-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آذر ۲۰, پنجشنبه

غلام بچۀ خراسانی


نمایشنامه ای در شش پرده، نخستین انتشار پس از سه دهه، رزاق مأمون

دنبالۀ پردۀ نخست

و متن کامل پردۀ دوم و سوم

افشین، با اسم و رسم «سرداردارالخلافه» معروف است؛ سرداری که درعمل، غلام بچۀ خلیفۀ بغداد است تا مردم خودش را زیر سُم ستوران ستم خرد و خمیر کند. همو، بابک خرم را به بارگاه خلیفه، تحفه می آورد و ....


 افشين و برزين در اتاق طويل و زيباي كاخ افشين رخ به رخ نشسته اند. سپري بزرگ كه با نيزه سوراخ شده از ديوار آويخته است. گويي يادگار فتوحات افشين در جنگ با روميان است . پردۀ سنگين آبي با شمله هاي نيم دايره از كلكين ها آويخته است.

برزين: مازيار گفت: سوگند به آتش اگر گذارم سپاه عرب مازندران را زير پا كند.

افشين: در باب دوستي من با وي گفتي؟

برزين : گفتمش، سردار دارالخلافه با تو ميل دوستي و آشنايي دارد. از قول سالار بزرگ گفتم كه خون و آيين ما را چي كسي مي تواند آلوده كند؛ جز آن كه رشتهء  همياري خويش به دست خويش بگسليم. عبدالله بن طاهر- حاكم تشنه به خون كوه نشينان طبرستان- براي خوش خدمتي خليفه، آهنگ دستگيري ترا دارد. تو اي مازيار، نبايد گامی از سرزمين نياكان خود واپس نهي. اگر سر سختی نشان دهي، بدان كه معتصم مرا به رزم تو مي فرستد. آنگاه با هم لشكري گرد مي آوريم و هر دو را مي كوبيم.

 افشين : اعتراضي نكرد؟

برزين: نه! مازيار سر تكان داد و از جا برخاست . شمشير از نيام بر كشيد و در هوا تكان داد و گفت ازين چه بهتر ...عرب ها با سه گرد سركش چه خواهند كرد؟ سه گرد گردن فراز، يعني من مازيار پسر قارن ،افشين سپه سالار وميراث زنده بابك خرمي، مرد كوهستان ها و صحرا ها... مگر ناگاه به چشمانم خيره ماند و گفت ازين پس يك درهم از خرج مازندران را به عبدالله طاهر مزدور خليفه، نخواهم داد. كار را يكسره بر مازندرانيان مسلمان شده و عربها تنگ خواهم كرد. نيايشگاه هاي مسلمانان را بر مي اندازم و باج يك ساله از مردم مي ستانم اما به افشين بگو، مگر تو نه هماني كه بابك را به دام انداختي و با اين كار، در حق مردمان عجم بسي جفا كردي؟ من چي گونه به تو اعتماد كنم؟

افشين: برايش نگفتي كه در وراي دستگيري بابك هدف بزرگ من نهفته است؟

برزين: گفتمش كه تدبير سالار خلافت، مهم تر از ضايع شدن بابك است .افشين در دل خليفه جا گرفته و قدرتش فزوني يافته است . گفت : چي گونه قبول كنم كه تدبير افشين به قيمت سر بابك تمام شود؟ هيهات! اخلاصمندي به عرب ها خون ما را مردار كرده است! از جانب من كه شاه طبرستان هستم، به سرورت پيام ده كه تا سر روي گردن مازيار است، وادي ها و كوهستان هاي طبرستان كشتار گاه عربها خواهد بود.

افشين: من كه بابك را زنده تسليم خليفه كردم و قيصر رومي را گوشمالي دادم، حكمتي است و بخشاينده بخشايشگر گواه من است... ميترسم كه اين همه تار هايي را كه تا حال رشته ام، يكباره پنبه شوند!

برزين: سالار من چرا اين گونه سخن مي زنيد؟

افشين: احساس مي كنم كه دشمن من- عبدالله بن طاهر- نافرمانبری مازيار از خليفه را به من نسبت داده است.

برزين: درين باره چيزي از زبان خليفه شنيده ايد؟

افشين : نه اين را دلم در پردة چشمانش مي خواند! به هر حال، فردا براي سفر عاجل نزد مازيار آماده باش!

                             برزين با قبال خاكستريش تعظيم كنان بيرون مي رود.

پردۀ دوم

صحنۀ اول


 كاخ افشين در روشنايي سپيده يي كه تازه از كرانه خاور بالا مي آيد، زيبايي ابهت انگيزي دارد. نسيم بامداد، شمله هاي نيم دايره ای پرده هاي آبي خوابگاه افشين را تكان مي دهد. افشين روي تخت دراز افتاده است .

خاش برادر افشين وارد مي شود:

خاش: سپاه عبدالله طاهر به حكم خليفه بر لشكر مازيار حمله برده است.

افشين: مي دانم... وضع چي گونه است؟

خاش: مازيار سر سختانه مي جنگد.

افشين: پس درين خروس خوان حرف تازه يي براي گفتن نداري؟

خاش: سرنوشت جنگ هميشه پيش از اشتعال آن زاده مي شود.

افشين: اي خاش، هراس در چهره ات پيداست.

خاش: درونم لانة بی باروي است!

افيشن: خبر تازه بگو، سينه ات را باز كن، بر چي كسي بي باوري، بر من يا بر مازيار؟

خاش:بر پيروزي كسي كه پيش از جنگ شكست خورده و كمانش از تير تدبير خالي بوده است.

افشين: حكمت جنگ با حكمت عقل برابر نيست . بگوکه مازيار چي گونه مي جنگد؟

خاش: مازيار تنهاست . با هيچيك از برادرانش از در آشتي پيش نيامده، آن هايي هم كه بخش هاي سپاه او را فرمان مي دهند، نيات پاكي نسبت به او ندارند. به كوهيار نامه هاي پياپي نوشته ام، پيك هاي فراواني گسيل داشته ام و آن چه را كه خواسته ام ، به دست نياورده ام . احساس مي كنم دلش نمي رود تا پايان ره همگام تو و مازيار باشد. خبر ها و وعده هاي پراگنده و بي اهميتي بر من فرستاده كه مايه دلگرميم نيستند. نخست اين كه برادر زادة مازيار يكجا با سپاه عبدالله طاهر، با مازيار مي جنگد. ديگر اين كه من به پايداري قارن بد گمان هستم.

