-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۹ دی ۲۵, پنجشنبه

دوستم ( مارشال فعلی ) به شادروان دکتر نجیب دروازۀ مسجد بود

 

از سلسله خاطرات عثمان نجیب

تا بی جا کردش، خودش زیر آوار سقوط  دیوار جان داد 

               -  صایب نفره ده جایش شاندم و ...

بخش های ۴۱ و ۴۲ و ۴۳

 



 هر کس هر گونه اسنادی علیه من یا در رد گفتار من دارد به رخ من و‌ خواننده های با بصیرت بیاورد.

در روش نگارش و کاربرد واژه ها همان هایی را می خوانید که من اصل و ریشه ی آن ها را می شناسم و ما حق نه داریم چیزی را از ریشه عوض کنیم.

   ادامه ی بحث:

توهم بی پایان کارمل هراسی و دوستم هراسی 

سفر‌محترم مانوکی منگل به جوزجان و‌ فاریاب

                        و بربادی نظام 

                                   

 

روایات زنده گی من آمیزه یی است از شگفتی ها و ناشگفتی های حضور من از تولد تا روزی که اختتام می یابند.

برای رعایت امانت داری در انتقال  روایات، پس از این نام کرکتر ها و شخصیت های حقیقی حقوقی مخالف و موافق از پدر مادر تا یک ره گذر و از یک مامور و سرباز تا رییس جمهور ها و وزرا با نام هایی که در زمان آن وجود داشته اند و با احترام یاد خواهند شد. کسانی که زنده اند عمر شان دراز و جای رفته  ها بهشت برین.‌ و هم چنان زنده ها محترم و رفته ها شادروان  یاد خواهند شد..

باور من برای این نبشته ها فقط ٱگاهی از حقایقی است که انتظار نقل کردن آن ها به قول آقای نقاد از یک پادو نه اما سوگ مندانه و خوش بختانه حقیقت های تلخ و شیرین اند.

در پی هیچ چیزی جزء گفتار حقیقت نیستم. حتا اقرار و انکار و‌ تایید یا رد آن ها.

 

بخش سوم: 

سفر رفیق مانوکی منگل...

فردا همه آماده ی رفتن شدیم و صبحانه ی شاهانه یی برای هیئت آماده‌ کرده بودند، ما هم در گوشه یی سفره لمیدیم و از چند چمن یک یک سمنی چیدیم و خود مان را از شرم ساری نفس خوراکی رهانیدیم.

چرخ بال های ارتش همه را در آغوش های مهربان و باز شان جا داده و هوابازان ستبر و آهنین وطن ما هدایت آن آهن پاره های غول آسا با آن الیاف آلمونیمی را عهده دار بودند تا سرکشی نه کنند و راه را از بی راه تشخیص دهند.

وارد و شهرستان پشتون کوت ولایت فاریاب شدیم. 

رهبری محترم ولایت با شادروان رسول پهلوان برادر بزرگ محترم جنرال ملک فرماندهی لوای ۵۱۱ و اراکین محترم دولتی از هیئت استقبال کم تر از جوزجان نه کردند با آن که امکانات محلی هم چندان زیاد نه بود.

پسا بازدید رفیق منگل با مسئولان محترم محلی، برنامه ی استقبال از گروه در حال پیوستن به مصالحه ملی را عملی ساختند

فاصله ی زیادی تا محل استقبال نه داشتیم. 

موتر ها حدود پانزده دقیقه ما را به محل رساندند. 

وقتی به محل استقبال رسیدیم، گویی همه ی ولایت فاریاب و شهرستان های آن به محل ا آمده بودند تا به مصالحه بپیوندند. (نما ها کلی سفر از کابل تا کابل در گزارشی که چهار شب و هر شب تا سی و پنج دقیقه نشر می شد، در بای گانی های رادیو تلویزیون ملی افغانستان وجود دارند.), گروه عظیمی بودند‌ و رفیق منگل با رفیق دوستم و هیئت همراه شان از پیوسته گان به مصالحه استقبال گرمی نمودند. هم کاران محترم ما در گذشته ها گزارش هایی را ثبت کرده بودند که گروه های زیاد پیوسته گان به مصالحه در اثر کار های آقای دوستم را نشان می دادند. اما آن گروه بزرگ ترین گروه در سطح کشور بود و پس از آن گروه بزرکی به درجه یی دوم در شهرستان پشتون زرغون استان هرات بود که منجر به شهادت رفیق جلال رزمنده شد و درجه سوم آن پیوستن شادی خان در ولسوالی اوبی من و هم کاران محترم ما همراه با محترم فصل احمد خان فرمانده سپاه هرات همراه بودیم.

