-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آذر ۶, پنجشنبه

حکمت یار قاتل خون آشام و مدسس

از سلسله خاطره نگاری های عثمان نجیب

بخش سی و یکم:





تذکر!

روایات زنده گی من آمیزه یی است از شگفتی ها و ناشگفتی های حضور من از تولد تا روزی که اختتام می یابند.

برای رعایت امانت داری در انتقال روایات، پس از این نام کرکتر ها و شخصیت های حقیقی حقوقی مخالف و موافق از پدر مادر تا یک ره گذر و از یک مامور و سرباز تا رییس جمهور ها و وزرا با نام هایی در زمان آن وجود داشته اند و با احترام یاد خواهند شد. کسانی که زنده اند عمر شان دراز و جای رفته ها بهشت برین.

من روایات را برای جلوگیری از انکار به اقرار مانند هر راوی دیگر مستند و مدلل و نشانی گفتن هایی که وجود داشته اند همه گانی می سازم. 

کسانی که به نفی آن ها مستندی داشته باشند می توانند به رخ من بنمایانند.

باور من برای این نبشته ها فقط ٱگاهی از حقایقی است که هرگز انتظار نقل کردن آن ها به قول آقای عرفان از یک پادو نیست. آما سوگ مندانه و خوش بختانه حقیقت های تلخ و شیرین اند.

در پی هیچ چیزی جز گفتار حقیقت نیستم. 

محمد عثمان نجیب


  بخش سی و یک:

پس از آن نقل و انتقال نامکمل، محاسبه ی اوپراتیفی اوضاع توسط فرماندار کل صحرایی و فرماندهان محترم ماتحت چنان شد که وسایط باقی مانده به محل امن عقب جبهه فرستاده شوند و در ایجاد یک مساعی مشترک با فرماندهی صحرایی آستانه، جاده از وجود تانک منهدم شده ی غیر قابل باور و انتظار پاک شود که ما اثری از وجود تانکیست شهید آن هم نه یافتیم.

برای گروه ما آماده گی مجدد برای رفتن در محل دادند که با تانک پل انداز یک جا پیش برویم و تانک ماین روب از آستانه بیاید و نقطه ی تقاطع هم همان محل قبلی بود. 

قطعه ی استحکام به دلیل وظیفه یی که داشت مکلف به ریختن جعل و ریگ یا خاک بالای اجساد شهدای گمنام کنار دریا شد. نگرانی ما از ریختن جعل بالای اجساد به آن عمق زیاد دریا از سرک و به حیث یک انسان که هر لحظه امکان برابر شدن هر کدام ما به عین سرنوشت و یا بدتر از آن میسر بود فزونی داشت. محراب الدین خان گفتند (... از ای که کدام حیوانی گوشت های شان را بخوره و خدان تا حالی چی رقم شدن و ما تنا سینه های شانه می بینیم انداختن جغل و ریگ چاره ی کار اس... دلیل امنیتی و هراس از هم پاشیده شدن اجساد حین بر داشتن شان بود اگر جرثقیل به کار استخدام می شد. هدایت دادند که تا نیم ساعت دیگر باید با بیل و‌ کلند برویم و از فرستادن وسایل کلان که اهداف کلان بودند خود داری کردند.

ما موقتی در یک چهار دیواری مخروبه درست مقابل تنگی باد قول و جانب جنوب سرک و جانب شمال دریای پنجشیر جا به جا شدیم. 

همه فکر کردیم که یک چهار دیواری محض است و زیاد ترین طول و عرض آن درست به مساحت یک مهمان خانه ی بیست نفره بود از ورودی بی دروازه و پست آن داخل شدیم، من به طرف مقابل ورودی داخل اتاق رفته و در یک محل کوچک صفه مانند نشستم و همه ی تعدادی که بودیم از راست به چپ تا ختم دیوار دو عرضانی نشستیم. 

حسین علی یک نوجوانی که هنوز بیست ساله نه بود و‌ نه می دانم به کدام نوع شامل خدمت عسکری شده بود، بی مقدمه به من گفتند(... مه خنک خوردیم کمی افتو اس مره پالویت جای بتی. من هم موافقه کردم. چون دیدم که او از لحاظ سن خرد تر از من و از لحاظ سابقه هم تازه آمده بود و همان لحظه برادرانم در نظرم آمدند.