افشين: برادر زادة مازيار؟ پسر شهر يار را مي گويي؟ آه هميشه وسوسه يي در دلم موج مي زند كه مازيار اداره چي خوبي نيست .آخرين باري كه برزين از مازندران برگشت و چشمديد خويش را برايم باز گفت.  دانستم كه مازيار زمين نرمی است كه به آساني مي توان شخمش زد؛ اما كشت در آن بر نخواهد داد.

خاش: مازيار تسليم را نمي شناسد، اما همانند هيزم خشكي است كه عمر شعله هايش به درازا نمي کشد.

افشين: اين عبدالله طاهر دشمن ديرين من،در جنگ مازيار سر افگنده نخواهد شد؟

خاش: بر نيروي مازندران از سه جهت تاخته اند، مازيار تنه بي بازويي است كه مي خواهد سر حريفش را از تن جدا كند.

افشين: كدام بخش سپاه وي ناتوان است؟

خاش: خبرآوران مي گويند اگر خليفه به جاه طلبي ها و نيازمندي هاي قارن در كوهستان هاي شروين توجهي بکند، قارن آويزة خيانت به گردن مي اندازد.

افشين: مگر جاسوسان من در بارة كوهيار- برادر مازيار- گزارش هاي نا خوش آيندي آورده اند. برزين كوهيار را آدم تنک مايه و پر عقده يي مي شناسد.

خاش: نمي دانم اين كشتي سوراخ شده تا چند روي آب خواهد ماند.

افشين: سپاه مازيار تا اين دم خوب ايستاده گي کرده است . مرگ و زنده گي من و عبدالله طاهر وابسته به اين جنگ است. شيطان زيرك خراسان اگر بر مازيار پيروز گردد، قدرت بي مانندي را نصيب مي شود. حكومت خراسان را من شايانم نه آل طاهر. بايد خليفه دريابد كه هيچ سرداري جز من توانايي پاسداري خلافت را ندارد.

خاش: خليفه اكنون سرداران ترك خود را در شمار نمي آورد؟

افشين: پاسبانانی كه با زانوان سست، از پي كاروان خلافت روانند، كجا توانند با سالاري چون من كه تاجي از افتخار بر سر و نشاني از جواهر بر سينه دارم، در ميدان كار زار هم آوردي كنند؟

خاش: بدان كه فرماندهي نيمي از سپاه خليفه به دست سرداران ترك اشناس و ايتاخ است.

افشين: نيازي به دانستن آن ندارم. هر آنگاه كه خليفه تاج افتخار بر سرم نهاد و گردنبند گران بهاي مرواريد نشان به گردنم آويخت و سرود پردازان زبان به ستايش من گشودند، دريافتم كه منزلت من نزد مقام خلافت تا چه اندازه است. آخر من بابك را در هم شكسته ام.

خاش: در جنگ مازيار اگر پاي بختت  بلنگد، افتخارات گذشته كاري از پيش نخواهد برد.

افشين: گمان مي برم كه زهر نا اميدي در كامت چكيده است.

خاش: اكنون فرصت، برق زود گذر است... اگر به چنگ نيايد، تک درخت تنهای شوکتت را واژگون مي كند.

افشين: (باتشويش) از زماني كه شورش مازيار در مازندران به راه افتاده است، در چشمان خليفه شگون بدي را مي خوانم. نگاه هايش را از رويم مي گرداند.

خاش: گمان داري از پيماني كه با مازيار بسته اي آگاهي دارد؟

افشين: ممكن نيست... وگرنه در مقام فرماندهي سپاه دارالخلافه باقي مي مانم؟

خاش: خليفه را از فرماندهي تو هراسي نيست. چشم هاي پنهاني همه جا در پي توست.

افشين: (با نگاه هاي هراس آلود)چنين به نظر می آيد!

خاش: پس خليفه پي برده است که تو مازيار را در برابر خلافت شورانده اي؟

افشين: پاسخ اين معماي شوم بر فراز سرم مي چرخد؛ اما  سيمای موهوم آن را به چشم نمي بينم .

خاش: پاسخ اسرار پنهاني در رشتة بود و نبود مازيار گره خورده است.

افشين: راست مي گويي... مگر ستارۀ من تا حال خوش درخشيده است. هفت فرمانده جنگي خليفه در نبرد با بابك مزة شكست را چشيدند. به دام آوردن بابك هنر من بود. اين همه فداكاري براي چي بود؟ حاكميت خراسان براي چه كسي جز من سزاوار است؟ چرا ياران خليفه از من رشكي به دل نداشته باشند؟ يكي از نشانه هاي دنياي پليد همين است كه عنكبوت بدبيني و پلشتي، قهرمان زمانه را در هم مي پيچاند.

خاش: مار هايی در آستينت جا دارند!

افشين: باکی نيست ... افسران با من اند .نگونساری عربها به اشاره من است.

خاش: پس درنگ  برای چيست؟ آغاز كن!

افشين: آغاز كار زار را گاه ويژه يي به کار است .

خاش: مي ترسم دير بجنبی و كار هايت به باد روند.

افشين: جگر زير دندان گرفته ام تا خليفه در برابر لشكر مازيار نيازمند من شود.

خاش: آنگاه؟

افشين: مرا به جنگ مازيار مي فرستد، چنان كه در جنگ بابك از هر سو اميد از دست داد و مرا در کار درهم شکستن وی  مامور كرد. شكيبايي من نمايانگراين حقيقت است كه كليد شكست مازيار در دست من است.

خاش: وقتي سپاه عبدالله طاهر مازيار را در هم بكوبند، چي خواهي كرد؟

افشين: اي خاش ، از يك لحظه دلواپسي صد سال به پيري رسيده ای! مي خواهي از پاسخ هاي من عصايي براي خود درست كني و راه بروي؟ دل اگر از اعتماد تهي شود ، هر زبردست و آهندلي به صحرا هاي خشك اميد هاي واهي پناهنده مي شود؛ اما من هر آنچه دارم به چنگ مي گيرم و يكسره برفرق سرنوشت مي کوبم.

ناگهان مهر آيين داخل مي شود.

افشين: براي چه آمده اي؟

مهر آيين: با شما سخني دارم.


                             افشين به خاش نگاهي مي اندازد و خاش از در بيرون مي رود.


