-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ دی ۱, دوشنبه

برخی سربازان روس به خاطر دست رسی چرس تن فروشی می کردند

 روایت های زنده گی من !

محمد عثمان نجیب

دنیای عجیبی است: 

من برای به دست آوردن دوباره ی عضویت حزب کابل می رفتم و حزبی دیگری کارت عضویت خود را دور انداخته بود.



روایات زنده گی من آمیزه هایی اند از شگفتی ها و ناشگفتی های حضور خودم پسا تولد تا روزی که اختتام می یابند. 

هیچ گونه انگیزه ی خاص سیاسی و تباری نه دارم.

هر کسی هر گونه سندی علیه من دارد بزرگ‌وارانه به رخ من بکشد و مبادا که طبل اتهام دروغ بر من ببندد. 


برای رعایت امانت داری در انتقال روایات، پس از این نام کرکتر ها و شخصیت های حقیقی حقوقی مخالف و موافق از پدر مادر تا یک ره گذر و از یک مامور و سرباز تا رییس جمهور ها و وزرا با نام هایی که در زمان آن وجود داشته اند و با احترام یاد خواهند شد زنده ها عمر شان دراز و جای رفته ها بهشت برین.


من روایات را برای جلوگیری از انکار به اقرار مانند هر راوی دیگر مستند و مدلل و نشانی گفتن هایی که وجود داشته اند همه گانی می سازم.


کسانی که به نفی آن ها مستندی داشته باشند می توانند به رخ من بنمایانند.


باور من برای این نبشته ها فقط ٱگاهی از حقایقی است که نقل کردن آن ها به قول برخی ها از یک پادو اما سوگ مندانه و خوش بختانه حقیقت های تلخ و شیرین اند، هر کسی که خود را در این آیینه ی بلورین زخمی می یابد من را ببخشاید آیینه دروغی نه می بندد و آن چی هستیم نشان ما می دهد.


در پی هیچ چیزی جزء گفتار حقیقت نیستم. حتا اقرار و انکار و‌ تایید یا رد آن.


                                              

بخش سی و چهار:  


                                                          اعتیاد سربازان روس:


صبح‌ فردای روزی که به قرارگاه برگشیم کمی در محصوره ی امنیتی بازارک گشت و‌ گذار کردم. هر افسر و خرد ضابط و سرباز ساعات بی کاری خود را در آن محدوده یا پرسه می زدند و یا یک کاری که به شخص خود شان ارتباط داشت انجام می دادند. آن کار ها شامل لباس شویی، اصلاح و شست و شوی سر و ریش و تن و یا هم منطقه پاکی (...کار مروج روزمره ی منسوبان نظامی یا عسکر در داخل قطعات دایمی و صحرایی شان...). زمان زیاد از بودن من در پنجشیر گذشت و گشت و‌ گذار تنها هم غنیمت فکری بود. دور تر از قرارگاه ما یک تولی سربازان و صاحب منصب های روسیه جا به جا شده بودند. امکانات آن تولی حتا زیادتر از قرارگاه لشکری و سپاه ما بو‌د و شنیده بودم که تعداد زیادی از سربازان روسی معتاد به‌ مواد مخدر به خصوص چرس شده اند. این که از چی زمانی و چی گونه پس از آمدن شان در داخل افغانستان به چنان حالت افتادند را نه می دانم. اما بعد ها دانستم که آن کار تجارت سود آوری بود برای عده یی از منسوبان ارتش و پلیس یا امنیت ملی افغانستان و در بعد برخی افراد عادی جامعه و متناسب نوع ارتباط شان با سربازان و صاحب منصبان روس شده بودند. اعتیاد سربازان روس چنان آشکارا و زیاد بود که پس از نه داشتن پول یا کدام وسیله و جنس نظامی قابل تبادله تن فروشی را پیشه کرده و مستقیم و بدون حیا چنان پیشنهادی می دادند. این سوی خط تجارت مقابل روس ها هم در بین برخی منسوبان نظامی دولت و هم در بین برخی مردم پندار ها به دو‌گونه بودند: اول آن‌ که روس متجاوز و ‌کافر است از پیش او هر چیز را بگیری حلال و دوم اگر بکشیدش او‌ مردار و تو غازی هستی و اگر مالی از او بگیری غنیمت بوده و گناهی نه دارد. تا این جایی کار که درست و در میدان جنگ چنان امری مسلم بود. اما معلوم نیست که چی کسی فتوای حلال بودن خرید تن از اتباع روس را با ارتکاب گناه عظیم و نهی شده ی شرعی صادر کرده یا می کرد؟ و شاید هم نزد برخی ها انتباهی بر اساس اراده ی خود شان وجود داشته که از جهل و نادانی بود. من با یک سرباز روس رو به رو شدم‌. او و دو نفر دیگر پهره داران و موظفان دو دست گاه پرتاب زیکویک یا دو میله بودند. معمولن آن گونه سلاح ها بالای موتر های کلان و سنگین وزن عسکر تعبیه می شوند و در هر حالت قوت آتش و‌ مانور را داشته هر چند به نام دافع هوا مشهور اند اما کاربرد چند منظوره دارند. 

آن سرباز پس از کمی احوال پرسی بی درنگ از من تقاضای حشییش کرد. « حشیشی ایست حشیش...»