شکوه آشتی و با همی و‌ حضور دشمنان دیرین و یک ساعت قبل و دوستان جدید یک ساعت بعد و‌ باور عاطفی آدم ها با اندیشه های دو‌گانه ی دی روز و هم سفران یک راه آن روز، آشنایی های متقابل از همه مظاهر عینی رسمی و نظامی ‌و دولتی و چهره ها هیکل و‌ یل های جنگ آور بی هدف فضا را آکنده از درخشش رنگ های قوس‌ قزع ( کمان رستم ) در بی کرانه های آبی آسمان خدا ساخته بود. کاش روزی همه شاهد باشیم که صلح از آرزو‌ ها به عینیت برود. مراسم در اوج خوشی ها به پایان رسید که طی آن مقامات و دو تن از فرماندهان پیوسته به مصالحه به پایان رسید. 

محترم‌ مانوکی منگل که در همان محل همه رهبری محترم ولایت را دیده بودند، هدایت برگشت دادند و‌ همه توسط‌‌چرخ بال ها برگشتیم و در شبرغان تدابیر نان را گرفته بودند. رفیق منگل و هم راهان شان به اتاق های شان رفتند ‌و روشنایی روز تقریبن برای لشکر شب جا خالی می کرد. من محترم دوستم در دهلیز مهمان خانه بودیم‌ و‌ تلفن محلی در دهن درب ورودی مهمان خانه به جانب چپ گذاشته شده بود. صدای تلفن سخن های ما را قطع کرد، سرباز مؤظف مهمان خانه جواب داد و بی درنگ به ازبیکی محترم دوستم را صدا کرد که رئیس صاحب است. من فکر کردم کدام رئیس محترم از مراجع رسمی ولایت جوزجان هستند. محترم دوستم گوشی را گر‌فتند، از نخستین مکالمات شان دانستم که شادروان دکتر نجیب رئیس جمهور کشور  پشت تلفن اند. از صحبت های آقای دوستم فهمیده می شد که هر دو‌ بسیار به خوبی و صمیمیت حرف های شان را می زنند و تبسم و‌ لبخندی از خوشی و‌ رضایت رخسار آقای دوستم را اناری رنگ ساخته، در بین صحبت های شان خدمت رئیس جمهور جریان را توضیح داده در عین حال با ابراز رضایت گفتند: ( رفیقای نشرات نظامیام زامت کشیدن باز که کابل آمدن بخیر می بینین... بعد گفتند.. بلی صایب اینه می گم بیاین... به من گفتند رفیق منگل چی شدن... رفتم اتاق رفیق منگل و در را زده اطلاع دادم که محترم رئیس جمهور پشت خط تلفن اند....ایشان به زودی بر آمده و در حالی که رفیق دوستم هم بودند با شادروان دکتر نجیب داخل صحبت شدند...) من به اتاق خود رفتم و جریان گپ و گفت مقامات محترم را نه شنیدم. 

نیم ساعتی در اتاق نه بودم که گفتند نان آماده است و پایان شدیم به صرف طعام. 

