-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آذر ۲۹, شنبه

افشأ گري ٦ ونيم شام!



روايت تاريخي ومستند در مورد غداری وجنايت فرستادۀ آی اس آي در كابل!

نقل قصه كاملأ مطابق اصل است.

    


اواخر سال ١٩٨٩ عيسايي تاجر مشهور هندوستان بنام راجيش كه در كنار فعاليت هاي تجارتي خويش در كابل، بكمك آغاي گوپتال آتشه نظامي سفارت هندوستان با مقامات دولتي( وزارت صحت عامه) تماس گرفت وخواهان اجازه نامه ايجاد يك باب كلنيك ولادي ونسايي در شهر كابل گرديد.

به اساس قوانين كشور اتباع خارجي فقط در صورت ميتوانستند  فعاليت اقتصادي رسمي  وحق ايجاد انرا داشته باشند كه،

يا دولت ويا اتباع كشور ما با شرايط ٤٩ و٥١٪؜  در آن فعاليت سهيم باشند.

راجيش با يكتن از برادران اهل هنود  ما  شام لال از سراي شازده شريك ويك  دربند حويلي  را در سرك متصل به جاده تايمني، درست در مقابل اداره لوي سارنوالي بسمت چپ ليسه زرغونه   ماهانه تقريبأ هفتصد دالر به اجاره گرفتند.

وكلينيك ولادي ونسايي بنام ( نازو انا ) آغاز بفعاليت نمود.

پرسونل خدماتي كلينيك  شامل


سرطبيب كلنيك داكتر خانم گوپتال

دوكتوران افغان

محترم داكتر شاه ولي

خانم داكتر زينب تيموري با شوهرمحترم اش داكترتيموري

داكتر كريمه رشيدي

داكتر شيما با محترمه خواهرش

دو تن خانمهاي نرس كه بكمك گوپتال از هندوستان آمده بودند.

راننده كلينيك  حيدر پنجشيري 

مالك خانه شخصي به اسم مرزاعلي زدران اصلا پناهنده امريكا بود اما براي تسليم شدن ملكيت وسرپرستي املاك شان كابل آمده بود.

كلينيك در مدت فعاليت نزديك بدو سال براي مردم  بي بضاعت ماخدمات خوب انساني را عرضه مينمود.وبا گذشت زمان بيك مركز خيلي مجهزداراي امكانات عالي درماني مبدل گشت.

آقاي راجيش با استفاده از امكانات آتشه نظامي كشور هند لابراتوار مجهز وده ها پايه ماشين آلات طبي را از كشور هندوستان دراين مركز فعال نمود.

كلنيك نازو انا بعد از شفاخانه زايشگاه وچهارصد بستر يگانه مركز در ماني بود كه داراي ماشين هاي تنفس مصنوعي (براي اطفال قبل از نه ماهگي) بود.

بايد گفت كه در آخرين روزهاي سقوط ! داكتر نجيب الله 

كلينيك نازو انا بيك مركز مهم درماني كشور با سر مايه ميليون ها افغاني وبيشتر از سي تن پرسونل خدماتي افغاني فعال بود. 

   من بودم مدير ويا مسؤل اداري اين كلينيك كه به اساس  تجارب سي ساله اداري در موسسات مختلف دراين كلينيك استخدام شده بودم.

باز همو بود كه اشرار آمدند!

درست بعد از ظهر روز چهارشنبه بود كه سيد اسحاق گيلاني با دو عراده موتر وچند تن يال داران چركين آمدند وبه كلينيك داخل شدند!

گفت مسوول ويا شخصيكه اداره امور را پيش ميبرد كيست؟

من بلند شدم وگفتم كه:

از جانب  شام لعل وآقاي راجيش من مسوول اداري هستم!

گيلاني گفت:

از اين به بعد نه شامي در كار است ونه راجيشي

من مالك كلينيك هستم واغاز نمود بياداشت گرفتن ماشين آلات وموجودي تمامي اموال منقول .