آشکارا ترسی هم او را پیچانده بود. شاید پنهان کاری از فرمانده شان یا هر دلیل دیگر که بود من نه فهمیدم. گفتم ( ... از وی نی تی... ببخش ...اما آن سرباز هم چنان اصرار داشت و عملی را با اشاره ی دست اجرا کرد... که شرم ناکی زیاد دارد...). از حالت و عکس العمل من برداشت خودش را کرده به سرعت و‌ چهره ی عبوس « ده سی ده نی » گفته و تهدید گونه مرا به برگشت واداشت. کشتن انسان افغانستان به روس ها هم مهم نه بود درست مثل امروز که به آمریکایی ها و انگلیس ها و اروپایی مهم نیست و من هم از هراس دست به ماشه بردن او برگشتم. در آن گاه انجام خدمات لوژستیک نوبت قطعه ی استحکام بود که همکاران محترم ام می دانستند و من نه، چون بار اول وظیفه ام در جبهه بود. تجسس کرده دانستم که آن زمان سیگار و‌ نسوار دهن جزیی از تابلوی ( اصطلاح نامأنوس عسکری ) روزانه ی رسمی نیرو های شامل جنگ در جبهات سراسر کشور بود و تا امروز نه دانستم که چرس چی گونه آن جا ها دست یاب برخی سربازان و صاحب منصبان آن هم از طرف بخش لوژستیک می گردید؟ هر چند یکی از همکاران (... ذکر نام شان را لازم نه دیدم...) ما گفتند که چرس غیر رسمی حواله است و به عملی ها داده می شود و اکثر شان به روس ها می فروشند. فاصله ی کمی بود که‌ به قرارگاه برگشتم.


                  

                                 به کمیسیون کنترل تفتیش احضار شدم که نه گذاشتند بروم؛


محراب الدین خان (بعد ها شهید شدند) رئیس صاحب ارکان کندک استحکام گفتند: (... مخابره آمده و تره کابل خاستن تیار باش که صبا از بالا (منظور شان آستانه بود) قطار میایه تو کت مدیر لوژستیک‌ ده یک‌ موتر یک جای برین... ما خو هیچ تره نه شناختیم که چی هستی...؟). ایشان آدم مهربان ولی در عین زمان منصب دار بسیار جدی و همیشه پیشانی ترش بودند به مشکل می شد که خنده یی‌ در لبان و گشاده گی در پیشانی شان را ببینی. من هم که زمان زیادی کابل نه رفته بودم خوش شده و نزد معاون صاحب سیاسی رفتم در قرارگاه فرقه تا بپرسم چی گپ است؟ فقط گفتند که طبق دستور کمیته مرکزی به کابل بروم.

دانستم که جلسه ی دادخواهی در راه است. یک باره همه جریان و‌ سرگذشت و علاقه ی زیادی که به سیاست و‌ حزب داشتم دوباره پیش روی‌ من رژه رفتند‌.‌ به یاد آوردم‌ که چی گونه گوشت انگشت وسط دست راست من به اثر نوشتن شب نامه های پیشا پیروزی به استخوان رسیده بود‌ و تا سال های زیاد هنوز بود و هر از گاهی با افتخار آن را به دید دوستان و فرزندان خود قرار می دادم که همه ی ما کم و زیاد سر های مان را درکف‌ دست داشتیم.‌ آن مرگ می توانست در صد روز‌ حکومت جابرانه ی امین هر دمی یاد ما کرده و بر بردن‌ ما دروازه های خانه های مان را دق الباب کند. در هر جا می‌ رفتم برابر توان خود سهمی در خدمت به حزب می‌گرفتم. روزی در سفر مزار شریف به شهر رفته دیدم یک‌ دکانی باز اما بر خلاف انتظار مکان خوش نویسی و خطاطی و‌ رسامی و نقاشی به اسم (... متین اندخویی...) است. ایشان را خدا رحمت کند بعد ها از نخبه گان و استادان دست اول و بلند بالای هنر نقاشی و‌ رسامی و‌‌ خوش نویسی شدند. خدمت شان رفته ‌و فرمایش ترتیب یک جریده ی دیواری را دادم به شکلی که در یک قطعه کاک ۲x۱ تنها به‌ گونه یی انقلاب بنویسند تا متون بعدی در بین نوشته ی انقلاب تحریر گردند. استاد مغفور بسیار زیبا نوشتند و آن را به شوق کابل آوردم. آن علاقه ی من بود نه وظیفه ی من زیرا من کارکن سیاسی نه بودم. رفقای اداره ی شش امنیت و از هم دوره های من می دانند که‌ جریده ی دیواری سازمان اولیه ی ما در دیوار شمالی مدیریت محترم عمومی مخابره نصب بود. مانند من صد ها تن دیگر فدای هوس های چند تایی مثل رفیق محفوظ ‌و باند او گردیدیم. این ضریب را در مقیاس تمام ولایات ‌و سطوح حزب محاسبه کنید. این که چرا نظارت حزب و حس مسئولیت پذیری حزب در قبال سرنوشت های‌ سرنگون شده ی بی گناهان و اسیران دام های تذویر صیادان قدرت ناکام و خجل بود‌؟ تا امروز کسی جواب آن را نه داد. هر چند آن همه مشکلات، پخته گی های روزگار و تجارب غنامندی را به من ارمغان آوردند اما سرنوشت همه مانند من نه بود. عارف کابل زاد در اولین ماه های پس از دسیسه با دسیسه‌ی دیگر شهید شد ‌و شمار زیادی دیگر که از سرنوشت شان آگاهی نه دارم و یا نه می شناسیم شان در چی حالی بوده باشند؟  

                                                    جنایت برای منفعت :