هم کاران گرامی ما می دانند که ثبت برنامه های تلویزیونی به خصوص چنان اجتماعات و مناسبت های بی تکرار و یک‌ مرتبه و‌ بدون قاعده ی مسلکی سرگردانی و خسته گی زیاد دارد.  آن گاه برای شخص من خواب بهترین نعمت و‌ هدیه بود. مادر بزرگ مرحومه ی مادری ما که بسیار خنک خور بودند در زمستان ها همیشه ضرب المللی را تکرار می کردند: (... از صد پلو کده یک آلو خوب اس..) و برای من همان خواب بهتر بود، اما به حرمت بزرگان نه می شد که پائین نه شوم. به یک‌ شکلی نان خورده و از محضر رفیق منگل پرسیدم کدام برنامه یی نه دارند؟ فرمودند: (... میشه که پروگرام امروزه کمی ببینیم...)،‌ من از نما بردار محترم که‌ متأسفانه نام شان را فراموش کرده ام پرسیدم، هم ایشان و هم محترم عبدالکریم عبدالله زاده ( ...الماری ساز...) هم گفتند که ممکن است. هدایت رئیس محترم عمومی امور سیاسی اردو گفتند که خود شان هدایت می دهند تا کدام ساعت تصاویر را ببینند. من بسیار خوش شده و عاجل اتاق رفته و‌در بستر خواب غنوده و‌ نه می دانم چی مدتی در خواب بودم که آواز محترم‌ عبدالله زاده من را بیدار کرده از احضار من توسط رفیق منگل اطلاع دادند و‌ من بیدار شده پرسیدم که رئیس صاحب تصاویر  را دیدن .. یا نی گفتن نی چیزی نه گفته. خواب آلودی خودم را می دانستم ‌و کوشش کردم آن را پنهان کنم،‌ رسم تعظیم عسکری را به جا آورده نیم خواب و‌ نیم بیدار خواهان هدایت شدم. رفیق منگل برای من گفتند: (... رئیس صاحب جمهور هدایت دادن زیاد ده نشر برنامه و‌ مواد تان توجه کنین چون مهم اس...‌و ... دگه خودت تنا کت رفیق دوستم گپ بزن و‌ بگو‌ که‌ یک‌‌ تلویزون ملی اس ‌و کل مملکت و‌ قوای مسلح نه میشه که ما همه روزه از او ها نشرات کنیم ... اما کمی برای شان وخت بتی تا سر ‌و صدای مردم نه بر آیه...). من دانستم که به قول آقای اشکریز  هدایات رفیق مانوکی منگل دو سر. دارند، در جواب شان برنامه های نشراتی اداره ی خود را کوتاه توضیح داده و گفتم (... رئیس صایب اداری ما با ای که سهم اردو، پلیس و امنیت ده نشرات مساویس فرصت  زیادی به نشرات اردو میتن به خاطری که ما زیاد مواد و برنامه داریم و نه می فامم چرا؟رفیق دوستم این پیشنهاده خدمت شما کدن ‌و مهم تر ای که آمر مستقیم و با صلاحیت ما شماستین و  «...حقیقت هم همان بود...»،‌ ما کجا و رئیس صاحب جمهور کجا... هدایت شما برای ما قانون اس ...) فرمودند که رفیق دوستم ای گپه به رئیس صاحب جمهور هم‌ گفته و به مه هم گفته هدایت اونا هم همی اس... در ادامه با خنده برسیدند: (... رئیس صاحبه می شناسی از نزدیک ... من جواب دادم که دو بار در امنیت دولتی خدمت شان رفتم و چند بار هم که ده سکرتریت رفیق سیدکاظم بودم‌ تلفن را جواب دادیم‌ و‌ طبق‌ اصول عسکری خوده معرفی کدیم و اگه زیاد می شناختم شان شاید روزای بده نه می دیدم...و‌ یک‌ بار هم شب کودتا وزیر صاحب اطلاعات و فرهنگ (رفیق رویگر) برای انتقال هدایات مقام ریاست جمهوری از بودن یک نفر ده دفتر شان خدمت رئیس صاحب جمهور اطمینان داده و‌ نام مره گرفتن.. محترم‌ رفیق منگل گفتند: مه نام ته گرفتم بر شان ‌و گفتن نامش آشنا اس...)، کوشش کردم که بیش تر نه باشم تا در آن نصف شب هدایت دیدن مواد ثبت شده را نه‌ دهند ‌و کوتاه پرسیدم برنامه ی فردا ( روز سوم‌ سفر ) چی است تا آماده باشیم؟ فرمودند: ( ... فردا به خیر فرقی۵۳ ره می بینیم...) و به من اجازه دادند. در برگشت سوی اتاق و آن وقت شب (  به خیر  ) گفتن رفیق منگل یادم آمد و چند باری که در نشست ها و صحبت های خصوصی شان همه از خدا و ‌پیامبر و خیر و به خیر و خیر  باشه گفتند مخصوصن در محفل پذیرایی از پیوسته ها به مصالحه ی ملی و همین گونه تمام رهبری حزبی و‌ دولتی مملکت به حیث مسلمانان و مسلمان زاده ها در تمام نشست های خصوصی و‌ رسمی شان و محافل خوشی و تعزیت‌ دین و آئین اسلامی خود را به یاد داشته و هر کس مطابق روال خودش آن را رعایت و عملی کرده اند، پس پای کار در کجا لغزیده و لنگان شده که یک بخشی از ملت رو گردان شان شده اند؟ با آن که صلاحیت شان ( مردم ) هم نه بود و‌ به اساس احکام قرآن و احادیث صریح حق ابراز دیدگاه بین بنده و‌خدا را نه داشتند و ‌نه دارند. ذهن آدمی هر چی خواست همان می کند، آن وقت شب را فکر کنید و‌ آن پرسش های بی ربط ذهن من را.

سر انجام برنامه ها تکمیل شد و رخت سفر بستیم تا کابل رسیدیم و بر سبیل معمول گزارشی خدمت رئیس اداره تقدیم کرده ضمن تهیه ی خبر و فرستادن آن به آژانس محترم اطلاعاتی باختر ( یگانه مرجع معتبر و اثر گذار پخش اخبار کشور و نشر نشرات ویژه ی محرم صبحانه به نام خاصه خپرونه و دیگر موارد خبری کشوری و‌ جهانی ) فرستادیم، تصاویر هم آماده ی نشر شدند و با توجه به اهمیت کمیت چند هزار نفری پیوسته ها به مصالحه ی ملی زمان خبر هم زیاد بود و مهم و شب اول برگشت با همان اخبار نشر شده بسنده کردیم. 