بعداز نيم ساعت جناب پير طريقت مافرمودند:

تمامي پرسونل به كار خويش طبق معمول ادامه ميدهند ومن براي جلب كمكهاي خارجي وفعال شدن هرچه بيشتر تماس ميگيرم!

در ختم موجودي كليد سيف پول كلينيك را گرفته وتمامي دار وندار سيف را خالي نموده با افراد مسلح خود تشريف بردند. بلي در نزديك در خروجي پير صاحب فرمودند كه فردا بار هم تشريف مياورد.

وضع امنيتي شهر روبه وخامت بود وبا گذشت هر روز تردد افراد مسلح ، بي بندووباري بيشتر وبيشتر ميشد. 

با تشريف بردن حضرت سيد اسحق گيلاني با بسيار مشكل شام لال ويا همان مالك ٥١٪؜ را از طريق تيليفون پيدا وقضيه را برايش گفتم.

چون ايشان آدم غير مسلح ودر حقيقت يك فرد عادي جامعه ما بود گفت:

بيادر چه كنم زورم به تفنگ نميرسد، خودت ميداني وكلينيك.

با سفارت هندوستان تماس گرفتم وگفتم كه دو تن اتباع شما كه در كلينيك ما كارمند هستند امنيت شان در خطر است اگر امكان دارد آنها را بسفارت نزد شما بفرستيم.

از بخت بد خانمها جنگ برادران باند هاي مختلف در كوچه وبازار پايتخت آغاز ومن مجبور شدم تا آن دو خانم را به منزل خود نزد خانم ، مادر وفرزندانم انتقال دهم.

بعد از فروكش نمودن اسلام!جنكي برادران چند روز بعد با بسيار مشكل به سفارت هندوستان تماس گرفتم وقضيه را باز گو نمودم.

جانب سفارت هندوستان برايم گفت كه:

آمدن بسفارت ما براي شما خطر آفرين است وخودت اگر لطف كني آن دختر خانمها را به سفارت انگلستان تسليم نمايي وما قبلأ با انگريز ها بتوافق رسيديم!

من با مادرم ودو تن خانمها با يك عراده تكسي رفتيم سفارت انگليس

واز درد وغم نرس خانمها نجات يافتيم.

فرداي آن رفتم كلينيك پير صاحب!

او آمد وگفت كه تو هم وطندارم هستي وهم كار را بلد ميباشي!

بعد ازاين از جانب من نيز رئيس هستي.

يك ماه بعد دوازده عراده لاري هاي مملو ازامتعه كمكي( اداره Unicef, كشور بلغاريه،جاپان..) كه شامل چپركت،لباس، مواد غذايي كمپل....وده ها پايه ماشين آلات طبي بود در كنار جاده مقابل كلينيك رسيد، همزمان با آن جناب پير صاحب نيز با چند تن از كاسه ليسانش آمدند، اما 

فقط بيست تخته كمپل وده پايه چپركت نصيب كلينيك شد.

دو عراده لاري را در منزل همسايه كه نيز ملكيت اغاي  زدران بود تخليه نمودند.

ده عراده لاري با تمامي اموال در يك قطار برهبري پير ما بثوب ولسوالي قره باغ حركت نمود وتمامي اموال بحضور خودم در قره باغ تخليه گرديد.

در ولسوالي قره باغ تعداد از مريدان! هم وند از پير صاحب تقاضا نمود كه بعد از اين همه جانفشاني ميخواهيم كه به پيش نمازي شما نماز ديگر را بدرگاه الله اقامه كنيم!

وپير صاحب ما در جواب گفت كه:

بشما معلوم است كه من هميشه با وضو هستم اما عادت ندارم تفنگچه را از كمرم باز كنم ونميخواهم نماز شما مكرو شود

پس بهتر است تا آغا صاحب پيش نماز شود! كه بفضل خداوند تمامي گله بدرگاه حق سجده نموديم.

دوهفته بعد پير با كرامات ما هدايت فرمودند كه حمايه طفل ومادر را نيز در لوحه خدمات براي خلق الله بگنجانيم.

