-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آبان ۲۰, سه‌شنبه

در نادانی مدتی رنج بردم و حق السکوت دادم


روایات زنده گی من!

بخش بیستم

نوشته ی محمد عثمان نجیب.



از تقسیمات تا مشاجره ی فرمانده با مشاور و رفتن ما به پنجشیر آگاه شدید.

کوه پارنده درست بالای مرکز صحرایی سپاه در بازارک بود.

در میان ما که گروه جدید بودیم و تحت سرپرستی حمیدالله خان به پاس گاه پارنده رفتیم، من به صورت کامل نابلد بودم و همه چیز برای من شگفتی آور می نمود. 

پناه گاه سنگی با اتاق نما های لرزان و ریگ باران و پوشش هایی با امکانات همان محله و همان زمانه، فضای خوش گواری که با وجود سردی هوا دل پذیر بود، ساحه ی باز بدون مانع برای چشم انداز در زیبایی های طبیعت پنجشیر تا دور دست ها، محل پخت و پز با امکانات دیگ بخار و چوب همه و همه من را به جدل می بردند. با کاکا عبدالقهار آشنای بیش تر شدم و او را آدم محترم و صمیمی یافتم. گفتم ما و شما چند نفر سرباز هستیم  بعد از ای آب را به نوبت میاریم. آب کوه دارنده از پاس گاه ما تا چشمه ی خروشان آن جا فاصله ی زیادی داشت. 

کاکا عبدالغفور به مهربانی گفتند (... او آوردن زور تو نه می رسه زیر بانگی و ای پیپ ها گور میشی اوه هر گاه و په گاه خودم می آرم...). دیدم که در عین ساده گی و اما بدون آگاهی چی گونه تک‌ واژه های ناب فارسی را در گفتار خود به کار می برد. سرگرم  گفت و گو بودیم که ابراهیم خان گفتند نان تیار اس. در آن روز پرکار و خسته گی راه کابل تا پنجشیر و بالا شدن به پاس گاه مجالی برای ما نه مانده بود. چاره یی هم نه داشتیم. داخل اتاقک فرمانده پاس گاه شدیم و شوربایی را بسیار مزه دار پخته بودند خوردیم.

در جریان نان خوردن فرمانده پاس گاه هدایات و رهنمود های خود را برای بیداری و پاس داری و هوشیاری را به ما داده و رو به من کرده با لهجه ی تخاری شان گفتند (... اکه امشو تو ره پهری اول گرفتیم که بلد شوی. مه یا ابراهیم خان یا شکور خان یکی ما کتیت می باشیم ... خنده کرده ادامه دادند که نه ترس خدا مهربان اس..). گپ و گفت ما ادامه داشت و در پی هجوم لشکر شب، روشنایی روز هم آهسته آهسته جا خالی کرده و عقب می نشست تا از دیده ها پنهان شود.

گفتند پاس داری ( پهره ) از ۹ شب شروع و ۴ صبح ختم می شود. و توضیح دادند که پهره دار اخیر آب گرم برای وضو تیار می کند و چای جوش کلان را برای چای آماده می کند. 

در اولین ساعات رفتن به پاس گاه دانستم که مواظبت قرارگاه از ما زیاد است.

من که در عین حال (...شکم دوست ..) بودم دانستم که در تهیه و پخت و پز غذا و نان خشک دست باز داریم. 

هر چند من در وظایف قبلی خود هم رتبه افسری بریدمنی داشته و وظایف زیادی را انجام داده بودم اما آشنایی با محیط و ماحول در شب اول و در فضای متفاوت وظیفه وی کمی دلهره آور بود.

همه در چهار سوی پاس گاه پرسه می زدند یا نشسته بودند. 

من هم کمپلی را گرفته و در محلی که برای خودم با دیگر سربازان پاس گاه تدارک دیده بودم روی دوشک نشستم. چهار نفر سرباز سه خردضابط و یک افسر تشکیل آن پاس گاه بود.

از همان دقایق اول که کاکا عبدالقهار را دیدم، حس معنوی پدرانه از وجود شان داشتم و‌‌ پدرم که در مسافرت ایران بودند یادم می آمدند. گفتم هر ترتیبی شود من نوبت پاس داری ایشان را اجرا می کنم. با اکبر و ظاهر که بعد ها در  پنجشیر شهید شد مشوره کردم. گفتند تا حالی ای رقم کار فقط در زمان مریضی های خاص اتفاق می افتد. به قول آنان کار یک روز و دو روز نه بود.اما من مصمم بودم و آن قبول کردند که دو ساعت پهره ی کاکا قهار را بین خود تقسیم می کنیم. در این هنگام ظاهر مرحوم که به اساس سابقه داری در خدمت اش کمی خود را بالاتر و برتر از ما می پنداشت میان گپ ما دوید و گفت (... کاکا قهاری ره که مه می شناسم قبول نه می کنه...). خوب تصمیم را به کاکا عبدالقهار گفتم و خواهش کردم که بپذیرد. 