از فردای برگشت کار ما روی ترتیب گزارش ها آغاز گردید، نوشتن متن ترتیب و تنظیم مواد و ردیف کردن آن ها برای آماده سازی کار های خرد و ریزی داشتند که باید رعایت می شد. 

هر کدام در هر سه بخش کاری ما به عنوان نماینده های وزارت های خود دقت زیاد به خرج می دادیم تا همه اصول و‌ موازین ادارات محترم هم کار تخنیکی و نشراتی و مجموع ضوابط نافذه ی رادیو تلویزیون ملی را رعایت کنیم، به خصوص بخش اردو که قسمت اعظم نشرات را عهده دار بود و تشکیل کلانی داشت. ( ... اهداف ایجاد اداره را بعد ها می خوانید که آن گاه من در فرقه ی هشت ارتش بودم و برای مشوره و ابراز دیدگاه های قبل از ایجاد در خدمت محترم احمد بشیر رویگر ( معین نشراتی آن زمان کمیته ی دولتی رادیو تلویزیون و سینماتوگرافی بودم...)، محترم انجنیر سیدنعیم زیوری نماد اخلاق و آدمیت دوره ی سربازی شان را در نشرات نظامی و بخش اردو سپری می کردند. عادت من بود که برای جلوگیری از تصادم‌ یا غلط فهمی تأکید بر الزامی بودن رویه های پذیرفته شده می کردمو آن موضوع بیش تر در گرفتن زمان برای ( ادیت) بود که در استودیو های موسوم به ولایات ‌و تولید ۲ و پرودکشن برای ثبت بودند،‌ به محترم زیوری سفارش داده بودم که همیشه در (مونتاژ) برنامه ها با من باشند و. همان روزی که از سفر آمدیم، اولین گپ من برای آقای زیوری آن بود تا سه ساعت وقت برای ما بگیرند و خود شان با من کار کنند‌ و بعد تر هم پیشنهادی معنونی ریاست محترم تخنیکی تلویزیون مزین به امضای رئیس محترم اداره ی ما ترتیب شد، تقریبن همه ی انجنیران محترم ذکور تخنیک رادیو تلویزیون ملی و حتا انانی که در ستدیو های پل باغ عمومی بودند، مانند هم کاران ذکور بخش های نشراتی دوران سربازی شان را در اداره ی نشرات نظامی سپری می کردند. 

زمان موعود فرار رسید، برای حفظ احتیاط حصول اطمینان خدمت محترم زیوری تلفن کرده و‌پرسیدم همه چیز آماده است ‌‌و خود شان همراه من کمک می کنند؟ گفتند بلی. پس از صرف چای صبح که من معمولن در دفتر می خوردم با هم کاران ما و محترم عبدالله زاده صاحب راهی استودیو ها شدیم. آقای زیوری آمدند ‌و در  استودیویی موسوم به تولید۲ رفته و بی خیال و بی خبر از چند دقیقه بعد کار را شروع کردیم. هنوز نیم ساعت نه گذشته بود که محتر عبدالغفار ستاری مدیر عمومی استودیو ها داخل شده و به مجرد دیدن آقای زیوری در کنار من عکس العملی نشان دادند که به دلیل حد اقل هم کار بودن ما بایسته و شایسته نه بود، در حالی که همه کارمندان شان سربازان ما بودند دوباره به وظایف شان گماشته شده. ( اگر همکاران محترم ما قضاوت واقع بینانه کنند اداره ی نشرات نظامی به خصوص بخش اردو کمک کننده ی فعال و بدون تعصب با همه بود، از معرفی متقاضیان به چهارصد بستر و از حوزه ها تا تبدیلی و مقرری های دوستان همکاران ما در هر سه ارگان قوای مسلح تا انواع کمک هایی که مقدور می بود از ایشان دریغ نه می کردیم به شمول پرواز برخی های توسط هواپیماهای ارتش به ولایات... ماما عارف جوشان در استودیوی ۸۹ رادیو افغانستان را همه می شناسیم، روزی بسیار پریشان بودند دلیل را پرسیدم گفتند بچیم ده قندار اس مام ده خانه کسی نه دارم حیران ماندیم چی کنم؟ من شهرت پسر شان را گرفته هم کاری دوستان و رفقای ما در وزارت را خواستم. درست زمانی که مردم را به ولایات می فرستادند به لطف خدا در کم تر از یک هفته به کابل تبدیل اش کردیم، وقتی رئیس محترم دفتر ریاست عمومی امور سیاسی اردو که آن زمان محترم رفیق زیارمل بودند، آوردند ماما جوشان اصلن باور شان نه می آمد. هنوز آقای محمدشفیع فرزند ماما جوشان عزیز ما توسط شفر به کندهار از تبدیلی شان خبر شده و کابل نیامده اند که ماما جوشان امر کردند تا آقای محمدشفیع. را در کمیساری کابل تعین کنند چون معیوب هم هستند، گویی تکت لاتری پسر ماما جوشان برآمده بود‌، من باز هم با‌ رفقای ما تماس گرفتم و با آمدن محمدشفیع ایشان را به حیث مدیر کادرو‌ پرسنل کمیساری ناحیه ی نهم در شش درک تعین کردند. تصادف روزی به خاطر اجرای کار کدام دوستی به آن کمیساری رفتم، دوست ما یک‌ کسی را نشان داد که. کار شان پیش شان بند است، بالای درب دفتر نوشته شده بود « پیژند» من که آقای شفیع خان را نه می شناختم، گفتم کاری خدمت شما دارم، اجراء می کنین یا نزد کمیسار صاحب بروم؟ کار مهمی همینه بود و فقط پیدا کردن یک سوقیه بود، دیدم که نه شناختند و نام خدا بسیار کاکه هم نشسته اند و‌ معلوم است که کار عادی را نه می کنند، رفتم خدمت کمیسار صاحب در طبقه ی دوم، آشنایی داشتیم، محبت کرده چای خواستند ‌و هم زمان دستور دادند تا مدیر پیژند را بخواهند و‌ پسر ماما جوشان نازدانه ی ما آمدند،‌ محترم کمیسار  اجرای کار را برای شان هدایت داده و‌ گفتند منتظر هستیم دفتر بیاور.

