-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ دی ۱۲, جمعه

دریشی تان چی شد؟ گفتند مجاهدین آمده!

از سلسله خاطرات عثمان نجیب

وکیل وزیرخارجه به دکترعبدالرحمن: بمبارد شان کنین!





 تاریخ هشت ثور ۱۳۷۱ که حدود پانزده روز گذشت و‌ مهمانان نیامده بودند، رفیق نظیمی را گفتم به جای من در دفتر باشند، اگر رفیق عظیمی هدایتی داشتند به من تلفن کنند. رفتم به منزل یکی از رفقای ما که رئیس محترم اداره ی ما هم آن جا بودند، چون آن رفیق ما در منزل شان تلفن داشتند. هنوز نیم ساعتی از رفتن من نه گذشته بود که رفیق نظیمی تلفنی گفتند: (...عظیمی صاحب خاستی تان... مهمان ها می آیند...). گفتم امان دریور را دنبال من بفرستند.

خودم هم در حالی که ملبس به نکتایی و دریشی بودم پیاده حرکت کردم، منزل دوست ما عقب شفاخانه ی ایمریجنسی موقعیت داشت، از جوار معینیت سواد آموزی به طرف رادیو تلویزیون ملی افغانستان می رفتم دیدم پیش روی من گروهی تقریبن پانزده نفری با پیراهن و تنبان حرکت دارند. نزدیک شان رسیده دیدم رئیس محترم لوژستیک وزارت دفاع با رهبری آن ریاست هستند، پس از سلام علیکی خنده کنان پرسیدم دریشی های تان چی شد؟ آن ها هم خندیدند و گفتند (...مجاهدین آمدن...).

 همکاران محترم اداره ی ما همه گی فعال و با ابتکار بودند، محترم بصیر و محترم امان راننده های اداره ی ما هنگامی با من رو به شدند که سیمای محله ی مسکونی وزیر محمد اکبر خان با حضور کم و‌ بیش نیروهای نا آشنا دگر‌گون بود. من به دفتر رسیده و تلفنی خواهان هدایت محترم عظیمی صاحب گردیدم. مهمانانی که صاحبان جدید ملک ما شدند کی ها بودند؟

 ایشان امر فرمودند که تدابیر ثبت برنامه را بگیرم که مهمان ها می آیند، دلیل توظیف من برای اجرای چنان وظایف آن بود که همه امور انتقال قدرت از مجرای شورای نظامی تنظیم شده بود. من از صلاحیت اجرایی و ترکیب کامل اعضای شورا آگاهی نه دارم و تعدادی زیادی اعضای محترم آن را می شناختم.

 سر انجام انتظار ما به پایان رسید، مهمانان تشریف آوردند و ما به شمول جمع زیادی از همکاران محترم تخنیکی آماده ی ثبت برنامه شدیم. پذیرایی شریفاتی نه داشتیم، تنها من با جمعی از همکاران ما از آن ها استقبال کرده ‌و برنامه ی شان را آگاه شدم.

 مهمانانی که صاحبان جدید ملک ما شدند کی ها بودند؟

 شادروان دکتر عبدالرحمان و محترم دکتر نجیب الله نماینده گان حکومت جدید اسلامی که حضور شان پایان رسمی همه خواب خیال و خدمت حزب ما و دولت ما را به زباله دان تاریخ فرستاد تا هرگز سر بلند نه کند.

 محترم محمد داود از فرهنگی های جمعیت اسلامی ‌و شورای نظار در رأس یک گروه هم تشریف آوردند .

نیم ساعتی نه گذشته بود که برخی از اعضای محترم!؟ رهبری نظام تازه سرنگون شده ی حزب وطن رسیدند.

 خواننده ی عزیز و حزبی سر به کف حزب وطن!

 کاش‌ آن گاه آن جا می بودید ‌و خرد شدن شخصیتی برخی رهبران بزدل دیروز ما را می دیدید که چی گونه برای دست بوسی دو دکتر تازه نفس یکی از دیگری پیشی می گیرند؟

هیهات از آن لحظاتی که مرگ بهترین گزینه به آن ها بود.

هر‌‌ دو‌ دکتر محترم‌ مصروف آماده کردن اعلامیه های شان به مشورت برخی جنابان نظام دیروز بودند که رهبرش در نتیجه ی اشتباه قوم و‌ تبار محوری محبوس دفتر ملل متحد شد و آنان آن جا در اتاق انتظار استدیوی پرودکشن اتاقی همیشه شاهد خاموش و جای گاه عروج ها و‌ ذلت های شخصیت ها.