در جدل هایی با خود بودم‌ که دستور جمع سی ( اصطلاحات تحمیلی پشتو برای حضور در محل معین ) داده شد. پس از گرد هم آمدن، رئیس صاحب ارکان تصمیم سفربری عمومی جانب کابل را اعلام کردند. من که آن قدر با اصول کاری و رفتاری ارتش بلد نه بودم، به آن سخنان باورم شد. پس از صدور هدایات همه آماده گی را شروع کردند اما زمزمه هایی از رفتن به مکان جدیدی را شنیدم که اعلام مقصد کابل بهانه یی برای حفظ اسرار بود. داش های سیار نان پزی و‌ لوازم سبک و سنگین پخت و‌ پز و هر آن چی نیاز داشت پاک کاری ‌و آماده ی بردن می شدند. برطبق پلان غیر قابل که اعلام کرده بودند تا یک هفته ی دیگر قطار جدید‌ ‌‌و نیرو های جای گزین وارد پنجشیر شده ‌و ما جانب کابل حرکت می کردیم. اما من فکر می کردم که طبق وعده فردای آن روز رونده ی کابل خواهم بود. تکلیف خودم را پرسیدم، جواب آن بود که رفتن من منتفی و تا یک هفته ی دیگر همه حرکت می کنیم. کار های شاق از شانه های ما کم شدند.‌ روز دوم آماده گی ها و فضا کاملن راحت اما سرد زمستانی بود آن روز با وجود سردی هوا آفتاب روشن می ‌تابید اما مجال گرم‌ کردن‌ ما را نه داشت. حوالی ساعت ده و نیم صبح آواز انفجار نسبتن سبکی

همه را متوجه خود ساخت فکر کردیم چیزی غیر عمد از جانب خودی ها انفجار کرده است. طی مدت حضور قطعات حتا یک فیر مرمی هم به قرارگاه ها پرتاب نه می گردید به هر دلیلی که بود ما نه می دانستیم و فقط در مسیر حرکت ها همه چیز وارونه می‌ شد. هر یک ما با چشم های خود مسیر انفجار را تعقیب کردیم، انفجار در میان وسایط کندک ما‌ ( استحکام ) رخ داده بود، دود و غبار آن را می دیدیم. هدایت دادند که برای حفظ امنیت فقط دو نفر برویم تا ببینیم چی اتفاقی افتاده؟ ساحه از ما چندان فاصله یی نه داشت و همه چیز معلوم می شد من با منصب دار ما محترم اکبر خان جانب موتر ها حرکت کرده وقتی رسیدیم با تعجب دیدیم مدیر محترم لوژستیک با بکس دستی سیاه ( حاوی پول نقد اوپراتیفی و مصارف ) پیش روی ما آمدند و انفجار هم در موتر حامل مواد پخت ‌و پز (هشت سیلندر) وابسته به لوژستیک صورت گرفته است. 

اکبر خان‌ خطاب به مدیرصاحب که آشفته حال معلوم می شد گفتند:‌ «...هاوان بی چاره گشنه شده بود خدا فضل کده که دگه موترا ره نه خورده...مدیر صاحب لوژستیک هیچ سخنی نه گفته و چشمان شان به زمین دوخته گی بود... » محترم محمد اکبر خان آدم بسیار محترم و‌ مجرب و در عین حال طبع شوخ داشتند. با خنده ی معنا داری مرا امر کردند تا با ایشان به بادی ( اصطلاح عام ) موتر بلند شوم. تازه و کم و بیش از چگونه گی اثر گذاری انفجار راکت ها و بم ها و‌ هاوان های پسا پرتاب تجاربی حاصل کرده بودم اما واقعن چیزی زیاد نه می دانستم، دیدم که انفجار درست در وسط بادی موتر و بالای مواد خام اعاشه بوده و محدوده ی بادی را صدمه ی سطحی اما عمومی رسانده است. شک و حدس اوپراتیفی نتیجه ی راه اندازی یک بازی و مانور فریب ذهنی را می داد حد اقل من آن طور فکر کردم‌ اما به زودی هر دوی ما فهمیدیم که چرا انفجار صورت گرفته است؟ راه و رد گم کردن از محتوای بکس حامل پول اوپراتیفی به بهانه ی اصابت گلوله ی هاوان هدف منفجر ساختن عمدی یک بم دستی بوده و بس. وقتی وجدان ها می میزند، عاطفه های انسانی و معنوی و وطن دوستی همه می میرند و آنانی که فکر دارند سودی به دست آورده اند در حقیقت وجدان شان را در برابر آن سود و آن خیانت به سرمایه های ملی زیر پا کرده و فراتر از آن سرمایه ی دیگر ملت را فدای پنهان کاری جنایات منفعتی خود می کنند. همه در فکر حرکت سوی کابل بوده، مقامات حتا در کابل وقتی همه چیز به حالت عادی برگشته بود، ظاهرن پیدا و پنهان آن ماجرای عمدی را کند و کاو نه کردند.

منی سرباز و به اصطلاح مروج عسکری شخص بی رتبه یی را هیچ توجیهی دیگری جزء خیانت نه می توانست قانع بسازد. اما نه دانستم مقامات رهبری ما چی گونه بی خیال از آن گذشتند؟

ماجرا خاتمه نه یافت اما همان جا خاتمه داده شد. و‌ روایتی یادم آمد هر چند نه خوانده اما شنیده بودم که استالین هر آن تعداد از کسانی را که مکلفیت لوژستیکی داشتند گاه و بی گاه مجازات می کرد ولی کار خوبی بود. 

