-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آذر ۲۱, جمعه

غلام بچۀ خراسانی به دام توطئه می افتد

 نمایشنامه ای در شش پرده، رزاق مأمون

پردۀ چهارم و پنجم


افشین، به «سرداردارالخلافه» معروف است؛ سرداری که درعمل، غلام بچۀ خلیفۀ بغداد است تا به خاطر خواهی خلیفۀ عربی، مردم خودش را زیر سُم ستوران ستم خرد و خمیر کند. همو، بابک خرم را به بارگاه خلیفه، تحفه می آورد و ....



پردۀ چهارم

صحنه اول


اتاق خواب افشين.  پرده هاي خاكستري كلكين ها را فرو پوشانيده و روشنايي سرخ رنگ كرانۀ خاور، نشانۀ پايان شب است. افشين روي تخت خواب دراز افتاده است. در باز مي شود و خاش پا به داخل مي گذارد. افشين آشكارا سراسيمه گشته و روي تخت مي نشيند.

افشين: چي گونه شد كه درين پگاهي آمدي؟

خاش: (نفس زنان) سيل ويرانگري به سوي كاخ تو نزديك مي شود!

افشين: زبان شومت را ببند. از چه سخن مي گويي؟

خاش: از ميدان هاي جنگ و خون، از خواري سپاهيان مازيار و سرداران ترسو و خاين طبرستان!

افشين: آه! بازهم اژدهاي پليد خيانت دندان هاي زهرآگينش را نشان داده است؟

 خاش: قارن برادر زادۀ مازيار همان ديوار بي بنياد، با فرمانده لشكر خليفه بند و بست به وجود آورد. آن قله بي باوري، بهترين سرداران مازيار را با تني چند از جنگاوران بي باكش به حيان بن جبله سپرد. بدين سان در كوهستان هاي شروين بي آن كه تيري از كمان و شمشيري از نيام بيرون آيد، شكست پيش از جنگ، پيروزي آن ها را بلعيده است.

افشين: خموش! مگر كوهيار را فراموش كرده اي كه چون كوهي استوار در برابر آل خليفه در نبرد است؟

خاش: به باد چنگ انداخته اي افشين!

افشين: (شمشيري از زير تخت بيرون مي آورد) سوگند به جوهر اين شمشير اگر پيام روشني از تو نشنوم، سر فتنه جوي ترا پيش پايم افگنم.

خاش: پردۀ سياه را از روي چشمان درونت كنار بكش افشين! كوهيار خودش را به سپاهيان خليفه سپرده است!

افشين: اوه چشمانم تيره گشت... سرم گيج مي رود.

شمشير از دستش به زمين مي افتد.

خاش: سالار من، جنگ در مرو تا هنوز پايان نگرفته است.

افشين: گفتم خموش باش... به سوالم پاسخ بده... آيا پيك من از پيش مازيار برنگشته است؟

خاش: چي گونه مي تواند از شراره هاي آتش گذشته اينجا بيايد؟

افشين: پس مازيار در هم شكسته است؟

خاش: شكست همچون گند است. بی آن كه آوازي ازخود برون دهد، بوي بد آن به دماغ مي زند!

افشين: پس سپاه عرب به سوي طبرستان سرگرم پيشروي است؟

خاش: از پيشينۀ خيانت سرداران مازيار آشكار است كه در ميدان هاي جنگ چي مي گذرد!

افشين: شك نيست كه كوهيار در نمايش خيانت برنده شده است!

خاش: مازيار ديوانه اگر هوش و خرد خود را همانند سگ به دندان نمي گزيد؛ شاه مار خطر و شرمساري يك باره سر بر نمي آورد!

افشين: شايد چنين باشد. مازيار جرقۀ آتش است، زود خموشي مي گيرد. او سقف را روي خود فرو ريزانده است. دربندكشيدن بيست هزار مسلمان عربي وطبرستانی، چي هوده يي داشت؟ آيا ويران كردن نيايشگاه هاي مسلمانان، بدترين اشتباه مازيار نگون بخت نيست؟ چون است  كه اين سردار بلند پرواز، همانند درختي از دست خودش تبر مي خورد؟ برايش پيام دادم كه ديوار ايستاده گي خود را سينه به سينۀ لشكر عبدالله طاهر نامرد استواري بخشد؛ اما وي بي پروا به گفتةهای من، شأن خود را درين نشان داد كه باج يك ساله را در دو ماه به زور دستي از مردم و استاند. خون مردم طبرستان را با جفا كاري ها و كوته انديشي هايش خشكانده است. اكنون چي كسي از وي پاسداري مي كند؟ بايد كاري بكنيم. برو گزارش هاي درست جبهه جنگ را بياور!