وقتی آقای محمد شفیع از دفتر کمیسار خارج می شدند، من صدای شان کرده و‌ گفتم ماما جوشانه بگو یک رفیقت سلام گفت و بر شان بگویی که کار مره هم نه کدی اینه کمیسار صایب سرت اجراء کد...بسیار کوشش کرد تا جبران کند ولی دیر شده بود... من رفع زحمت کرده و آن دوست ما همراه شفیع خان رفتن. فردا در دفتر بودم که ماما جوشان همراه شفیع خان آمدند و ماما جوشان بسیار معذرت خواستند و آقای محمدشفیع هم چنان. من گفتم ماما حق دار ما است و لی هر کس که کار داشت گذشتی خوده فکر کو و‌کارشه بکو ... مهم نیس بشناسیش یا نی... ههههه در همین حال ماما جوشان گفتندکار خانی از  ای چطو میشه دگه هفته کمیسیون ده وزارت دفاع... من با عزیزان ما یگان بار شوخی هم می کنم، خنده کرده گفتم ماما جان لاتری بچیت برآمده مه خوار نه دارم که هموره هم برش می دادم، اگه می‌گی اغایمه بگویم نه نی ایلا کنه همورام برش بتم... ماما عارف قلعه چه و ماما جوشان محترم ما کم تر از ما شوخ نه بودند،‌ با قهقه خندیده گفتند ... نی او ره حالی بان زن داره ... باز بخت بالای شانه های محمد شفیع خان نشسته بود، من که خودم تا آن زمان خانه داشتم، خدمت معاون صاحب امور ساختمانی وزارت دفاع تلفن کردم و شفیع طالع داشت که درخواست سابقه کرده بودند، لطف خدا شد و کمیسیون برای ایشان یک باب آپارتمان هم توزیع کرد ان شاء الله که هم ماما جوشان ما و هم محمدشفیع خان همه ی شان صحت کامل داشته باشند. هدف من از این روایت پاس داشتن حرمت هم کاران عزیز ما نزد مقامات وزارت محترم دفاع بود که اهمیت رسانه یی را درک می کردند، چیزی که حالا به نا کجا های فراموشی فرستاده اندش...). 

آقای محترم ستاری با کراهیت بسیار بر محترم سیدنعیم عتاب کرده ‌و گفتند: (... اینجه خو‌ منده یی نیس که هر کس هر چی بخایه بکنه و‌ هر کس هر سات خاست کارکنه... آغاصایب بخی برو دفترت..) و محترم رحمت الله خان سرباز ما را هدایت دادند تا با من کار کنند محترم رحمت الله هنوز چیزی از تخنیک نه می دانستند و ما ایشان را به جای بردار شان که به اثر اصابت راکت در منزل شان شهید شده بودند، شان سوق کردیم. ..برادر شان کمره مین و سرباز ما بودند و همیشه به من گفتند از مرگ‌ و ‌از راکت بسیار می ترسند، ترس ‌و وحشت شان آن قدر زیاد بود که هر نصیحتی و هر دل داریی نه می توانست از میزان آشکار واهمه ی شان بکاهد و‌ تقدیر چنان بود که شبی در ده دانا به اثر اصابت راکت از همان چیزی که می ترسیدند نصیب شان شد ‌شهید شدند ، روح شان شاد.

