-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آذر ۴, سه‌شنبه

دو‌ روایت از من و مارشال صاحب فقید!

 


ازسلسله خاطره نگاری های محمد عثمان نجیب

عکسی که دقایقی پس از انفجار در ننگرهار و زمان صحبت شان با کرزی صاحب گرفته شده است.



من در همه سفر های کاری در رکاب شان می بودم.

در سفر ننگرهار هنگامی که هلی کوپتر از فضای کابل و‌ درونته سوی ننگرهار عبور می کرد. زمین ها در تمام ساحات پس از تنگی ابریشم موج گل های لاله گون و رنگارنگ اما کشنده ی مرگ آفرین کوکنار خود نمایی می کردند و غیر از آن ها چیزی دیده نه می شد.

من و‌ مارشال صاحب فقید در کنار دروازه نشسته بودیم، با وجود سر و صدای معمول داخل هلی کوپتر کمی گپ زدیم.

من خدمت شان گفتم پایان را ببینید همه کوکنار اند، این وطن جور نه می شود. در ضمن عرض کردم، (... هر جایی که می روین فقط کرزی می گین و از کرزی تعریف می کنین. ده سیاست بسیار خوش باور خوب نیس...).

با لبخند بسیار روشن به من گفتند (... تو جنرال کم خور بالا نشین هستی... باز ده کابل دفتر بیه گپ می‌زنیم...).

پس  از نشست چرخ بال ها و حرکت به طرف اقامت گاه شان، من و هم کاران ما در موتر دوم بودیم و یک کیلو متری  هم پیش نه رفته بودیم که پیش روی موتر مارشال صاحب و شادروان حاجی صاحب عبدالقدیر انفجاری رخ داد. 

محترم بسم الله خان اولین کسی بودند که از موتر بیرون شده و با کلاشینکف امنیت موتر حامل مارشال صاحب و حاجی صاحب قدیر را گرفتند (...که حالا هر دو از جهان رفته اند و هر دو به اثر توطئه ی کرزی صاحب و دخالت اوپراتیفی آمریکا از میان برداشته شدند.

انداختن اتهام شهادت حاجی صاحب عبدالقدیر بسیار ساده بود که تروریزم بین المللی و فرمانده زمان خان و چند مخالف محلی شان را انگشت نما کنند و مرگ مرموز مارشال صاحب هم که بهترین بهانه بیماری شان بود...).

اوضاع زودتر تحت مدیریت آمد و همه به محل اقامت رسیدیم.‌ 

 هر دو مرحومی با آقای کرزی تلفنی صحبت کردند، از فهوای گپ و گفت شان معلوم شد که آقای کرزی آن حادثه را یک تصادف بی اهمیت تلقی کرده اند ما تنها صحبت های ایشان را می شنیدیم نه از محترم کرزی را. 

من که عمری به قول عرفان صاحب پادو مقامات بودم درک کردم که مارشال صاحب بسیار آزرده شده اما چیزی بر زبان نه آوردند و شاد روان حاجی صاحب عبدالقدیر از وقوع حادثه بسیار کم آمده و امنیت معاون اول ریاست جمهوری و فرمانده کل جبهه ی مقاومت و مارشال و مهمان شان را هم گرفته نه توانسته بودند و در مرکز ساحه ی تحت نفوذ شان چنان حادثه یی رخ داد که می توانست به شهادت مارشال صاحب و بسیاری همراهان شان شود.

وضعیت عادی شد و مارشال فقید فردای آن روز در اجتماع بزرگی پس از مقدمه اولین سخنان شان، توصیف تیم آقای کرزی و رهبری آقای کرزی بود. 

من که سخنان شان را شنیدم، سوگ مندانه دانستم که واقعن در سیاست بسیار خوش باوری و بالای آقای کرزی اعتماد بی جا کرده و کف دست کرزی صاحب و رخ دوم شان را نه خوانده اند.

در روی داد دوم‌، پس از آن که ‌محترم ژنرال جلال الدین محمودی ( من ممنون مدام حمایت و لطف شان از اداره ی ما و هم چنان از محبت های فروان و برادرانه ی دانش مند فاضل  محترم عزیز الله آریافر هستم و هیچ گاه فراموش نه می کنم...), زمینه ی ملاقات ما را مساعد ساخته و اجازه ی حضور به دفتر مارشال صاحب فقید را دادند، با شفقت زیاد شادروان مارشال صاحب مواجه شدم.

