. صدای سر معلم صاحب بلند شد که محمد عمر دوم نمره ی شش دال بیاید بالا. 

دانستم که از ردیف پریده ام. اما همه یک صدا گفتیم اول نمره کی اس؟ استاد شاه جهان چیزی در گوش سر معلم صاحب گفتند, نفس در سینه های صنف ما تنگ شده بود و آواز سرمعلم که جمله ی مقدم را موخر و جمله ی اخیر را اول گفتند من را کاملن مأیوس ساخت که از نتیجه ی عالی ماندم. سر معلم صاحب گفتند ( ... پارچی اول نمری شش داله کدام خویشای شان برده. این اول نمره گی لعنتی به کی رسیده هنوز نه فهمیدیم. سر معلم صاحب یک باره مرا صدا کرده و گفتند ( .‌‌.. بیه بالا او شوخ شیطان... رفتم ... گفتن اول نمری شش دال عثمان اس که هم خانه را در داده و هم مکتبه...) مرا در آغوش گرفته و با نوازش پدرانه به من دیدند که گریه آرامم نه می گذارد. همه استادانی که حضور داشتند و همه صنفان هم مکتب های ما بسیار محبت کردند و‌ شانس من این بود که پارچه های دیگران داده شده بود و کم در آخر مجال جولان داشتم.

اول نمره ی بی پارچه.

سر معلم صاحب گفتند که در دفتر پارچه نه دارند باید از بازار خریداری کنم که نمرات من را برایم برسانند. به سرعت و دوان دوان خانه ی مامایم رفتم که می دانستم مادرم آن جا است. گفتم بوبو جان پس اول نمره شدیم. گفتن کو پارچیت؟ گفتم باید پارچه بخرم پارچی مه خو آغایم چیره کده بود. دو روپیه دادند و رفتم که سر معلم و انیسه جان و شاه جهان و صدیقه جان در اداره هستند.

استاد گرامی شاه جهان عاجل به رسانیدن نمرات شروع کردند و استادان دیگر با مهربانی گفتند‌...( ... آخر پس گرفتی اول نمره گی ره مبارک باشه... سر معلم صاحب گفتند از پیش ما خو میری و اول نمره شدی ده مکتب سید جمال الدین معرفی می شوی.

شوخی ته کم‌ کو که کدام استاد لتت نه کنه...) پارچه را گرفته و به شوخی گفتم (...اینه صاحب یک عاینک یک چشمی سرخ هم دارم. همه ی شان خندیده و گفتند آدم شدنی نیستی دگه ...). وقتی متوجه شدم که استاد شاه جهان هم عینک دارند فهمیدم که گپ خطا خورد و گپ استاد ها به همان منظور بوده. و خدا بهتر می داند که اهل کینه و کنایه های جدی نیستم و شوخ طبعی کردم. هدفی هم نه داشتم غیر از شوخی. با همه خدا حافظی کرده و با پارچه ی یک چشمه ی معیوب ناکام و اول نمره دوان دوان خود را نزد مادرم در خانه ی برادرش رساندم. 

ادامه دارد...