 آمدم تا بدانم که آیا آماده ی خوانش اعلامیه هستند یا خیر؟ درست هنگامی نزدیک رسیده و به درستی و رسا شنیدم آقایی با پیراهن و تنبان و پتوی بهاری رنگ اشتری،‌ مانند یک ناظر متملق در مقابل شادروان دکتر عبدالرحمان ایستاده و به ایشان مشوره می دهند:

(...بمبارد شان کنین ...). 

 داخل اتاق شده دیدم‌ شادروان دکتر عبدالرحمان به دیوار غربی اتاق تکیه کرده و متوجه آن مشورت دهنده شده شناختم شان:

 آقای عبدالوکیل خان وزیر فعال و بر حال وزارت امور خارجه ی جمهوری دموکراتیک افغانستان که هنوز حدود یک ساعت دیگر هم وقت داشتند تا در مسند شان تکیه کنند.

 نه می دانم هدف محترم وکیل خان کی بود؟ اما امر مسلم بر آن از مقاومت شجاعانه ی کسانی و‌ فرماندهی شهادت می داد که به صورت قطع با اکثریت زیر دستان خود عضو حزب وطن بوده اند.

 به حیث یک عضو عادی حزب و‌ دولت واقعن بسیار تأسف کرده و خجل شدم، اما خجلت ‌و آن وقاحت یکی از اعضای مطرح حزب ما چنان بود که فتوای مرگ رفقای خود را صادر می کرد.

حالا تا تقدیم بخش های بعدی این زنجیر طویل خجلت ها، حدیث های دیگری را خود تان حدس بزنید.  


 اعلامیه ها را ثبت کردم:

 من از گذشته های دور سال ۱۳۶۲ فقط یک بار با رفیق عبدالقادر جاوید مدیر ثبت کست افغان موزیک، داخل استدیوی پرودکشن تلویزیون ملی دی روز شده بودم که ایشان اعلانی از ثبت کست کدام هنرمند محترم ‌و فعالیت افغان موزیک را ثبت می کردند. البته قادر جاوید دیپلم فن دایرکتری را از ایران به دست آورده بودند. در آن رو حواس خود را جمع گرفتم تا ثبت برنامه را به گونه ی آماتور یاد بگیرم هر چند حدود سی دقیقه وقت بود. خوش بختانه از قادر جاوید آموختم که یک برنامه ی تلویزیون چی‌گونه ثبت ‌و به اصطلاح مسلکی دایرکت می شود. سال پس هم که به گونه ی دایمی به رادیو تلویزیون ملی آن زمان توظیف گردیدم، به همکاری همکاران محترم نشراتی ملکی و تخنیکی و سربازان محترم نظامی ثبت کردن و پخته ساختن مواد خام را آموختم. ( ... رنج بسیاری از جانب آقای اشکریز رئیس محترم آن زمان نشرات نظامی کشیدم که بعد ها می خوانید و فقط به پاس هدایت مقامات محترم وزارت دفاع و ریاست عمومی امور سیاسی اردو حوصله کردم و یک زمانی دیدم که نه می شود،‌ ناگزیر ایشان را به جای شان نشاندم که بعد ها ظاهرن برادر من شدند.... اما ..،).

 لذا در ثبت برنامه ها مشکلی نه داشتم به خصوص که هم کاری صادقانه ی همکاران ما در مجموع با ما بود و‌ سپاس گزاری دارم از همه ی شان.

 خواندن اعلامیه های مجاهدین

 اعلامیه ‌ی پشتو توسط محترم‌‌ دکتر نجیب الله مجددی و اعلامیه ی فارسی توسط‌ شادروان دکتر عبدالرحمان قرائت شدند.

 وقتی آماده گی ثبت را گرفتیم و همکاران محترم تخنیکی گفتند شروع کنیم، دکتر صاحب نجیب الله که عقب میز دست چپ و جانب غرب استدیو نشسته بودند خواهان ثبت و نشر مستقیم شدند. من به دلیل مسئولیت خود نه پذیرفته و گفتم: ( ... مستقیم خاندن بسیار سخت اس و شما نه میتانین او‌ وخت مره ده کدام جنجال می اندازین... اما اصرار جناب مجددی همان مستقیم بود، شادروان دکتر عبدالرحمان که‌ در میز مقابل دستگاه ثبت و جانب شمال استدیو نشسته بودند مداخله کرده و به محترم دکتر مجددی گفتند... برادر ها مسلکی هستن می فامن هر چی میگن همو رقم کنیم بهتر اس...