                                              خاش بيرون مي رود

افشين: (با خود) آخ... سوز آتش درون را چه چاره آورم؟ وزن اين درد پايان، بر روح بي قناعت و ناشكيباي من، بالاتر از سنگيني كوه هاست. با گذشت هر روز احساس مي كنم كه خورۀ خيانت و بد بيني، سيب تازۀ آرمان هايم را از درون مي پوساند. اين منم كه در گنداب شكست و تنهايي مي تپم؟ سالاري چون من كه مهرۀ پشت لشكريان روم را شكسته و مردان بابك شير دل را از كوهستان هاي آذربايجان براندم و خودش را اسير مرگ ساختم، چي گونه ممكن است در برابر طوفاني در هم شكنم كه همچون خشم مار زخمي از اندرونم سر بر مي كشد و هماي مغرور آرزوهايم، با تيري از كمان شكسته دلی، بر زمين مرگ فرو مي غلتد؟ آن كه آرامش و آسوده حالي به اصفهان و راه هاي كوهستاني طبرستان و خراسان و بغداد و فارس و كرمان و خوزستان فراهم آورد، من بودم. آرزوي من دستيابي به داس شكوه و نيرويي بود كه با آن مي توانستم خلافت عرب و همدستان آل طاهرش را در خراسان درو كنم. اگر مي دانستم كه مازيار، ره و رسم سركشي نمي داند، بوي گند نا اميدی و مرگ به دماغم لانه نمي كرد.

آخ! نفرين بركوهيار، اين زادۀ هراس، اگر سپاه عبدالله طاهر رابه كوهستان هاي مازندران راه داده باشد، چه پيش خواهد آمد؟

افشين دستخوش هذيان و پريش انديشي است. روي تخت دوباره دراز مي كشد. حس ناكامی، او را در ژرفاي تيره گي خويش فرو مي كشد. دلاوري ها، جنگاوري ها و پيمانكاري هايش در يك لحظه بيدار مي شوند. بر اثر احساس تلخي كه نيرو و باورش را نزد خليفه به افول كشانيده و در ين راه رشيد ترين همكاران خود را براي در دست گرفتن قدرت به دژ خميان خليفه سپرده است، در عذاب اليمي فرو مي رود. درين حال روح بابك خرم دين بروي پديد مي آيد.

روح بابك خرم دين: اي انديشۀ آفت زده در خود بسوز... ای آزبی پايان، به دشت هاي خالي و بي كرانۀ فرجام خويش ديده بردوز. زور آور ترين مرد زمانه را بنگر كه جز آه نشاني و غير از ناتواني بهره يي او را نمانده است... شوخي زمانه چي بي رحم است! آن بازويي كه نيزه اش سپر سنگين قيصر روم را سوراخ كرد، حال توانايي پرتاب سنگ كوچكي را به سوي دارالخلافه از كف داده است.

                               افشين به تكان از جا بر مي خيزد.

افشين: قدرتي پهلوانانه در بازو و شوكتي از نيرو و هراس در دل هاي نديمان خلافت دارم. چنان كه ترا همچون كرم زبون، در كف دست ماليدم!

روح بابك: هنوز هم اسپ آزمنديت از نفس نيفتاده و در سر خاليت، ناداني در جوش است. نيرنگ تو در  من کاری افتاد . ولی حال خودت را در دام تسلي دروغيني گرفتار مي كني كه با دست هاي خويش پهن كرده اي!

افشين: نفرين بر تو اي پليد!

روح بابك: چرا مي ترسي؟ من اكنون آن ياغي كوه ها و دشت ها نيستم!

افشين: (با آواي خفه) اي مرد شوم و بي ستاره ، از تو بترسم! من كه بر روی دار، كلۀ سگ را روي گردنت نهادم؟

روح بابك: راست مي گويي! چرا بترسي؟ در زنده گي هرچه با دستانت انجام دادي، انديشه يي كه در سرت ريختي، هرچه زبانت گفت و گوش هايت شنيدند و آن فيصله يي كه با روحت كرده اي، ترا برائت مي دهند. چرا از من هراسي داشته باشي، روي سينه ات از جواهرات خليفه آراسته است. گردن بند پر از جواهرات رنگارنگ آذين گردن تست. مال و منالت بيرون از شمار، افتخارت عالمگير و نيرويت بي هماننداست. اگر يك بار بر كرسي حكومت خراسان تكيه زني، به آخرين مرز آرامش پا مي گذاري، مگر من هنگامي كه هنوز در زنجير نيرنگ و دو رويي تو بند نيامده بودم، نمي دانستم كه تو آرامش و افتخار را چي گونه مي فهمي.