به منسوبان خسته از غنودن در کام مرگ و زنده گی و‌ شناوران انبار ریگ زار ها و شن های کشنده هیچ چیزی مهم تر از کشیدن نفس عمیق در وقفه ی حتا یک هفته یی زمانی نه بود و ‌نه صلاحیت آن را داشتند ‌کما این که خود آزاری می کردند.

روز را گذراندیم و کار دیگری جز پاس داری نوبتی نه داشتیم و من نوبت آخر بودم از ساعت سه شب تا پنج صبح. هنوز چند دقیقه یی از آغاز پهره ی من نه گذشته بود دیدم روشنایی های متحرک پی هم از جانب بلندی های جانب غرب مشرف به بازارک نمایان شدند که نشان می داد از کابل آمده اند. 

منطبق به ایجابات وظیفه وی جریان را به صاحب منصب محترم نوکری وال در داخل بلنداژ اطلاع رسانی کردم. (صاحب منصب های محترمی که در سفر و حضر

 نوکری می بودند‌ همیشه بیدار اما به وقفه ها گزمه کرده از پهره داران راپور خیریت می گرفتند و در حالتی که پهره دار به کدام مورد مشکوکی بر می خورد مکلف به ارایه ی بی درنگ گزارش بود).

ایشان هم بیرون شدند که چراغ ها نزدیک شده می رفتند. گزارشات سلسله وار تا قرارگاه صحرایی فرقه رسیدند. سر قطار که الحمدالله هیچ مانعی پیش روی خود نه داشت به قرارگاه رسید و همه وسایط نقلیه و جنگی زرهی سبک و سنگین پشت سر هم توقف کردند سر و صدا هایی از بیدار شدن همه بلند شده فرمانده محترم صحرایی ما هدایت دادند تا آماده ی رفتن شویم. آن جا دانستم که دلیل شایعه پراکنی حرکت یک هفته بعد جلوگیری از تحرکات مخالفان در آن زمان بود. 

هجوم لشکر صبح بر سیاهی آن شب طولانی زمستانی فراگیر بود، ظلمت شب زیر چکمه های ستوران صبح خرد شده رفت و‌ آفتاب نه چند گرم روز ما را نوازش می کرد. فضا کاملن آرام آرام و‌ شور انگیزی واقعی در همان لحظات حکم روایی داشت گویی هیچ اثری از جنگ نیست. 

فرماندهی عمومی و هدایات خود شان را صادر کرده بودند. 

                                                          دوحزبی در دو مسیر :

 

قطعات استحکام هم مطابق اصول رفتار قطار و هم بر مبنای ایجابات وظیفه وی و شغلی مدام پیش‌ رو اند. 

چون کاروان تازه از راه رسیده بود امکان سبوتاژ کم تر محاسبه شد. من در موتر اول با محترم ابراهیم خان نشستیم. سربازان می توانستند به هدایت صاحب منصب در داخل موتر بنشینند مشروط به آن که جای می بود. 

حرکت کردیم نا رسیده به بلندی و در پیچ اول گولایی وقتی موتر به طرف سمت چپ دور خورد تا بلندی را پشت سر بگذارد،‌ یک کارت سرخ عضویت حزب در روی جاده دیده می شد. تقاضا کردم تا ابراهیم خان اجازه بدهند که زودتر آن را بردارم، ایشان به دلیل احتمال بروز سکته گی در رفتار کاروان موافقت نه کردند. فکر کردم چرا آن کارت را دور انداخته اند؟ هر کسی هم که آن را می دید می دانست که باز افتاده‌یی از آخرین موتر های کاروان تازه از ره رسیده است. به دلیل آن که اگر قبلن آن جا می بود ‌یا از موتر های اول قطار بیرون پرتاب می شد به صورت قطع زیر تایر ها و زنجیر های موتر ها و تانک ها از بین می رفت. موجودیت تنها آن کارت عضویت حزب دلیل افتادن تصادفی را نفی می کرد. آن رخ داد حالت عجیبی به من داده و در جواب پرسش ابراهیم خان ازچرایی چرتی شدنم توضیح دادم که ( دنیا عجیب اس‌ یک‌ حزبی کارت عضویت خوده به هر دلیلی که خودش میفامیده او سو انداخته و یک حزبی که مه هستم داوای (دعوای) پس گرفتن آن کارت و عضویت از دست رفته ره می کنم )، محترم ابراهیم خان که از سربازی به پرک مشری ( اصطلاحی تحمیلی از زنجیره ی اجباری سازی تعریف های عسکری ) مرتقی شده بودند سکوت کردند چون علاقه و درک چندانی از مسایل سیاسی نه داشتند و عضویت شان در حزب سمبولیک اما بسیار وفادار بود حتا نسبت به برخی جنرالان ‌و ماندگارتر و‌ متعهد تر از وکیل ها و تنی ها و دیگران که خیانت کردند. در جریان بگو مه گو و حرکت بودیم که صدای فیر ها و اصابت راکت ها و هاوان ها و فیر های بی وقفه ی مخالفان از کوه های جنوب پنجشیر همه افکار ما را بر هم زد.‌ راننده ها به سرعت موتر های شان افزوده و سلاح های سنگین نقاطی را که از آن مسیر ها فیر می شد زیر آتش گرفتند.‌‌ چند موتر گذشت و یک سرباز بخت برگشته ی پلیس اماج اصابت هاوان قرار گرفته و شهید شدند. ایشان رخصتی گرفته و به گلبهار خانه ی شان می رفتند در بادی یک هشت سیلندره ی قطعه ی ما که در عقب روان بود نشسته بودند. ( در آن جا به خاطرم آمد که بهانه ی خوب تری به مدیر صاحب لوژستیک ما و شرکای او پیدا شد )، انداخت ها تا مدتی دوام داشت و با تلفات مالی و‌ جانی همراه بود. ما که اولین موتر قطار بودیم و از انتهای آن خبری نه داشتیم خود مان را به محل امنی رسانیده و دیگران هم که می توانستند از حملات در امان بمانند به ما پیوستند. موتر آسیب دیده ی هاوان هم رسید و گویی آن گلوله ی هاوان فقط برای شهید ساختن همان سرباز نامراد ساخته شده بود. همه گی خود را رساندند عقبه ی قطار ها معمولن قطعات تانک و توپچی و سلاح های سنگین حرکت داشتند‌ ‌و حسب لزوم‌ دید یا ایجابات یک چین تانک یا زره پوش چین دار و یا هم یک دستگاه دافع هوا در میان هر ده موتر عادی اکمالاتی و انتقالاتی جا به جا می شدند. ما خبر نه داشتیم که یک قطعه از نیروهای روسی هم در عقب قطار ارتش افغانستان حرکت دارد و ما را پیشمرگه های خود ساخته بودند. هیچ آسیبی به آن ها نه رسید و قطعات داخلی هنوز جمع جور دوباره نه شده بودند و رهبری قطعه ی ما پس از ملاحظه ی موتر آسیب دیده، هدایت تخلیه ی مواد و اجناس را دادند که هم به سبب اصابت هاوان و هم به دلیل خون آلود شدن ناشی از شهادت پلیس غیر قابل استفاده بود. موتر آمبولانس صحیه ی فرقه جنازه ی سرباز پلیس را نظر به امکانات شان بررسی و آن را در داخل موتر غرض انتقال جا به جا کردند و کمکی غیر از حسرت و دعا برای آن سرباز شهید کاری از ما ساخته نه بود. ما مواد را از موتر دور انداختیم و معلوم شد که همه فشار انفجار بالای همان سرباز بوده و موتر صدمه ی جدی نه دیده بود. همه خدا را شکر کردیم که دیگران صحت اند. ظاهر سرباز، حمیدالله خان و راننده که متأسفانه نام شان یادم نیست اما از پنجشیر بودند.