آن کهن سال  با همت و آن نماد شهامت و شجاعت به شوخی برای من گفتند (... خیر ببینی کاکا جان خودت پیر شدی مه جوان هستم هر کس کار خودم کنه ... و ادامه داد ده عسکری دل سوزی فقط وخت مریضی یا زخمی شدن اس...). وقتی قبول نه کردند هر کس مکلف به سپری کردن دوره ی دو ساعته ی پاس داری شد.

 من تا رسیدن به وقت اولین بار و اولین روز نوبت پاس داری ام که باید خارج از قرارگاه دایمی قطعه ی خود و در سفر انجام می دادم فرصت داشتم. 

بر سبیل عادت چای سیاه زیاد می نوشم و هرگز چای سبز نه نوشیده و نه می نوشم. کسب اجازه کردم برای چای دم کردن. فرمانده پاس گاه گفت اگر آب جوشیده باشد خوب و اگر نی تاریکی زیاد شده میره آتش افروزی سبب نشانه گیری پاس گاه از طرف مقابل می شود. ابراهیم خان گفتند آب جوش است. چای سیاه را دم کرده و نشستم.

غرق ماجرای زنده گی خودم شدم و یک بار دیگر حکایت پدر و مادرم از خسر مرحوم کاکایم یادم آمد که گفته بودند، ان‌شاءالله من 

نه می میرم و پشکی هستم و پشک خود را می گذرانم.

در فکر فرو رفتم که تنزل و تطور زنده گی میثاق هم دلی و پیمان با همی با هیچ کسی نه دارد و بر مقتضای حکم تقدیر توسن مراد می تازد و در پی سود و ضرر کسی نیست.

آخرین سال آموزش ما در مکتب بری کوت یادم آمد و ماجرای تلخ ناکامی و سرخورده گی های زنده گی من.

مجبور بودم برای جبران گناه ناکامی ناخواسته ی آزمون چهار و نیم ماهه کمی تلاش کنم. 

دانش آموزان صنف ششم مکاتب ابتداییه پس از موفقیت به نزدیک ترین مکتبی معرفی می شدند که در آن محله می‌بود. در صورت کسب نتیجه ی کامیابی صنف ششم، من هم باید به مکتب جدیدی می رفتم.

 آزمون های سالانه ی صنف ششم ما مقارن سفر دوم پدرم به ایران بود, البته پارچه ی ناکامی امتحان چهارونیم ماهه ام را پدرم پاره کرده بودند.

آزمون ها سپری شدند و آخرین آزمون دینیات بود که محترمه عالیه جان با قد متوسط و وزن ماشاءالله بسیار سنگین اما خلق مادرانه شاگردان شان را می آموختاندند. 

با آن که اختر محمد از چهارونیم ماهه به بعد کفتان صنف ما بودند، اما در روز آخر امتحان سالانه کمی بیماری داشت معلمه صاحبه همراه با استاد محترم قاری صاحب عبدالرحمان خان که معلم قرآن کریم ما هم بودند، مشترک با امتحان دینیات را گرفتند. به منی ناکام هدایت دادند تا به نوبت شاگردان را صدا کنم. امتحان به پایان رسید و باید آخرین نفر که من بودم هم امتحان می دادم. 

یک باره استاد گرامی عبدالرحمان خان صدا زده و گفتند ( ...عثمان بچیم برو تو یک آذان بتی..).

من شروع کردم به آذان گفتن و چیزی را که در کتاب خوانده بودم با چیزی که از مسجد یاد گرفته بودم، تفاوت داشت. پرسیدم معلم صاحب آذان کتابی بگویم یا مسجدی؟ استاد عبدالرحمان گفتند (...کتابی و مسجدی چی داره برو کتابی آذان بگو...). 

درکنار های دینیات زمان ما اذان ناقص چاپ شده بود و من به همین دلیل و دلایل فراوان دیگر دو ماه و اندی قبل نوشتم که حتا مرده های مسئولان سیستم درسی دوران سلطنت و جمهوریت داود خان باید محاکمه شوند. 