افشين: بزرگي چيزي غير ازين نيست... مگر تو اي چوپان بي نسب، بيست سال از براي چي در مغاره ها و دره ها ولگردي كردي!

روح بابك: پندار تيرهء تو از گفته هايت هويداست. تو همچون شوخي تلخ زمانه ای ... آتشی در خويشتن داری که براي سوختن كيمياي آدميت آفريده شده است. در مان تو اي بيمار، خشم مقدس است!

 افشين: من هر آنچه را كه نبايد باشد، در سرزمين فارس و خراسان  به زنجير مي كشم. با تو اي هرزه سر برابری ندارم. در گورستان هيچ به خاكت سپرده ام.

روح بابك: تو گر نبودي، تاريكي را در برابر نور چي تعبيری بود؟ سرشت تو، اگر چه با كاروان نور، هماره در سفر است، اما كاروانيان، تو را از روي اين كه با سينه مي خزي و شاهد نور را كه بر اورنگ بي نقاب خويش نشسته و به سوي منزل مطلوب در سفر است، باز مي شناسند! تو از چشمۀ مروت، هیچ جرعه ای نوشیده ای؟ بدان که از شوخي تلخ كه سرنوشت بر تو روا داشته است، آگاهي نداري. تو از خواب گران ديرتر بيدار شده اي. بيهوده است به تو بگويم كه از اندرونت ياري بجوي، وجدان سرگشته ات را صدا بزن، چشم شيطانيت را آتش بزن كه در زمان زر و زور، خودت را نديدي، نيافتي! سرشت و سرنوشت تو چنان اند كه روشنايي ها را در درونت آتش مي زنند، روحت را به تاراج مي برند، خون پاک نياکان را را در رگ و ريشه ات مي آلايند... دنبال چيستي؟ اي مغلوب ترين! چرا مي لرزي؟ گوش هايت را با دست مپوشان... مي رسد آن روزي كه آواي نور در بيكراني خود نابودت كند. اكنون تا زنده اي، در بندي؛ لرزاني و مأموري تا درياي پلشتي ها را از كام خويش بر بستر نور به خروش بر آري...

افشين در حالي كه گوش هايش را با دست پوشانده به سوي روزنه مي رود.

پاهايش به زحمت تنه او را نگه مي دارند.

افشين: اي بابك! من نمي خواستم با تو بجنگم و ترابه دام آورم. نيمۀ كفارۀ انجام چنين كاري به دوش تست. تلاش كردم به تو گزندی نرسد. من سپهبد خلافت، ميان اعراب غريبه اي بيش نيستم. مرابه چشم بيگانه مي نگرند. دوستان و همكارانم تنهايم گذاشته و از هيچ نيرنگي در برابر من كوته نيامدند. هنگامي كه خليفه مرا به جنگ تو روانه كرد، آگاهانه سپاه زير فرمان خود را از راه كوه ها مي راندم و راه دشت ها را به تو وامي گذاشتم تا جنگي رو ندهد و هزاران سپاهي اجير خليفه بر لشكرت نتازند. اما از نيات من چيزي بر نيامد.آن ها خبر به خليفه بردند و معتصم "خطا كار" خطابم كرد و ازين كه راه زمين و دشت به دشمن گذاشته ام، بدي ها ديدم.

روح بابك: سال هاست كه خونت از مادۀ تزوير پليد گشته است. گناهان تو بيان دروغ هايت نيستند؛ توجيه نيرنگ بازانۀ نامردي هاي تو هستند. يگانه مقصود  تو، نابودي و شكست من بود تا چشم خليفۀ عربي را از جسارتت بسوزاني، در جنگ با مردان من احساس ناتواني كردي و براي آن كه از چشم خليفه معتصم نيفتي، دام نامردي فراراهم گستردي. حالا ديگر از گوشۀ چشم سروران عربيت بر كنار مانده اي، هوس حكومت خراسان به دلت گنديده است و لشكريانت به تو باور ندارند...

افشين: انصاف ده بابك! با من اين گونه مباش، در سراسر زنده گيم ميان دو سنگ آرد شده ام. هماره شورشي بر ضد عرب ها در اندرونم بيدار و پرندۀ آزاد و قفس شكن نژادم آماده پرواز بوده است.