افشين: دستپاچه مي نمايي، خبر مهمي است؟

مهر آيين: همان جانور نيمه بيدار خطر كه لرزه يي در دل هاي ما ريخته بود، اكنون دم راست كرده و سوي ما تاختن مي گيرد.

افشين:( رنگش مي پرد) چه شنيده اي... بازگو!

مهر آيين: سرهنگ بيژن خيال دارد پيماني را كه در بارة سرنگوني خلافت بسته ايم ، زير پاكند.

افشين: مگر در وي نشانه يي يافته اي؟

مهر آيين: مي گويد يك در صد اميد پيروزي ندارم. نيروي خلافت حتي در زير زمين ريشه دارد. چراسر زير تيغ تباهي فرونهيم؟ افشين که  هواي حكومت خراسان در سر دارد، ما چه كاره ايم؟


                                                  شرفه يي از بيرون به گوش مي رسد

افشين : در راهرو کسی راه مي رود!

مهرآيين: شايد خاش است!

به سرعت راهرو را وارسي مي كند و بر مي گردد.


مهر آيين: هيچ كسي در رهرو نيست.

افشين: سزاي خيانت مرگ است بر بيژن نمك حرام چشم داشته باش... مبادا در چنين لحظه هاي مهم طبل رسوايي به صدا در آورد. به پيشروي هايش ميدان بده تا فرصتي فرا چنگ آيد و...

              دوباره شرفه يي به گوش مي رسد. مهر آيين باشتاب به سوی راهرو مي رود.

مهر آيين: روزبه؟ مثل جاسوس ها راه مي روي!

روزبه: (پتنوس به دست) شربت سرد آورده ام... مگر شما چاشت خورده ايد؟

افشين: (به روزبه) پس چه كسي در راهرو راه مي رود؟

روززبه: نمي دانم سالار من، همين اكنون آمدم .خاش در ايوان ايستاده است .

افشين: خوب ... برو بيرون!

                                                  روزبه بيرون مي رود.

مهر آيين: سالار، اگر رنجشي به دل نگيريد... سخني به گفتن دارم!

افشين: بگو!

مهر آيين: من به روزبه بدگمانم!

افشين: از چه رو؟

مهر آيين: گاه گاهي با بيژن سرگوشي هايي دارد. حالت مشکوکی در چهره اش موج مي زند ... احساس مي کنم که نيات ديگري در آن سوي چهره اش خوابيده است .

افشين: تنها روزبه نيست... دست و زبان مردان دارالخلافه يكسره در برابر من كار مي كنند. مي خواهم كار ها را زود تر به پايان برسانم. نخستين كسی كه ميوهء درخت تقديرش را دندان مي زند، بيژن است. آب از آب تكان بخورد، خودت را به من برسان.

مهر آئين: دانستم.

                                                  از در بيرون مي رود.


صحنۀ دوم

اتاق كوچك نگهباني كاخ. پيوست در بيروني، بيژن روي تخت  دراز كشيده. شب است و آسمان بي ماه و ستاره. شمع كوچكي روي طاقچه روشن است و نور زردي به صورت بيژن مي پاشاند.

                                               روزبه آرام آرام داخل مي شود.

روزبه: مهر آيين داستانت را به افشين باز گفت .افشين هم به وي مأموريت داد تا مثل سايه به دنبالت باشد!

بيژن: (از جابر مي خيزد) راست مي گويي؟

روزبه: افشين به هراس افتاده... هشدار كه براي سر آدمي، بخشاينده بخشايشگر هم بهايي نگذاشته است.

بيژن: خدا ترا نگهدارد. زنده گي مرا رهانيدي. اين افشين اگر دنيا را هم فرو بلعد، قانع نمي شود. وي به هيچ كتاب و آييني پابند نيست. دين سپيد و آيين نياكان را بهانه مي كند تا خودش را به زور و زر نزديك تر كند. بابك را در كام بلاانداخت. ديديم كه چي گونه دست و پاي بابک را بريدند و پوست گاو به كله اش دوختند و تا كنون همچنان از چوبة دار آويزان است. حال از پيمان مازيار ديوانه بهره مي گيرد و همه را مثل گاو در يوغ خود خواهي هايش مي بندد. مي دانم كه افشين در بارهء من چي گونه مي انديشد. پاي شكست خورده ها هنگام گريز به دام شهوت انتقام گير مي كند؛ اما من...

روزبه: (با نگراني) من و تو رسوا شده ايم... مرا بوي مرگ مي آيد!

بيژن: تو از افشاي خود حرف مي زني؟ هراس تو از چيست؟

روزبه: مهر آيين به افشين گفت که  بر روزبه بدگمان است .

بيژن: زخم لاعلاج كينه و بي باوري ميان افشين و خليفه به زودي دهان باز مي كند. نگراني در كار نيست. كوچكترين دست و پا زدن افشين از چشم خليفه پنهان نمي ماند.

روزبه: من قرباني دم دست افشين خواهم شد.

بيژن: ميوه را خام از شاخه چيدن نشانة خامی آدمي است.

روزبه: چه كار آيد آن ميوۀ رسيده، آنگاه كه سر هاي  من و تو از گردن ها جدا و روي زمين فتاده باشند؟

بيژن: باور داري كه مهر آيين ترا تااتاق من پي نزده است؟ زود باش خود را ناپديد كن!

                         روزبه پا به رفتن مي گذارد؛ اما بيژن صدايش مي زند.

بيژن: اي مهربان ترين دوست! (دست در کيسه فرو مي برد) يكدمي درنگ!

                      يک صد در هم كف دست روزبه نهاده و روزبه در تاريكی گم مي شود.

پردۀ سوم

تالار بزرگ كاخ خلافت از روشنايي شاه چراغ ها ميدرخشد. پرده هاي ابريشمين پنجره ها فرو افتاده و ديوار ها از فرش هاي سرخ پرخ دار پوشيده اند. معتصم بر جايگاه خلافت نشسته و يك آرنجش را روي بالشي نرم خوابانيده و سر انگشتان را به تار هاي ريشش مشغول داشته است.


نگهباني پا به درون مي نهد:


نگهبان: يا اميرالمؤمنين، يكي از بنده گان خلافت عرض حال دارد!

معتصم: کيست و از  کجا آمده است ؟

نگهبان: گويد که  نام و نشانش را  برای خليفه  آشکار مي کند !