من چند بار از محترم زیوری پرسیدم که ( تو خو گفتی مشکل نیس حالی ای بی آبرویی ره سیل چرا ای رقم کدی..؟ آقای زیوری زیر دو سنگ آرد ماندند و سنگ من با مسئولیت تر بود، چرا من قبلن و با تأکید گفته بودم که وقت قانونی بگیرند‌ خود شان با من کار کنند... محترم رحمت الله خان پهلوی من نشستند، نو‌ جوان غم دیده و‌ کم تجربه و‌ هراسان کار کردن و آن طرف مهم تر انتظار مقامات  به قول محترم رفیق منگل انتظار رئیس جمهور. 

کلافه شده بودم افکار پریشان شدند و برای محترم رحمت الله در موجودیت محترم ستاری صاحب گفتم که (...هر غلطی کنی از طرف مه ده بار تنبه می شوی...)، دیدم به دلیل آشفته حالی روان من ادامه ی کار ممکن نیست به آقای رحمت الله خان گفتم تا قطع مونتاژ را قطع کند. 

ذهن در ماجراجویی غلتید ‌و اداره نه شد، به هر دو انجنیر صاحب حاضر وظیفه دادم تا بی درنگ تمام انجنیر صاحبان را که در بخش اردو سرباز هستند بگویند کار ها رها کرده و پیش سوچ بورد جمع شده مستقیم دفتر من بروند، بخش اعظم انجنیر صاحبان سربازان اردو بودند و همه گی جمع شدند، در میان شان انجنیر صاحب هارون یاقوت معلوم نه می شد و من که از عصبانیت می لرزیدم پرسیدم کجاس هارون.. ؟ گفتند: عایشه جان جلالی ده پرودکش ثبت داره خلاص شوه میایه گفتم عاجل بیایه مهم نیس که به کی ثبت داره و هیجان چنان سراپای من را فرا گرفته بود که خودم با شتاب جانب استودیوی پرودکشن رفتم ‌حتا سلام و گپ عایشه جان را نه شنیده و با انجنیر صاحبان داخل استودیو هم سلام علیک نه کرده مستقیم دروازه ی استودیو را در حالی باز کردم که ثبت جریان داشت و هارون را صدا کرده با خود بردم. (... هر چند من در آن زمان کار درست و عقلانی انجام نه داده و خرد را تابع احساسات ساختم... اما از لحاظ مقررات عسکری آن زمان همان کار ایجاب می‌کرد و باید انجام می شد...). 

با سربازان خود جانب دفتر ما حرکت کردیم، وقتی رسیدیم فهمیدم که مقام ریاست عمومی رادیو تلویزیون و رئیس محترم اداره ی ما از ماجرا آگاه شده اند و از آن عمل من در کوتاه مدت برداشت های گونه گونی صورت گرفت و‌ هر کسی تعبیر خود را کرد. 