روح بابك: در قدرت طلبي هاي تو جز جنون رام ناشدۀ حيوان نفس آدمي، چه چيز ديگري نهفته است؟

افشين: اگر چنين بود، سپهبدی بلند دستی چون من، چي گونه باتو و مازيار پيمان مي بست و خطر به جان مي خريد؟

روح بابك: آن چه می گویی، از روی بیماری لاعلاج وجدان است. حالا كه مانند سگ آواره ای درخندق آرزو هاي شومت فرو رفته اي، سزاوار آنی تا خود به سخن آیی وفریاد زنان به سوی خلق را بیفتی و بگویی كه در پي فاجعۀ پيمان تو با من و مازيار، سلطه جويی  خودت نهفته بود. تو تنوري را آتش افروختي كه من و مازيار هيزم آن شديم؛ بدون آن كه نان دوزخي هوس هاي آلوده ات، در آن به پخته گی رسد.

افشين: (بانگ برمي دارد) خموش اي بابك، اي پادشۀ دل هاي مردم! زنگار ديرينه يي روي وجدان و روح من نشسته است. چه كسي درين دنيا هست كه زر و زور، خونش را آلوده و انديشه اش را تيره نسازد. بدان كه همه اش اين گونه نيستم. خشمي روحم را شيار ميزند. باور كن... باور كن هنوز هم ريشه يي در زمين اصالتهاي انساني دارم.

روح بابك: پيمان و بيان اميرزاده ها را باور كردن، ساده گي است. آنان هنگام خواري و شكست به اصل خويش برميگردند.

افشين: من خلافت عرب را به دست طوفان ميسپارم!

روح بابك: امير زاده ها به خواب هاي خوش دل ميبندند. تو هميشه اسير هواي درونت بوده اي... آن جنوني كه تراپروريد، پايه هاي ستم عرب ها را استوار كرد. تو مگر به واژگوني بنايي دست مييازي كه خودت آبادش كردي؟

افشين: مانند شتر عربي در برابر اعراب كينه به دل دارم! مگر براي آوردن دين سپيد نياكان به سوي خود نخواندمت؟

روح بابك: به همين اسم و رسم مرا به سوي خود فرا خواندي. پس به كدام كيش و آيين به دامم كشيدي؟ نام عبرت انگيز تو از ذهن روزگار ناپديد نخواهد شد. خواري ناپيدای درون تو، از دماغ آينده گاني كه ذهن خويش را با انديشه هاي تو مي آلايند، چون شعله هاي بي لگام بيرون خواهد ريخت واز بهر نابودي سپهر به پرواز در خواهد آمد.

         صداي پا و هياهو از بيرون به گوش ميرسد. انگار توده هايي به جنبش در آمده اند. آنگاه خاش داخل ميشود.

خاش: خبر تلخي آورده اند؟

افشين: (شتابزده) شكست مازيار؟

خاش: بدتر از شكست!

افشين: حرف روشن بگو!

خاش: كوهيار مازيار را به چنگ سردار خليفه سپرده است!

افشين: در كجاي ميدان جنگ اين چنين فاجعة شوم پيش آمده است؟

خاش: كوهيار در خرم آباد با سردار خراساني – حسن پسر حسين- ديدار كرده و پيمان واگذاري مازيار را به وي سپرده و در شهر هرمز آباد مازيار را به دام انداخته است!

افشين: اكنون مازيار كجاست؟

خاش: حسن مازيار را دست و پا بسته به خرم آباد فرستاده است تا وي را از راه شهرساری به خراسان ببرند. كاخ مازيار را آتش زده انند؛ مال و داراييش را به تاراج برده اند و وابسته گانش را به اسارت گرفته اند.

   افشين دست روي پيشاني ميگذارد. روي فرش نمدی كنار تخت خواب به زانو در مي آيد.

افشين: (ناگهان روي پا مي ايستد) من به تنهايي با هيولاي عرب ميجنگم. يك تير در كمانم باقيست آن هم اگر به هدف نرسيد ...

    با گام هاي استوار در اتاق راه ميرود. آواز روح بابك از گوشة سالن شنيده ميشود.

 روح بابك: عمري زنجير برده گي به چنگ گرفتي. حالا همان زنجير حلقة دار بر گلوي تست!

افشين: روزگاريست فرمانده رزم و پيكارم. نيم سپاه خلافت به يك اشارة من كاخها را ويران ميكنند. من براي شكست آفريده نشده ام.

                                                  خاش داخل ميشود

خاش: سپاهيان خليفه سوي شهر سامرا در حركت اند.

افشين: خموش! دنباله اش را ميدانم. براي آخرين پيكار آماده ايم. فردا مهماني بزرگ بر پا ميدارم و خليفه را با سرداران ترك و پسرانش يكجا نابود ميكنم.