بر حسب عادت تا وظیفه ی رسمی یا هدایت صریح مقامات نه می بود، هرگز به دفتر های شان نه می رفتم. این عادت که به دید من درست بود ولی به دید بسیار دوستان ام و حتا فرزند ارشدم که آن گاه به بلاغت سنی هم نه رسیده بودند کار درستی نه بود.

مارشال صاحب فقید گفتند : (...باز چی آورده ی جنرال ...کار های تان خوب اس مشکل نه داری...؟) و‌ شفقت زیاد.

من عرض کردم که فقط خدمت شما به دیدن تان آمدم و یک پیش نهاد دارم.

اجازه دادند و بسیار با نوازش اجازه دادند تا دیدگاه خود را عرض کنم.

گفتم (... صاحب اوضاع و شرایط سیاسی و حکومت داری تغیر کده یکی ای که حالی وخت ساختن نظام اس و دولت اساسات خوده داره مه پیشنهاد می کنم تا یک گروه کاری از روشن فکرا و‌ نویسنده ها و سیاست دان و تحلیل گرای توانا ره تحت نظر خود تان جمع کنین که در هر روز و هر حالت مشوره های لازم بتن و روشن فکر ها مردم های کم مصرف و با معنویت هستن و تنا تشویق معنوی کار دارن... ) کمی سکوت کردم تا عکس العمل شان را بدانم که بالای من عصبی نه شوند. با محبت گفتند (... چرا چپ شدی دگه گفتنی نه داری...؟) ادامه داده و‌ گفتم (...به نظر مه تمام فرماندهان محترم جهادی و مقاومت که در سراسر کشور هستند را با احترام به گذشتی شان تنا ده مسایل نظامی و جبه داری بانین و مسایل سیاسی ره به کسایی بتین که ده وختش جهاد و مقاومت تان علمیت شان ثابت شده و یا اشخاص و سیاست مدار های با تجربه که نام خدا ده وطن ما زیاد هستن..‌.). پرسیدند که خلاص شد پیشنهاد های من.  گفتم بلی.

با تعجب  گفتند ( ... راس میگی باید یک کاری کنیم کار حکومت آسان نیس و شما روشن فکر ها کم خور های بالا نشینام آستین... ولی مام مجبوریتایی دارم...) من گفتم (...صایب عین گپی ده طیاره گفتین بازام مره گفتین.. ببخشین اگه زیاده روی کدم...). یک باره از موضوع خارج شده گفتند: ( ... او‌ جنرال تره خو میگن بی سواد هستی و مکتبام تا صنف چند خاندی و تا دوازدام نه خاندی... اقه گپه از کجا کده ی...؟).

من دانستم که کسی به ایشان در مورد می

بد و بی راهی گفته است. 

پاسخ دادم که ( ... البت خبر دارن از خود همو آدم یا آدما پرسان کنین...مه فقط سالای زیادی کت مقامات دولتی و سیاسی و سیاست سر و کار داشتیم. کدام هدف خاصی هم نه دارم...). 

انسان عیاری بودند، من اجازه ی مرخصی گرفتم و از رفتن خود پشیمان بودم.

با بسیار شفقت ایستادند و به همان لهجه ی وطنی گفتند (... مه ده او‌ کارایت کار نه دارم، عزیزالله آریافر پیشنهاد مقرری ته ده  کانتی نیتال آورد و‌ مم امضا کدم... ده دور اولام که حویلی «... هدف شان مجتمع نشراتی و تعمیر رادیویی موسوم به افغان غږ بود که در تشکیل معاونیت اردوی نشرات نظامی رادیو تلویزیون ملی افغانستان فعالیت داشت...» ره برم نه دادی یادم نه می‌ره تا که لفرایی بردیت پیش داکتر صاحب عبدالرحمان با برما تخلیه کدی و گفتند مذاقت کدم بره کار ته  کو باز مه خبرت می کنم...). 