تازه در دفتر داخل شدم و‌ همه سربازان و‌ صاحب منصبان ما هم با من بودند که زنگ تلفن آمد، جواب دادم‌ از آن طرف آواز رفیق آصف طنین که در امنیت ملی وظیفه داشتند، سلام علیکی کرده و از ماجرا پرسیدند، من گفتم گپ مهمی نیست و موضوع داخلی اردو است، می خواستند چیزی بگویند و فهمیدند که اثری نه دارد افاده دادند که آماده ی هم کاری اند و تشکر کرده خدا حافظی کردیم. تلفن ها از هر سویی شروع شدند و ساکت تلفن را کشیدم، محترم محمد ایوب «ولی»آمد، ایشان سرباز ما و ‌در دفتر مقام ریاست توظیف بودند. گفتند رئیس اداره ی ما من را فراخواند، دفتر محترم اشکریز رئیس ما رفتم، ایشان با نرم خویی و‌ لب خند ظاهری که من ‌و خود شان می فهمیدیم از من دل جویی کرده و خواهان وضاحت شدند و من همه ماجرا تعریف کردم، گفتند: ( ... وختی ای کاره کده بودی سربازای هر سه بخشه جمع می کدی... این ترفندی بود که من می دانستم و نه مورد اجرایی داشت و نه گذر قانونی و نه صلاحیت رسمی. هر سه بخش تشکیلات مستقل و روش عدم مداخله در امور یک دیگر داشتند و  ‌‌تنها کسی که می توانست تصمیم عمومی بگیرد رئیس اداره بود...)، وقتی دانستند که آن طرح کارگر نیافتاد، گفتند که همقه بس شان اس سربازا ره پس روان کو که شو تمام برناما می مانن، من که از تلفن کردن آقای طنین بسیار رنجیده بودم، تصمیم گرفتم موضوع به وزرای محترم دفاع و اطلاعات و فرهنگ اطلاع داده و‌ خواهان رسمی  عدم مداخله ی امنیت ملی در امور اردو شوم، با آن که محترم طنین را جواب قطعی داده بودم‌ ‌‌و ایشان هم درک کردند. به توصیه ی جناب رئیس اداره قبول کردم‌ که سربازان برگردند به وظایف شان.‌ در سکرتریت دفتر رئیس محترم ما ایستاد بودم و ایوب را فرستادم تا محترم سیدخان یا محترم عارف خان و‌ محترم نظیمی را بیاورند که بگویم سربازان را دوباره بفرستند و آقای محترم رئیس ما فکر کردند من آن جا نیستم، درب دفتر شان کاملن بسته نه شده بود ‌و من هم در چوکی مقابل میز سکرتر نشسته بودم‌ و آواز شان را بسیار رسا می شنیدم، صدای زنگ دایل کردن شان آمد و دیری نه گذشت که جانب مقابل جواب داد، پس از سلام علیکی کوتاه به طرز خود شان گفتند: (... رفیق طنین جان او نفره خاستم ده جایش شاندمش و سربازا ره هم پس روان کدم...)، آن گفتار دروغین آتش در حال خاموشی وجود من را دوباره مشتعل ساخت و‌ درب دفترش را که کمی باز بود کاملن باز کرده و‌ نگاه معنا داری انداخته و از دفتر خود شان شروع کرده سرباز اردو را کشیده و با محترم سعید خان که آن جا آمده بود دفتر برگشتم، همه ی ما در دفتر نشستیم و ساعت هم نزدیک های ۱۲ ظهر شده بود. تصمیم من جدی شده بود تا خدمت هر دو وزیر محترم بروم دیدم‌ درب دفتر ما باز شد و محترم کاکا لطیف باشی دفتر وثیق صاحب رئیس عمومی  با شرف و با ‌وقار ریاست عمومی رادیو  تلویزن آمدند که وثیق صاحب هر چی زنگ می زنه تلفن تان جواب نه میته خود ته‌ خاسته پایان. رفتم خدمت محترم وثیق، ایشان هم شکوه هایی داشتند و دلیل ماجرا را جویا شدند و‌ من جریان را چنانی که گذشته بود عرض کرده و گفتم تصمیم دارم وزیر صاحب دفاع ‌و وزیر صاحب اطلاعات ‌و فرهنگ را ببینم.  هدایت دادند تا سربازان را پس به کار های شان بفرستم و از گزارش دادن رسمی یا غیر رسمی به مقامات اجتناب کنم و آقای ستاری مکلف به معذرت خواهی است.‌ من چنان تعمیل مصلحتی امر  محترم وثیق را کردم و سربازان محترم به وظایف شان رفتند و نسبت نه داشتن فرصت زیاد انجنیر صاحبان و هم کاران تخنیکی لطف کرده امکانات ادیت برنامه را مساعد ساختند و محترمه مهربانو  نبیله همایون هم متن را را بسیار عالی و‌ عاطفی خواندند و بخش. اول  برنامه هر چند با جنجال اما تهیه و  آماده ی نشر گردید، خدمت رئیس محترم عمومی امور سیاسی اردو اطمینان دادم که برنامه نشر می شود. 

نشر چنان برنامه ها نه برای آن که مقامات وقت  دولتی از جمله نفر اول مملکت ( رئیس جمهور و سر قوماندان اعلای قوای مسلح قدرت مند آن زمان ) عاشق چهره های خود شان یا کدام مورد دیگری بودند، بل برای اهمیت کلان سیاسی و کاری آن گونه گزارش ها بود.

گزارشات سفر رفیق منگل در سه شب نشر شدند،‌ هم زمان نشر چنان گزارشات سر و‌ صدا هایی به‌ گوش ما رسیدند که حاکی از محکوم کردن نشر گسترده ی آن ها در چند روز و هم نشر خبر های مربوط به آن ها بودند. 