                                              خاش بيرون ميرود.


پردهء پنجم 
صحنۀ اول

 بارگاه كاخ خلافت. معتصم بر جايگاهي بلند و گروهي از مقربان در دو سو نشسته اند. پيكي با سرو روي خاك آلود به درون می آيد. زمين حرمت مي بوسد.
قاصد: عمر بي زوال امير المؤمنين و پاينده گي امت اسلام!
خليفه: از كجا آمده اي!؟
قاصد: برگي از عبدالله طاهر سردار خراسان آورده ام!
معتصم: امشب خواب فرو پاشي بي دينان ديده ام ...  ای ابن زيات نامه را بگشا و برايم  باز خوان !
وزير: ( نامه را از پيک مي گيرد و پس از درنگی بانگ برمي دارد ) گشايش مازندران و دستگيری مازيار گبر مبارک باد!

                                 مقربان يك صدا درود و صلوات مي فرستند.

معتصم: ای ابن زيات ... نکته های ناگفتۀ نامه را نا گفته بگذار!
وزير: نکته ناگفته همان است که خليفۀ عادل برآن وقوف دارد و هماره از آن سخن ها گفته است!
معتصم : (انديشمندانه) فساد! فساد!
مقربان: ( با يک صدا ) خليفۀ عادل ... مازيار زنده است؟
معتصم: مازيار در چنگ ماست و وابسته گانش، بادارايي هاي شان به غنيمت سپاه خلافت در آمده اند و يكي دو روز ديگر به اين جا مي رسند!
وزير: فرمان خليفه چيست ؟
معتصم: پيل دارالخلافه را رنگ زنيد و به انتظارش بكشيد. دستهء سرود خوانان را گرد آوريد. آوازگران به كوي و برزن، مردم را ندا زنند كه مازيار را سوار بر پيل دارالخلافه در كوچه و بازار شهر تماشا كنند.
وزير: اميرالمؤمنين، شكرانه گي اين گشايش بزرگ براي اهل خلافت چه باشد؟
معتصم: آرامش و آسوده حالي رعيت اسلام!
وزير: با مهماني بي همانندي شكرانه ادا نمي شود؟
معتصم: يك اشاره برايم كافيست اي بن زيات.
وزير: (به گوش خليفه آهسته مي گويد) در آن ضيافت، صد غلام سياه هندي با شمشير هاي آخته، از خليفۀ امت پذيرايي مي كنند!
معتصم: مغزم كار مي كند. سراپا گوش هستم!
وزير: (شوخي كنان) آخرين اميد مازيار و ميزبان خدمت گذار!
معتصم: كوتاه كن! سفارش پيشين اجرا شده است؟
وزير: فرو گذاشت در اجرای دستور خلافت، گناه نابخشودني است!
معتصم: اوامر را بشمار!
وزیر: صلاحيت عسکری و لشكري افشين منقضی شده و خودش در حلقۀ جاسوسان  قرار دارد. تنها صد نفر غلام سياه مسلح در خانه اش آماده اجراي امر اويند.
معتصم: چي كساني را به مهمانيش فراخوانده است؟
وزير:  بزرگان دارالخلافه، سرداران خلافت و پسران خليفۀ مسلمين- هارون الواثق و جعفر المتوكل را.
معتصم: (با تمسخر) مرحبا! اسباب زحمتش خواهيم بود!
وزير: ( با کمی شگفتی) ارادۀ رفتن به قصر افشين داريد؟
معتصم: مگر مي خواهي مهماني را رد کنم؟
وزير: مصلحت امور مسلمين جز خليفۀ اسلام چه كسي داند؟
معتصم: پس زود باشيد، پنجاه سوار ورزيدۀ شمشير به كف را آماده كنيد!
وزير: (با سراسيمه گی) امیرالمؤمنین، پنجاه سوار براي كشتن صد جنگاور وحشي و بي رحم بسنده خواهد بود؟
معتصم: مگر به جنگ غلامان افشين مي تازيم؟ من به مهماني افشين مي روم!
وزير: ( شگفت زده) منظور اميرالمؤمنين را نمي دانم.
معتصم: اگر مراد من از پيش بداني، آنگاه تو خليفه ای و من عبدالملك ابن زيات!
وزير: مگر نمي دانيد، آن جا چه خبر است؟
معتصم: ( خونسرد) دام خونينی فرار راه من است!
وزير: تدبير من به عنوان خدمت گذار خليفه و امت نبوی چنین اقتضا کند كه براي پاسداري جان اميرالمؤمنين هزار جنگاور آماده كنم!
معتصم: وقت به هدر ندهيد... پنجاه سوار در رکاب من بسنده است... اسپم را بياوريد!
معتصم شمشيري به كمر مي آويزد و با گام هاي استوار از كاخ بيرون مي رود.
مقربان و نديمان با سيما ها ي پرسش آلود به دنبال اومي روند.