 معتصم : بگذاريد بيايد!

                                   شاهپور فرمانبرانه وارد مي شود.

شاهپور: عمر سيف الاسلام و المسلمين دراز باد!

معتصم: مگر سخني آورده اي؟

شاهپور: اگر از درگاه  خلافت اجازتی نصيب شوم، خبري آورده ام مهم، كه حال و مال جمله اصحاب خلافت و جماعت مسلمين را شامل است.

معتصم: نزديك تر بيا، هرچه داري ، اجازهء گفتنت مي دهم!

شاهپور: يا سرور امت، افشين سردار بزرگ تو، نيتي ناگوار در سر و پلشتي بي شمار در اندرون دارد! اسبابي فراهم آورده و دنبال فرصت است تا خليفة بلاد اسلام را كه خدايش نگهدارد، از اورنگ فرماندهي به زير آورد!

معتصم: (آرنج از بالش بر ميدارد) چه كاره اي، اي مرد؟

شاهپور: من شاهپور، بندة امير المؤمنين و كاتب افشين هستم. به اشارة افشين، به مازيار- ياغي طبرستان- كاغذ هايي نوشته ام. افشين او را بر ضد سپاه اسلام به جنگ فراخوانده است تا در كنار هم، امت نبوي را نابود و رسم بي ديني را گسترده دارند. از زبان افشين به مازيار نوشته ام: بي هراس بجنگ و من در برابر خليفه از تو داد خواهي كنم و در فرجام، كار خلافت را يكسره خواهم كرد... دل بزرگ بدار و پا استوار!

معتصم: مازيار چي پاسخي برايش فرستاد؟

شاهپور: هر آنچه افشين گفت، مازيار پذيرفت و گردنكشي بنا نهاد.

معتصم: ناظران و شاهدان من چنين سخناني را به من رسانيده اند و پيام رسانان نيز از روزگار مازيار، افسانه هايي فرستاده آمده اند. بدان تو اي شاهپور! امت اسلام را خدمتي گران كردي و شايستة بخشش فراواني ... گويم كه هزار دينار كف دستت گذارند و جامة آراسته در برت كنند.

      نگهبان كاخ دوباره داخل تالار مي شود و خبر مي دهد:

نگهبان: بيژن اسروشنه يی اجازة حضور به پيشگاه خليفه مي خواهد.

معتصم: بيايد!

بيژن: خداي عزوجل شمشير مسلمين را قوي نگهداراد!

معتصم: چه حاجتي داري که بر آورم؟ سپاهيانت در چه حال اند و احوال عالم بر چه منوال؟

بيژن: خلافت اسلام را خطري بزرگ در پي است. افشين ارادهء بلوا و سركشي دارد. دست و زبانش روز و شب در كار حيله و دشمني با مسلمين است. ما را دعوت به همدستي خويش كرده تا خداي نخواسته، ستون استوار خلافت را بشكنيم و ملك و جهانداري به قوم بي دينان آوريم.

معتصم: چي كسان ديگري درين معركه دست دارند؟

بيژن: خاش و مهر آيين محرم اسرار اند. به فتنة مازيار نظر دارند و بر خود مي بالند كه افشين نگهبانان دارالخلافه را زير فرمان دارد.

معتصم: افشين چه پيوندي با مازيار دارد؟

بيژن: ميثاق بسته اند كه باهم بنياد خلافت مسلمين را در هم ريزند و ريشة آل طاهر از بلاد خراسان بر آرند!

معتصم: وسيلهء ديگري هم در دست افشين هست؟

بيژن: بي گمان كه دايرة راز هاي افشين در ديد رس خليفه اسلام  است؛ اما افشين به لشكريان زير فرمان خويش اعتماد بسته است و كاخ بزرگ او اكنون لانة گرگان سياه است و ...

                                       بيژن دمی درسکوت فرو مي رود.

معتصم: چرا خموشي؟ دانستني هايت را در دل گره مزن!

بيژن: همه اسباب شرارت فراهم است. در زير خانة كاخش، مشك هاي بي شمار آب گرد آورده تا گاه لازم با هوادارانش روي آب زورق های بزرگی درست  کنند و سوي سرزمين ارمنستان روي آرند و رسم گردنكشي را در آنجا بنا نهند.

معتصم: ( هوشمندانه ساکت مي ماند و بعد... ) ما بر منافقين گذشتي روا داشتيم و حتي بر آنان اعتماد كرديم. رب الجليل به محنت شان خواهد كشانيد. تو اي چراغ ملك اسلام، نصرت باري تعالي و بنده پروري من، ترا باد! گويم كه صد سکه طلا و كيسه يی پر از جواهر نثارت كنند...

بيژن تعظيم كنان بيرون مي رود.

صحنۀ دوم

سالون كاخ خلافت. معتصم با آسوده حالي روي دوشك دراز كشيده، سر روي بالش نهاده و كف دست را زير نيمرخ خويش گرفته است. وزير در برابر او ايستاده است و باد ملايم بهاري، حاشية پرده هاي سبك و افتاده را پر چين مي كند.

معتصم: پاد زهر شرنگ آشوب، هماره در گرو تدبير است. اي بن زيات از توالي آشوبي در هراسم كه همچون اره زير زمين در حركت است، برايم درين باره سخن بگو!

وزير: خداي را سپاسگزارم كه در تن هيولاي شر و فتنه، خون رقيق و بي قوام در گردش است و خود نمي داند كه نشتر را خنجره خنجره در آن فرو برده ايم!

معتصم: شعر مي سرايي يا آتش سوزان را دست آموز خود كرده اي؟

وزير: در مقابله با گرگ، بايد گرگ بچه را در خانه پروريد.

معتصم: (چين های پيشانيش باز مي شوند) افشين، اين مسلمان كافر اندرون، به هنگام نياز دمل هاي چركين عجميان را هم مي ليسد. شنيده ام كه از برده گان ديار خراسان لشكري از جنگاوران درست مي كند؟

وزير: آري، به گمان من هر آن كه عرب نيست، هوادار وي است و آن ها را به درگاه خويش راه مي دهد.

معتصم: اين لقمه هاي تازه را چي گونه مي گذاريد با آسوده حالي ببلعد؟

وزير: لقمه ها همه زهر آلود اند و به زودی حالش را به هم خواهند زد!

