-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آذر ۲۵, سه‌شنبه

کارمل هراسی توهم بزرگ بود

 

  در کندهار مستوجب اعدام صحرایی بودم.

 روایات زنده گی من - بخش سی و سه (... به دلیل یادواره ی مرگ رفیق کارمل صاحب عزیز این بخش را جدا و فوق العاده از سلسله نوشتم...).

نوشته ی محمد عثمان نجیب

 



تذکرات ضروری به مرورگران محترم!

اگر حوصله دارید بخوانید و بعد قضاوت کنید. نا خوانده قضاوت جفا است.


من یک سطر  یادداشت قبلی نه دارم.

شکر خدا هر  آن چی را تقدیم خواننده های دانش مند و‌ فاضل سایت های وزین برون مرزی یا درون مرزی می‌کنم فقط از بایگانی های حافظه است به شمول روایت های دوران کودکی و طفولیت آن چنانی که از پدر مرحومم و‌ مادر عزیزم شنیده ام. 

مسئول و‌ جواب ده هر حرف این نوشته ها هستم که از ایمیل آدرس ‌و با کد محفوظ از نزد خودم صادر می شوند. 

در جمع دیدگاه های رسیده ی بزرگ واران اندیشه و روان پریشی موجودیت یا ظهور کدام گروه خراب کار دیده می شود.‌ با تأیید مجدد مقدمه های قبلی ام برای شان عرض دارم که آن چی را می‌نویسم چند شریک دارم به این نام ها:



- اسلام، دینی که همه ی او را قبول داریم‌. 

… وجدانی که یک‌ حرف دروغ نه نویسم مگر اشتباه در روش نگارش تایپی چون کار با رایانه (کمپیوتر)  بلد نیستم. (... من بیش تر روش نگارش در حال تحول و گسترده شدن املای جدید را به کار می برم. این روش هنوز فراگیر نه شده است تا فراتر از پا گذارد و معلوم است که به اروپا و آمریکا نه رسیده یا کم و بیش ره باز کرده است...).

…هر کسی هر نوعی سند حقیقی علیه من یا در بد نامی من و یا اثرگذاری دیگران بر من دارند می توانند بی تردید به رخ من بکشند اگر دفاع نه‌ توانستم مجرم هستم.

… قلمی که پروردگار به آن قسم یاد کرده است.

… تنها و‌ تنها خودم‌ می نویسم. یاد کردن با احترام کرکتر های شامل روایات معنای وابسته گی به آن ها نه بل طرز دید و تربیت خودم است که شاید گاهی از چوکات تربیت هم خارج شود. (... مادر بزرگ مادری من زن غیرت مندی از  دودمان خواجه های بزرگی بودند.‌ با وجود داشتن اراضی زیاد قانونی از پدر و شوهر کمر همت کار بسته و سالانه ده ها تن گندم مردم را پاک کاری، از پول حاصل کار شان ختم و‌ خیرات می و تا زمان فوت شان که از صد سال گذشته بود بدون عینک تلاوت قرآن کریم می کردند...). در سنین هفت هشت ساله گی هنگام خواب رفتند به ما این جملات را آموختاندند: (... وختی که دروازه تق تق شد هر کسی که بود سلام بتین دستای شه ماچ‌ کنین. هیچ وخت نه گویین که بوبویم یا آغایم شان خانه نیستن بگویین ..بفرمایین خانه تشریف بیارین. هر کس بود صایب ( صاحب) یا کاکا جان یا خاله جان بگویین...). این آموزه ها از یک مادر بزرگ دهاتی و بی سوادی برای ما بود که ما ایشان را ادی صدا می کردیم. وقتی من از آن زمان تا حال هر کسی را صاحب می گویم معنای آن نیست که طرف دار او  هستم یا علاقه یی مفرط و شخصی به او دارم یا مخالف او هستم. البته چنان هم نیست که روابط اجتماعی به من اثر گذاری سیاسی داشته باشد. من بر عکس گفتار لینن که روشن فکر را مرتجع خوانده باور دارم که‌ روشن فکر‌ واقعی و‌ دراک‌ قوت انجام انطباق با نوسانات را داشته و‌ دارد. اما ایستایی او‌ خط زنده گی سیاسی اش ماندگار است. وقتی او چنان نه باشد نه مرتجع است و نه روشن فکر. او‌ یک آدمی نان خور مطابق نرخ  زمانه است. من یکی از کسانی را می شناسم که رفیق ما بودند. با تره کی صاحب تره کیست و با امین امینیست و‌ با کارمل صاحب کارملیست بودند. جالب است وقتی جنبش ملی اسلامی افغانستان اعلام حضور کرد، بعد ها من مزار شریف رفتم. در هتل مزار  اتاق کلانی با سالن و همه امکانات داشتم. روزی یکی از کارمندان محترم هتل اطلاع آوردند که کسی به نام آقای جنبش یار آمده اند و من را می خواهند. تعجب کردم که عجیب تخلصی. وقتی گفتم بیاید، کسی نه بود جزء همان رفیق ما. پس از سلام علیکی پرسیدم که‌ چی وخت جنبش یار شدی؟ با خنده تیر کرده و مدت زیادی در آن جا با من ماندند.  اواسط سال (۱۳۷۳) باری رفیق زیارمل‌ والی صاحب پیشین ننگرهار با جمعی از دوستان دیگر  در اتاق من بودند و من شناخت عمیقی هم با ایشان نه داشتم و نه می دانم توسط چی کسی آشنا شدیم و آن روز مهمان من بودند، همه گی مصروف فیسکوت بازی شده و من برای اصلاح سر و ریش داخل تشناب اتاق رفته و پس از انجام کار ها و استعمال کلونیا بعد از تراشیدن ریش بیرون‌ آمدم. جنبش یار صاحب که مصروف قطعه بازی بودند، یک باره صدا زدند (... اوه رفیق عثمان چی خوب تعفنی استعمال کدی... ای تعفنه از کجا کدی... راستش خجل شدم‌ که شاید خودم یا لباس ام آلوده به کثافت شده و یا ... دوباره داخل تشناب رفتم که همه چیز درست است. پس بر آمدم و رفیق جنبش یار عین پرسش ها را تکرار کردند، آن جا دیگر موضوع حیثیتی شد و رفیق زیارمل هم سکوت داشتند. پرسیدم که هدف رفیق جنبش یار از تعفن چی است؟ رفیق جنبش یار  گفتند (... همی کلونیا ره میگم...) هم خندیدم‌ ‌و هم در حیرت شدم که ضرورت استعمال لغت در نادانی معنای آن چی است؟  سال ها پس از آن عین جمله را از شوهر محترم مهربانو شکریه بارکزی در شهرداری کابل و در دفتر رئیس صاحب دفتر مقام شهر داری شنیدم که به کسی دیگری خطاب می کردند. آن زمان ماجرای اتاق من در هتل مزار یادم آمد 

