-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ آذر ۲۵, سه‌شنبه

با حضور سپوژمی و شبنم، زریاب چرا خیراتی «گوروچوب» شد؟

 

سپوژمی و شبنم چرا در پایان واپسین فصل حیات زریاب، خود را به کابل رسانیده بودند؟




از مطالعۀ گزارش میر حیدر مطهر از سه هفتۀ آخر زنده گی دردناک استاد محمد اعظم رهنورد زریاب در بیمارستان، ساعات احتضار و سرانجام تشیع جنازۀ آن اسطورۀ ایستاده گی و رستاخیز فرهنگی، با حضور بانوان سپوژمی زریاب همسر و شبنم زریاب دختر استاد، همراه با جمعی محدود از اخلاصمندان ایشان، نفس را در سینه ام حبس کرد. او اندیشمندی وسواسی و با سرشت خویش هماره در جنگ بود؛ انضباطش لایتغییر، و پایمردی اش درپاسداشت از فرهنگ پارسی، سر به جنون می زد.

آزار دهنده ترین بخش گزارش مطهر، افشای این نکته بود که کُل مخارج تدفین و تشریفات خاک سپاری و مجلس ترحیم در مسجد عیدگاه و پس از آن، حدود پانزده هزار افغانی محاسبه گردید که 2500 افغانی را صدیق الله توحیدی، ده هزار افغانی را تلویزیون طلوع و خرده مبلغ باقی مانده هم به همین منوال فراهم شده بود. یعنی، مردۀ زریاب، آنی که رستاخیز زبان فارسی در قرن بیست و یک در افغانستان به نام نامی او درج تاریخ شده است؛ به شکل خیراتی دفن و کفن شده است.

این پرده برداری از بی مهریِ جماعت مدعیان ارادت و اشتیاق استاد زریاب نسبت به بیماری طاقت سوز، مرگ و ترتیبات مراسم خاکسپاری و فاتحۀ آن مردِ نا میرا را چه گونه می توان تأویل کرد؟

می دانم ما در روزگار نامردی و نا مرادی زنده گی می کنیم؛ اما غیابت تقریباً پرسش انگیز و نه چندان مفیدِ سپوژمی – شبنم درین اتفاقات، آن هم مشابه به حضورِ یک جفت سایه، تهی از حس مالکیت وکفالت هستی و نیستی نسبت به زریاب و سرانجام، سکوت و دیگر هیچ... نیاز به کالبد شکافی دارد. 

گزارش مطهر بادبانِ این ذهنیت را باد می دهد که سپوژمی و شبنم مثل مهمان تشریف داشتند. سپوژمی و شبنم چرا در پایان واپسین فصل حیات زریاب، خود را به کابل رسانیده بودند؟ با حضور همسرو دخترش، چطور مرد به بزرگی و نام آوری زریاب، با مصرف خیراتی «گور وچوب» می شود؟

به چی کاری آمده اند؟ به قول مردم کابل «خاک ده دهانم»... نشود برای فروختنِ خانه و داروندار زریاب و بعد، یک تکت بوک کردن و پرواز به فرانسه؟ بیش ازین جلو نمی روم که نا گفته های مگو، گلویم را می فشارد. پیرِ خرد، زنده گی مرا دربیست وچهار ساله گی بیمه کرد. روحم وامدارابهتِ اوست. درگذشت پیرِ «ما» خط فاصل بین قلم ومغز مرا منفجر کرده و هنوز تابِ سوگنامه نگاری ندارم.

اشارۀ من به این زاویۀ نه چندان نهان، حرافی و کژپنداری نیست... صد من حدیث اندرین حکایت شناور است. درسی و پنج سالی که رهنورد را می شناختم و درتماس بوده ام، فقط یک بار بانو سپوژمی و شبنم را درکابل دیدم. مجالس اُنس رهنورد، گلایه مندی نرم و ابدی از سرنوشت بود که هماره، درحریرنغز گفتاری، خنده و نکته گویی و شوخی پوشیده می ماند.