معتصم: سخنانت را از هالهء كنايه بيرون كن... او چي كاري را انجام داده و توچه شهكاري آفريده اي؟

وزير: او مردم خراسان را چشم بسته به سوي خويش خوانده است... بخشي هوادار اويند؛ اما سنگ پايه هاي آن قبلهء فريب در اختيار ماست و در سياهي لشكر افشين، جاسوسان خلافت را سرازير كرده ايم.

معتصم: مرحبا! مگر چه گونه بدانم که دل های آنان از براي شكوه خلافت مي تپند؟ تو چي گونه از آن آگاهي؟

وزير: آن هوا خواهان خلافت، در كورهء آزمايش هاي مكرر گداخته شده اند و در آخرين گروه جاسوسان خلافت كه به سوي افشين لغزانیده ايم، فقط يك تن از جنس خواب رفته گان بدگوهر، دل به مرگ سپرد واکنون در زير اشكوب مناره زنداني است!

معتصم: اين كيست كه در دوزخ بي ايماني مي سوزد؟

وزير: يك بردهء شمن است كه در رؤياي گمشدۀ بت هاي صلصال و شاه مامهء باميان خراسان دنبال عقل گمشدة خويش سرگردان است و تا هنوز نور حق در پردهء تير گي روحش نتابيده است.

معتصم: (با كنجكاوي) مگر او در باب خدمت به خلافت اسلام گزافه مي گويد؟

وزير: فراوان.

معتصم: برده است؟

وزير: سال هاست روزگار برده گي را سر آورده؛ اما براي خودش جهاندار تمام عالم است!

معتصم: (به خنده در مي آيد) عجبا! در قلمرو من، چنين طرفه هاي روزگار هم يافت مي شده اند؟

وزير: قوم عجم خود بودن و ديگر جلوه كردن را نيك آموخته است...اما اين غريبه هواي ديگري در سينه دارد و مي گويد كه اگر در طلب كيميا هستي بر مس پاره چنگ نزن!

معتصم: اين مرد حالا زنده است؟ زود او را پيش من بياوريد...

وزير به سرعت بيرون مي رود.

معتصم: (با خود) احساس مي كنم كه خراسان، هم گهواره و هم گور حقيقت خواهد شد... زنان آنان نيز، در مقام كنيزي، هزار فاجعۀ نهفته را در يك گردش چشمان خويش نمايش مي دهند.  ظريف و كار دان و كرشمه باز اند و كار ابزار هاي راز آلود بارگاه سر وري را از چنگ حرم نشينان بيرون مي آورند. ناراضي و صبور اند. خطر و بدگماني همچون چشمه يي از دل هاي آنان مي جوشد. افشين نمك حرام آيينه كوچك اسرار آن هاست... و همه مانند همديگراند و از جوهرۀ مهلت طلبي آفريده شده اند. زنان شان تقوا مي فروشند و سينه های شان انبار دروغ است.


وزير مردي را به درون مي آورد كه به يک تنديسه ساکت مي ماند. سرش تراشيده و رداي بلند زرد رنگ بدنش را پوشانيده است.

مرد تازه وارد در پيشگاه امير المؤمنين مانند خادمان و بندگان خلافت، اداي حرمت به جا نمي آورد. شكيبا، خونسرد و آرام است و خليفه را به حال وي دل مي سوزد. اما چیزی غیرعادی در نگاه هاي آن غريبه موج مي زند. خليفه ناگهان چيزي را در وي كشف مي كند كه معنايش اين است: او احساس برده گي نمي كند!

معتصم: ازين پس تو آزادي، اي بردهء شمن... مگر گرايش هاي پنهانيت را آشكارا كن و بی پرده بگو كه از مردان خلافت چه ناروا ديده اي؟ نامت چيست ؟

راهب: (با آهنگي شكيبا) ساجي!

معتصم: چه حكمتي در درون داري كه در كار ثواب و سعادت جاودان كوتاهي كردي؟

راهب: من از رنج رها شده ام و تشنه گيم فرو نشسته است و دنياي فراتر از مرزهاي خوشبختي را در خود دارم و حكمت درون من چهار حقيقت بلند است و من ديگر خودم نيستم.

معتصم: (با تعجب) حالا اندك اندك دانستم كه هذيان و شعر با هم خويشاوندي دارند، مگر اول اين كه نام تو از كتاب خدا برگرفته نشده... ديگر اين كه شايد نمي داني كه با خليفۀ مسلمين سخن مي گويي؟

راهب: نه. عقلم مي گويد؛ چشمانم گواهي مي دهند و شنوايي ام تلقين مي كند كه من با خليفۀ مسلمين المعتصم بالله عباسي سخن مي گويم.

معتصم: (با تعجب و استهزاء به وزير مي نگرد) بگذار با اين مرد تنها باشم. حالا آزاد شدهء دست خودم هست.

وزير بيرون مي رود.

معتصم: اي شمن... اي تهي گشته از هوای تحرك و هنر، در آميزي با مسلمانان هيچ اثري بر تو به جا نگذاشته است؟ چه جفا ديده اي؟ ديگران به خدمت مان كمر مي بندند، تا در هم دنيا وسعادت آخرت را از آن خود كنند... حالا كه فرمان آزادي تو، به رايگان از زبان من برون افتاد، چه نياتي براي ما از خود ظاهر مي كني؟

راهب: ازمن براي تو اي مالک زور، زر و "حقيقت"! راه خجسته و بلند به رويت گشاده باد تا در سفر جستجوي نجيبانه چهار حقيقت بلند و پر فروغ، روحت را رستگاري بخشد. من آزادم. آزاده را چي گونه آزاد مي كني؟

معتصم: اي ساجي، خوابت به بيداري و بيداريت به رؤيا مي ماند و در روز روشن حقيقت يكتا را چهار مي خواني؟ شنيدم كه شبانه روز تنها يك بار غذا مي خوري. سرت را مي تراشي و با ساده لوحی، خود را ميان امواج خروشان زنده گي رها كرده اي... گويي فكر و زبان و دستان، بر گردنت بار گرانی بيش نيستند... بدان كه حقيقت چنان كوچك نيست كه درون سر بي موي تو گنجد... گمراه تر از تو  مردی نديده ام... فروغ گشايش در خراسان هنوز در چشمان تو اثر نكرده است. چرا سخن نمي گويي؟ بدترين گناه بنده هراس است و خداوند گواه باد كه در حق تو شمه يي از مروت و بنده پروري كم نكنم... ما در طلب كيمياي دنيا و آخرت جان از كف مي دهيم و هنوز هم گفته اي كه اين كار، چنگ زدن بر مس پاره است و خدمت براي امت اسلام نا فرهيخته گي!