…اگر دوست محترم و‌ یا مقام محترم و یا رفیق محترمی که در این جا از آن ها با احترام یاد می شود دلیلی برای رد آن داشته باشند می توانند ارایه کنند. با ثبوت شدن آن از نزد شان معذرت همه گانی می خواهم.

… در برخی حالات برای رعایت حریم خصوصی خانه‌ واده های محترم و دوستان ما تا اندازه ی مجاز  اخلاقی و انسانی و دینی پیش می‌ روم نه فراتر.

… بزرگانی که از نام‌ های شان روایت می شود اگر اجازه ی نام بردن مستقیم شان را نه دادند من هم رعایت امانت می کنم. 

… در رد نوشته ها کلی گویی مردود شمرده می شود.‌ و یا اگر‌ خود ها را بی خبر و فراموش کار وانمود کنند مربوط خود شان است.

… نه داشتن هیچ‌ نوعی توقع از قبولی یا رد نوشته ها

… عدم وابسته گی سیاسی غیر از حزب خود ما ‌و کار های خودم. خط من خط روشن حزب من است و هرگز دو رو و مرتجع نیستم و همه بند و بست سیاسی من خط رفیق کارمل است. در روایات حتا براردران ام، فرزندان و همسرم حق مداخله و ابراز نظر را نه دارند.

… احترام به حفظ مراودات عرفی و اخلاقی جامعه داشته و هرگز طرحی برای تفرقه و‌ تعصب نه دارم. اما چنانی که بار ها تذکر داده ام مبارزه ی عدالت محور و خواست تساوی گستر تفاوت فاحشی با تعصب و تفرقه دارد که سوگ‌مندانه کسی آن را درک نه می کند.

… بی عاطفه گی در تمام انواع روایت های حقیقی کهن یا جدید.‌ اگر مدارا کردی راوی تاریخ نیستی.

… ارایه ی نشانی های برجسته ی زمانی ‌و مکانی و حضور کرکتر های محترم شامل روایات که خود سند است مگر آن که مخالف آن ثابت شود. 

… این نوشته‌ گونه ها زیاد تر به آن طیف خواننده گان عزیز است که از سمت ‌و سو و تنزل و‌ تطور حزب دموکراتیک‌ خلق افغانستان خبر دارند و‌ حزب را می شناسند و می دانند که حقیقت چی است و اسناد در کجا است و آن گروه از رفقای محترم که عضو حزب‌ اند و شناخت کامل از حزب نه دارند نقطه ی ضعفی نیست که متوجه من باشد.

…طیف محترم آماتور ها می توانند آن ها را بخوانند و‌ پرسش ها و دیدگاه های شان را مطرح کنند.

       {{ بر خلاف توقعات من طرف  علامه گذاری پسندیدن ( لایک )، تحریر دیدگاه ( کومنت ) های پس از خواندن نیستم با احترام فراوان به دیدگاه‌های دوستانی که خود شان محبت کنند هیچ گاه نه می خواهم دوستان و رفقایم را مجبور به کاری اندرباب این یادواره ها کنم تا خود شان نه خواسته باشند }}

 رعایت احترام به همه انسان ها و انسانیت تربیت خانه واده گی و حزبی هر یکی از ما ها بود و است و لطفن نوشته های پیشین من را بخوانید من از احترام  نه گذشته ام. صراحت لهجه بیان خدای نه خواسته بی احترامی نیست. معذرت می خواهم از همه رفقایی که نوشته ی صریح من موجب ناراحتی شان شده باشد. مگر رها کردن موج عظیم صفوف جان باز حزب به دست سرنوشت های نا معلوم و‌ کشنده مسئولیت چی کسانی است؟ رهبری معظم حزب می توانند حتا یک عضو عادی حزب را نام بگیرید که مرتکب خطا و‌ جنایت شده باشد. اما من ده ها تن از رفقای رهبری حزب را در مرکز و ولایات نام برده می توانم که با سرنوشت صفوف حزب بازی کردند‌ تا خود شان را از مهلکه نجات بدهند و در این جا درست همان آیه ی قرآن را به نفع شان استفاده کردند تا خود را به دست خود به هلاکت نیاندازند.‌ اما هم قرآن و هم وجدان و هم تعهدات ملی و سیاسی این را اجازه نه بود که برای نجات خود ما زیر دست های مان را راهی منجلاب گرداب های بی برگشت کنیم.

