-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ دی ۱۰, چهارشنبه

مخالفان کارمل، مرد تر از شاگردان نا مردِ او بودند

  روایات زنده گی من! 

رفیق وکیل:

(...بمبارد شان کنین...). هی هی رهبر نما های ما چی گونه زبون شدید و‌ چرا شدید؟                  

  شایعه ی مرگ رفیق کارمل و مارشال دوستم به اثر سقوط طیاره 



   دوستان زیادی محبت کرده در مورد چرایی نوع نگارش پرسش هایی داشته اند، من همان هایی را می نویسم که فکر می کنم درست اند. برای درک برخی واژه ها باید اصل و‌ ریشه ی واژه را بشناسیم و یا برای درک روش نوشتار بهتر است بدانیم که هیچ قید ‌و قیود خاصی برای انتخاب روش نگارش وجود نه دارد و من قبلن مقاله گونه یی در این مورد نوشته ام. من با رعایت احترام به همه نخبه گان و‌ اساتید محترم هیچ گاهی پیرو آن نوشته هایی نیستم که به روش هریک ایشان نوشته شده است. من روش خو‌د دارم، چون آدم دانایی نیستم و کاهی هم از خرمن سنگین وزن غیر قابل حساب دانش و ادب چیزی نه می دانم، نه

 نه می خواهم زیر سنگینی وزن خرمن خرد شوم.

 بخش های سی و پنج و سی ‌شش و سی و هفت: من مصمم بودم خیانت یالتسین و گرباچف را به عنوان مهره های غرب در اتحادجماهیر شوروی سابق، ناکامی های KGB  و رد ادعا های مقامات جبون شامل کودتای هجده ‌ی ۱۴ثور ۱۳۶۵ دلایل ناکامی شادروان ها رفیق دکتر نجیب و رفیق یعقوبی و در انجام وظایف شان را حلاجی مستند کنم که اولویت مهم تر از آن ها ارج گذاشتن به یاد کرد مرگ جان گداز رهبر حزب و دولت مانع آن شد. ش د من یک سطر یادداشت تحریری نه دارم.

به لطف خدا همه آن چی را می نویسم حقیقت کامل و انتقال عینی روایات اتفاق افتاده است‌ و هیچ‌ گونه دخل و تصرفی در روایات نه کرده، نه کسی حمایت من می کند و نه با کسی مشاوره و نه از کسی توقع دارم و نه هراس از راست گویی ها.

هرکسی هر نوع سندی بر ضد من دارد بفرماید و پیش کش کند. شاید این روایات در نظر کسی یا کسانی کم اهمیت باشد، اما برای خودم و فرزندان و دودمان پدری ام سیر کهن نگاری با حضور خودم است. 

بخش سی ‌و پنج:

 پس از این در روایات همه کرکتر های زنده «محترم» فوتشده ها و شهید شده « شادروان » یاد می شوند.

 فلیپ کاروین و آن دو شخصیت دروغین بی نام هر سه دروغ می‌گویند. توضیحات در بخش های بعدی.

 من در دو‌ نیم دهه ی اخیر فقط یک بار محترم دوستم را دیده و حتا به تبریکی شان نه رفتم، اما به حکم وجدان


حقایقی را می نویسم که گوشه یی مهمی از گذر کهن نه چندان دور وطن ما بوده است.       

                              پیشا ورود:

 رفیق یاسین خموش شهپر شعر فارسی می سرآید: # زنده گی در زنده گی بی زنده‌ گی بازنده گی ست #. و راست می گوید.

من از هر لحظه ی خوب‌ و‌ خراب زنده گی تجاربی آموختم،‌ ناکامی ها و‌ کامیابی هایی داشته ام.