راهب: چنان نگفته ام اي خليفهء اسلام! من از روي نياز نفس نمي كشم... بندۀ ضعیف، با سخن بی عمل چه گونه خواهد رسيد به آن حقيقت يگانه يي كه از آن سخن مي گويي؟ من خود درتقلای نفس کشیدن هوای آدمیت تا هنوز نیامده درین دنیای فریب، جان وتن گداخته ام تا حقیقت ناب روحم را از گزند آز برهاند وچشم هایم را از آب زلال بی آزاری پاک کند. مگر احساس می کنم که حقیقت در نگاه تو ای خلیفه، سیبی را ماند که هرلحظه می توانی گازش بزنی.   ترسم آز ان که مبادا من و تو در فهميدن حقيقت، محكوم بيراهه هاي راه نما باشيم!؟

معتصم: بنده سرگردان… از وراجي چه هوده يي ديده اي كه راه رسيدن به حقيقت را اين گونه به درازا مي كشي. حقيقت مطلق يعني خداي. نخستين راه اصلي رسيدن به حقيقت خدا، اقرار به زبان و تصديق در قلب است، ديگر چي مي ماند؟ و خدمت براي خدا پاكيزه گي روح و آرامش جاوداني است.

راهب: رسيدن به حقيقت- فراتر از جاوداني، چنين آسان و از راه كوتاه نتواند حاصل شد... اگر چنين بود، نيازي به داروغه وشمشیر نبود. مقام خلافت را چه نیازی بود که براي رخنة جواسيس به درگاه ديگران، ازبیت المال امت مسلمه جیب مأموران مزد بگیر تفتیش عقاید را بیانبارد؟  من بي چوب دست، بي شمشير و بي زر و زور، با وجدان سرشار از همدردي، بهروزي همهء زنده گان را آرزو مي كنم.

معتصم: دلت هنوز از گوهر يكتا تهيست... احساس مي كنم كه افسانه هاي پيچ در پيچ در دماغ تو فربه تر از حقيقت جلوه مي كنند. من به آفت نهاني افكارت بينا هستم... بدان كه براي رسيدن به گوهر حقيقت، از شاهراه ايمان بايد بگذري و نيك بدان كه هرگره با معجزه الله اكبر، گشوده خواهد شد؛ آنگاه... عدل بر دل ها گسترده مي شود و مكان گوهر عالي نيز همان جاست... پس چه ابهامي در انديشة من و تو باقي مي ماند؟

راهب: ابهام با ابهام گره مي خورد! حکمت خدای لایزال را نمی شود با کلمات و آهنگ تحکم وتردید که درمقام حاکم، به جهربرزبان می رانی، مسخ کنی. اگراز اوجنای عظمت الهی یک پله به زیر بیایی، در امور دنیا، مسئولیتی را بر دوش داری که سخت سنگین و محتاج ریاضت است و نظارت خدای هردوجهان، شامل احوال توست. پس سخن درين جاست كه چرخ امور عقل را با چه روشي مي گرداني؟ چه گونه توانی گفت که ترضیۀ ذات یگانه، چنان سهل حاصل شدنی است که تومی گویی؟ تو بر روي راه مي روي و من در تلاشم تا از زهدان آن گوهر فراتر از حقيقت تولد شوم و از قلاب های هزاران گونۀ خواهش های دنیایی، به رهايي برسم.

معتصم: خدای عالم راه های ترضیۀ ذات یگانه را درآیه های آسمانی تشریح داده است. تو که از قرآن چیزی نمی دانی، لاجرم به اقوال و قیاس هایی چنگ می افگنی که ته مانده های ادیان منسوخ اند. ساده و بی پیرایه بیان کن که … آن گوهر فراتر از حقيقت، مگر جز خدا چيزي ديگري هست؟

راهب: در نفس خود درست است... بازهم آنچه باقي مي ماند، امور دنيا است... بايد درين راه، به جای مدعیات انفسی از درياي حقايق عالي سير آب شوم. من نه از شما بيزارم نه به افشين دلبسته ام؛ براي آن كه روحم در بند ستايش و سرزنش، رنج و خوشي، سود و زيان و نام و  ننگ نيست؛ عزيز و نا عزيز در نگاه من يكسان اند.

معتصم: باز در بيکرانهء خلأ مطلق رها شدي و خود را گم كردي...

راهب: پس تو خود را از كجا يافته اي؟

معتصم: از نور ايمان حق و عدالت!

راهب: درين كارمگر از زهدان اعمال شگفت و تكان دهنده بيرون نيامده ايد؟ نمي گويم  كه ازروی عمد، بر گلوي نيكي ها پا نهاده ايد؛ بلكه در بسا زمانه های پس از رحلت آخرین پیامبر واپسین دین خدا، كردارآنانی که میراث پیامبر را به نام های مختلفی ازآن خودکردند و نادانسته در پی استحالۀ آن جواهرسترگ با پندارهای نفسی و جذبه های سود وزیان، بساط رنج آدمیان گستردند، با ناموس حقیقت الهی چه گونه همساز تواند بود؟ دلم می گوید که این سفر، کار آنانی است که ازخویش می گذرند نه آن که از برای خویشتن، راه تنفس بر خلق خدا را ببندند. حاکمان چه سهل مدعی اند که به نور ايمان حق و عدالت رسيده اند؛ مگر چرا از روی اعمال ونیات باطنی خویش پرده بر نمی گیرند؟ چرا از برای ترضیۀ الهی، روح و زبان خویش را از لفاف منیت بیرون نمی آورند؟ مگر نه این است که خدا را حاضر نمی بینند؟

فرمانرواي قلمرو عرب و عجم! شما هنوز بر توسن "پندار هاي من" سوار هستيد و مي تازيد... براي يك بار هم اگر شده بر بال هاي وارستن بنشينيد.

معتصم: كار دنيا را با چنين آساني، در درون حل نتواني كرد... حقيقت نيازمند ايمان و از خود برون آمدن است... خيلي در تنيدن معاني بي پايان به يكديگر زنده گيت را هدر مي دهي...