 پیشا ورود به متن حاشیه های مهمی را خدمت همه خواننده های گران سنگ تقدیم می کنم. 

این سیاهه ها‌ که بخشی از  روایات واقعی و بازتاب حقیقت های تلخ ‌شیرین اند، به هیچ‌ عنوانی آراسته به زیور زیبا نویسی و درست نویسی معیاری نیستند. 

سپاس گزاری دارم از ورود دانش مندان و‌ خردورزان اندیشه و تعقل که پارینه گویی های من را شرف شگرد های واکاوی های خود می دهند. 

نخبه گان و اساتید محترم به من می آموزانند تا مدار گریز های نوشتاری را بر گردانم .  

این گروه صاحبان نظران صایب، چنانی کوه های سنگین فرهیخته گی و ‌فرزانه گی شان را مسیر درنوردی ام در پیچ‌ و‌ تاب جاده های سهمگین گذر از خروش‌‌ کشنده ی موج‌ ها قرار داده و من را نوازش می فرمایند.

 پس از نشر‌ بخش های دیدگاه ها و یادواره هایم پیام های جمع بزرگی از دوستان،‌ آشنایان و رفقای عزیز  را دریافت کردم. 

الزام اخلاق آن است تا بزرگ‌ واری شان را قدردانی کرده و بهینه گی همه سویی زنده گی را برای شان و خانه واده های محترم شان آرزو کنم.

تا فراموش نه کرده ام از حضور محترمه محبوبه کارمل مادر معنوی ما و همه رفقا معذرت می خواهم.

 با دست بوسی‌ مادر محبوبه کارمل شکر خدا می کنم  که خبر حیات شان را شنیدم و‌ خجل ام از آن چی را در بی خبری نوشته بودم. من هم به دلیل خواندن یک متن خبری چند سال قبل ملامتی چندانی نه داشتم‌ و آرزوی قبولی عذر را دارم.

کند ‌و کاوی که خواننده های عزیز و‌ رفقای ما پسا نشر بخش اول این نوشته گونه داشته اند را نه تنها درک‌‌‌ بل‌ احساس هم می‌کنم. برای روبیدن ملال شعاع زننده یی که آن قوس قزع گون داشت، مبرا بودن از عمد و‌ قصد عمد را در بازگویی دینه روز ها را اعلام می کنم. 

وقتی در مظان حلاجی گام‌ برداری نه می‌شود که‌ همه را یک‌ سره از کارگاه‌ ذهن و انبار مشحون با گونه های علاج و‌ لاعلاج‌ نرم‌ و راحت خواب‌،  در‌ یک سطح هموار و بدون دغدغه قرار بدهی.

من درک‌ می‌کنم‌ که‌ کمی از اصول رفتار اخلاق نوشتاری عدول کرده بودم، اما آن چی را من تقدیم کردم تنها روایت کهن نه بوده است و نیست. مطالعه ی مجدد ‌و با حوصله ی آن به همه پرسش هایی که جلوه ی سیاه نمایی بر اذهان برخی از رفقا ‌و دوستان را تزریق کرده پاسخ می دهد. 

واضح است وقتی در جایی سرمایه گذاری می‌کنیم، زحمت می کشیم و به خاطر رسیدن به باز دهی آن اقتدا به کسانی می‌کنیم که الگوی ما اند. با آن ها جاده های بی پایان مرگ را بدون هراس و‌ بدون فکری به خود و حیات خود و بدون اندیشه به سرنوشت خانه و‌ خانه واده می نوردیم‌‌ که تا پایان خط برسیم. هر پیامی از رفتار در آن جاده پایان راه و کامیابی حتمی نه دارد ‌و هزار گونه خار و‌ خسی و ده ها نوع موانع فرا راه ما سبز می کنند و ما ناگزیر به عبور از آن ها هستیم کامیاب یا ناکام.  ولی وقتی در راه روان باشیم و تن تنومند و‌ نستوه ما یک باره جبون شود و ما را به قول شادروان دکتر صاحب نجیب الله در مسیر باد قرار دهد، صواب نیست که تن خمیده را به حال خودش گذاشته و از بیم شکستن آن را راست نه کنیم. 

من شاگرد همان‌ مکتبی هستم که پس از دین من،‌ بزرگ ترین‌ کانون پرورش انسانیت بوده است و رهبری معظم حزب ( رفقای بالایی ) همه ی شان نور های رخشنده و فانوس های روشن گر تاریکی های ذهن ما بوده ‌و هستند.‌ مگر می توانیم این پرسش را پاسخ بدهیم اگر آن فانوس ها یا یکی از  آن ها روزی دود آلود شده و‌ به صفا کاری نیاز داشته باشند، آن را پاک و‌ آراسته می سازیم یا دور شان می اندازیم؟ با آن که‌ می دانیم کاملن استوار و بی شکست هستند. 

