-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آذر ۳, دوشنبه

چهل سال است که پیکر شهید و سوخته دفن می کنیم

 

از مجموعه خاطره نگاری های عثمان نجیب

بخش سی ام:



روایات زنده گی من آمیزه یی است از شگفتی ها و ناشگفتی های حضور من از تولد تا روزی که اختتام می یابند.

برای رعایت امانت داری در انتقال روایات، پس از این نام کرکتر ها و شخصیت های حقیقی حقوقی مخالف و موافق از پدر مادر تا یک ره گذر و از یک مامور و سرباز تا رییس جمهور ها و وزرا با نام هایی در زمان آن وجود داشته اند و با احترام یاد خواهند شد. کسانی که زنده اند عمر شان دراز و جای رفته ها بهشت برین.

من روایات را برای جلوگیری از انکار به اقرار مانند هر راوی دیگر مستند و مدلل و نشانی گفتن هایی که وجود داشته اند همه گانی می سازم. 

کسانی که به نفی آن ها مستندی داشته باشند می توانند به رخ من بنمایانند.

باور من برای این نبشته ها فقط ٱگاهی از حقایقی است که هرگز انتظار نقل کردن آن ها به قول آقای عرفان از یک پادو نیست. آما سوگ مندانه و خوش بختانه حقیقت های تلخ و شیرین اند.

در پی هیچ چیزی جزء گفتار حقیقت نیستم. 

محمد عثمان نجیب.


من نه دانسته نزدیک جسد‌ یک شهید خشک پناه گرفتم.

 

بخش سی ام:

پس از انفجار مهیبی که همه‌ی ما دانستیم خطرناک بود، ما را در همان نیمه های ناوقت شب برای کشف جریان و هم چنان تطهیر ساحه فرستادند.

مرگ در یک قدمی هر کسی قرار داشت و هر گاهی ممکن بود نوبت یکی از ما ها برسد. دلیل هم تاریکی مطلق شب، خطر وجود ماین های ضد پرسونل و انداخت های هدف مند به سوی ما بود. در حرکت شدیم سوی ساحه ی انفجار که به طرف آستانه بود. وسایط نقلیه یی قطار ایستاده ناشی از انفجار ماین هم به خود شان مشکل ساز و هدف نمایان بودند و هم برای ما مانع جست و جوی ماین ها.

اما قدر مسلم این بود که تا آن ساحه دیگر ماینی وجود نه داشت و نیروهای فرمانده مسعود (قهرمان ملی) گلی را به آب داده بودند.

گروه ما را به دو دسته تقسیم کردند، من شامل گروهی بودم که به جانب راست قطار ایستاده یعنی جنوب جاده مشرف به دریای پنجشیر حرکت کردیم. 

چند متری پیش نه رفته بودیم که اولین موتر منحرف شده و سقوط کرده به دریا را دیدیم، ساحه یک بلند روی دارد که از سطح دریا بسیار بلند است.

یکی از راننده ها که از زیر آتش گرفتن قطار سراسیمه شده و موتر از اراده اش خارج گردیده به دریا سقوط کرده، گروه بان ما موضوع را در مخابره گزارش داد تا گروه تخلیه کاری را که قرارگاه برای شان هدایت می دهد انجام دهند. 

به دلیل روشن بودن چراغ های عقب واسطه که پسا سقوط به طور نیمه عمودی با زمین برخورد کرده بود تشخیص می شد که سقوط خطرناکی بوده و احتمال زنده ماندن راننده بسته به یک معجزه ی خدایی بود. ما به حرکت ادامه دادیم و این بار هدف غیر مرمی های آتش زا مشهور به رسام قرار گرفتیم. 

به مشکل حرکت کردیم و هنوز نه می دانستیم که محل آن انفجار در کجا است؟

تا رسیدن ما چهار عراده موتر سقوط کرده به دریا را دیدیم و گروه بان ها راپور آن را از طریق مخابره می فرستادند. 

در آخرین موردی باید پیش می رفتیم، دیدیم یک عراده موتر تانکر حامل تیل دیزل هدف اصابت گلوله قرار گرفته و تیل نه چندان فراوان از آن به سرک می ریزد و از راننده خبری نیست این موتر به دست چپ ما جانب کوه بود.

گویی همین واسطه وسیله ی نجات ما از مرگ شد.

به ما هدایت دادند تا به هر ترتیبی شده سوراخی را پنهان کنیم که به اثر اصابت گلوله موجب ضایع شدن تیل می شد.

همه به آن مصروف شدیم که انفجار های پی در پی آرامش نسبی شبی نزدیک صبح و بی خواب ما را برهم زد و تعداد زیادی از همکاران ما شهید شدند. 

به هر ترتیبی که شد آن سوراخ را مسدود کردند و راننده را می پالیدیم و نه یافتیم.

هدایت دادند که تا آرامش کامل انفجار ها در جاهای مان باشیم. 

آتش انفجار ها نشان می دادند که فاصله ی چندانی با آن نه داریم. دیگر کاملن متیقن شدیم که آن انفجار اول از تانک همان جوان رشید وطن بوده و انفجار های اخیر هم مهمات و گلوله های داخل تانک بودند که یکی پی دیگر منفجر می شدند.