راهب: پس نه اين است كه وارسته گي خويشتن، سر آغاز رهايي ديگران است؟

معتصم: دگرگونه راهي در فرار از حقيقت اختيار كرده ای. اگر دستور دهم تا جو دو مركب را بخش كني، چي گونه خواهي كرد؟ درين كار نخست به آزادي نيازمندي... و مصئونيت. به نظرم مي رسد كه جلوه هاي زنده گي آدميان در نظرت خواب هاي سادهء خوش تعبير اند!

راهب: من از هيولاي هزار سر حيله و نيرنگ بيزارم، من جامة رهروي بر تن دارم و آرامش رهروي در دل.

معتصم: چه چيزي زيبنده تر از آنست كه رهرو حق و عدالت باشي و پاكيزه گي پيشه كني؟

راهب: آري. شرط اينست كه براي انصاف گستری، روش و كردار، چي گونه از زلال پاكيزه گي سيراب شود. من كه هر چه را مي نگرم براي پرورش "من" اختراع شده اند. من به جامه يي كه نگهدار تن من باشد، خرسندم- همانند پرنده بالدار به هنگام پرواز. تنها بال هايم را به همراه دارم، در دل خوشبختي سرزنش ناپذيري را احساس مي كنم و درين قلمرو شريف رفتار، در آرامشم.

معتصم: اي درگير فراموشي بي پايان، تو با اين سخنان هستيت را به فنا مي دهي! پس تو كه "من" خودت را اين گونه تحقير مي كني، درين جهان چي گونه تواني زيست؟ مي خواهي زمان را از حركت بيندازي؟ اي محكوم زنده گي بر روي خاك ازين خدايان خاكي چه مي خواهی؟

راهب: صلصال و شاه مامه، براي سود و زيان تجسم نيافته اند؛ آن ها مظهر بودا شدن هستند!

معتصم: (مي خندد) اي ساده لوح ترين مرد زمانه! چرا نمي گويي خدا گونه شدن؟

راهب: اي خليفه، سخن من و تو در بارۀ "شدن" است از همين "شدن" و چي گونه شدن هاست كه تو به راهي مي روي و من به سوي كرانة بي مرز فراتر از جاويدانه گي. در دست تو شمشير، در اندرونت خشم و در چشم هايت فوارۀ آتش است كه شاید به خیال خودت، براي نجات عدالت مي روي تا براي خواسته هاي بي پايان "من" خويش، اسباب قناعت فراهم آوري و نامش را مي گذاري، خداگونه شدن.

 معتصم: تو به كدام بيراهه موهوم گام مي نهي؟

راهب: من از ميوه هاي زهرآلود انديشه هاي بد پرهيزم. راه گفتار و كردار بد به روي من بسته است. نيروي من، انديشهء آزاد از كام شهوت است، انديشهء رها شده از بدخواهي، كامراني و ستمگري و دلبسته گي. من براي گرفتن كام، خودم را اسير دام نمي سازم.

معتصم : (با استهزاء) گويا مي خواهي بگويي كه از بهشت فرود آمده اي؟

راهب: بهشت، نخستين ايستگاه سفر بي پايان من است!

معتصم: اي بت پرست تهي گشته ازلذت زنده گي!

تو با گرز آيين بی خبری، نخست بر شيشه خانهء روح خودت مي كوبي. حرف هاي بي رنگ و بوی تو، براي اين جهان ساخته نشده اند. در آيين من، تو گنهكاري و سزاوار سرزنش. هرگز نتوان شرارت های این دنیا را با چنین خوش خیالی های بی حاصل، به آتش کشید وداد از بیداد ستاند. خواب هاي بي تعبيرتو، از آن كدام دنيا هاستند؟ تو که از اصل ایمان گریزانی ورفتار نیک را موعظه می کنی، يك بار از آن اقليم موهوم فرود آي و بنگر كه خدايان خاكي شما، نه چنان اند كه شما مي پنداريد. آن تاج هاي جواهر نشان صلصال باميان، اگر براي زينت و دنيا پسندي و تعلق به نفس نبود، از چي بود؟ تجمل زنده گي زميني بر روح هر يكي از شما پرتو افگنده است و زوج بي جان كوه پيكره ها را طلا پوش كرده بوديد... اگر آن همه جواهر، قدر و قيمتي در نگاهان تان نداشتند چي گونه آن را به خدايان تان بخشيده بوديد؟

راهب: اي خليفه، از فرو شكوه خدايان هرچه گفته آیی، بسنده نيست كه زيبنده هم است. مگر چه آيه يي در دست داري كه رهروان بودا، به كام هيولاي "من" خويش جواهر ريخته باشند؟ روپوش طلا، شكوه بي زوال خداياني است كه آلوده كام هاي زميني نيستند و از بيماري "من" - اين ريشه تباهي و شيطان زاي- رها شده اند؛ بريدن از بسته گي ها را تلقين مي دارند؛ آرامش دل مي آورند و نداي آهنگ روح آنان به گوش رهروان مي نشيند. صلصال گويد، همان گونه كه نيلوفر در آب مي دمد؛ در آب مي رويد، بر آب مي آيد، ولي به گل و لاي ابدان آلوده نمي شود. من نيز همين گونه رسته ام. از جهان گذشته ام و به آن آلوده نگشته ام. حكمت خدايان ما سوداي سود، تفتیش وتحکم و سوختن برای رسیدن به وصال زنان نیست. دماغ شان با بوي خون تازه، كام شان با شهد گشايش ها، و دست های شان با شمشير هاي اخته آشنا نيست.