من اذان کتابی را با دو بار الله و اکبر شروع کردم که مورد اعتراض ملیحی از سوی استاد گرامی عبدالرحمان خان قرار گرفته و ( ... سیل کو دو‌ دفعه الله و اکبر میگه ...) من. گفتم اسناد اذان کتابی همی است و در عین حال محترمه استاد عالیه هم گفتند (... راست میگه ده کتاب دو دفعه اس...).

به این گونه هم امتحانات ما ختم شدند و هم دوران آموزش ما در آن فضای پر مهر استادان و هم صنفان و هم دوره ها و هم مکتب ها.

قبلن با عبدالصبور یکی از هم صنفان ما در مورد موضوعات مختلف صحبت کرده بودیم. یکی از آن موارد تبصره ی ما در مورد پدر محترم استاد عبدالرحمان خان بود که کتاب پشتو را برای ما تدریس می کردند. من شنیده بودم که پدر محترم استاد عبدالرحمان نطاق هستند. همین جمله را برای صبور گفته بودم.

معنای نطاق را هم نه می فهمیدیم و حرفه یی نطاقی را هم نه می دانستیم. 

عجیب ملکی داریم و داشتیم متعلمین صنف شش یا ۱۲ و یا ۱۳ سال داشتند به صورت عموم نه می فهمیدیم که نطاق چی است؟ 

این گفتار من به عنوان یک حربه ی جدی تهدید از سوی عبدالصبور علیه من عرض اندام کرد.

یکی از روز ها کاری داشتیم و چون نزدیک خانه ی صبور شان عقب آرام گاهی به نام میران پاچا بودیم و چاشت بود، با اصرار صبور به خانه ی شان رفتیم.

قبل از آن گفتم بیا خانی ما بریم تو مادر اندر داری سرت قهر نه شه. گفت نه. 

رفتیم شوربای مزه داری خوردیم که به قول صبور از شب گذشته بوده است. اما هر دوی ما فهمیدیم که سیر نه کردیم و این جفایی بود که من ناخواسته به صبور روا دیده بودم.

پس از نان روانه ی مکتب شدیم. در داخل صنف صبور برای من طعنه داده و گفت (... عثمان بچیم همو قه شوروا بود او رام تو خوردی گشنه ماندیم...). قصه های عادی همان زمان مکتب. گفتم به زور بردی مره. کم کم حوصله ی صبور به سر آمد. دوران نا پخته گی های زنده گی هم لذتی دارند.

   صبور یک باره گفت مه استاد عبدالرحمان را میگم که تو هم با دختر های صنف و مکتب دست می دهی و هم پدر شه نطاق گفتی. 

 باری به پیش نهاد برخی خواهران ما تصمیم گرفتیم تا وقت آمدن و رفتن مکتب مصافحه داشته و بچه و دختر ها با هم دست بدهیم. 

ما که هنوز از آزادی های مدنی و حقوق شهروندی چیزی نه می دانستیم، فکر کردم نطاق گفتن کسی و دست دادن با دختر ها جرم محسوب می شود و به همان دلیل تقریبن به صبور تسلیم شدن تا به استاد مخصوصن به دلیل نطاق خواندن پدر شان چیزی نه گوید.

با آن هم صبور تاب نه آورد و هر دو موضوع را به استاد گفت که به نظر ما جرم بود. 

دیدم عکس العمل استاد گرامی ما نه تنها منفی نه بود بل که بسیار مهربانانه هم بود. 

استاد در هر دو مورد برای ما توضیحات داده گفتند که در پوهنتون ها ( دانش گاه ها و دانش کده ها بیش ترین محصلین با هم دست می دهند و هیچ مدعا و مقصد منفی نه دارند‌.

در مورد نطاقی پدر محترم شان گفتند که نطاقی چی گونه یک حرفه و یک عمل کرد علمی است دست یاب هر کسی نه می شود.  متأسفانه من نام و نخلص آن ها را فراموش کرده ام و به گمان ام پژواک صاحب یا همین گونه چیزی بود.

نفس راحتی کشیدم و گفتم در مدت طولانی رنج بردیم تا صبور شکایت نه کند. کاش وقت شکایت می کرد.

ترینا هم صنف من مدت زمانی پیش از من خواسته بود تا یک کتاب یا کتاب چه یی خود را برای او بدهم. این که او چی می خواست اول نه می دانستم. کتاب چه یی از خودم را برای او دادم.‌ تقریبن فراموش اش کرده بودم.‌

چند روز قبل از آزمون ها کتاب چه ی من را آورده و به من گفت کتابچی ته در دهلیز بیرون برایت می دهم.


ادامه دارد...