صاحب منصب های محترمی که ما را اداره و هدایت می کردند و تجارب خوب گذشته ی جنگی هم داشتند به نتیجه رسیدند که دیگر کاری از ما ساخته نیست و مطابق هدایت مرکز فرماندهی صحرایی باید بمانیم که روز شود.

هر کدام بر گشتیم به محلات اولی خود و من هم پشت یک بلندی نه چندان کارا در جانب راست جاده به طرف دریا جا به جا شدم. طرف چپ من جاده کمی عرضانی تر و هم چنان یک واسطه ی قطار توقف داشت که راننده ی آن هم بود.

وقتی خواستم کمی تکیه کنم، خوابی که نه بود و اضطراب زیاد و‌ خون و آتش پیش چشمان و فکر آن جوانانی که با موتر های شان در دریا سقوط کرده اند و ده ها پرسش دیگر هر یک ما را ناراحت می کرد و لشکر صبح بر قشون سیاه آن شب تیره و تار غلبه کرده می رفت. کم کم روشنی حالت ناشناسی بود که از کوه آن سوی دریا ( جنوب ) ما را آماج تک فیر های سنگین قرار دادند که هدف بیش تر شان قطار ایستاده شده بود. (.. بعد ها قطار ما در کنرها ایستاد و همه به خواب رفتیم اما خوش بختانه آماج قرار نه گرفتیم...). داستان در جای آن روایت می شود ان‌شاءالله. 

من هم که همه چیز برایم نو بود فکر کردم مانند دیگران در همان جا که هستم پروت ( اصطلاح جمع نظام عسکری ) کنم. و چنان کردم.

به مجرد پروت کردن بویی غیر عادی دماغ هایم را آزرد، چنانی که از توان و برداشت آدم بلند بود. فکر کردم که چرا این بو را در اول آمدن نه من و نه هم راهان من حس نه کردیم. با آن که به صبح فاصله ی زیادی نمانده بود، چراغ دستی خود را بسیار با عجله به سوی محلی که بوی می داد و من به آن نزدیک بودم انداختم. تصویر حقیقی و هول ناکی دیدم، جسد شهید و خشک شده ی یک سرباز لاغر اندام قد میانه. واقعن بسیار ترسیدم، عاجل به محترم آقاگل خان راپور دادم. گفتند بیا طرف ما و تا روشنی صبر کو. آن ها پایین تر از ما اتراق اجباری کرده بودند، رفتم نزدیک شان و ماجرا را گفتم. حدس من آن شد که او تنها نه بوده و شاید جسد های دیگری هم باشند یا شاید همان تانک نا آگاهانه کدام جسد شهید را زیر زنجیر های خود خرد کرده باشد یا چرا دولت آن جسد شهدا را انتقال نه داده و همین چیز ها زیاد.

روشنی همه گیر شد و‌ همه ی ما ساحه را دیدیم که نشان می داد در ظرف کمتر از ده ساعت چی حالی کشیده و بوی دود و باروت سوخته گی و شهادت فضای عادی محله را تغیر داده و میله ی تانک حریق شده از دور معلوم می شود و سر به فلک کشیده است.

اولین کار ما آمدن به طرف آن جسد شهید بود.‌ (...وقتی آن را دقیق دیدم به یادم آمد که محمد انور رفیق ما در امنیت ملی کندهار شهید شده و سوخته بود، وقتی ما به آکادمی علوم طبی رفتیم، در سرد خانه ی آن بیمارستان سراغی از جسد شهید رفیق انور نه یافتیم. هم کاران ما فکر کردند که شاید هنوز او را انتقال نه داده باشند. جدول شهدا را دیدیم که نام او است و‌ سفری که از شهادت او رسیده بود درست بوده. اما جسد کجا بود؟ پرسش همه ی ما شد. بیرون سرد خانه و‌ اطراف آن گشت زنی کردیم تا معلومات دقیق به دست بیاید. حامد ( بعد ها کرزی صاحب او را جنرال ساخت که داستان دل چسپی دارد...) صدا کرد: ( اینجه صندوق های تابوت واری چندین تا سر به سر مانده گی است...) عقب ساختمان سرد خانه. همه ی ما دویدیم و رفتیم سر اولین صندوق دراز را باز کردیم که جسد شهید رفیق انور بود.‌ قابل درک است که در ان آن لحظه انسان چی می کشد؟ حس کنج کاوی ما زیاد شد و همه صندوق ها باز کردیم، جسد شهدای پنج صندوق آخر از تعداد زیادی صندوق هایی که آن جا بودند را چنان خشک شده دیدیم و مشکل بود باور کنیم در چنان مرکز بزرگ صحی و چنان امکانات این گونه برخوردی با شهدا شود.

با شتاب به مسئولان محترم اطلاع داده و جنازه ی رفیق انور را برای شست و شو و کفن کردن داخل محل معینه انتقال دادیم.