معتصم: ازهمین روست که از فهم عقلانی امور عالم بی خبرند. زندگی آدمی را به تجربه نمی شناسند، فقط خیال می کنند که هرچه درزندگی اتفاق می افتد، همان چیزی است که آنان خیال کرده اند. بدان که هرحقيقتي گشايش می آورد و درهر گشايش  مقداری حقيقت مضمراست. مگر گوهر درخشان نيروي هيبت انگيز خلافت، با خيالات كوچك تو همسان است؟ تو چي گونه براي "شدن" باور داري و از براي چي گونه" شدن" اين دنياي دون، انديشه يی در سر نداري؟ در گوشه يي مي پوسي و روش هاي نجات حقيقت را به باد استهزاء مي گيري؟ ساليان سال در تارهاي عنكبوت خيالات خويش در بندي و گرهي از كار آدميان باز نكرده اي! پس تو به چه منزلتي والا رسيده ای كه ديگران نرسيده اند؟ اي آن كه آب ايستاده را بر گزيده ترين نشانه اي! دنيا هاي جهالت را با چه دگرگون بايد كرد؟ باورم هست كه روزگاري خواهي گفت كه روشني را بر تيره گي پيروز بايد ساخت. مگرنه؟

 راهب: اي شهريار دگرگوني، به دست هايت نگاه كن. تپش هاي قلبت را تفسير كن. لشکریان تو آیا وقوف دارند که گردش خشم آلود شمشير هاي تان بر سر پاكي و حقيقت چي مي آورند؟ هر يك از لشكريان تو، اي خليفه روزگار، همانند درختي است كه ميوه هاي مسموم از آن جوانه مي زنند. تو چه دانی که جنگاوران تو درسرزمین  های دیگران و داروغه ها و خبرچین های تو درقلمرو خلافت، خدا را حاضر می بینند یا آن که در غیاب خدا هر آن چه از دست شان برمی آید، مضایقه نمی کنند؟ شنیده ام و دیده ام که بر زبان شان آهنگ منیت و در دل هاي شان شرنگ بی خبری و در چشم هاي شان تشنه گي بیباکی موج مي زند... هر آنچه بالاي انسان مي آورند، مگر از تأييد آسمان است؟

معتصم: (با خشم از جا بر مي جهد و شمشيري بران و رخشنده، از نيام نگين كاري شده بيرون مي آورد و فرياد مي كشد) اي تبعيدي درون مرز تن! كولوحه ای بر پيشاني اين كاروان موهوم تو كه خبر از منزل پاكيزه گي دهد؟ تو در سراب اميد هاي واهي زاده شده اي و خرد دنيا داري در شأن تو از ريشه سوخته است و سده هاست كه تن زخم خوردهء عدالت را با خونسردي تماشا كرده ای و ايمان براي نجات و آوردن قانون يكتاي يگانه، از دلت كوچيده... اما اينك مقهور عدالت شده ايد و براي عدالت باج مي دهيد و شراره هاي ايمان لشكريان خلافت از خرمن هاي باد بردۀ رؤيا هاي تان مي گذرد... آه خدايا! سپاس دارم از تو كه اين چنين شكيبايي را در من به باروري نشانده اي که اين شمن خواب زده را از نيش شمشير من وامي رهاني.

راهب: اگر خردمندي دنيا داري در شتابي بيشتر، براي گرد آوری متاع دنيا و خون ريزي بيشترين است، پس معناي نابخردي چي باشد؟ لشكريان عدالت آور تو، در رشته تسبيحی که در دست می گیرند، از روی ریا کاری و خود سری، هزاران دانهء  شهوت و آز، بدگويي، درشت خويي، ستمگري، بی مهري، فريبكاري، طامات بافي، ربا خواري، زنا و فروختن موجودات زنده و نازنده را رديف می کنند. در تن زخم خورده عدالت، سال هاست زهر شمشير هاي آب خورده از چشمه هاي كينه ريشه مي دواند. مگر آن واعظان بي عمل خليفه، خطابه هاي افسونگر و دلهره آفرين خويش را از ياد برده اند كه مي گفتند ما براي بر اندازي روزگار جبر و جبن آمده ايم؟ وقتي در سرزمين خراسان فرود آمدند، رسم باج ستاني و بكارت ربايي را به بهانهء عدل و همدلی در اوزان متروك دروغ های بزرگ سرداران و حاکمان خویش به نظم آوردند. بدين سان طنز گزندۀ روزگار در نخستين برگ يادنامه هاي تان رقم خورده است. دلم نمی آید که اعمال ترا پیش چشمانت ردیف کنم… ولی خودت می دانی که…

معتصم: (به خنده افتاده است و رديف دندان هاي او از پشت لب ها جلو آمده اند) اي حقير ترين مردك اهل تشبيه! زبان تو، خود همچون ديو است. اگر بند از آن برداري، نخست خودت را مي بلعد. ديدي كه سخنان تو همچون قطره هاي تيزاب، روي برگ هاي گل شكيبايي، يكدلي و رهايي و كردار نيك مي چكد. پس تو نه چناني كه مي نمايي. گويم كه شكرانه گيت را ادا كنند و يك جام سرب مذاب در گلوگاهت فرو ريزند.

راهب: اي گشاينده گان سرزمين هاي ناشناخته و مغلوب شده گان صحراهاي خشك و شوره زار هاي هراس آفرين! آري ... سخن به راستي گفتي. واژه هاي آلوده بر زبان من نمي آيند. فقط از شادي شما خرسندم و براي تان آرزوي نيك بختي مي كنم... اما اي فاتح كه رنج شكست خوردن از لشكر رشك وحسدو آزمندي را به جان خريده اي، آنچه از زبان من شنودي، تجلی نوشته ناشده روح تو هستند كه دست ها، چشمان، گوش ها و افكار تو، آن ها را به كردار مي آورند. من اشك مي ريزم كه خاستگاه كردار هاي خويش را به درستي نشناخته ايد و مي ترسم كه در دايره وجود، نشان سرگرداني ابدي بر پيشاني تان نشيند!

معتصم: اي ساجي، تو با زبان بي زباني صلصال و شاه مامه سخن مي گويي و من از آيه هاي روشن يكتايي. جز با نوك شمشير چي گونه توانم از چاه جهالت بيرونت آورم؟

راهب: ناخداي كشتي بي بادبان كه خود گرفتار امواج وحشي است، ساحل نشينان را چي گونه گرفتار مرگ مي پندارد؟ گفتار نيك با تو بيهوده است و هنوز، سوار بر راهوار گناهكار روح خويشتني.

معتصم: (به دربان بانگ مي زند) اين آدم نماي دلمرده را در تنگ ترين سرداب زير منارهءكاخ من زنداني كنيد. او در برابر آزادي خويش نمك حرامي مي كند.

دربان از بازوي راهب مي گيرد و او را به سوي در مي كشد

راهب: گویم که مرده هاي زنده نما شده اید… شيرازه هاي درون گسستۀ تان گسسته تر باد!

بيرون مي روند.

معتصم روي بالش سر مي گذارد و زير لب مي گويد:

"شيطان بت پرست چي گونه لباس فرشته بر تن مي كند."

سپس مانند اين است كه به خواب مي رود.

پرده مي افتد.