 نوستالژی من نه در بازنده گی های زنده گی بل در وامانده گی هایی است که به دست دوست نما های خود ما هم بر خود شان تحمیل شد و ما { صفوف ) را در سراشیب کوه سار ها و انجماد یخ بندان حوادث رها کردند. این یا آن رهبر یا عضوی از رهبری نه انگاشتند که ما پانزده سال یک جمعی از فداکارترین ها جامعه،‌ گروهی از جوان ترین های جامعه و لشکری از هر تبار جامعه را برای یک هدف و‌ مرام خاص ملی اندیشی و تحول گرایی اجتماعی به دنبال خود کشیدیم. ‌‌ همین گونه اندیشه نه داشتند که پانزده سال دیگر هم از آن ها قربانی گرفتیم و در هر دو پانزده سال یا در مبارزات مخفی و یا در حکومت داری های پسا پیروزی اجباری بهترین های شان را به زنذان های استبداد سلطنتی فرستادیم و یا هم در مقابله با دشمنان سپر شان ساختیم ‌و سوزاندیم شان. وقتی رفیق راز محمد جوان ننگرهاری شهید با سه رفیق جوان ما در خواجه بغرای خیرخانه در شروع سال ۱۳۵۹ به اثر هدف قرار گرفتن راکت دشمن چنان سوختند که فقط از سیاهی ذغال های وجود شان احتمال می دادیم که کدام شان اند و آن زمان رفیق شاه عبید رئیس و رفیق کبیر معاون اول اداره ی ما بودند. یا وقتی در سال ۱۳۶۱رفیق انور شاه شهید را به کندهار فرستادند هفته یی نه گذشت که خبر شهادت او را شنیدیم. وقتی به آکادمی علوم طبی رفتیم، فقط یک صندوق ذغال تسلیم شدیم و ذغال را به خانه واده اش سپردیم. آن گاه محترم رفیق سیدکاظم رئیس اداره ی ما بودند. به همین گونه همکاران و‌ رفقای زیاد ما شهید و زخمی ‌و معلول و‌ معیوب شدند. رفقایی که به تحویل گیری جسد شادروان رفیق انور با ما یک جا به چهارصد بستر رفتند به یاد دارند که ما جسد رفیق خود را نه یافتیم و پس از جست و ‌جوی‌ طولانی چند تا صندوق سر به سر را در پشت سر دیوار شمالی پتالوژی‌ ‌و یا سردخانه پیدا کرده و با حسرت دیدیم چند جسد دیگر هم کاملن خشک شده بود، مسئولین محترم تعداد خارج‌ از کنترل شهدا را دلیل چنان فراموشی بزرگ می دانستند ‌و ملامت هم نه بودند. همه به یاد داریم، رفیق هاشم لغمان و برادر های شان چی‌گونه‌ در پی ضدیت های حزبی به تیر بسته شدند و تا امروز کسی از آن هایی که به خاطر آرمان های حزب شان بی رحمانه به رگبار بسته شدند یادی نه کرد. یا آن هایی را که در گودال مشرف به بستر دریای پنجشیر بی گور و‌ بی‌ کفن و بی نماز جنازه و بی دیدار زن‌ و‌ فرزند و خواهر و مادر و پدر و برادر به خواب ابدی شهادت رفته اند چی کسی یاد کرد؟ یا آن جسد شهید شده ی سربازی که در روی جاده بود،‌ به کور شدن‌ چشمان رفیق نبی در زندان امین و یا کوری چشمان رفیق انور امر‌سیاسی لشکر هشت در کندهار چی کسی ادای احترام کرد؟

 به خون پاک جنرال احمدالدین رفیق شهید و جان باز ما و همراهان شان در گارنیزیون‌‌ پیشغور و رفیق جنرال جلال رزمنده و رفیق جنرال معصوم و در همه کشور هزار ها جنرال، افسر و‌ خرد ضابط و سرباز و هوابازان حزب که قهرمانانه جام شهادت نوشیدند چی ارجی گذاشته شد؟ هیچ ‌و هیچ و هیچ. بعضی های ما آن قدر ذلیل شدیم که حتا چشم به برخی بیوه های شان دوخته و آن ها به نکاح خود در آوردیم. معلولان و معیوبان بازمانده ها را در حساب نه گیریم که رنج‌ وجدان برخی های ما اگر داشته باشیم آزار مان نه دهد. سی سال یا سه ده سال یا سه دهه زنده گی با مشقت و مرگ و ماتم و اسارت به خاطر اهداف عالی، صفوف حزب بهای آن را پرداختند و جان به سلامت برده ها اسیر کید و کین مقامات شده اما همه راضی بودند‌ که حد اقل زنده گی آب رو مندی برای مردم ما دست و ‌پا شده بود

 داستان منان رزم مل رفیق عزیز همه ی ما:

رفیق منان برای من حیثیت برادر بزرگ را دارند و همه رهبری حزب ایشان را می شناسند. آقای ظهور تخلص شان را دزدید آن هم به زور، کما این که بعد ها محترم ظهور طور علنی دیگر رفیق کارمل را ارزش نه می داد و شما ها بهتر از من می دانید.

