-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آذر ۱۳, پنجشنبه

فرار خفت بار استاد عطا

 عثمان نجیب



ما در وامانده گی آرمانی برای دریافت عدالت و رسیدن به تساوی و انکشاف متوازن تقسیم بندی ثروت و قدرت و سیاست به هر کی کو خود را سالار قافله خواند اعتماد کردیم، اما چی بد کار کردیم. 

 من نه می‌دانم دنیای مجازی این القاب ناباب امپراتور شمال را چه گونه به استاد عطامحمد نور داده است؟

اختلاف جنرال صاحب دوستم ( مارشال فعلی ) با حکومت مرکزی تشدید شده و منجر به اقدامات نظامی گردید، هرچند محاسبات به اساس گزارش های نادرست آقای فوزی غلط از آب سر کشیدند. 

آن شب که فردای آن در کابل و شمال تحرکات نظامی به راه انداخته شد، رفیق عزیز من امیرجان صبوری را مهمان داشتم که فردای آن شب روانه ی ماسکو بودند. تا ناوقت های شب همراه با محترم محمد رفیع نمابردار در اتاق من بودیم، ناوقت آواز اصابت مرمی هاوان در نزدیکی محل اقامت گاه ما ( هتل مزار ) آرامش ما را بر هم زد و نه دانستیم چی گپ بود.

امیر جان صبوری دو نامه ی از قبل نوشته شده یکی به آقای محترم دوستم و دیگری به محترم عبدالملک حاوی گلایه های شان را به من دادند تا آن ها را برسانم. خود شان خداحافظی کرده و یک پلاستیک لباسی را که فامیل محترم پسر کاکای پدرم به آن ها فرستاده بود از پیش من گرفته و جانب خانه ی خود حرکت کردند. شبی نارامی گذشتاندیم. صبح جویای احوال شدم، دریافتم که جنگ‌ و درگیری در کابل آغاز شده و هر دو طرف بسیاری از هم کاران ما در رادیو تلویزیون ملی را نیز بازداشت کرده اند‌.

شدت جنگ داخل شهر مزارشریف مجال زنده گی را از مردم گرفته بود. 

مدیر صاحب ظاهر خان مسئول هتل گفتند که میر فخرالدین آغا فوت کردند و مجبور شدند، جنازه ی شان را در وسط فاصله بین دو سرک دفن کنند. بعد ها دانستیم که آن جنازه مربوط پدر مرحوم شان بوده نه خود شان. ( خداوند مغفرت کند همه رفته گان را ).

رفیق عبدالرحیم فرزام در تلفن هتل زنگ زده و من را خواست. تلفن را به من دادند، رفیق فرزام گفتند: ( جنگ شروع شده فامیلت ده کجای کابل اس؟ که انتقال شوم به جای امن... و‌ گفتند استاد عطا گریخت از مزار شریف...). من گفتم فامیل من در جای امن است تشکر. 

خندید و گفتند (... اگر میخایی پیسه دار شوی جای استاد عطاره پیدا کو...) من گفتم (...راه ها « مسیر شهر با قلعه ی جنگی و کود برق ...» بند شده چی...؟ رقم طرف شما بیایم...) گفتند در صورت ضرورت از طریق هوایی با هلیکوپتر برویم.

تلفن قطع شد و از محترم ظاهرین ( مدیر صاحبان هتل و امنیت هتل ) پرسیدم استاد از شهر خارج شده، مدیر صاحب امنیت گفتند: ( ... وخت فرار کده و پاچا صایب یک لک دالر جایزه مانده هر کس که ادرسشه پیدا کنه...).

ادامه را در روایات بعد بخوانید.

حالا من نه می دانم که این امپراتوری کاذب چی گونه تشکیل شده آقای امپراتور خیالی با کدام اوصاف قبول کردند که گویا امپراتور خطاب شوند...؟