دیدیم هر دوی ما در آن محل تنگ بوده نه میتانیم، من در جای حسین علی رفتم و او در جای من نشست. تمام آن حالت پنج دقیقه را دربر نه گرفت تک صدای فیر سلاح سنای پر (... وقتی گلوله از ان فیر می شود رعب آور است و فکر می کنید از پهلوی من فیر شده است...) همه ی ما را تکان داد و گلوله مستقیم به گردن حسین علی اصابت کرد و او نقش زمین شد. همه گی جگر خون شدیم و هر کس می گفت اجل او ره کش کد و هر چی دل شان بود گفتند که چرا آن جا آمدیم؟ چرا پروت نه کدیم و چرا چرا زیاد.. اما سودی نه داشت.

ضابط محترم صحی آمدند ‌و‌ دیدند او در کوما عمیق رفته و به فرمانده قطعه گفتند (...اگه طیاره زود بیایه و‌ کابل یا چاری کار انتقالش بتیم شاید خوب شوه... ولی وضعش بسیار وخیم اس...). 

همه آن جا را ترک کرده بودند، من و سه سرباز دیگر همراه با ضابط محترم صحی ماندیم و‌ حسین را با عقب نشینی به محل امنی انتقال دادیم. با آن که هنوز روز نیمه ی کامل هم نه شده بود اما متاسفانه طیاره نیامد و آواز ضجه ی ( بنگس ) حسین علی دل هر یک ما را آتش زده می رفت و من در میان همه خود را مقصر فکر می کردم (... احساس انسان که گاهی صدای وجدان هم می شود عجب حکمتی دارد...) با آن که تقاضای او را همه ی ما دیده بودیم که از سرما به گرمای آفتاب و در جای من آمد. به هر حال همه گی من را تسلی دادند که تقصیر تو نه بود و نصیبش بود خدا مهربان اس که جور شوه... اما حسین علی هرگز جور نه شد و با همان ناله های خاموش بی فریا‌د به خواب ابدی رفت و شهید شد.

مخلوقات عجیبی هستیم و پیچیده گی های خلقت ما را درک نه می کنیم.

پرسش های مکرری داشتیم که چرا؟ فقط یک بار فیر کردند و‌ چرا؟ اجازه دادند که فرار کنیم، چرا؟ در وقت دیدن تانک سوخته مزاحمت زیاد نه کردند و‌ چرا های دیگر...

به هر حال کاروان زنده گی ادامه دارد و در آن حالت که توقف خودکشی بود.

ما را فرستادند تا بالای اجساد شهدای گمنام خاک بریزیم، هنوز دو سه بیل نه انداخته بودیم که به دلیل شدت فشار پرتاب ریگ و جغل بالای اجساد، هر چهار ما احساس وامانده گی کردیم و دست های ما نه برای نیت سوء که برای احساس از اذیت اجساد توان کار را نه داشتند. از بالا به دقت دیدیم و گفتیم حتا اگر برای جلوگیری از تعفن در منطقه هم می بود، مردم محل یا نیرو های مسلح بومی آن ها را دفن می کردند. اما هیچ راه دست رسی به آن ها نه بوده و افتادن یک جایی آن ها آن هم تخته به پشت و آن پرسش‌ های بدون پاسخی است که تا حال در ذهن من و به گمان یقین هم کاران عزیز من در آن زمان خطور دارند. رفتیم و تا امروز نه می دانیم چی شد...؟

وقتی دوباره به محل اصلی برگشتیم، دیدم با آن که همه ی ما خسته و مانده هستیم و مرگ در کمین ما است، اما در چهره های هیچ کسی غیر از اندوه شهادت تانکیست قهرمان و حسین علی نشان دهنده‌ی ترس نه بل که گویای روحیه ی هم چنان  بلند است و کسی تلاش نه دارد به بهانه ی انتقال جسد شهید حسین علی خود را پیش بکشد. 

محراب الدین خان برای احسان الله (... بعد ها شهید شده است اما در بیش ترین وظایف هم یک جا بودیم ...) هدایت دادند که جنازه را به همراه من، اکبر و ضابط محترم صحی الی بازارک انتقال دهند و چرخ بال ها می آیند پس از اکمالات جنازه را انتقال می دهند.

آمدیم به قرارگاه صحرایی، اما آرام نه بودیم. 

من زیاد فکر کردم، که چرا روس های خوابیده در آن جا و با چنان امکانات خیره کننده به کمک ارتش و پلیس و امنیت ملی افغانستان همکاری نه می کنند و خوابیده اند. آن ها درست مانند امروز آمریکایی ها خوابیده بودند و نیروهای بومی تلفات سنگینی داده می دادند.