 رفیق منان یک قصه یی جالب دیگری غیر از شاهکار زورگیری محترم رفیق ظهور دارند که بار ها آن را روایت کرده اند.‌ شادروان امینی رئیس سابق اتاق های تجارت افغانستان خطاب به محترم رفیق رزم مل گفته اند: ( ... تو اگه ده ای سی سال که حزبی هستی کیسه بر می‌ بودی حالی کیسه بر نام دار جهان بودی یا اگه دزد می بودی کلان رهبر دزد ها می بودی و آرگاه و بارگاه می داشتی و اگه تجارت می‌کدی حالی کلان تجار می بودی ...). سال آن را خود رفیق رزم مل می‌ دانند،‌‌ این دو داستان را آن قدر تعریف کردند من همیشه می گفتم همو قصی کیسه بری ره کو....). حزبی ها با چنان طعن و کنایه مبارزات شان را ادامه دادند ‌و همان رفیق رزم مل که بیشتر از یک تعداد اعضای رهبری عضویت حزب را داشتند به چند دوره سربازی فرستادند که اگر کمک محترم جنرال عزیز حساس یا محترم احمد بشیر رویگر وزیر اطلاعات و فرهنگ و روابط عمومی گسترده ی خود رفیق رزم مل نه می بود، ایشان را هم به جوخه های مرگ فرستاده بودند.

 بستن زبان انتقاد و پناه بردن به دبدبه های رنگ باخته ی دی روز نه دردی را مداوا می کند و نه بخشنده گی دارد.

 محترم دوستم  

 من بیش ترین تعدادی را می شناسم که برای راه یافتن به بارگاه دوستم پیشا سقوط قدرت سیاسی حزب و دولت و پسا سقوط آن چقدر وامانده و منتظر بودند.

 باری محترم مارشال دوستم در محله ی سکونت گاه وزیر محمد اکبر خان برای من گفتند: ( ... عثمان می فامی ای کلانا چقه دل شان میشه که مره ببینن...؟ )، گپ هایی هم به من لطف کردند که بین من و خود شان است. گفتم شاید، ولی مه خو از جمع کلانا نیستم، هر دو خندیدیم، چون همه موافق او نه بودند.

 من در این جا نام هایی را به شما یاد خواهم کرد که سایه یی مارشال را به تانک می بستند، اما پس از خدا وقتی پشت ها به زین ها شدند، همان دوستم شمال را پناه گاه پرنده های مهاجر و بال شکسته ساخته همه را بدون هیچ گونه تعلقات پذیرفته و همان آدم ها را در منصب هایی معین مقرر کرد و احترامی به آن ها و خانه واده های محترم شان قابل شد، مثلن محترم جنرال امام الدین خان  

 من روایت هایی را نکته به نکته می نویسم یا که عملن حضور داشته ام و یا شخص محترم مارشال دوستم برایم باز گفته اند و روایت را از زبان خود شان و مستقیم شنیده ام

 اوج‌ قدرت مارشال دوستم‌ و دوستم هراسی در اواخر سال ۱۳۶۶و سال های ۱۳۶۸ و ۱۳۶۹ و ۱۳۷۰ مرحله ی دوستم هراسی علنی از اوایل بهار ۱۳۷۰ حاصل بذر مخفی زمستانی برخی ها بود.

مرحله ی دوم و ویران گر دوستم هراسی           


> این مرحله پس از سفر پر دبدبه ی محترم رفیق مانوکی منگل رئیس عمومی مقتدر امور سیاسی اردو پسا کودتا به شبرغان و فاریاب شکل جدی گرفت. من هم در رکاب و مجری نزدیک اوامر شان بودم. همکاران عزیز ما احتمالن محترم عبدالکریم عبدالله زاده و نما بردار محترم نشرات نظامی با ما هم سفری داشتند.‌ نمایش سهم گین قدرت نظامی و مردمی با پیوستن سیل آسای مخالفان به مصالحه ی ملی نهایی شد و همه در ولسواالی پشتون کوت ولایت فاریاب فقط به اساس کار و اعتبار آقای دوستم اتفاق افتاد که بعد ها می خوانید.


 اما قبل از همه اسحاق توخی

 من در سال ۲۰۱۸ مقاله یی به گزارش نامه ی وزین افغانستان نوشتم که این جا باز رسانی آن بسیار ضرور است.

 آن روز هم مانند امروز ۲۳دسامبر۲۰۲۰ که می نویسم بسیار بیمار و این مقاله را در ترن نوشته بودم. اگر غلط های نوشتاری، املایی و‌ تایپی داشته باشد ببخشید.

> محترم دوستم چند بار به من قصه کردند که منظم هفته وار یا هر پانزده روز با شادروان مصطفای قهرمان به دیدار شادروان دکتر نجیب می رفتند و یک باره این ملاقات ها از جانب رئیس جمهور و سر قوماندان اعلای قوای مسلح قطع شدند.

>