حوادث و‌ روی داد های بعدی نشان دادند که علی الرغم سعی ما برای حفظ حضور رفیق منگل به عنوان کرکتر مرکزی و‌ محوری گزارش ها استقبال از آن ها فقط در همان شب اول بود‌ و بس. آن چه سبب بروز نگرانی های پس پرده ی آن گزارش های تلویزیونی و‌ اثر گذاری آن بر نمایانی قدرت مردمی آقای دوستم شده بود نه در آن چیز های که ما نشر کردیم، بل هراس از فعل و انفعالات و گردش آن ها به دست و هدایت آقای دوستم در شمال بود و پشیمانی از هدایاتی که برای من در نشر گسترده ی مراسم داده شده بود.‌ 

پسا نشر گزارش ها، روزی آقای دوستم برای من تلفن کردند تا شب مهمان ایشان باشم، شب رفتم در جریان صحبت ها از رفیق دوستم پرسیدم به چی دلیل تقاضای نشرات زیاد تر از فعالیت های فرقه ی ۵۳ را کرده‌‌؟ در حالی که ما فعالیت های تمام‌ بخش های اردو را طبق برنامه و اصول دفتر خود ما نشر می کنیم.‌  ایشان جواب دادند: (... تو خو ده چند جای دیدی که مردما به خاطر تبلیغ فرقی ما مخالفت ها می کدن...‌مه گفتم ..، ما فقط از رفیق منگل که آمر مستقیم ماس هدایت می گیریم اگه دگه مقامات وزارت هر چی داشته باشن مستقیم به مه هدایت میتن...)، گپ جالب محترم دوستم این بود:

(...باد از امو سفر و آمدن مردم به دولت... داکتر صاحب نجیب چندان ده قصی ما نیس و تو خو می فامی که مه مثل اطفائیه به او هستم...)، من برای او نه گفتم که چی‌جنجال تیر کدیم به خاطر  او سفر .

گفتم شاید داکتر صایب مصروف بودن یا کدام وخت دگه ببینی ته...)، گفتند : ( .. هی رفیق عثمان مه می فامم چی گپ اس تام می فامی خو نه می‌گی...). 

(...بار قبل هم نوشتم، رفیق دوستم چندبار به من گفتند که هفته وار یا هر پانزده روز یک بار حتمی با شادروان دکتر نجیب الله ملاقات می کردند و آن ملاقات ها یک باره قطع شدند. در نتیجه ی کشمکش ها یک بار تا سرحد آماده گی عملیات رزمی از جانب آقای دوستم علیه شادروان دکتر نجیب الله و مقر ریاست جمهوری انجامیده بود و‌ نشانه هایی جدی از تنش های خاموش و آتش فشانی که خاموشانه و‌ پنهانی آماده گی ویران گری و سوزاندن ملک و وطن بود...).

نا وقت شب از منزل رفیق دوستم بر آمده و خانه رفتم...

چند روزی در فضای تنش آلود اداره ی ما پس از آن همه ماجرا سپری شد ‌و من که از اولین ساعات اولین روز افتتاح اداره ی نشرات نظامی به اصطلاح عوام ( ...ده رنگ آقای رئیس ما نه شیشته بودم...) ناگزیر خودم برای دفاع از خودم هم آتش نشان و هم کشاف محل حادثه و جلوگیری از سرایت آتش برای سوزاندن بدن خودم شدم و باید چشم و‌ گوش ‌و حواس من در حضور و عدم حضور من مراقب اوضاع می بودند.

و از گزارش دادن به مقامات هم گذشتم اما اشتباه کردم، زیرا همان گزارش را نه دادم که چند وقت بعد آقای محترم رئیس اداره ی ما بار دوم و در محضر  آقایان محترم محمد آصف طنین و محترم رفیق ذبیح مسئولان امنیت و ولی نعمت های شان خطای بسیار بزرگی کردند و آن گاه من گفتم ای گپا ره به خاطر رفیق طنین و رفیق ذبیح می گی پیش روی وزیر دفاع گپ زده نه میتانی گفت. پیش رویش هم میگم گفتم خی باز بگو... درب دفترش را به. شدت کوفته و بر آمدم،. شب جمعه بود مستقیم ده مزنگ خدمت پدر و‌ مادرم رفتم که تا نا وقت های  شام جمعه همه ی ما یک جا می بودیم...

ادامه ی جالب دارد که چهره های شخصیت ها را معرفی می کند...

 

در سلسله ی روایات زنده گی من که هفته ی گذشته نشر شده است، به جای نام شادروان عبدالرحیم فرزام، نام رفیق عزیز ما محمد انور فرزام را به به گونه ی اشتباهی نوشته ام.

آرزو دارم رفیق محترم انور فرزام از غلط غیر عمد من بگذرند.

شادروان رفیق عبدالرحیم فرزام، دست یار تازه بر گماشته شده ی آقای دوستم بودند که به اثر تصادم موتر شان جان باختند و من هم دیر بعد ها خبر شدم.

تکرار عذر دارم از رفیق انور فرزام.