صحنۀ دوم
کاخ تابستاني افشين  برای پذيرايی مهمانان آرايش پر شكوهي يافته و از روي ديوار ها، پارچه هاي رنگارنگ ابريشمي آويزان اند. روي ديبا ها با گوهر نشاني هاي ظريفي آذين گشته و يك رشته پارچه هاي رنگين از لبۀ ديوار سرا پرده آويخته است.
حاجب اولی: امير المؤمنين و همراهان سوي كاخ مي آيند!
حاجب دومی: نظم را نگهدارید!
افیشن:( به خدمت کاران) احترام...احترام... براي پذيرايي آماده شويد!
گامی چند به پیشواز امیرالمؤمنین می رود:
افشین: قدم گذاری خورشيد بلاد اسلام درين سرا نکو باد ! (سوي آسمان نگاه مي كند) اين كاخ از خجسته گي حضور سرور امت چه پر فروغ گشته است! ( رو به خليفه) امیرالمؤمنین، مگرديگران با قدم رنجه كردن شان مرا سر افراز نساختند؟
معتصم: (به معتمدان ) داخل برويد، من به دنبال شما مي آيم!
و رو به افشين مي گويد:
ديگران نتوانستند بيايند. كسي را مهلتي مهيا نبود و برخي هم به كار هايي بودند و هارون الواثق و جعفر هم رنجور بودند. من با خادمانم تنها آمدم!
درين حال از پشت پردۀ راهرو، آواي عطسۀ يكي از هندوان بلند مي شود.
افشين: (با دستپاچه گي) امیرالمؤمنین، افتخار فرون تري را از من دريغ نداريد. براي چه ايستاده ايد؟ بفرمائيد به اندرون!
معتصم: از باشنده گان شهر خلافت، آیا افتخار آشنايي كسان ديگري را درين مهماني نصيب خواهيم شد؟
افشين: خلیفۀ امت، گروهي به پاس خليفۀ مسلمين حضور دارند و شماري هم در لمحاتی بعد، به خوشبختي ديدار نايل مي شوند!
معتصم ناگهان به ريش افشين دست انداخته و آن را به چنگ مي گيرد و به سوي سواران  و معتمدان خود فرياد مي زند:
معتصم: غارت كنيد.. غارت كنيد...
روبه افشین: ماه ها در انتظار اين دعوت پر شكوه بوديم... در فرجام انتظار ما پايان يافت!
افشين: (فرياد مي زند) هاي غلامان! از پس پرده برون آييد. شمشير هاي تان را به كار گيريد!
معتصم: (بر مقربان و غلامان افشين فرياد مي كشد) من معتصم، خليفۀ مسلمينم ،كسي از جايش تكان نخورد! هيچ يك از شما نزد من گناهي نداريد!
افشين: (دوباره فرياد مي كشد) آي ياران شمشير به كف! اين پليدان را بكشيد. ورنه همۀ تان را به دار مي زنند!

جنبشي در ميان غلامان جرأت باخته پديدار مي شود.
معتصم: (با صداي بلند به سواران) غلامان را نكشيد. دست ها و پاهاي شان را ببنديد. آن ها دلي در سينه ندارند تا به روي ما شمشير از نيام بر كشند! (اشاره به افشين) زن و فرزند اين دون مايهء نا بکار را بيرون آريد. آتش به کاخش زنيد تا شعله های بزرگ، ازين لانۀ شرارت به هوا شود!
افشين: (به خليفه) اين چنين نشستن بر كرسي خشم و نامهري هرگز ترا نزيبد ای  خلیفه. ريشم را رها كن! به خاك ذلت فتاده باد سخن چيناني كه در بارۀ من منظومه هاي دروغ پرداخته اند!
معتصم: ريش تو نشانۀ شومي تست... خداي را به بازي گرفته اي؟ (به سواران) بشتابيد. و دم و دستگاه ياغيان را به کام آتش اندازيد، دست و پا و گردن اين تخم حرام را در زنجير ببنديد!
افشین: درنگی اندیشه کن ای خلیفه! مگر من همان بندۀ خلافت نیستم که دشمنان ترا به گورستان مذلت مدفون کردم؟
معتصم: آری تو همان بندۀ خلافتی که دمی پیش فرمان دادی که ما را به نام پلیدان به تیغ کشند!
سواران جنگجو ريش افشين را از چنگال خليفه وا مي رهانند و افشين را به زنجير مي كشند.