) و‌ دکتر صاحب مجددی هم قبول کردند، ما ثبت را شروع کردیم:

 محترم دکتر نجیب الله متن پشتو را با چند غلط قرائت کرده از همکاران ما تشکری کردند که مشوره ی ثبت را دادند. شادروان دکتر عبدالرحمان متن فارسی را قرائت و هیچ غلطی یی نه کردند. 

 با نشر اعلامیه ها گلیم نظام کهنه جمع و ما اولین کسانی بودیم که از پای گاه آواز و نمای ملت هم در رادیو و هم در تلویزیون خبر گستردن بساط نظام جدید را پخش کردیم.

 هر چند به قول آن آقای نقاد پادو ها بودیم.

 اقدامات برخی مجاهدین پس از نشر اعلامیه ها متکی به همان روشی بود که خود شان فکر می کردند درست است. تعداد زیادی که نه دانستیم از کجا پیدا شده بودند با کاغذ ها و‌ کاغذ پاره های خود شوق خواندن مستقیم چیز هایی را داشتند و ما از آن جا دیدیم که حال وطن زار شد.

 به هر ترتیبی بود من مانع شده و گفتم سر از فردا هر کاری می خواهید بکنید حالا مسئولان تان نیستند. زنگ زدم خدمت محترم عظیمی صاحب و جریان را گفتم، زیرا معلوم نه بود که کی چی خواهد خواند؟ و همه کسانی که فاتحانه آن جا آمده بودند فکر تخته ی مشق را داشتند. شادروان دکتر عبدالرحمان که پس از نشر اعلامیه تا مدت های زیادی در گارنیزیون بودند توسط محترم رفیق عظیمی آگاه شده و چند دقیقه بعد محترم داود را فرستادند و ایشان کمک کردند تا هرج و‌ مرجی پیش نیاید.

خواندن پیام‌ تبریکی توسط محترم عظیمی 

 حوالی ساعت ده آن شب بود، جناب عظیمی صاحب تلفنی از تشریف آوری شان به تلویزیون گفتند، من عرض کردم که راه شرقی تلویزیون معروف به دروازه ی کلوپ منتظر استقبال از ایشان هستم.

چند دقیقه بعد تشریف آوردند ‌و در داخل دهلیز عمومی تلویزیون جوار سوچ بورد ( باور تان می آید یکی‌ دو نفر از اعضای بلند رتبه ی نظام ما و شما برای تأمین ارتباط مخصوص چنان خرد و ذلیل شده بودند که با آن دبدبه های شان مانند آدم های عادی به سوچبورد زنگ می زدند تا با کسی که مورد نظر شان بود تماس بگیرند. آن آدم نزد من آمد و از هر دو شکایت کرده و گفتند: ( ...هر دوی شان مثل زن به مه گریان می کنند...اگه شما شکایت مره جایی نه رسانین مه آرام بوده نه می‌تانم...) با وجود آن که صلاحیت وظیفه وی من هم نه‌ بود تنها کاری که شخصی انجام دادم چیزی بود تا آن دو آقا دیگر ردی از آن نمره نیابند و سوچ بورد هم تا زمانی که فعال بود به علت آن دست نه یافت...بعد ها می خوانید اما بدون نام بردن از فاعلین و عاشقان مجنون صفت بی خبر از هم که کار های مملکت به آنان سپرده شده بود...). مقابل هم شدیم و رسم تعظیم به جا آوردم. تا این که محترم عظیمی دست پیش کرده (،.. نظام عسکری دی روز اجازه ی دست پیش کردن مادون به آمر را نه می داد...) هنگام روبوسی برای من تبریکی گفتند، من خدمت شان عرض کردم‌ که: ( به مام تبریکی میتین صایب؟ ای ها خو مهمان نیستن صایبای نو وطن هستن...).

هر دو‌ی ما جانب استدیوی ثبت رفتیم.

رئیس محترم اداره ی ما رفیق امان اشکریز هدایت داده بودند (... تقدیر بی چاره یی من فقط هدایت پذیری بود هههه...) تا راننده ی شان را بفرستم، اما به دلیل وضعیت نه چندان خوب آن روز، من راننده را به تأخیر دنبال شان فرستادم ایشان هم تشریف داشتند و‌ من به دلیل نه داشتن علاقه ی زیاد هیچ‌ گاه سعی نه کردم تا عمدن مقابل دوربین های نما بردار بیایم.

 چون‌ رئیس اداره آن جا تشریف داشتند به آهسته گی خدمت عظیمی صاحب عرض کردم تا رخ هدایات شان به طرف رفیق اشکریز باشد و من بیرون استدیو با همکاران محترم تخنیکی یک جا شده در جای گاه دایرکتر ثبت نشسته و ثبت را شروع کردیم. به دلیل حفظ و رعایت احتیاط کمره ها را از اول و قبل از ثبت برنامه فعال مانده بودیم.