راست هم می گفتند. من هم دلیل داشتم. اول این که آن زمان من تنها دو بزرگوار یکی شادروان دکتر صاحب عبدالرحمان و دوم دکتر صاحب نجیب الله مجددی را می شناختم و دکتر صاحب نجیب لفرایی بعد ها در رادیو تلویزیون ملی افغانستان آمدند. من مارشال صاحب فقید ( ... آن زمان مارشال نه بوده و به حیث وزیر امنیت ملی مقرر شده بودند‌...) را در نزدیکی دفتر افغان غږ واقع محله ی وزیر اکبرخان دیدم. یک آدم تنها، پیراهن و تنبان و واسکت و کلاه پکول در سر داشتند و‌ معلوم نه می‌شد که یک وزیر مقتدر کابینه ی جدید دولت اسلامی باشند.

خود ما که دیگر کدام کاره یی هم نه بودیم و از مسئولیت هم می ترسیدیم مجبور به گرفتن مهلت تا کسب اجازه از دکتر صاحب عبدالرحمان مرحوم, آن زمان (...همه کاره و با صلاحیت های گسترده ، در عین حال وزیر ترانسپورت و هوانوردی ) شدم و دکتر صاحب لفرایی هم بزرگی کرده من را فشار نه دادند و هر دو از راه دروازه ی شرقی رادیو تلویزیون ملی افغانستان موسوم به ( ... دروازی کلوپ...) به دفتر شاد روان دکتر عبدالرحمان رفتیم و پس از کسب اجازه ی ایشان، تعمیر را تخلیه کردیم. دکتر صاحب عبدالرحمان به شوخی گفتند (... حوصلی مجاهدینه سیل کو فهیم خان کلان آدم مملکت و تو یک مامور سابقه...). من هم گفتم باید اطمینان حاصل می کردم.

پس از آن که از نزد مارشال مرحوم بیرون شدم. زمان تقریبن بیش تری از وقت من هم گذشته بود.

چندی بعد و در روز اول یک عید قربان و روز رخصتی و خلاف قانون بود که تیر شکار آقای کرزی به تشکیلات نشرات فقط به پیشنهاد آقای دکتر صاحب جلالی وزیر آن زمان کابینه ی کرزی صاحب در ضدیت با مارشال صاحب فرو رفت و هم کاران ما در داخل قصر گل خانه شاهد بحث ها بودند.

من هرگز به مارشال صاحب فقید و حتا به جنرال صاحب جلال الدین محمودی دست یار امور مطبوعاتی مارشال صاحب هم از موضوع ‌گزارش نه دادم تا سیب ایجاد کدام مشکل نه شوم. 

حتا در دوره ی طالبان من به نام شریک شادروان مارشال صاحب فهیم زندانی شدم و اسناد آن هم موجود است اما وجدان اجازه نه داد تا آن به رخ شان بیاورم و امتیازی بگیرم. اما پس از معرفت با ایشان که توسط آریافر صاحب و آقای محمودی صاحب صورت گرفته بود، خود شان لطف زیادی داشتند.

پس از طرح آن نظریات که هنوز اداره به جا بود یک شب مستقیم در تلفن من که آن زمان موبایل کمتر رواج بود زنگ زدند و جریان بحثی در حال نشر را پرسیدند که به اشتراک دادستان محترم امر الدین قاطع ( آن زمان رئیس تحقیق جرایم جنایی دادستانی کل ) ثبت شده بود، در ضمن هدایت دادند که هفته ی بعد از آن تماس خدمت شان بروم.

هفته ی بعد محترم جنرال هابیل را زحمت دادم که مارشال صاحب هدایت دادند تا خدمت شان بیایم، وعده ی تعین زمان ملاقات را دادند که هرگز عملی نه شد و من عزل وظیفه شدم. و بعد ها مارشال صاحب را شخصی می دیدم که وظیفه یی نه داشتند.

مدت ها بعد پس از مقرری دور دوم شان، محمد ادریس برادر کوچک من کمره مین دفتر مارشال صاحب، گفت  (...مارشال صاحب بسیار جدی پرسان کردند که جنرال چرا نه میایه پیش مه...) 

و ادامه داد که من برای شان گفتم که موقع ملاقات برایش داده نه شد و‌ بسیار عصبانی شدند که عصبانیت شان موجب ما راحتی برخی ها علیه من شد.