من عضوی از طویل ترین قطار های حزب و شامل صفوف هزار ها عضوی بودم که‌ خالصانه برای وطن و حزب خود فداکارانه رزمیدم‌ و‌ تپیدم‌. اما بر خلاف دیدگاه رفیق عارف صخره هیچ‌ گاه از بی کاره گی تعینات نه کردم،‌ چون صلاحیتی هم نه داشتم و بی کاره یی هم نه بودم. اما وقتی پیشا و پسا خبر شدن رفیق صخره از تعین شدن شان در مقام ریاست محافظت و امنیت آگاهی حاصل می کنم و‌ موظف می شوم تا پیام را به ایشان در مزار شریف برسانم پس من تعینات نه کرده بل راوی یک هدایت بوده ام و چند روز‌ پس از آن در پرواز های شرکت آریانا با ایشان به کابل آمدیم. شما در بعد ها می خوانید که من بار ها تا آستانه ی مرگ‌ برده شدم‌ و راه زندان رفتن صدها هم چو من به دست جنرال صاحب محفوظ گونه های صاحبان قدرت همیشه به روی ما باز بوده‌ است. به قول شادروان رفیق استاد رهنورد زریاب جد ا از این که طی هفت بار اقدام رباینده گان من و دوبار ربودن عملی من چه ها کشیدم، خانه واده و فامیل من هم بی نصیب از آزرده گی ها روزگار من نه بوده اند.

عثمان پدر نالت کجاس؟ این جمله آوازی بود آشفته و‌ خشن مربوط به رفیق جنرال صاحب محب علی فرمانده بلند دست لشکر هشت و آن سپاه در کندهار که از مخابره بلند شد و من دانستم که مجازات حق من است. 


در سال ( ۱۳۶۴ ) من دقیقن باید اعدام می شدم. اگر یک دلیل ضعیف ‌و گذشت جنرال صاحب رفیق محب علی خان فرمانده پیشین لشکر هشت قرغه‌ نه می بود. من خودم را آماده به اعدام صحرایی کرده و پیش‌ خودم‌ حالا هم گناهی داشتم اما عمدی نه بود. باکی هم نه داشتم اگر در کندهار اعدام صحرایی ام می کردند. فقط از جانب من همان دلیل کوچک ارایه شد که از ریسمان دار و از حبس ابد رهیده و جزایی به عنوان ضابط تولی در‌ همان محل ولسوالی میوند ولایت کندهار ‌گماشته شدم. در حالی که دو سه ساعت پیش از آن و‌ در همان جا و در همان وظیفه رفیق انور ( خلقی ) آمر محترم سیاسی لشکر هشت در محضر سربازان و صاحب منصب های محترمی که من رهبری امور سیاسی و اداری شان را داشتم،‌ با موجودیت مشاور و‌ ترجمان شان درست مانند جنرال صاحب محفوظ ( پرچمی و باندش )غیر قانونی و به قلدری من را چنان سیلی زدند که درد آن پس از سه ده سال و اندی ( ۳۴ ) سال هنوز به روی من است ملامت هم خود شان بودند. اما به دلیل شرایط محاربه وی من درد آن سیلی را تحمل و با ایشان دعوا  

نه کردم. ایشان با شیر احمد سرباز  ما که به عنوان ترجمان همراه شان توظیف کرده بودیم سوار ماشین محاربه وی مشاور شده ‌و حرکت‌ کردند. من هنوز از شرم و‌ واقعن درد آن سیلی سر بلند کرده نه می توانستم‌ که‌ صدای انفجار مهیبی همه ی ما را لرزاند و ( پروت ) کردیم. کمی آرامش در  برگشت رفتیم‌‌ که ماین تعبیه شده زره پوش‌ ( ۶۰ پی‌پی ) مشاور را منفجر کرده و سوگ‌مندانه شیر محمد ترجمان آن جوان رشید شهید، مشاور آمر صاحب سیاسی به شمول راننده کشته شده و‌ سربازان دیگر زخمی افتاده اند و آمر  صاحب سیاسی در  گوشه یی کمی دورتر افتاده اند، همه امکانات انتقال و چرخ بال های روس ها عاجل رسیدند ‌و چرخ‌ بال های قوای نیرومند هوایی افغانستان هم با گردش در فضا امنیت سلاحه را تأمین کردند. زخمی ها به‌ شمول آمر صاحب سیاسی در یکی و جسد شهید شیر محمد با جسد های کشته ی مشاوران روس در چرخ بال دومی انتقال یافتند. ما که بسیار روان پریش شده بودیم از وضع مجروحیت محترم رفیق انور خبر نه داشتیم. چند ساعتی از حادثه گذشته بود مرحوم‌ سیلانی  ضابط صاحب صحیه ی غند ما (۷۲ ) که در عین حال خویشاوند ما هم بودند به من اطلاع  آوردند که آمر صاحب سیاسی فرقه  هر دو‌ چشم شان را در اثر انفجار از دست داده اند و گزارش  به مرکز صحی ‌و فرماندهی صحرایی فرقه هم رسیده است. حالا نه شیر محمد شهید است و نه حاکمیت گذشته و نه کسی به‌ من مدال می دهد و نه توقع دارم. اما به خاطر هر دوی شان گریستم.  ( ... من سیلی های دردمند خلقی و‌ پرچمی را خورده ام... اما بیرون از چهار چوب حزب دیده نه می توانم که یک نفر سوم    بدی آن ها را بگوید و برابر توان خود از آن ها دفاع می کنم... ).      

دلیل زدن من به سیلی استدلال منطقی خودم با رفیق انور بود.