از همان جا بود که من تشخیص ‌دادم‌، آن ها همه استثمار گران اند و انسانیتی به غیر از اهداف اصلی خود نه دارند و شعار ها فقط برای بقای خود شان و فریب اذهان عامه است و بس.

وقتی یادم آمد که محترم دگروال عبدالرحمان خان فرمانده قطعه ی استحکام آن مشاور بی آب رو کرد که شاید در وطن خود شوروی سابق خاک روبی هم نه بوده باشد، گفتم خیر ببینه.

جنازه را در نزدیک میدان چه یی انتقال دادیم که برای نشست اضطراری و زود برخواستن چرخ بال ها آماده شده بود.

از آن جا به بعد مسئولیت محافظان ساحه بود که تخلیه و بارگیری چرخ بال ها را انجام بدهند.

بر گشتیم قرارگاه و چای جوش کرده خوردیم تا شب فرا رسید و پهره داری شروع شد. من هم پریشان شده می رفتم. 

 مدت زیادی بود از کابل آمده و‌ خبری از خانه واده ی ما نه داشته و فقط یک خطی فرستاده بودم. خودم را مصروف می کردم. در مطالعات آفاقی و جانبی خود یافته بودم که روان پزشک ها برای جلوگیری از واگیری افسرده گی ها و ملالت ها تغیر افکار مضر و سعی برای خنده کردن حتا اگر به زور هم شده بخندند. آن جا و آن حوادث دیگر مجال خنده برای ما نه می داد. 

در کشمکش ذهن و برای حال آن زمان بودم که یک باره داستان قادر جاوید از زبان مرحوم عبدالصمد مومند یادم.

بازارک همان جایی بود که قادر جاوید از هراس زیاد در پهره ی شب نا حق و به فاصله های کوتاه درېش می گفته و کسب را به خواب نه می گذاشته.

کمی با خود خندیدم و یادم آمد که قادر جاوید عجیب قصه هایی داشت. اما هرگز به وطن و حزب و دولت خاین نه بود. به یاد آوردم که او این جا برای دفاع وطن آمده بوده و ایادی حکمت یار برای بدنامی او و ضربه زدن به حزب و دولت، حیات خانه واده ی قادر را به مخاطره انداخته بود. برای حکمت یار بی تفاوت بود و است که کی چی میشه. مهم است که او به عنوان ستون پنجم انگلیس و پاکستان در داخل کشور به بادران خود چی دست آوردی دارد؟

روزی قادر مانند همیشه با عجله زنگ زد که میایی یا مه بیایم کار عاجل دارم. گفتم بیا در رستورانت نظامی ( سابق در چهار راه صدارت و با غذا های سنتی و مزه دار بود...) نیم ساعت بعد حرکت کردم و جانب رستورانت نظامی حرکت کردم. قادر جاوید که خودش تنها راننده گی داشت هم رسید.

رنگ و روی در رویش نه مانده، پس از سلام علیکی پرسیدم که (... خیریت اس چی کدی باز...؟ )

گفت ( ... مه کاری نه کدیم. زن بیدرم  می کنه، یکی از برادران خود را نام گرفت که زن [x].

پرسیدم چی کده؟ گفت (... خویش و قوم از او کلش  گلب الدینی هستن حالی خبر شدم که عکس های کل ما ره دزی  کده و به حزب اسلامی حکمت یار برده تا به کل ما کارت حزب اسلامی جور کنه و پسان  ما ره ده ده گیر دولت بته... تو خو او ره می شناسی دگه ...). گفتم (... تشویش نه کو... یک ورق سفید پیدا کردم تا گزارش را بنویسد...) گزارش را نوشت و گفتم (...برو پنایت به خدا مه خبر شدم به مقامات گزارش میتم...).

گزارش را مستقیم خدمت جناب محترم رئیس اداره بردم و پس از ملاحظه ی ایشان حیثیت رسمی حاصل کرد و به مراجع مربوطه ابلاغ شد.

چون من و قادر هم روابط دوستانه و نزدیک با خانه واده های ما داشتیم، خواستم بدانم که ینگه ی ما چرا؟ این کار می‌کند. و‌ مشکل خانه واده به ای رقم دسیسه سازی بازی با حیات عموم حل نه می شود. قادر جاوید گفت هر اقدام دیگری سبب جنجال های زیادی در خانه واده ی شان می شود.