آن دوست مسئول گفتند: ( از بسی که شهید زیاد می آید ما اصلن نه می فامیم که چی وخت آمده و ده کجاس...) همه ی ما کمک کردیم و آن پانزده صندوق را در ساحه ی دید موظفین بخش قرار دادیم که خود شان گفتند...).

فکر کنیم چهل سال است ما فقط جوان و‌ جنازه دفن می کنیم. بعد ها روایتی از ولایت خوست دارم که شخص خودم و همکاران ما جنازه های بی شمار شهدا را مانند چوب و ذغال در موتر های ( گاز ۶۶ ) به بیمارستان نظامی ولایت خوست انتقال داده ایم.‌..). این که هزار ها تن در دو سوی جبهات رها شده اند را کسی نه می داند.

طبق هدایت مقامات جسد را در گوشه یی جا به جا کردیم و بعد بخش صحی آن را انتقال داد. این هم زمان بود با عقب نشینی وسایط برای عبور تانک جر که باید آن تانک سوخته را از روی جاده بردارد. 

همه فکر کردیم که ‌چطور آن جنازه در تردد وسایط آن شب و قبل از آن آسیب نه دیده یا کسی متوجه آن نه شده است؟

بعد فهمیدیم که داشتن عرض زیاد سرک در آن منطقه و گوشه بودن خود شهید از جاده ی عمومی و شاید هم احتیاط راننده ها در هنگام روز یا روشنی چراغ های موتر ها که به وقفه ها روشن و خاموش می کردند از عوامل حفظ آن باشد. 

ما راه خود را ادامه دادیم و دیدیم که راننده ی مفقود شده ی تانکر تیل هم پیدا شده و مرمت کاری وطنی موتر خود را که هم کاران شب هنگام انجام داده بودند به دقت می بیند. به جواب پرسش گروه بان ما گفت: (... پیش روی مه چند موتر ده دریا. افتید تانکه مین زد راه بند شد و تانکر خودم مرمی خورد چون دیزل بود نه سوخت مام ترسیدم و رفتم ده قرارگاه خو‌ کدم...).

ما هم‌چنان رفتیم تا نزدیک تانک رسیدیم.

من گفتم (... چطو سر ما و‌ شما انداخت نه می کنن؟ شو تا صوب خو نماندن ما...) شکور خان که برای دیدن ساحه آمده بودند تا تانک پل انداز یا تانک جر از قطعه ی تانک را برای باز کردن راه بیاورند و عقب نشینی موتر هم به همان دلیل بود، گفتند: (... ضابط عسکر آغا به خیالم جان آرام نه می فاریت. ده پالوی جسد شهید خشک شده خو دادیت دگه چی کنن...).

گپ شان جدی بود. 

وقتی تانک را با آن سنگینی و با آن منهدمی دیدیم به اصطلاح عام (قوت) از سر ما پرید. 

قله ی تانک به اثر شدت انفجار اول و بعد انفجار مهمات داخل خودش کاملن از بدنه ی تانک جدا شده و خود تانک به نوع دراماتیک و بی باور به پشت چپه شده و قله با میل تانک بالای سینه ی آن افتاده بود، عجیب منظره هول ناکی بود که نه در باور می گنجد و نه در داستان و اما متاسفانه واقعی بود.

آقاگل خان راپور دادن از مخابره را شروع کردند که محراب الدین خان (بعد ها شهید) گفتند: (... مه حرکت کدیم خودم‌ میایم...). 

ایشان هم پرسیدند و اثری از تانکیست جوان معلوم نه بود و حفره ی ایجاد شده ی ناشی از انفجار در زیر تانک امکانات زود هنگام حل معضله را دشوار ساخته بود و محراب الدین خان گفتند (... تانکیست حتمی سوخته و خاکستر شده که هیچ مالوم نه می شه..) راه حل را از شکور خان پرسیدند که مسلکی تانک پل انداز و تانک جر بودند. ایشان گفتند: (... ما و شما ده طرف پایان استیم و چقری زیر تانک از بالا اس رام نیس که مه کت تانک بالا برم غیر ای که تانک جر از آستانه بیایه و مام از پایان ده دریا تیله کنیمش...). همان بود که به ما هدایت برگشت به قرارگاه صحرایی را دادند. وقت باز گشت موتر های واژگون شده را دیدیم که یک تانکر بنزین هم در بین شان بود. و به طرف راست آن وسایط دیگر سقوط کرده و‌ پیش تر از آن ها به طرف بازارک در کنار دریای پنجشیر و در یک بلندی چهار جسد شهید از صاحب منصب و سربازان که در دست دو تن شان هم ساعت های شان بود. امکانات پایان شدن در آن جا از محلی که ما بودیم اصلن میسر نه بود و کشیدن آن ها فقط یک آرامش کلی می خواست و نیروی هوایی.

این گزارش را هم به محل فرماندهی صحرایی دادند و تا ما آمدیم آن جنازه ی که من نا فهمیده در پشت آن گرفته بودم را هم انتقال داده بودند. فرضیه ی شهادت آن ها در یک زمان زیاد قوت گرفت...


ادامه دارد...