تازه رفع مجازات، اعاده ی حیثیت و حقوق شده بودم.‌ با زهم آقای جنرال محفوظ قبول نه کردند و خداوند متعال همان مخالفت را به خیر من تمام کرد. (... تشکر می‌کنم از کمیسیون محترم کنترل و تفتیش حزب و به خصوص رفیق بزرگ وار‌ ما محترم عالی قدر عبدالرشید آرین ‌و انیسه جان عزیز رفیق گرامی و مهربانوی محترمه ی حزب ما و مربی پرونده ی من ).‌ دعا می کنم به روح مرحوم رفیق عزیز مجید زاده، هم چنان من سال ها قبل خبر شده بودم که رفیق انور چنگیز هم‌ خدای نه خواسته فوت کرده اند که باز هم غلط نه خوانده باشم.در هر دو حالت برای شان دعا می کنم...  پرونده ی من علیه ریاست سیاسی امنیت ملی دارای داستان بسیار جالب است که بعد ها خواهید خواند... ).  پس از اشتراک در چندین وظیفه سراسر مملکت را پیاده و‌ سواره و هوایی زمینی گام‌ زده ام با هم سنگران قهرمان خود از قرارگاه لشکر هشت پیاده ره سپار ولایت کندهار شدیم. گذشتن از مسیر طولانی و پر حادثه ی شاهراه ها و رسیدن تا کندهار چنانی که حالا می نویسم ساده نه بود. (...جزئیات کامل سفر را در روایات زنده گی و به سلسله می نویسم...). وقتی مصوبه ی کمیسیون به آمریت سیاسی فرقه ی هشت رسید من موقتن و‌ در یک حکمی از مقام ریاست عمومی امور سیاسی اردو از سربازی به رتبه ی ابتدایی بریدمن تعدیل موقف شدم. فرماندهی فرقه و آمریت محترم سیاسی فرقه ی هشت همه گی در رفع مجازات من لطف زیادی کردند که ممنون شان هستم. آن ها فقط لطف کرده و وجدان شان را ترازوی قضاوت ‌و حقیقت نگری و‌ حقیقت گویی ساختند. رفقا دگروال آن زمان محمد انور خان آمر سیاسی، رفیق دگرمن محمد ایوب ( ... پس از زخمی شدن رفیق انور به کندهار آمدند ‌و متأسفانه آن جا شهید شدند...) معاون سیاسی و تنها پرچمی فرقه پس از جنرال صاحب رفیق محب علی، رفیق غازی محمد، رفیق نبی طوفان و رفیق عزیزالرحمان معاون سیاسی قطعه ۱۳۱ استحکام.‌ ( ... اگر به ‌ورود کامل روایت علاقه و فرصت داشته باشید می شود از بخش اول تا سی و‌ دوم‌ را که تا حال منتشر شده و ناگفته های زیادی را باز گو‌ کرده اند مرور فرمایید...). من به صفت منشی جوانان غند ۷۲ پیاده تعین شدم، معاون سیاسی غند رفیق اخمدالله خان و مسئول تبلیغ و ترویج هم رفیق گل احمد ( بعدها رئیس دفتر جنرال صاحب پاینده ناظم‌ )،‌ فرمانده غند دگروال صاحب محترم ابراهیم خان کندهاری، ( ...  در ادامه ی روایات، من و ایشان از ولایت خوست داستان جالب برگشت از مرگ داریم ...). 

معاون غند محترم نادر شاه خان و رئیس ارکان شهید عید محمد خان بودند و فرماندهان کندک ها هم محترم غرنی و محترم رزاق خان و شهید حبیب الله خان (... ایشان در وظیفه ی ولسوالی میوند ولایت کندهار پیش تر از من در حرکت بودند که به اثر اصابت مستقیم گلوله در سینه ی شان، شهید شدند. تفصیل بعدها...) و رفیق محترم عبدالعلی خان معاون سیاسی کندک و محترم سعید مجددی ( بعد ها معاون من در ریاست نشرات نظامی رادیوتلویزیون ملی...) از جمع هیئت محترم رهبری غند ۷۲ بودند و محترم محمد معصوم خان (... بعد ها هم کار من در رادیو و تلویزیون ملی...) سرباز دفتر سیاسی بودند. نوبت من بود که باید به عنوان معاون سیاسی موقت غند تا ختم وظیفه با کاروان همراه و در کندهار می بودم و بر می گشتم، رویه ی پذیرفته شده در ارتش همان گونه بود. از رهبری غند شهید عید محمد خان به حیث فرمانده غند در رأس قرار داشتند. قطار به مشکل و پس از به جا گذاشتن تلفات مالی و جانی در چشمه ی سالار اتراق کرد که شامل تمام موظفین ماتحت رهبری فرماندهی فرقه ی هشت می شد. عید محمد خان در مدت زمان توقف که همه ی ما دور هم بودیم به اثر فیر اشتباهی محترم عبدالرزاق خان فرمانده کندک سوم‌ غند ابتداء مجروح و چند لحظه بعد جان سپرده و شهید شدند. غند بدون سرپرست ماند، چون من به حیث معاون سیاسی در قرارگاه غند بودم با وجود نه داشتن توانایی و ظرفیت تجربه ی سوق و اداره در رأس غند قرار گرفتم. خاطر جمعی من آن بود که فرماندهان محترم کندک ها و موءظفین قرارگاه با تجربه های زیادی در وظیفه حضور داشتند. رزاق خان را به منظور روشن شدن قضیه ی عمد و غیر عمد تحت الحفظ به قرارگاه فرقه سپردیم و تا  رسیدن به کندهار مشکلات زیادی را پشت سر نهادیم. قطعات به وظایف معینی گماشته شده بودند و محترم غرنی صاحب فرمانده کندک دوم هم به یکی از  محلات در ولسوالی میوند توظیف گردیدند. در اثر فشار های پی هم آتش خانه یی دشمن خود شان تشخیص عقب نشینی تکتیکی داده بودند و ما از آن بی خبر بودیم. متأسفانه آن عقب نشینی بی مشورت سبب شد تا جبهه از آن مسیر دچار آسیب شود. درست زمانی که من با تعدادی از صاحب منصب ها و‌ سربازان محترم برای کمک به آن ها می رفتیم، در مسیر راه اتفاقی رخ داد که خواندید. آمر صاحب سیاسی با تحکم عسکری منی تازه کار را سرزنش کردند که چرا به حیث منشی جوانان غند در تقرر محترم غرنی صاحب متوجه لیاقت شان نه بوده ام؟  عرض کردم که تا دی روز خودم یک سرباز بودم و تازه رفع مجازات گردیده ام و دیگر این که من کاره یی نیستم و نه بودم تا در مقرری ها نقش و صلاحیتی داشته باشم. رفیق غرنی را قبل از آن که من از استحکام به غند ۷۲ بیایم رهبری غند و فرقه و شما تعین کرده بودید من در آن ملامتی نه دارم. همان دلیل، آن عکس العمل سیلی خوردن من و آن چی را خواندید داشت.

