-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آذر ۲۲, شنبه

روایتی ازمجلس آرای اُنس - شادروان محمد اعظم رهنورد زریاب

 

ارسالی فخرالدین خالبیک، پژوهشگر و روزنامه نگار تاجیکستان



استاد زریاب در اوایل دهة هفتاد خورشیدی به فرانسه مهاجرت کرد ولی به غریبی تاب ناورد و پس از سقوط طالبان به کابل برگشت. بسیاری از چهره‌های فرهنگی افغانستان درگذشت استاد زریاب را ضایعة بزرگ و جبران‌ناپذیر می‌دانند و همگی بر آنند، که“کس دیگری را در سطح استاد زریاب در افغانستان نداریم ”! 

 دریغا، که استاد رهنورد زریاب، بزرگترین حامی فرهنگ و زبان ما، در افغانستان دیده از جهان فرو بست و به جاودان پیوست! من درگذشت استاد رهنورد زریاب را برای همة تاجیکان و پارسی‌زبانان گیتی تسلیت می‌گویم...


صفر عبدالله، دانشمند تاجیک:

 استاد رهنورد زریاب نیز درگذشت و شوربختانه، پس از مرگ بهمنیار، که از فقدان او هنوز به خود نیامد ه‌ایم، باز یکی از ستونهای استوار ادبیات فارسی ما را ترک کرد و به جاودان پیوست و دریغا که این خبر نامیمون از خبرهای تکان‌دهنده بود.  

 استاد رهنورد زریاب را سالها پیش به صورت غایبانه، از طریق نوشته‌هایش می‌شناختم. با برادرش، عالم دانشور، که سالهای 80-ا قرن گذشته، در مسکو اقامت داشت و در انتشارات“پراگریسّ” شوروی  به عنوان مترجم و ویراستار کتابهای فارسی فعالیت می‌کرد، دوست بودم.  

 آن زمانها من هم در مسکو کار و زندگی می‌کردم. و بارها به خانة همدیگر رفت و آمد داشته‌ایم... او چند داستان استاد رهنورد زریاب را برای آشنایی به من داد و راستی، او را داستان‌نویس بزرگ یافتم. و بعد از این از نویسندهایی، که پس از“انقلاب شکوهمند ثور”رفت و آمدهایشان با شوروی ، به ویژه با مسکو، افزایش یافته بود، همیشه سراغ دو نفر را می‌گرفتم- یکی شاعر و دانشمند ممتاز استاد واصف باختری بود و دیگر همین رهنورد زریاب... 

 استاد رهنورد زریاب در آن روزگار نسبتاً جوان بود و به تدریج به یکی از نویسندگان بزرگ زمان ما تبدل یافت. صاحب بیش از صد داستان کوچک و رمانهاست. کسی  که به مراتب فراتر از کشورهای پارسی‌زبان نیز شناخته شده است. 

 خبر درگذشت استاد رهنورد زریاب فضای شبکه‌های اجتماعی را پُر از واکنشها و پیامهای ابراز اندوه و همدردی کرد. شخصیتهای شناخته شده از کشورهای پارسی‌زبان درگذشت استاد زریاب را ضایعة جبران‌ناپذیر برای زبان و ادب پارسی‌زبانان ارزیابی کردند. تقریباً، همة چهره‌های نمایان سیاسی و اجتماعی تاجیکان خراسان (افغانستان) چنان که خاص تاجیکان است، پس از مرگ این نویسندة بزرگ اظهار ناراحتی و افسوس کردند و دریغا، که در زندگی‌اش نه همیشه به قدر‌شناسی او تلاش ورزیدند.  

 من این نکته را از زبان خیلی فرهنگیان کابلی شنیده بودم... و حالا برایم سخنان ایشان جالب نمود. شاید درگذشت استاد زریاب بهانه‌ای است، که خود را حامی هنرمندان جلوه دهند. چنانچی عبدالله‌ عبدالله استاد زریاب را “... نویسندة شناخته شده در منتقه و جهان”نامید، که “50 سال در راستای باورسازی و ادبیات فارسی کار کرد و زحمت کشید“ 

 عبداللطیف نظیری، سیاستمدار و رئیس دانشگاه گفت: “مقام بلند و شامیخ ادب پارسی جاودانه شد و این طلایه‌دار ادب و فرهنگ معاصر نقش برجسته‌ای در اعتلای فرهنگی کشور ایفا کرد”

 عطا محمّد نور گفته است:  ”... زریاب نویسندة داستانها و رمانهای معروف و دانشمند کمیدّعا، که با خلق آثار ارزشمند و تلاشهای بیشایبة خود در رشد و غنیسازی زبان فارسی تلاش کرد و همچنین یک مبارز آرام علیه تهاجم فرهنگی بود، نامش جاودانه در تاریخ ثبت خواهد شد ”. 

 احمدزیا مسعود:”زندگی او همواره در جنگ نرم فرهنگی و بیداری ملّت گذشت”او همچنین نوشته است:”زریاب ستون مقاومت فرهنگیان در برابر تهاجمهای پیدا و پنهان بر قلمرو زبان و ادب فارسی...”بود. اخیراً، بیشتر از دیگران گرفتار قبیلسالارانی بود، که علیه زبان فارسی در داخل کشور مبارزه می‌کردند... 

 کاش در زندگی‌اش اینها به دادش می‌رسیدند... و اجازه نمی‌دادند، که برای کسب معاش از صبح تا شام در تلویزیونی به ویراستاری مشغول شود... 

 سالها پیش در همایش استادان زبان فارسی در تهران تصادفاً در جلسه‌ای با هم آشنا شدیم. هر دو سخنرانی کردیم و هر دو از مشکلات موجود زبان فارسی و دشمنیها به این زبان شیرین در این سوی و آن سوی جهان و از ضرورت یکسانسازی دانشواژه‌ها و ضرورت تأسیس پیژوهیشگاه مشترک میان سه کشور فارسی‌زبان و موانع موجود صحبت کردیم... هر دو با درد صحبت کردیم.  

 چون تنفوس شد هر دو بی‌اختیار به سوی همدیگر رفتیم، تا سلامی بکنیم و علیکی بشنویم... تا گفتم، استاد، من فلانی هستم و به شما ارادت دارم، با چهرة باز آغوش گرفت و گفت، من هم تاجیکم... گفتم، استاد، می‌دانم. اگر تاجیک نبودید، این قدر درد بر دوش نداشتید... استاد باز ایستاد و نگاه عمیقی سوی من انداخت و گفت، در کودام هوتلید؟ گفتم، فلان هوتل، گفت: من هم آن جا هستم، پس فرصت برای صحبت داریم...  

 من هم اظهار خوشحالی کردم و گفتم، من دوست نزدیک عالم بودم در مسکو... دیدم هنوز درد از دست دادن برادر قلبش را جراحتدار می‌کند... گفت، دریغا، که دیگر نیست... 

 عصر همان روز در اتاق مرا زد و همراه شام خوردیم و ساعتی با هم گفتگو کردیم. چند روزی، که آن جا بودیم، هر دو در یک مهمانخانه، سبحانه و شام را همراه می‌خوردیم و گفتگو می‌کردیم. استاد کتابی را با سایه‌دست پُر از مهر به من هدیه کرد...