قبل از حرکت دوم،‌ دیدیم‌ که قطار کلانی از روس ها همه کاروان ارتش افغانستان را درنوردیده و جانب کابل در حرکت شدند. ما را هم هدایت حرکت دادند‌ آمبولانس قبلن حرکت کرده بود. خاطر جمع شدیم که امنیت منسوبان صحیه هم گرفته شد. خاطر جمعی های ما نه برای آن که مسئولیتی داشتیم بل برای انسانیت هر یک من شما بوده می‌تواند اگر سرباز باشیم یا جنرال. کاروان مسیر راه باقی مانده را بی درد سر پیمود و ما اولین هایی بودیم که در بازار شتل رسیده و‌ منتظر ماندیم چند دقیقه بعد آمبولانس را دیدیم که در بازار گلبهار ایستاد است و معلوم شد که جنازه را به مراجع مسئول تسلیم کرده اند. انتظار ما برای رسیدن همه ی قطار به طول نیانجامید‌ ‌و همه رسیده مقامات بر خلاف هدایات اول مسیر حرکت ما را تعین کرده و‌ هدایت دادند تا با خروج از شتل به طرف چپ از پل گلبهار عبور کنیم.‌ دانستیم که وظیفه ی جدیدی در راه است و صواب نه دیدم تا در جریان حرکت از این به فرمانده قطعه بگویم که من باید کابل بروم و همان وظیفه بود که تقریبن تا دو ماه دیگر دهه ی اول ماه حوت ادامه یافت و ما تا به خود آمدیم سر از ولسوالی خاک جبار کشیدیم. روز به ختم شدن نزدیک بود و همه از بازار و پل گلبهار عبور کرده دو سه کیلومتر دور تر اتراق کردیم اما همه خسته ‌و مانده. چاره یی جزء اطاعت امر نه داشتیم. بخش هایی گلبهار و حوزه ی کاپیسا تحت اداره ی تنظیم های جهادی از جمله حزب اسلامی به رهبری شادروان استاد عبدالصبور فرید ( صدر اعظم از جانب حزب اسلامی ) بود.‌ چون اتراق ما تنها شب بود و اعتباری هم به بودن تا صبح در آن جا نه بود، اجازه ی بر پایی خیمه ها را نه یافته و‌ موظف به تأمین امنیت خود و‌ وسایط خود شدیم. اما مسئولان لوژستیک محترم لوژستیک پخت و پز را شروع کردند. 


                  اناهیتا مادر اجازه ی دست بوسی‌ شان را به من نه داده و دریغ کردند:


هر بار خسته گی و رنج من را به یاد خاطرات ام می انداخت و در حیرت فرو می می برد، اطلاعات زیادی از گذشته ی حزب اسلامی داشتم، حزبی که به شدت خشن و عادی ترین شعار او آتش زدن و‌ کشتن و بستن با اقدامات من در آوردیی که زاده ی تخیل خود بزرگ‌بینی حکمت یار بود که هر کاری را محصول عمل کرد خود دانسته و فخر می فروخت. حوادث ده روز اول ماه ثور ۱۳۵۹ در کابل یادم آمدند، چهار ماه از تحول شش جدی نه گذشته بود که نوعی اعتراضات خود جوش درونی دانش آموزان نو جوان و کم تجربه شکل گرفت و به تاریخ نهم ثور به اوج‌ خود رسید. تنظیم های جهادی به خصوص حزب اسلامی آن همه را نتیجه ی گویا سازمان دهی خود ها دانسته و هر کدام داستان تخیلی ساخته و راویان آن ها خود شان را کرکتر های مرکزی فیلم های تخیلی شان تراشیدند. پگاهی وقت آن روز ما را هدایت دادند تا به‌ وزارت تعلیم و‌ تربیه رفته در خدمت مادر اناهیتا باشیم. حزب ما زمانی چنان صیقل الماس گون داشت و هنوز رهبران ما معامله گر نه شده بودند و‌ آرمان های مرامی و ‌ملی شان را فدای زد و بند های خجل آفرین تا سرحد خیانت به رهبر نه کرده بودند. مبارزات مسالمت آمیز بدون توسل به خشونت یکی از ویژه گی بارز و برجسته یی حزب ما است که شقی ترین کهن نگار هم نه می تواند آن را انکار کند. با پیروی همین اصل صفوف از جمله من بسیار آرزو داشتیم که رهبران خود را از نزدیک دیده و دست بوس شان باشیم. دو رهبر و‌ دو معمار ( شاد روان ها نور محمد تره کی و ببرک کارمل )، با صفای طینت و سینه های فراخ بی کینه تهداب حزب را گذاشتند و نه می دانستند روزی هایی خواهند رسید که مبارزات شان پیروز و خود شان کشته های خنجر های آشکار و رویا روی دست پرورده های خود شوند و دیگر اثری از داعیه ی آن ها باقی نماند. 

من موظف شدم تا در نزدیکی های مادر اناهیتا باشم که در داخل وزارت تشریف داشتند حتمی است که تعداد همکاران و رفقای ادارات دیگر که یک دیگر را نه می شناختیم باید حضور می داشتند و چنان هم بود. با توجه به تازه گی نظام، امکانات در هر ساحه محدود و‌ تقریبن کهنه و قدیمی بود، دستگاه های اخذ و ارسال پیام به نام ( واکی تاکی ) ارتباطات را تأمین می کردند که اداره ی شان از مرکز صورت می گرفت. ابتدا تحت نظر رفیق روح الله و خواجه‌ صاحب رفیق ذکریا و رفیق فخرالدین مشهور به سرسفید‌‌ در ساحه ‌ی سینما پامیر تا پل باغ عمومی و ایستگاه های سرویس های دانش گاه کابل و دارالامان توظیف گردیدیم‌ و به دلیل تأمین امنیت تظاهر کننده گان خود جوش رفت و آمد وسایط و عراده جات قطع شد. چون در آن ساحه که مکاتب عایشه ی درانی، انصاری، تعلیم و‌ تربیه، انستیتوت میخانیکی و حساب داری ‌و یک‌ دارالحفاظ وجود داشتند تدابیر جدی تر امنیتی گرفته شده بود. تا زمانی که ما آن جا بودیم هیچ‌‌ نوعی عملی‌ که سبب ایجاد تنش بین نیرو های امنیتی و دانش آموزان شود روی نه داد. از ساحات ناحیه ی سوم و کارته ی چهار تا چهار راه ده بوری و دانش گاه کابل تعداد زیادی مکاتب دخترانه ‌‌پسرانه و مشترک وجود داشت که ما از روند امنیت آن جا ها آگاهی نه داشتیم. موقعیت کاری من درست ایستگاه سرویس های دانش گاه کابل بود

رفیق خواجه ذکریا طرف من آمده و‌ هدایت دادند تا خودم را به داخل وزارت رسانده و‌ مستقیم به دفتر کاری مادر اناهیتا بروم. تا بپرسم که من را اجازه می دهند یا نه؟ خود شان یک دستگاه مخابره برایم با کد آن داده و گفتند نام مرا به مؤظفین محترم امنیتی وزارت داده اند فاصله ی چندانی نه بود و‌ پیاده رفتم،‌ رفقای امنیت وزارت کارت من را دیده و با جدول شان تطبیق کرده اجازه ی رفتن به مقام وزارت را دادند‌ وقتی رسیدم که رفیق روح الله با رفقای ادارات دیگر و امنیتی های وزیر صاحب رسیده اند. از رفیق روح الله پرسیدم که کار ما این جا چی است؟ توضیح دادند که نماینده گان همه مکاتب و موسسات تعلیمی که در مظاهره هستند نزد وزیر صاحب می آیند، ما ‌و شما مکلف هستیم امنیت وزیر صاحب را در داخل تالار وزارت تأمین کنیم. در بگو مگو بودیم که مادر اناهیتا و رهبری محترم وزارت از دفتر کار شان بر آمدند. من هرگز آن روز ‌و آن ساعت را فراموش نه می کنم. برای اولین بار مهربانوی قهرمان شجاع سرسپرده ی راه وطن را دیده بودم که یکی از پایه های باصلابت مکتب سیاسی من بود، حیف که نه گذاشتند دست های شان را به دیده می مالیدم و لب هایم ماندگاری دایمی از محبت دست بوسی شان را می داشت.‌ خودم را چنان گم کرده بودم که یادم نه بود من یکی از وظیفه داران حفاظت از ایشان هستم. هر کسی را در چهار گوشه ی تالار توظیف کردند و طالع من یاری کرد در میز مقابل شان توظیف شدم. تالار از دانش آموزان پر شده و به قول عرف ما و‌ شما جای سوزن انداختن نه بود. مادر اناهیتا ایستاده شده و نه نشستند. با وجود اصرار مؤظفین محترم امنیتی و هیئت محترم رهبری وزارت همچنان ایستاده سخن رانی کردند. گویی مادری بودند که همه حاضرین در آن تالار زاده ی دامان خود شان است و پیر و جوانی در کار نیست و ایشان فرزندان خود را هم نصیحت و هم از آنانی که به نوعی بالای مادر شان ناز های کودکانه دارند با ملاطفت دل جویی می کنند. در میان سخنان شان فرمودند: « اناهیتای تانه درک کنین ما و شما معارف نو می سازیم مه هم مثل شما جوان بودم به وطن علاقه داشتم و مبارزه کدم... حالی بانین که مبارزی ساختن وطن و‌ معارف وطنه کنیم کت شما ها یک‌ جای. شما درس بخانین ‌و خاسته های تانه به مه برسانین مه هیچ قید و قیود نه دارم هر کدام تان هر وخت راسن مگر به‌ نوبت پیش مه آمده میتانین....) ماندگار ترین سخنان از یک استاد علم و سیاست و ادب و خرد همین ها بود که من تا امروز نه خواندم و‌ نه شنیدم تا کسی که در آن جا حضور.داشت چیزی از آن بنویسد، یعنی ما‌ هم در مکتب سیاست و تعلیم شاگردان بازی گوش و بی مهری بوده ایم، چرا؟ سخنان مادر اناهیتا اثر درون تکان روحی ‌و جدی بر حاضران گذاشت و ملاقات با وعده ی نماینده های محترم دانش آموزان برای ختم مظاهرات و از سر گیری دروس شان ‌پایان یافت و چند تن از پسران و‌ دختران مکاتبی که آمده بودند به حیث نماینده های رسمی برگزیده شدند تا دیدگاه های شان را مستقیم به وزیر معارف و ‌مادر معنوی اهل معارف بسپارند.