و حالا اصل بحث: 

من با دلیل دخالت و حمایت شوروی از کودتا چی ها و نتایج کودتای هجده ی حزب کاری نه دارم و پسندیده هم نیست. زیرا دیدیم که رهبران کوبا، چین، ویتنام، کوریای شمالی، آلمان شرق سابق و دیگران بدون حمایت شوروی حتا تا امروز ‌و به گونه ی قدرت مندی از خود شان دفاع کرده و می کنند،

من‌ بر خلاف بزرگان‌ حزب‌‌ پلنوم هجده را یک کودتای درون حزبی و اقتدار گرایی می دانم.



شکی نیست که در پی انجام اقدامات ملموس و بارور و رهبری مدبرانه، میزان محبوبیت شادروان کارمل صاحب در حال رشد بی سابقه بود. این میزان در سطحی رسید که سبب بروز حسادت های درون حزبی و‌ دولتی گردید. 

اصل مخالفت ها علیه رفیق کارمل پس از چند اشتباه کوچک‌ شکل گرفتند. این که کمیته ی محترم مرکزی حزب در آن زمان متوجه آن ها‌ بود یا خیر؟ من نه می‌دانم.

اما هم بر اساس تجارب و هم بر مبنای تحلیل های مقرون به حقیقت چند عامل زیر سبب آن کودتا شد:

اول_ ایجاد ساختار های مدنی و نظامی و اداری و تشکیلاتی خلاف عرف و انتظار درون قبیله‌ وی حاکم در جامعه که اقتدار یک تبار خاص را زیر سوال می برد و نماینده گان آن ها در حزب حضور تعین کننده داشتند.‌ 

دوم_ استقبال بی پیشینه و غیر قابل پیش بینی از حضور رفیق کارمل در امنیت ملی که سبب بروز حساسیت های مخفی تباری شد نه سیاسی. پیش گام این حساسیت ها آقای شادروان سلیمان لایق بودند. سال پار وقتی یک روایت من از نقش ویران گری رفیق لایق در حزب را یکی از اعضای محترم کمیته مرکزی ‌و مقام محترم برجسته ی آن زمان خوانده بودند، در تلفن مستقیم به من فرمودند: (... رفیق عثمان می دانم که تو‌ معلومات های زیادی داری اما نقش بشیر لایق برادر رفیق لایق در ابزار توطئه قرار گرفتن دکتر صاحب نجیب بسیار تعین کننده بود... تو آن قدر معلوماتی نه داری که قضاوت کنی ...). خدمت شان عرض کردم که بنده راوی آن چیزی هستم که احساس کرده و آگاهی دارم و خوب است که شما هم با نام بردن رفیق بشیر لایق که من نه می شناسم شان، معلومات من را کامل کردید.

سوم_ مبارزه ی پنهانی گروه خاص زیر نظر و رهبری رفیق سلیمان لایق برای باز پس گیری قدرت از دست رفته ی تباری شان در داخل حزب و نظام. هر چند چند روز پس از دیدار رفیق کارمل، رفیق نجیب هم در همان تالار ریاست اداری امنیت صحبت مهمی داشتند و‌ با عصبیت صریح گفتند : ( ... بعضی رفقا می آین و مه ره چنان تعریف و توصیف تمجید می کنن که خودم می شرمم و مره سزاوار کدام و‌ کدام مقام می دانن... چی هدف دارین...؟) نقطه ی جالب توجه در آن صحبت خودمانی جدی و‌ صریح آن بود که شادروان دکتر صاحب نجیب گفتند: (... یکی از او رفقا همی لحظه پیش روی مه شیشته...) با این گفتار فضای تالار دگرگون شده ‌و بر حسب تصادف صدای نیمه مهیبی بر آهن پوش بام تالار  را لرزاند که وسواس آور و سبب تکان خورد حاضران گردید و رفیق نجیب تکانی نه خورده با طعنه ی معنا داری همه را به خویشتن داری دعوت کردند...). برداشت های پسا جلسه آن بود که حرف های رفیق نجیب در مورد آن شخص یک پوروفلکتیک و یک مانور امنیتی بود به هر دلیلی که خود شان می دانستند...).‌ اما روی کرد های بعدی نشان داد که آن سخنان چندان عادی هم نه بودند. من در حیرت ام که چرا تا امروز کسی از هر دو جلسه یاد نه کرد؟ انکار کرده که نه می توانند.