 نه می دانم آن نما های مخصوص چی‌گونه از بایگانی های به شدت محافظت شده خارج‌ شدند و حالا در هر سایتی و محلی قابل دریافت هستند؟

 پیام تبریکی عظیمی صاحب و هدایت شان به قوای مسلح ثبت و نشر شدند.

آهسته آهسته فرهنگی های محترم مجاهدین پیدا شدند، مرحوم شادروان کاروانی که قبلن همکار ما بودند،‌ محترم احمدالله فرید، بعد ها به من گفتند که باری دست به دست خود می زدند که (... عثمان نجیب از چنگال من خطا خورد.‌ در حالی که من حدود یک و نیم سال بیش تر آن جا بودم و دست و‌ پنجه یی ماندگار ‌تاریخی هم نرم کردیم که بعد ها می خوانید...). محترم اندیشمند ( از نویسنده گان زبر دست امروز ) و فراوان کسان دیگر.

 به دلیل نا وقت شدن، من و رفیق اشکریز با چند تن از همکاران ما در دفتر خوابیدیم و قرار بود فردای آن شب که ۹ ثور ۱۳۷۱ می شد، ساعت شش صبح نشرات رادیو و کمی بعدتر هم نشرات تلویزیون آغاز شود. ما تدابیر رفتن سوی استودیو ها را داشتیم دیدیم مرحوم کاروانی به دفتر رئیس ما آمده نه مستقیم اما به نزاکت و اخلاق عالی ما را فهماندند که:

 اگر شفر را می دانیم پدر های ما مرده اند.         

 ما خبر بودیم که پدر های ما نه مرده بل که ذلیل شده اند، به کاروانی مرحوم، گفتیم وظیفه ی ما تنها دی شب و همان کار هایی بود که انجام دادیم پس از این شما می دانید اگر همکاری لازم بود ما در خدمت هستیم.

> کاروانی صاحب رفتند و اما راحتی از محترم رئیس اداره ما فرسنگ گریز کرد. هر چند خوش بختانه عملن کاری بر علیه شان نه شد، اما شور بختانه آرامش روحی را از ایشان گرفت، تا سرحدی که نزدیک بود به من هم سرایت کند.‌ ( ... متأسفانه نشرات نظامی دوران حاکمیت حزب خود ما با آن ظاهر آرام و قدرت مند درون بسیار بیمار داشت و بدبختانه همه بیماری ها فقط دشمن تنها من بودند که اگر گرم ‌و سرد دیده یی روزگار و پس از لطف خدا کمی توان دفاع و حمله و مقاومت را نه می داشتم، حالا خاکستری بیش نه بودم. البته همه آن درد ها چنان قبل از آمدن و بعد از آمدن تداوی و نقش بر آب می شدند که فقط چند نفر محدود به شمول درد دهنده از آن آگاهی داشتند و اگر خواستید در سلسله خواهید خواند،‌ جالب است هم می خنداند تان و هم به‌ قول مأمون راز های خوابیده را خبر می شوید.

من بسیار انتظار داشتم  تا محترم صدیق برمک هدایت کامل رادیو‌ تلویزیون ملی را از جانب نظام نو عهده دار باشند.

ایشان با استاد وحید قاسمی در بخش امنیت نشرات نظامی سرباز بودند، مدتی گذشت روزی در منزل سوم تعمیری موسوم به تکنالوژی با ایشان دیدم. شکوه هایی داشتند از نوع برخورد برخی مسئولان نشرات نظامی. من گفتم سربازان مستقیم من نیستید تا برای راحتی ذهن تان کاری می کردم. ایشان گفتند (...ما تصمیم داریم بریم پیش آمر صاحب مسعود ده پنجشیر، اینجه گذاری ما نه میشه...). من هم نظر دادم که بهتری کار تان را خود تان می دانید، بهتر همی اس که همونجه‌ بروین... پناه تان به خدا...). خدا حافظی کردیم و آن ها رفتند. هر باری که خبر می شدم در پنجشیر فیلمی مخصوصا فیلم عروج ساخته شده، محترم برمک و‌ استاد وحید قاسمی پیش چشمان من و همان روز خدا حافظی یادم می آمدند.

 جالب است که در دور حکومت اسلامی و پس از مقاومت تا امروز یکی از آن دو دوست خود را نه دیدم. فقط یک بار تلفنی و‌ با محترم برمک گپ ‌و گفتی داشتم و‌ بس.

ادامه دارد...