ماجرا های پس از ختم مظاهرات مضحکه باری هایی بیش نه بود‌ و هر گروه مخالف سیاسی و هر تنظیم جهادی به خصوص حزب اسلامی حکمت یار مانند امروز که هر کاری را با افتخار به نام خود رقم می زد. من باور کامل دارم که همه ی رهبران در همان روز مست خواب های رنگین شان بوده و‌ خبری هم از حوادث نه داشته و‌ پس از آگاهی رسانه یی آن زمان ( بی بی سی و صدای آمریکا ) طبل کسب افتخار را به نام خود ‌کوبیده‌ و از شهادت ناهید صاعد و هم‌ صنف او استفاده ی بلند تبلیغاتی کردند.‌ تحقیقات پسا تظاهرات البته در سطح‌ جست و‌‌ جویی که ما داشتیم نتایجی را بر خلاف ادعا های حزب اسلامی حکمت یار به دست داد.‌ دلایل کاملن قانع کننده بود، این که مقامات محترم رهبری امنیتی و‌ سیاسی دولتی تا سطح زنده یاد ها رفیق کارمل ‌و مادر اناهیتا کدام معلومات های مهم دیگر را دست یاب کردند ما هم همان قدر می دانیم‌ که در سطح‌ اعلامیه های شورای انقلابی بازتاب یافت و سوگ‌ مندانه مخالفان و تنظیم های تازه مستقر شده در پاکستان ساز های دیگری نواختند که خود شان فکر‌ می‌کردند حقایق پنهان می مانند.

                            دلایل این ها بودند و تا کنون به آن ها باور دارم:


اول_ در جریان مشاهدات ما از مظاهرات هیچ نشانه یی از یک انتظام سیاسی رهبری کننده دیده نه می شد و پراکنده گی ها خود جوش بودن تظاهرات بیان می کرد و به روشنی معلوم بود.

دوم‌_ هیچ نوع شعار یا تبلیغات متنی و چاپی، صوتی یا نگاره یی از هیچ تنظیمی و یا گروهی وجود نه داشت.

سوم_ در شهادت ناهید و هم راه او شکی نه بود و نیست. اما هیچ نشانه یی به دست نیامد که آن شهادت به اثر فیر مستقیم نیروهای امنیتی افغانستان صورت گرفته باشد.

چهارم_ احتمال سبوتاژ مخفی از جانب گروه ترور حزب اسلامی حکمت یار بسیار بلند بود که در یک اقدام آنی برای خون بار ساختن مظاهرات صورت گرفته باشد.

پنجم_ هیچ منطقی نه می پذیرد تا کسی روای جملاتی از ناهید شهید بوده باشد. چی گونه و چی کسی در کنار یا حداقل نزدیک ناهید و هم راهان او بوده و چنان جملات را شنیده و گویا دادن چادر ناهید یا یکی از هم راهان او را به عنوان طعنه یی برای یکی از نیروهای امنیتی دیده باشد؟ لذا این ادعا از بنیاد غلط است.

ششم_ مقامات عالی رهبری نهاد های دولتی و امنیتی را نه می دانم اما با ختم تحقیقات پژوهشی مسلکی دفتر ما هیچ نشانه یی به دست نیامد که نشان گر عضویت ناهید شهید و هم راهان او در حزب اسلامی یا یک تنظیم‌ دیگری باشد.

هفتم_ تایید و‌ تأکید مکرر خانه واده ی محترم ناهید شهید به نه داشتن عضویت او در یکی از تنظیم های جهادی. البته تنظیم ها آن قدر پای گاه های سازمان‌دهی جلب و جذب نه داشتند. تنها حزب اسلامی حکمت یار از گذشته های دور گروه های هدف گیری های هدف مند تروریستی و تیزاب پاشی داشت که شهر و شهریان عزیز کابل اگر زنده اند آن ها را به یاد دارند و اگر از نسل جدید اند به صورت قطع داستان های خشن روشی حزب اسلامی حکمت یار در آن زمان را خوانده یا شنیده اند.