من هم فکر کردم که ادارات موظف به اساس گزارش قبلی کار شان را پیش می برند، دیگر کاری پیش نه بردم.

اما آن طوری که بعد ها می شنیدم متاسفانه روابط خانه واده گی بر مبنای طرح های حزب اسلامی حکمت یار زیاد شکاف پیدا می کرد.

من خدمت رفیق ظاهر شاه منگل گفتم که ممکن است این اتفاق در هر خانه واده بیافتد و تعداد زیاد بی گناهان و بی خبر از همه چیز و در پی یک آشوب خانه واده گی دچار مشکلات شوند، باید راهی بیرون رفت به آن جست و جو کنیم. رفیق منگل قبول کردند و‌ مشترک نزد رئیس محترم اداره رفتیم، ایشان از من پرسیدند که فکر می کنم قادر جاوید راست می گوید؟ جواب دادم کاملن مطمئن هستم و اگر فرضیه بگیریم که حقیقت هم نه باشد، ولی یک‌ زنگ خطر و هشدار جدی است.

هدایت دادند تا جریان را شفری به ولایات   مکتوبی به عموم ادارات مرکزی اطلاع دهیم. 

ما جریان را به رفیق عثمان جان و رفیق عمرگل که آن کار در صلاحیت وظیفه وی ایشان بود اطلاع داده و از دفتر خود رسمن هم مکتوب فرستادیم. 

خوش بختانه که بسیار مفید هم بود و همه گی ما متوجه دسیسه سازی حکمت یار شدیم تا متوجه خانه واده ی خود هم باشیم. 

مدت ها از آن موضوع گذشت، قادر جاوید صبح وقت به منزل ما در ده مزنگ آمد و‌ معلوم بود که با خبر خوشی نه می آمد. دروازه را باز کردم، یک سلام داد و گفت؛ (... خانم X کار خوده کد، دو بجی شو مرمای امنیت آمدن و خانه ره محاصره کدن و پس از تلاشی اتاق های هر کدام به نام های کل یک یک کارت حزب اسلامی حکمت یاره پیدا کدن حتا به نام مه هم بود...) پرسیدم بعد چی شد؟ قادر جاوید خصوصیات منحصر به فرد داره شوخی یی کرد و ادامه داد: (... ولا اگه یک مرد ده خانی ما مانده باشن کل ما ره کت بابیم « پدر مرحوم شان» زنجیر و‌ زولانه کده بردند و تنا زنا و اشتک ها ماندن... پرسیدم تره چرا؟ ایلا کدن. گفت: (...  مه بر شان گفتم مه عضو حزب دموکرات خلق افغانستان هستم و قبلن به یکی از ادارات شما اطلاع داده بودم که شاید دسیسه سازی شوه‌‌‌‌...و مره یک سات پیش خلاص کدن... و حالی تو غم درونام از مه تحقیق می کنی ههههه گپای قادر اس دگه...). کمی تسلی دادم برش و مادرم هم دعا کردند که (... بچیم خدا مهربان اس گل خشک ده دیوال نه می چسپه... قادر گفت... ای مادر از ای مردم... گپ خشک شانام ده دیوال کاگل میشه...). لباس ها را پوشیده و با قادر جاوید یک جا طرف خانی شان رفتیم. در راه گفتم خانم X هم خانه گفت (... آه شویشه هم بردن خیالش که ما سرش نه می فامیم...) بسیار جدی تقاضا کردم تا قادر جاوید به ینگه چیزی نه گویه که مشکل دگه پیدا نه شود. 

داخل خانه‌ی شان در محله ی وزیر اکبرخان رفتیم که اوضاع آشفته و همه اطفال و زنان گریه دارند. به من جالب بود که حالت خانم X را ببینم، ایشان بیش تر از همه اشک تمساح ریختند و من هم ترک منزل شان کردم تا جریان را به مقامات محترم خود ما اطلاع دهم. هنوز آغاز صبح بود و روز جمعه و رخصتی عمومی. از رهبری محترم اداره معمولن یکی شان حضور می داشتند و با صلاحیت های ریاست. 

دفتر رفتم که کاکا خرم گل را دیدم بیرون می رفتند تا سودای صبحانه بیاورند، پرسیدم ( ...امشو ده دفتر کی بود...؟ ). گفتند: (... رئیس صاحب. برو بیدار اس اگه می بینیش...). حرکت کردم طرف دفتر که محترم رئیس صاحب به قدم زدن برآمدند. 