چهارم_ راه اندازی کانکور شناخت حزب که نه می دانم سراسری بود یا طرح منحصر به فرد شادروان رفیق حشمت کیانی رئیس صاحب با غرور ریاست عمومی امنیت آن زمان.

کانکور شامل یک صدوپنجاه پرسش و سه بخش بود. هر بخش پنجاه پرسش داشت و برنده ها مرحله به مرحله پیش می رفتند تا به نهایت آزمون سراسری امنیت ملی برسند. خوش بختانه که حقیر توانستم تا مرحله ی نهایی برسم. اما یک‌ باره اعلام نتایج تا امروز صورت نه گرفت و حتا جست و‌ جو های غیر محسوس از پیدا کردن و جمع آوری سوالات در سطح خدمات و اطلاعات دولتی راه افتاد. و من دلیل بر کناری آن زمان رفیق کیانی را همان کانکور می دانم.

ماجرا تنها برگزاری همان آزمون نه بل فراتر از آن بود. امنیت ملی کانون شک و‌ حدس و‌ پروپاکند است. هم زمان با پخش اولین بخش پرسش ها شایعه ی همه گیر پخش شد که گویا آن آزمون برای کیش شخصیت پرستی و شخصیت سازی کارمل صاحب است.

رفقای آن زمان در امنیت ملی کامیاب یا رد شده اما به صورت قطع شامل آن آزمون ها بوده اند. تبلیغات کیش شخصیتی علیه کارمل صاحب چنان شدید شد که هر عضو بی اراده ی حزب را تحت تأثیر قرار می داد.

چهارم_ رشد منطقی اقتدار گرایی ملی با ایجاد مفرزه‌ های نظامی در سراسر کشور از نیرو هایی که تا آن زمان کوچک ترین حقوق شان را هم نه داشتند.

پنجم‌_  نمایش قدرت محترم عبدالرشید دوستم مارشال صاحب فعلِی در داخل ارگ و به حضور رفیق کارمل عزیز و‌ بعد ها رشد و‌ ارتقای سرنوشت ساز آن که تا امروز ادامه دارد. ( ... من چند سال قبل مقاله گونه یی در چند بخش زیر نام دوستم هراسی در سایت محترم چنگیز خان به واکاوی مفصل در این مورد نگاشته ام... چون در همکاران گرامی مطبوعاتی و نشراتی آن زمان هیچ کسی به اندازه ی من با ایشان شناخت و رابطه ی تنگاتنگ نه داشت بعد ها می خوانید...).

پنجم_ افشا نه شدن حقایق پشت پرده ی کودتای هجده ی حزب تا امروز و حل نه شدن پرسش های چرایی موقف گیری های مثبت و‌ منفی اعضای محترم رهبری در آن زمان.

برخی ها مانند رفیق مزدک از آن سود بردند که معاون حزب یا شادروان یعقوبی صاحب که وزیر امنیت شدند و‌ تعداد اندک دیگر. اما هیچ‌ کدام نفر اول تصمیم گیرنده نه شدند. از رفیق کشتمند تا یک عضو محترم  عادی کمیته مرکزی که برای بر کناری محبوب ترین رهبر شان در سمت طوفان قرار گرفتند، هیچ اجباری دلیل آن ظلمت باری شده نه می تواند.

شما در قسمت های بعدی می خوانید که یک تعداد از این رفقای محترم چی‌‌گونه دوران خفت را گذشتاندند‌ که بعد ها من شاهد عینی بوده ام. رفیق فرید، رفیق کاویانی، رفیق وکیل که ایشان من را نه می شناسند و‌ من دیدم که رفیق وکیل چی‌‌گونه افتاده و با عذر به شاد رونددکتر عبدالرحمان سخن می‌ گفتند، رفیق علومی و بسیار دیگر اعم از نظامی و ملکی. البته کسانی که من به چشم سر شاهد و به گوش دل و‌ جان  شنوای آن همه رقت باری ها بودم.

 ششم_ موجودیت طرح قبلی برای انجام چنان یک کودتا. من باید یک دوره ی آموزش نظامی در بخش حمل و‌ نقل نظامی زا می گذشتاندم. به آکادمی تخنیک اردو در پل چرخی معرفی شدم. هم صنف های زیادی از سایر بخش های اردو داشتم. با محترم رفیق امین الله ( جنرال صاحب فعلی ) و چند تایی دیگر از دوستان و رفقای محترم نزدیک تر بودم. رئیس جمهور هم که باشی وقتی در چوکی متعلمی نشستی شوخی شاگردی مکتب و فاکولته را می گیری. 