معتصم: شعله هاي آتشي كه از لانۀ فساد به هوا مي رود، خشم خداي را چه خجسته نشانه ای است! (خطاب به سواران) غلامان هندو را يك سو به صف آوريد!
يكي از خادمان: يا خليفه، با غلامان سياه چي كنيم؟
معتصم: سياهان بد بخت را كيفري در كار نيست. شمشير ها را از نزد شان ستانده ايد؟
خادم: يا اميرمؤمنان، دست هاي شان تهيست... افشين را به كجا ببريم؟
معتصم: در بالاترين تنگناي كوشك دارالخلافه در بندش كشيد. زود باشيد حركت كنيد. مهماني خوش ما پايان يافت!
خادم: يا سرور مسلمين، در بالاترين كنارۀ كوشك، آن قدر جا تنگ است كه زنداني به تنهايي جا گرفته نمي تواند، نگهباني چون كنيم؟
معتصم: پر گويي بس كن چند تن نگهبان را پايين منازه بگماريد.
افشين: امیرالمؤمنین... حاجتی دارم ...
صحنۀ سوم
كاخ دارالخلافه. معتصم برصدر نشسته است و شماري از نديمان خاص، يك پله پائين تر ايستاده اند. خموشي سهمگيني حكمفرماست. در اين گاه، اسحق مأمور حاكم خراسان، مازيار را داخل مي آورد.
معتصم: (ريشخند آميز به مازيار) مسافر! به درگاه بي زوال خلافت خوش آمدي!
 مازيار با چهرۀ شكسته، سر تعظيم فرود مي آورد.
اسحق: مولای من، پيام حاكم خراسان- خدمت گذار خلافت- را آورده ام.
 معتصم: (با تجاهل به مازيار اشاره مي كند) مگر اين مهمان نورسيده را تو با خود آورده اي؟
اسحق: مازيار، حاكم ياغي مازندران را براي سزا به درگاه خليفه آورده ام!
معتصم: در پوست چه داری؟
 اسحق دست در خورجين كوچك پوستي فرو مي برد و ای از نامه ها را که بر  پوست نگاشته شده اند، بيرون می آورد و وزير آن را از وی مي گيرد.
معتصم : چه سوغات آورده ای ای مرد!
    اسحق: يا اميرالمومنين، اين نامه هاي محرمانۀ افشين به مازيار است!
معتصم: الله اكبر! سوغات مازيار همين است؟
وزير: فتح و گشايش کسانی را در خور است  که انوار حق به دل مي گيرند و از  روی اخلاص، طاعت خدای را به جا می آورند و زبان جز به  ستايش پروردگار عالم به کار نمي گيرند!