زمانيكه علت را پرسيدم

فرمودند كه:

من يك موسسه بنام ( بشري مرسته) در پشاور دارم واين كلينيك را نيز در آن موسسه مدغم نمودم بخاطريكه در كنار كمكهاي طبي وخدماتي ميتوانيم مواد غذايي وتمامي اجناس كشور هاي كمك كننده را نيز صاحب شويم.

مني مقتدي با شنيدن اين نيرنگ وتخنيك! خدمت بخلق جناب ايشان انگشت بدهان گرفتم وخداوند را سپاس كردم كه

   كابل وكابليان عزيز را خداوند بي پير نسازد!

با بد تر شدم اوضاع امنيتي جنگهاي ميانگروهي دارد آهسته آهسته زبانه ميكشد. داكتران وپرسونل خدماتي يكي پي ديگري شهر را ترك ميكنند، پير صاحب ما بتعداد هشت پايه ماشين آلات طبي را بار زده وروانه كعبه مرادش ( پشاور) شده. چون تعداد از پرسونل خدماتي خواهان اعاده حقوق ماهانه شان است من نيز رخت سفر بستم تا پير ما بر گردد وحقوق كارمندان را بپردازد.

از بخت نيك من اين يار آغا صاحب مان را در جلال اباد درست در مقابل هوتل سپين غر در باغ حويلي ملاقات نمودم وگفتم:

آغا صاحب آمده ام تا حقوق كارمندان را بپردازم!

آغا صاحب در جواب گفت:

فعلأ من پولي در اختيار ندارم اما

فردا شش لاري گندم از پاكستان بجلت آباد ميرسد، من همان شش لاري گندم را در يكي از خانه هاي جلال اباد تخليه ميكنم اگر تو براي گندمها خريدار پيدا ميتواني اونه

بس فاميدي كه اس چاره تو هم ميشود وچاره من هم.

من در جواب گفتم:

آغا صاحب من اهل اين كار ها نيستم وامكانات ندارم.

در جواب گفت:

پس بر كرد كابل من يك هفته بعد مييايم وحساب راتصفيه ميكنم!

در جريان يك هفته يك لاري شير اطفال نيز به آدرس كلينيك رسيد كه فرداي آن پير ما نيز كابل تشريف آورد وراننده لاري شير اطفال را با كاميونش پشاور بردوگفت :

اين شير براي اطفال ما نيست

بس وخلاص! 

بلي حوادث ضمني كه براي ازبين بردن رد پاي پير صاحب ما اتفاق افتيد!

١- راننده كلينيك حيدر پنجشيري توسط افراد شوراي نظار بشهادت رسيد.

٢-مالك خانه ويا كلينيك ميرزا علي زدران در بدل كرايه خانه بسفارش سيد اسحق آغا وامر سيد سلمان گيلاني به نمايندگي سياسي افغانستان  در پاكستان مقرر شد.( سید سلمان آغا انسان قابل حرمت است وسالهاست که    با خانواده خویش در مهاجرت زندګی میکند)

 ٣- شام لال هندو به كلينيك احضار شد وتوسط شخص سيد اسحق آغا برايش گفته شد كه حزب اسلامي پلان ترور تورا دارد ديگه اين طرفها دور نخوري!

٤-آغا صاحب ما دو عراده موتر لن كروزر جديد صاحب شد.

و با تطبيق پلان شوم آي اس آي

تمامي پرسونل طبي وخدماتي  ما آواره ، بدبخت اما بفضل خداوند منان آغا صاحب ما هنوز هم با همان موتر هاي كه در بدل شير وغذاي اطفال وطن ما خريده  به نشست هاي( حزب همبستگي مردم افغانستان) مردم افغانستان اشتراك ميكند.

  ٥- مهمترين بخش اين غمنامه آن است كه آغا صاحب ما نه آدرس كلينيك را ميدانست ونه جريان كارش را، اين آي اس آي بود كه بخاطر اشتراك اتباع هندي اين لقمه چرب! را بدهن پير ما گذاشته بود.

گناه آي اس آي بود؛ پير يك وسيله است.

فقط کاپی