سه روز قبل از کودتای هجده من و محترم امین الله ( روایت بود که ایشان خواهر یا برادر زاده و یا از نزدیکان جنرال صاحب صدیق ذهین معاون محترم تکنیکی وزارت دفاع بودند...) زمانی که می خواستیم طرف شهر بیاییم،‌ از. طریق نردبان یک‌ موتر سرویسی که از جلال آباد آمده بود به بام سرویس بلند شدیم ... دیدیم در بام بوجی های ماهی فراوان اند. چند تا از آن ها را هم گرفتیم اما غلط کردیم بی اجازه گرفتیم. در مسیر راه بودیم که امین الله خان گفتند بیا داخل موتر برویم. با دست در بام موتر کوبیدیم و راننده ی محترم ایستاد کردند و ما ماهی دزد ها داخل رفتیم. یکی از هم دوره های ما که نام شان را نه می دانم همراه امین الله خان بسیار صمیمی و خودمانی صحبت کردند. لهجه ی کلام شان نشان می داد که اهل کابل هستند. در جریان بحث ها محترم امین الله خان خطاب به آن دوست محترم شان با لحن شوخی گفتند: ( ... نه گفته بودمت که قدرته از پیش تان می‌ گیریم اینه کم مانده که ما عوض شما قدرته بگیریم باز شما می فامین و رهبر تان ... و  خندیده ادامه دادند که شوخی کدم ولی راستی رفیق نجیب عوض رفیق کارمل تعین شده. کل گپ خلاص اس صبح دگه صبح اعلان می شه. آن دوست شان گفتند ... رفاقتی که ما و تو داریم به سیاست مربوط نیس و‌ خنده کنان با شوخی گفتند که شما اوغانا ما ره آرام نه می مانین...). آن جا بحث کاملن شخصی ‌و خودمانی و بی ریا بود، اما برای من نه. من فکر کردم‌ کار هایی در جریان است. به شهر رسیدیم و  هر کس هر طرفی رفتیم و فرموده ی امین الله خان درست بود.‌ من در داخل فرقه هم احساس کردم که تحولی در پیش است. سه روز پس از آن گفتار رفیق امین الله خان بود که‌ کودتای هجده ی حزب راه اندازی و نتیجه را اعلام کردند. بعد ها رفیق جنرال صاحب امین الله را در یک جلسه ی رسمی دیدم. کسی در گوش من گفت: (... جنرال صاحب موتر ماهی آمده اگه به دزی کدن ماهی میری وختش اس هههه...). در وزارت دفاع بودم سرم را بلند کردم که رفیق امین الله آن هم با رتبه ی جنرال.‌ چون بسیار سال ها نه دیده بودیم بسیار خوش حال شده و یک‌ دیگر را در آغوش گرفتیم. هر جا باشند آرامی و سر حالی بودن خود شان و فامیل محترم شان را آرزو دارم.

هفتم_ اگر رهبری جناح پرچم خبر نه داشتند و یا در عمل انجام شده قرار گرفتند، اما معلوم شد که نشانی از مقاومتی به‌ جا نه گذاشتند و حتا از فردای کودتا تا امروز کسی سخن بر زبان نه آورد. گویی اذهان منجمد و زبان ها مهر و‌ موم اند تا اصل ماجرا را تعریف نه کنند. 

هشتم_ قدر مسلم و‌ روشن بدون تبعیض که ما پرچمی های محافظه کار ‌و ترسو صحبت در آن مورد را توجیه وحدت سیاسی خلق و‌ پرچم و بهانه ی وحدت ملی ‌کشوری می کنیم آن گونه نیست، تمام جناح خلقی حزب ‌و تمام برادران و رفقای پشتون تبار حزب و‌ دولت به صورت عمومی از وقوع یک چنان روی داد آگاهی داشتند.

نهم_ جمعی از پرچمی های معامله گر هم در سرنگونی کاروانی که قصد جان ساربان آن را داشتند هم آوا شدند. 

دهم _ خواهی نه خواهی و‌ بگویی یا نه گویی محافظه کار باشی یا تندبادی از تعصب و یا نسیم روح پرور پگاهی. هر کسی هستی بدان که حاکمیت تباری و ادامه ی سلسله ی آن یک اصل غیر قابل تغیر در افغانستان است که مرز  سیاست و هدف مشترک سیاسی و‌ مکتب سیاسی را عبور می کند از روی شانه های میلیونی هم چو من و تو می‌گذرد تا به اقتدار تبار قبیله بیفزاید.

حالا این‌ موارد چی سندی کار دارد که از من می خواهید؟ همه چیز اظهر من الشمس است. رهبر را کنار زدند و به کنج انزوا فرستادند ‌و در اسف باری زنده گی کردند و جان به جان آفرین سپردند. ندامت نه دانم کاری های همه آنانی که دست رد به رهبر خود زدند حالا چی دردی را دوا خواهد کرد؟ 

ما چنان در حلقوم اژده های انسان خور فرو رفته ایم که هرگز توان برگشت نه داریم و نوحه خوانی های ما نوش دارویی پس از مرگ‌ سهراب است.

رفقای رهبری و عضو حزب عزیز من: در بخش های بعدی نظارت ISI پاکستان بر من و شما را می خوانید که‌ بدانید در امان نیستید و من در یک تصادف همه این ها را دانستم.

من مجبور شدم‌ یک‌ هزار جلد رساله ی زنده گی نامه ی محترم رفیق دوستم مارشال فعلی  را به خاطر نشر گوشه یی از عکس نیم رخ رفیق سیداکرام‌ پیگیر آتش بزنم. چون اجنت پاکستان آن را مردود شمرد ‌و در جوزجان به جنرال صاحب دوستم توضیح غلط داده بود که من نه بودم. و رفیق دوستم با محبت از من خواستند تا آن ها را از بین ببرم و‌ رحیم برادرم در هتل مزار همه را آتش زد. یک جلد آن نزد رفیق فقیر پهلوان بود که نه می دانم نزد شان است یا نه. مناسبات حسنه و بسیار نزدیک من سبب شد که رفیق دوستم برای من چیزی نه گویند. حالا اگر من و‌ رفیق پیگیر مقابل هم شویم یک دیگر را نه می شناسیم. آشنایی غیابی من با پیگیر صاحب مولودی از نام آشنایی سراسری شان در حزب است. اما از ذره بین سازمان های جاسوسی در امان نیستیم...

 ادامه دارد...