هشتم_ مهم تر آن بود که حکمت یار در سال ۱۳۵۸ از جنبش جوانان مسلمان جدا شده و‌ حزب اسلامی را تحت حمایت علنی و مستقیم ISI پاکستان اساس گذاشت و قبل بر آن تعداد افراد مربوط به حلقه ی شخصی وی در جنبش جوانان آن‌ زمان آموزه های وحشت و دهشت افکنی را توسط سازمان های جاسوسی انگلیس و پاکستان و به گونه ی مخفی فرا گرفته و‌ تمویل‌ می‌شدند متباقی تنظیم های تازه اساس گذاشته هر چند پس زمینه های مشابه داشتند اما اعتماد بیش تر پاکستانی ها بالای حکمت یار بود.‌

نهم_ باری شایع شد که گویا پوهاند صاحب علم وزیر محترم صحت عامه ی دولت جدید (...به زعامت شادروان رفیق ببرک کارمل...) عضو رابط حزب اسلامی بودند.‌‌ و‌ آقایی که امیدوارم بتوانم نام شان را پیدا کنم در یک صحبت رادیویی بروند مرزی‌خود را قهرمان معرکه تراشیده و وزیر صاحب صحت عامه ی آن زمان را از منتظمان تحت فرمان خود قلم داد کردند.‌‌ حتا اگر شخص رهبر هم تغیر مفکوره‌ داده و خیانت می کردند،‌ نه می شد که در کم تر از پنج‌ ماه خود را در تهلکه‌ بیاندازند‌. و آن داستان پردازی های اوپراتیفی بود که به‌ خورد گویا مبارزان حزب اسلامی داده می شد.

دهم_ همه دلایلی که پسا شهادت ناهید از جانب تنظیم های جهادی ( جوانان مسلمان ) به خصوص تنظیمِ تازه جدا شده ی حکمت یار برای گویا عضویت ناهید در تنظیم شان فقط استفاده ها و کاربرد های ابزاری تبلیغاتی داشتند و تا حال ادامه دارد.

یازدهم_ دلیل شهرت یابی ناهید شهید به خاطر روی داد حادثه نه بل آن طور که گفته می‌شد موقعیت تقریبن بلند اجتماعی خانه واده ی محترم شان بوده است. ورنه به قول مدعیان تنظیمی در آن روز تعداد دیگری از خواهران ما هم شهید شده بودند که عاملین اصلی نفوذی های حکمت یار در داخل صفوف مظاهره کننده گان پنداشته شدند و‌ می شوند. پس چی‌‌گونه‌ شد که نامی از آن ها سر زبان ها نیافتاد؟

دوازدهم_ اهل مسلک می دانند که هر گاه فیر های گلوله های سنگین تر از کلاشنکف فیر شوند، هیچ اثری از زنده جان در محل اصابت نه می گذراند و یا پارچه های گوشتی از آن ها باقی ماند و آسیب رسانی آن ها تا دور دست های زیادی هر انسان و‌ نبات و هر‌ چیز را شدیدن زخمی کرده یا بین می برد ، هیچ کسی چنان روایت عینی از آن نه دارد و در یادداشت فرضیه گونی خواندم، آقایی گفته بود گویا کاسه ی سر ناهید شهید وجود نه داشته است. هیچ منطق عقلانی نه می پذیریرد که اگر حتا خدای نه خواسته چنان هم صورت گرفته باشد منجر به از بین رفتن کاسه ی سر یک انسان شود.‌

سیزدهم_ بازار استفاده های ابزاری توسط همه کس از شهادت یک بانوی جوان وطن ما و‌ این که چی‌گونه به آن جا رسیده بودند و اصل روی داد تظاهرات بسیار گرم و تب آلود بود.‌کسی آن را نتیجه ی سازمان دهی بانویی به نام مینا دانسته و‌ مهربانو مینا را اساس گذار سازمان انقلابی زنان افغانستان معرفی کرده دو باره می گویند مهربانو مینا در کویته ی‌ پاکستان و در دهه ی شصت خورشیدی به دست گروه حکمت یار و خاد آن زمان به شهادت رسیدند ادعا های مضحک و من در آوردی.  

چهاردهم_ نقص ‌و کاستی بسیار لغزشی آن زمان دولت برخورد انفعالی و اطلاع نه رسانی کامل تحقیقات سری حتا پس از مدت زمان پذیرفته شده بود تا مردم آگاهی حاصل کرده و کم کار کرده های دولتی هم مجازات می شدند. 

موارد فراوان دیگر از آن دست همه ی ما را نگران ساخته بود، اما حکمت یار تا حال در آن مورد نزد ما و اسناد و‌ تحقیقات مجرم و‌ محکوم است.

با آن‌ گذر ذهنی تا‌ به خود آمدم شام ناوقت بود تصادف محترم رئیس ارکان قطعه ی ما مقابل من آمدند و‌ با ترس اخلاقی و سربازی گفتم من باید کابل بروم،‌ نه می دانم در آن شب تاریک و‌ پس از پشت سر گذاشتن آن همه جنجال عبور از پنجشیر آفتاب از کدام طرف طلوع کرده بود ایشان با خنده های نمکینی گفتند که رفتن من تا ختم ‌وظیفه معطل شده‌ و آمریت محترم سیاسی فرقه به‌ کمیته مرکزی اطلاع داده اند بی غم باشم، با خود گفتم آقای محفوظ خان باز برنده ی موقتی شدند...

ادامه دارد...