اسحق بيرون مي رود.
وزير نامه ها را ورانداز مي كند
معتصم : اي مازيار، از بخشش و گوشۀ چشم ما برايت چه كم رسيده بود؟
مازيار: اي سرور بخشايشگر، در حق من از بنده پروري خليفۀ اسلام هرچه گفته آيد، خوش آید!
معتصم: صفت بخشايشگر، خداي عزوجل را سزاوار است. اي مازيار مگر نمي داني كه من بندۀ الله و خادم امت نبوي ام؟
مازيار: آن چه سرور امت فرمايد، آيهء حقيقت است!
معتصم: پس اين  تباهي در ملك طبرستان از بهر چه راه انداختي؟
مازيار: آن جنگ و تباهي را حكمتي بود يا سرور امت!
معتصم: مگر گردنكشي و كشتار حكمتي دارد؟
مازيار: اگر مردم اميري را فرمان نپذيرند، بايد به زور فرمان از ايشان ستاند!
معتصم: يعني ترا ارادۀ شورش در برابر رعيت مازندران در سر بود؟
مازيار: حاكم را فرمان پذيري رعيت شرط است. مرا به ولايت طبرستان مقام حاكميت داديد؛ اما اهل آن ديار در برابر من ايستادند . چون به بارگاه خلافت شدم، جواب آمد با ايشان بجنگ!
معتصم: اي مازيار، چه كسي گفت با رعيت در آويز؟
مازيار: من از روي فرمان رسمي مقام خلافت، بوسه به شمشير زدم!
معتصم: (خشمگين) فرمان رسمي خلافت كجاست؟ اي ياغي طبرستاني، ارباب سامان خلافت جز من كس ديگري هست؟
مازيار: حقا كه صاحب الاختيار بلاد اسلام، مولاي مسلمين است.
معتصم: مگر رسم نبرد و بغاوت ارادۀ من بود؟
مازيار: خير يا سرور امت، افشين سردار دارالخلافه، به نيابت از مولاي مسلمين، چنين حكمي برايم فرستاد.
معتصم: (اشاره به كاغذ ها) نامه هاي افشين همين است؟
مازيار: آري... برزين، پيك افشين، نامه هارا مي آورد!
معتصم: از پيوندت با افشين بگو!
مازيار: افشين برايم دست پشت پناهي مي داد، يك دلي پيشنهاد مي كرد. معنای پيام هايش اين بود كه من از عبدالله طاهر حاكم خراسان نافرماني كنم تا وي نزد خليفۀ مسلمين زبون گردد. آن وقت خليفه از روي ناچاري، او را به رزم  من مي فرستد و ما هر دو در كار بربادي عرب ها كار زار مي کنيم.
معتصم: و تو سر به شورش برداشتي و خون مردمان ريختي؟
مازيار: من فرمان آمده از خلافت را كمر بستم!
معتصم: تو اي مازيار، هرچه در توان داشتي در برابر اسلام دريغ نكردي، بدان كه سرنوشتي عبرت آموز در انتظار توست!
مازيار: (با زاري) يا سرور امت، مرا زنده نگهدار. نقدينه يي بي حساب و اموال فراوان وجواهرات ناب ارزاني گام هايت مي دارم.
معتصم: ... اي مازيار، ليكن شرطي در ميان است!
مازيار: به اجابت رأي سرور امت حاضرم.
معتصم: چشم در چشم افشين انداز و آنچه را ميان تان گذشته با زبان خودت باز گو.
مازيار: همه چيز را مي گويم!
معتصم: سپس در بارۀ خواسته ات انديشه يي مي كنم.
مازيار: فرمانبردارم!
نگهبانان به اشارۀ چشم خليفه مازيار را بيرون مي برند.
وزير و قاضي مي آيند.
معتصم: وقت آن است كه جلسۀ محاكمۀ افشين و مازيار را آغاز کنيد!
وزير: يا اميرالمومنين، افشين و مازيار بی دين و آتش پرست اند. به محاكمۀ ايشان چه حاجت است؟
معتصم: اي بن زيات وزير خلافت را دانايي و تدبير بايد، چي گونه از احوال رعيت واقف نه اي؟
وزير: خدا را شكر گذارم كه ارشاد مولاي امت شامل حالم شود!
معتصم: روزگار چنان است كه اندك بهانه يي، عجم را از حالت ايستايي و پذيره يي به فتنۀ بزرگ و خونين اندر كند. افشين و مازيار را كيفري سنگين در كار است. چرا در مقام شرع، تا به روز حشر، در نزد مردمان خويش در جمع مرتکبين گناهكاران كبيره حساب  نشوند؟
قاضي: (به وزير) محكمه در محضر مردم به معناي پا بر جايي عدالت است و آتش درون آنان را فرو مي نشاند و مي گويند خليفه بدترين دشمنانش را هم به حكم شريعت مؤاخذه مي كند!
معتصم: قوم عجم را كه من مي شناسم، به آيين گذشته خويش دلبسته اند. بابك، مازيار و افشين تا آن جا كه توان داشتند، تخم دشمني با حكمروايي عرب را در دل هاي مردم پاشيده اند. حال كه روز فيصله با دو سردار طاغي مجوس فرا رسيده است، مصلحت خلافت در احتياط وتدبير است!
وزير: آيا مردم عجم از مجازات سرداران خويش خشمگين نمي شوند؟
معتصم: آن ها را به جرم ديگري به چنگ شريعت مي سپاريم!
وزير: مردم مي دانند كه مازيار و افشين به رأي واژگوني خلافت عرب، تيغ كين و بغاوت از نيام بر كشيدند و از فرمانروايي عرب رنجيده خاطراند... اما خليفۀ خيراسلام و مسلمين را نيك داند!
معتصم: تشويشي در كار نيست. مازيار وافشين را نه به جرم بر اندازي حاكميت عرب  كه به نام گبر و بددينی به محاكمه مي كشانيم... آوازه گران را فرمان دهيد تا كفر ووانمودي به مسلماني آن ها را به گوش مردم برسانند و گويند كه مراد خليفه از كيفر آن ها مصلحت رعيت اسلام و نكوهش آن هاييست كه تلاش در آوردن رسم گمراهي به خرج داده و شريعت خوار مي داشته اند.

پرده مي افتد.