پس ازرسم تعظیم سلام دادم، دلیل وقت آمدن ام را پرسیدند. جریان را توضیح کردم. فراموش کرده بودند چون حدود چهار ماه فاصله ی زمانی در بین بود. عادت خوبی داشتند و برای یک کار عادی هم سوابق را مطالبه می کردند. 

هدایت دادند تا سوابق را از دفتر خود ما نزد شان ببرم. همه را دیدند و امر کردند که به حوزه ی محترم اول نامه یی به تعقیب نامه های قبلی بنویسم. حوصله ی تایپ کردن نه بود، اجازه گرفتم که توسط قلم بنویسم. پس از ختم مراحل نامه نویسی، نامه را گرفته با کتاب رسیدات ما روانه ی محلی شدم که خانه واده ی محترم قادر جاوید در پی یک دسیسه ی درونی آن جا زندانی بودند. رفیق شهید جلال رزمنده را دیدم که تشریف داشتند و نان کمونیا (... اصطلاح مروج خوراکی صبحانه یا شبانه ی پرسونل شامل وظایف خاص عسکری...) کنترل می کنند که در کنج یک اتاق کلان انبار شده و قابل توزیع بود. جریان را خدمت شان عرض کردم. مکتوب را ملاحظه کرده، پرسیدند که (... ای مردم چی رقم مردم هستن...؟...

اطلاعات ما دقیق بود... کل شان کارت های حزب اسلامی حکمت یاره دارن...). 

من گفتم (...حکمت یار عجب قاتل مدسسی اس... حالی شیرازی خانه واداره هم به هم میزنه...). هدایت دادند که (... ما به اعتماد نامه ی ریاست شما ایلا می کنیم شان و کتیت ببری شان. حالی پیش معاون صاحب اول برو... ) و لطف کرده با دستان خود دو بسته نان را به من داده گفتند یکی آن را به راننده ی محترم بدهم. معاون صاحب اول شان تازه از ریاست ما رفته بودند که معاون محترم دوم ما بودند و می شناختم شان...

خدمت شان رفتم و با محبت زیاد گفتند: (... مه خبر داشتم همو‌ وختی که تو اطلاع داده بودی و رئیس صاحبه هم گفتم اما متاسفانه چاره نه بود برو به خیر ببری شان اما باید ضمانت بتن... و موافقت کردند که قادر جاوید ضمانت خط را از سلسله ی مراتب دفتر دولتی و سازمان اولیه ی حزبی و ناحیه‌ی حزبی ترتیب کند امری که غیر معمول بود اما برای رعایت کمک به خاطر اطلاع قبلی شان چنان کار را لازم دیدند. به مسئولان امنیتی و انتظامی هدایت دادند تا همه را رها کنند. داخل اتاق شدم که همه به خصوص پدر محترم حاجی صاحب ( خدا بیامرزد شان ). به حالت خسته حضور دارند. من گفتم (...به خیر خلاص شدین...دعا کردند...) بیرون بر آمدیم که قادر جاوید با موتر ایستاده است همه گی را در موتر ما و موتر قادر تا منزل شان انتقال دادیم و‌ من برگشتم خانه بسیار خسته هم بودم.. قادر جاوید را همکاران گرامی رادیو تلویزیون ملی افغانستان می شناسند از مسلکی های پارینه و آگاه امور رادیو و تلویزیون اند. مخصوصن دایرکت.

این داستان یادم آمد و گفتم حکمت یار دست از سر ملت ما بر نه می دارد و تاکنون همان حال را دارد..

شاید همه ی این ها روزی من را هم ترور کنند. اما توکل ما به خدا است.

تفکرات انسانی چقدر آزاد اند که نه جنگ را می بینند و موانع را می شناسند و خیالات من در آن روز شوم برگشت به بازارک و‌ جنازه ی شهید حسین علی تا کجا ها رفتند و شاید حکمت زنده ماندن من هم آن بوده تا این روایات را به شما برسانم؟ وزنه آن روز بین مرگ من و مرگ حسین علی فقط چند دقیقه ی محدود تغیرات تقدیری آمد. تا به خود آمدم گفتند: قروانه ( اصطلاح غذای طبخ شده ی منسوبان قوای مسلح در جابجایی ها ی بیش از یک روز...) تیار است...

ادامه دارد...